با هر مجسمه يك تابوت
از مردههاي من.
باغي تمام پرشده از چارميخها.
وحشت اشارتي به تو با زخم سنگها.
با لنگري كه حول اين جزيرهي مرجاني
با بادهاي خاطره ميرقصد.
تجسيم دستهاي تو در موجكوب سرد
هر بازگشت را
با خون نوشتهاست.
شمشيرهاي مادي و تنهايي
در رگ صداي تند چكاچاك است
پر از خراشهاست كه نامرئي
پر از سرودها كه نميخواني.
اينجاست اورشليم،
شهر هزارقبلهي خونآلود
اينجاست باب گمشدهي باغهاي توت.
اينجاست زخم دروازههايي
كه بيشبپرسي نامي
خونيانش را به خويش فراخواندهبود.
و رمز گمشده را شايد
بايد
بر روي بالهاي تو ميجستم
بر روي خالهاي تنت روي پيرهن
بر آستين كوتاه
و شمشيرهاي بلند.
گذشتهها:
سلام آقای کریمی.پست
قبلیتان "هر نفسی که فرو میرود...(مرگ میخواهم.) مرا به یاد
متنهای مکث 17 تان/مونولوگ های یک و سه انداخت.خاطرتان هست؟پارسال
همین موقعها نوشته بودید.دیدید بر خلاف گفته تان به زیرزمین شخصیتش خودتان
بودید.![]()
من:
ممنونم كه با اين دقت مطالب من را مطالعه ميكني اما من هنوز مطلبي را كه براي زيرزمين نوشتم درست ميدانم دوست عزيز. به فرض آن كه آن شخصيت من باشم پس بقيهي شخصيتهايي را كه نوشتهام چه ميشود كرد؟ و فكر نميكنمم از دو مونولوگ آن برنامهي راديويي بتوان چيزي را دربارهي من فهميد. من مسئوليت بيپرده از خود نوشتن را در «هر نفسي...» پذيرفتهام نه به خاطر ترحمانگيزبودن يا نمايش ضربديدگيهاي روحم. به اين خاطر كه من روزبهروز مرز بين بيرون و درون را بيمعنيتر مييابم. در بيرون دروغ گفتن لاجرم منجر ميشود به دروغگفتن در درون. ميخواهم مرز بين خودم و مخاطبم را بردارم. چيزي براي من به نام نوشتهي خصوصي وجودندارد از وقتي كه وبلاگ را داير كردهام. چرا؟ چون ميخواهم در تعاطي با ديگريام مخاطبم قرار بگيرم. اين يك رويهي تأمل نفس است براي من كه عليالخصوص مدتها در ذهن خود و در خلوت خود سير كردهام. باز هم متشكرم از دقت نظرت.
از رابطم دونامه با رمز مثلثاتي به دستم رسيد. ساعت هفتونيم غروب بود. اولي مربوط به لورفتن بخش نظامي حزب، دومي مربوط به مسئوليتم براي پاكسازي رابطم. كاغذ نامهها بوي روسيه ميداد؛ يا شايد آذربايجان. نسرين خورشت باميه بار گذاشتهبود. اسلحه را از كشو ميز بيرون آوردم. راحتتر از كشتن رابطم كشتن خودم بود. از تصفيههاي سازمان نظامي، سه فقره به دست من انجام شدهبود. اگر رابطم را تصفيه ميكردم فقط غير از من همان رفيقم در روسيه ماجرا را ميدانست اما ريسك ماندن در اهواز برايم سنگين بود. جنازهي رابطم را هر طور كه سربهنيست ميكردم گندش درميآمد. زير اسلحهي كمري دستمال گلدار نسرين بود و لاي دستمال، ده اسكناس دهتوماني. برداشتم. رفيقْموسي مسئول پخش نشريه در غرب اهواز ميتوانست خردكي كمكم كند.
- رسول كجا داري ميري؟ تا نيمساعت ديگه غذا حاضره.
- ميآم.
هوا رو به تاريكي ميرفت. موسي خانه نبود. به كافهي يوهان سري زدم. از بيرون چشم گرداندم و موسي را نديدم. دلكش ميخواند: «بردي از يادم...» چاره نبود. هر لحظه انتظار من براي ديدن موسي با قاطعيت تشكيلاتي در تضاد بود و ارفاق به حساب ميآمد به نيروهاي خودفروختهي شهرباني رژيم. خودم را از لحظهي رمزگشايي نامه مرده فرض ميكردم. به كنار جاده رسيدم. هوا تاريك شدهبود. به اولين مينيبوس گفتم: «خرمشهر!» نگهداشت...
منبع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، غلامرضا همراز، تهران: مرواريد، چاپ اول: 1357، ص 14-9. نقل از كتاب هفته، ۲۲بهمن ۱۳۴۰، ش۱۸، مخصوص سالروز مرگ نيما.

نيماخان، مدتي است كه شعري نميگوييد؟
ـ براي اين كه زباني را كه ميخواستم استعمال كنم كردم، لغات و فرهنگ شعري را كه داشتم بهكاربردم؛ خيالم را راحت كردم و اكنون از نساختن شعر دغدغدهاي ندارم...
اين سؤالي بود كه دوسالونيم پيش در كوهستانهاي «يوش» ـ هنگامي كه به دنبال كبك راه ميرفتم ـ از نيما كردم و امروز در انديشهي جواب او يك هدف كوچك دارم و آن دوستي با خوانندههاي شعر نيما است؛ يعني مفتاحي براي قرائت اشعار نيما بدانها بدهم. ميخواهم دريچهاي را كه بر زبان نيما باز ميشود در اين مقال بگشايم. كلمهها، هجاها، صداها و آن چيزهايي كه در كارگاه شعري نيما ابزار و مصالح اويند، لغاتي كه به خاطر ارزش يا معنيشان از استعمال رايجي كه دارند جدايي ميگيرند و بعضي ديگر كه از لحاظ تركيب و تعبير، اشكالاتي جلو ِ چشم خواننده ميگذارند و يا ان مجموعهي واژههايي كه تا زمان نيما بدانگونه در كنار هم ننشستهاند. سيستم لغوي، ساختمان، انس، غرابت و تازگي آن و بالاخره آن چيزهايي است كه در شعر او به كار رفته و خيال او را راحت كردهاست.
يك حادثهي كوچك
اگر فراموش نكنيم كه شاعر گاهي فقط كاتب واژههاست، نيما به گمان من اولين شاعري است كه واژهها را به عنوان اصليترين ابزار و مصالح شعر جلوه داد؛ و نشان داد كه سمبلها و جهشهاي ذهني و زمزمههاي ضمير ناآگاه شاعر چيزي جز تقارن و قرابت واژهها و يا ـ به عبارت ديگرـ «مشغلهي زباني» نيست. در حقيقت آن زلال بيرنگي كه به نام «الهام» در شاعر ميجوشد تنها تخمير كلمات بايد باشد:
دو واژه قبلا ً بي ارادهي شاعر در جستوجوي خويش برخاستهاند؛ در يك جاي شعر همديگر را ملاقات ميكنند، برخورد اين دو برقي ميآفريند كه حولوحوش خود را مثل يك ستارهي كوچك روشن ميكند و در بيشتر اوقات مجموعهي همين برخوردها و درخششها يك قطعه شعر ميشود و در اين مقام، يك شعر منظومهي كلمات است و شاعر جز منجم، بازيگر يا جادوگر كلمات نيست.
در حيطهي اين بازيگري يا تجانس و همآهنگي صداها و لحنها سلطه دارند؛ آنچناني كه مولوي، ناصر خسرو و قاآني بر اين سلطه عشقورزيدند و يا اتحاد و هماهنگي پرطنين حروف بيصدا، سجع حكومت ميكند؛ چنانكه حافظ و سعدي حكمرانان مقتدر اين قلمرو بودند.
از اين قرار ميتوان اينگونه تصور كرد كه دو كلمه با هم ممكن است متحد شده و يك شخصيت واحد بگيرند و يا هركدام بالاستقلال در برابر هم بايستند، در گريبان هم افتاده جرقـّـهاي بجهانند، چون دو جفت مهجور در جستوجوي هم باشند و بالاخره كلماتي باشد كه از فاصلههاي معيني به هم جواب داده، دست دوستي به سوي هم دراز ميكنند.
در هز صورت، حادثهاي اتفاق ميافتد، پديدهاي روي ميدهد، پديدهي كوچكي مثل رويش يك جوانه، اين جوانه جوهر شعر است؛ اين جوانهي نازك و لطيف را اندكچيزي ميخشكاند؛ هر يك از حالات فوق اگر بهجا صورت نگيرد آنوقت شاعر ميماند و واژههاي عاصي و معماي سفيدي كاغذ.

نيما در ميان واژهها
اما نيما وقتي در برابر واژهها قرار ميگيرد بيشتر صداها و حركتهاشان را ميبيند تا خصيصههاي ديگرشان را. در حقيقت در كارگاه شعري نيما مانور هجاهاخود را به چشم ذهن شاعر تحميل ميكنند. و اين يكي از اسرار شعرسرايي اوست، آنچناني كه براي يك موزيسين، صف نتها رژه ميرود.
بدينگونه برداشت از كلمات، بستگي با پرورش استعداد و طبيعت ذوق او دارد يا ناشي از بعضي موهبتهاي ناشناخته و ناآگاه شاعر است و يا مستقيما ً مربوط به اعتقاد او دربارهي مبناي ارزش واژهها است.
به اين ترتيب، شاعر وقتي هدف خود را از لغات با چنين برداشتي تعيين ميكند؛ همهي آنها برايش عزيز ميشوند. ارزش همه را در سمتي كه دارند مساوي ميداند. واژهاي را كه از دنياي رايج دهانها مهجور است ميگذارد. يك كلمه را با همهي سمتهايي كه در فرهنگ لغات دارد به كار ميبندد و به همانگونه نيز براي يك واژهي محلي ـ كه خود با آن زماني حرف زدهاست و در كتاب لغت نيست ـ ارزش قايل است و در كلام شعر او به همان شكل كه تلفظ ميشود نقشي مساوي ساير كلمات بازي ميكند.
واژهها او را حس ميكنند و او واژهها را و لذا علاوه بر استعمالي كه در محاوره دارند استعمال جديدي در شعر او پيدا ميكنند. با چنين انس و سير شاعرانهاي كه در كلمات دارد، هرگز آنها را چون عناصر مستقل و لاايتغير نميانگارد، بلكه به آنها چون سازوبرگي مينگرد كه ارزش آني و گذرا دارند؛ وسيله اند؛ مثل رنگها و جلاهاي مختلفشان براي يك نقاش خوب، معذلك اين بدان معني نيست كه شاعر تأثيرپذير بعضي كلمات نيست، اگر به آن برخورد، آن را در جاي خود و در چهارچوب مقصودش به كار گيرد، ولي آزادشان ميگذارند كه در اين پست بياعتنا باشند و هر معني ديگري هم كه دلشان خواست بدهند.
پس چون عمل شعر نيما بيشتر روي تركيب و ساختمان انديشهها توسعه يافتهاست؛ تركيب و تمركز منظم واژهها كمتر هدف بودهاست و از آنها (كلمهها) بيشتر خصيصهي هجاييشان را ميشناخته و دوست داشتهاست و اين شناخت و دوستداشتنن به جهت احتياج قهرياي بود كه زمانش در پيش روي نهادهبود. اين حتياج را اكثر معاصران او حس كردهبودند اما راه ارضاي آن را در بيراهه ميجستند. زندگي تازه شعر تازه ميطلبيد؛ مظاهر حيات آينههاي ديگري ميخواست. اما آنها ميخواستند اين مظاهر تازه را بر محور عادتشان در همان آينههاي غبارگرفته و كدر قديم ـ كه منعكسكنندهي باصلاحيت زندگاني ان زمان بود ـ نمايشدهند. به اين جهت با همان مصالح شعري و در فضاي تنگ عروض مثلا ً از خيابان، تير برق، ماشين و كارگر حرف ميزدند. ولي نيما به مدد فراست و تندي استنباطش زودتر از هركس اين آينه را شناخت. ميبايست شعرش را آنچنان بسازد كه نمودار «چسبيدگي اين زندگاني با همهي خوب و بد آن به احساسات و طرز زندگاني شاعر» باشد «خواه از حيث فرم و طرز كار كه نتيجهي فهم و تمييز عاليتر در دقايق باريك هنر است.»
پس در جستوجوي لباس و شكل نو ِ شعر و اساسيترين مظهر آن، زبان شد زباني كه در آن همهي واژههايي كه در زندگاني واقعي متولد شده زيست ميكنند بتوانند عرض وجود بكنند و يكي از دريچههايي كه به اين مقصود گشوده ميشد اين بود كه در فرم جديد شعرش شكل عيني و تصور ذهني واژهها را ـ گذشته از ساير ارزشهاشان ـ بدون تبعيض و فقط با ساختمان هجاييشان بشناسد. از اين رو در كار نيما يك زبان وسيع و همگاني را در خدمت فكر او ميبينيم.
باراك حسين اوباما
يا با ملا يا با ما!
*روايت ديگر ميگويد: مستر حسين اوباما (به جاي سطر اول) يا ميگويد: يا با اونا يا با ما. (به جاي سطر دوم) العهدة علي الراوي! فقط دقت كنيد كه اين عبارت با اين ريتم سريع شيشوهشتش، با اين كوتاهياش، با اين چكشيبودن سيلابهاش، سه جمله است بدون حتي يك فعل!
بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست
روا بو َد كه چنين بيحساب دل ببري؟
مكن! كه مظلمهي خلق را جزايي هست!
توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
نظركنند كه در كوي ما گدايي هست
به امر دشمن و بيگانه رفت چندين روز
ز دوستان نشنيدم كه آشنايي هست
كسي نمانــــْـد كه بر درد من نبخشايد
كسي نگفت كه بيرون از اين دوايي هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشوراني
از اين طرف كه منم همچنان صفايي هست
به دود آتش ماخوليا د ِماغ ْ بسوخت
هنوز جهل ِ مصوّر كه كيميايي هست!
به كام دل نرسيديم و جان به حلق رسيد
وگر به كام رسد همچنان رجايي هست؟
به جان دوست كه در اعتقاد سعدي نيست
كه در جهان بهجز از كوي دوست جايي هست
مرگ ميخواهم. مدتيست مديد. خودكشي ناموفق سال هشتاد با دويست قرص آرامبخش اتفاق نبود. چيزي عميقتر از مشكلات آن روزم بود. چيزي در درونم كه ميگفت و ميگويد بهاي قابلي به حياتمان دادهنشد. گريزپايي خواستهها يكسو و بيمقداري عمري كه به خواندن و نوشتن گذراندهام در نظر خودم، از سوي ديگر. وقتي كه مرضيه رفت مهمترين سؤالم اين بود كه مسير زندگيام را آيا درست آمدهام يا نه؟ يادم هست نيمهشبي از شبهاي آخر رابطهمان؛ نيمهشبي از زمستان تلخ هشتادوسه. از تلفن عمومي نزديك به مسجد امام صادق اقدسيه تلفن زدماش. نيمساعتي نعره ميزدم اش و از رسم بد اين خاك، اين سرزمين فرياد ميكردم كه با اهل فرهنگاش چنين ميكند كه ميبينيم. كه اي كاش به جاي غوطهخوردن در كتاب و دفتر و شعر و داستان، كسي در خانوادهمان راهورسم مردمفريبي را يادم دادهبود. كه اي كاش مرد تجارت شدهبودم به جاي اينهمه روزنامهخواندن و كتابخواندن و مجلهخواندن. در آن شب کذایی دعوا بر سر کتابهام، شب شکستن دنده هام هم آخرسر به امیر همین را گفتم. از خاکمان گفتم. از تقدیر سیاهی که گویی فلات ایران برای بسیاری از نامدارانش خدمتگزارانش رقم زده است. گفتم: «هفتهزارسال پیش یک عده از مردم که پوست خرس به تن داشتند و در کنار دریاچه ی بایکال زندگی می کردند در اثر یخبندان و مردن دامهاشان کوچ کردند. به راه افتادند و آمدند به فلات ایران. نه پول داشتند، نه شهرت داشتند، نه ماشین آخرین مدل، نه هیچ ممیزه ای برای فخرفروشی. آنها فقط یک چیز داشتند و آن شرفشان بود. با شرفشان به هم قول می دادند، چک نمیدادند، سفته نمیدادند، "قول" میدادند. آنها با شرفشان این تمدن را ساختند که حالا بعد از هفتهزارسال مایه ی افتخار من و توست. اما من و تو چیزی باقی نمیگذاریم که بتوان هفتهزارسال بعد به آن افتخار کرد چون شرف نداریم!» حتما نفهمید چه گفتم. يادم هست در همان ماهها چنان مستأصل بودم كه وقتي امير –بهتمسخر يقينا ً- پيشنهاد كه براي فوق ليسانس در رشتهي مديريت بازرگاني شركتكنم جديگرفتم. راز اقتصادخواندنام در آن ماهها همين بود. تئوريهاي مديريت را پيشتر براي پروژههاي تحقيقاتي زيروزبر كردهبودم. و... هيچ! در کنکور آن سال شرکت نکردم. وقتي به دهليزهاي تودرتوي جانم نقب ميزنم بهراستي انگيزهاي جدي براي ادامه نمييابم. وقتي كه كودك بودم هر وقت ميپرسيدند ميخواهي چهكاره بشوي، ميگفتم: «ميخواهم شهيد بشوم!» و حالا از سي گذشته و جاني مجروح روي دستم ماندهاست. همهچيز ِ اين روزها خوب است؛ همهچيز ِ اين روزها مهيـّـاست براي اين دروغ كه برندهي واقعيام در تمام اين سالهاي رفته. اما دروغهايي با اين بزرگي براي كسي كه حقيقت را هم با ديدهي ترديد مينگرد فقط زخم معده ميآورد! زندگي جايي بيرون از كتابهاست. جايي كه من نميشناسماش. جايي كه شايد اگر روزي هم از مقابلاش عبور كردهباشم از خاطرم رفتهاست.
اما از اينهمه مهمتر آن است كه تن به انتحاردادن برايم راحت نيست. احساس ميكنم كارهاي نكردهاي هنوز در اينطرف باقي است. فكر ميكنم مبادا بهبارنشستنام چيزي را عوضكند. يكي از رمانهايي كه با همهي ملالآوربودناش در هشتسالگي خواندم «مارتين ايدن» جك لندن بود. در واقع وقايعنگاري سرانجامي بود كه خود جك لندن گرفتارش شد بعدا ً. و دو صفحهي پاياني رمان در آن سنين روح مرا خراشيد. به من گفت: «در قله بمير!» و همين آرمانخواهي كودكانه است انگار كه روزها و شبهام را، روابطم را، تنهاييهام را، پيوندهام با جهان اطرافم را شكل ميدهد. به هر دليل ملالي مزمن خراشيدهام كرده و تراشيدهستام از درون، كه تركترك شدهام. مثل عصاي سليمان نبي كه موريانه.
به سنگسار ِ نگاه تو سر برآسيمم
كه مرغ ِ عشق ِ مني يا كه از ابابيلي؟!
منم كه پيلدلم، بدگـُـمانه خرچنگم،
مباد آن كه صدايت صفير سـِـجــّــيلي...!
ببار بار تباهي به شانههاي خـَـمم
كـــأنـّـك النـّـفحات ُ الحـَـر َ العـَـزازيلي!
«هماي گو مفكن سايهي شرف هرگز»
بر آن فرشته كه باشد سروش قابيلي!
اين متن، متن مانيفست آكادمي موازي است كه بناست به همت برخي دوستان در فضايي دانشگاهي به راه بيفتد.

اينك نيروهايي كه به نوعي محصول خود نظام آكادميك هستند در برابر آن قدعلم كردهاند و خود را مهياي نقد عملي آكادمي و همهي متعلقاتش ميسازند و ميروند تا فضاي آن را بازپس بگيرند و از آنِ خود سازند: بازي استعمارگري و قلمروسازي "آنها" و استعمارستيزي و قلمروزدايي "ما" ديگر به روزهاي حساس خود رسيده است. در اين ميان اما آنچه همواره مغفول مانده و لابهلاي همهمهي ناشي از حفظِ سنگرِ آكادمي در مقام موضع يا مكان كنش سياسي گموگور شده است، پرسش از خود دانش در مقام همبستهي ذاتي آكادمي است. مدتهاست كه وقت آن رسيده است از بهجريانافتادن دانش(هاي) آزاد، انتقادي و رهاييبخشي جانبداري كنيم كه همّشان دفاع از جامعه و بازگرداندن امر سركوبشده است و به تمامي از دلنگراني همخواني با اصول و حقايق حاكم خلاص شدهاند و از منجلاب وسواس مناسكپرستانهي بوروكراسي ناكارآمد دولتي به دور ماندهاند. آنچه از آن به آكادمي موازي تعبير ميكنيم در واقع در حكم توليد فضايي است در محدودهي آكادمي واقعاً موجود به قصد گردش آزاد گفتارهاي دانش و در پيشگرفتن يك سبك يا منشِ(Ethos)زيستيِ مولدِ متمايز كه بهخوديخود رنگوبوي پيكارجويي و هماوردطلبي دارد. كنش سياسي ما از رهگذر توليد تفاوت در ساحت دانش، فضا، بدن و سبك يا منش زندگي پيش خواهد رفت.
1- تاریخِ آکادمیِ تاکنون موجود همواره تاریخ نبرد هژمونیک نیروهای معارضِ درونِ آن بوده است. چندگانگی نیروهای برسازندهی آکادمی و اختلاف سطح یا تفاوتی که به وساطت برخورد آشوبزای این نیروها با يكدیگر حادث میشود قلمرو آکادمی را مرزبندی، رمزگذاری و چندپاره میکند. از این رو، آکادمی نمیتواند یک "نهاد تام"، یک "سراسربین توتالیتاریستی" باشد که به تمامی به مستعمرهی قدرت دولتی بدل شده است. به تعبیری دیگر، فضای آکادمی هیچگاه فضایی همگن، یکپارچه و تخت نبوده است که تکلیف نظم حاکم بر آن یکبار برای همیشه تعیین شده باشد. نظم، چیزی نیست جز موازنهی تاریخی نیروهای یک میدان، و کیست که نداند میدان آکادمی بیوقفه دستخوش حرکت پُرنوسان نیروهای سیاسی-اجتماعیِ برسازندهاش و اثرگذاری متقابل آنها بر یکدیگر است، و از همین رو، نظمی که تجربه میکند نظمی است به شدت شناور و سیال. پس شکافی که اكنونِ آکادمی را چندپاره کرده است و آن را دستکم به دو اردوگاه آنتاگونیستی تقسیم میکند اساساً محصولِ تنشِ برآمده از منطق ذاتی خود آکادمی در مقام یک فضای نامتجانس است، و به همین دلیل شکافی است پرناشدنی. با این تفاسیر آکادمی ایرانی در همهی ادوار، چیزی بوده است چون فضای عمل یا میدان پیکارهای تاریخی "ما و آنها" بر سر تصاحب نامها، فضاها و امکانها. آنچه میبایست انجام دهیم ترسیم مختصات این میدان و این پیکارهاست.
2- آنچه شایسته است کنش مؤسس یا برسازندهی ما نامیده شود در واقع چیزی نیست جز اعلام علنی "خروج" از آکادمی بوروکراتیک. اما شاید خروج از آکادمی درست در برههای که قدرت حاکم خیال تسخیر تام و تمام آن را در سر میپروراند دستکمی از حماقت نداشته باشد. اما میبایست پرسید ما از چه نوع خروجی حرف میزنیم؟ آنچه ما خروج میخوانیم در واقع هیچ ارتباطی با وادادگی، تسلیم یا پشتپازدن به درس و دانشگاه ندارد. خروج ما نه تنها به معنای بیرونکشیدن تنهامان از قلمرو آکادمی دولتی-بوروکراتیک و واگذاری فضای آن نیست بلکه متکی است به نوعی "ماتریالیسم حضور" که تاکید اکید دارد بر ایستادگی جسمانی در محدودهی فضای آکادمی واقعاً موجود که در حکم سرمایهگذاری بر بدن در مقام ابزاری سیاسی است. در اینجا خروج، بیش از هر چیز مترادف عمل انصراف و کنارهگیری از مشارکت/ادغام در بازیها و مناسک آکادمی رسمی است. و این یعنی "سیاست خلاقانهی تخطی" که میتواند اشکال متنوعی به خود بگیرد: بازیگوشی و شیطنت، تنبلی، حاضرجوابی، غیبت از کلاس، تنندادن به اقتدار استاد، بیتفاوتی و کلبیمسلکی یا در واقع جدیتزدایی از نظم حاکم و از همین دست. بنابراین خروج از آکادمی ضرورتاً خود را در قالب اعمال و کردارهای مشروعیتزدایانه نشان میدهد. اما در اینجا یک پرسش دقیق سر برمیآورد: اگر براستی از رهگذر عمل انصراف/تخطی از قلمرو آکادمی بوروکراتیک خارج میشویم و بیرون میرویم، این بیرون، این خارج، کجاست و اساساً چه جور جایی است؟ مسئله دقیقاً اینجاست که بیرون و درون آکادمی در دل محدودهی فضایی خود آکادمی ساخته میشوند. بیرون آکادمی از خلال هر کنش تکینهی انصراف و هر عمل موردی تخطی- به مثابهی اختلالی که انسجام وضعیت را به هم میریزد و از همین طریق فضا را برای آفرینش و تولید باز میکند- شکل میگیرد. بیرون آکادمی مشخصاً همان نقاط متحرکی است که ما از رهگذر خلاقیتهامان، به وساطت تولید یک فضا-زمانِ "متفاوت"، برمیسازیم. بنابراین آنچه ما آکادمی موازی مینامیم هیچ فضای پیشاپیش تعریف و تعیینشدهای ندارد، پیوسته در حرکت است و بسته به اقتضای موقعیت جا عوض میکند و هر کجا ممکن باشد تشکیل میشود. اما نباید از یاد برد که تصدیقِ ضرورتِ نگهداشتِ حضورمان در فضای آکادمیک، خواه ناخواه، ما را با منطق درونی آکادمی رسمی و الزامات آن درگیر خواهد ساخت. به بیان سرراستتر، تصور تولید یک فضای مطلقاً بیارتباط، مستقل و رهاشده از قدرت آکادمی که صرفاً محصول ارادهی آزاد سوژههای برسازندهاش باشد، تصوری سادهانگارانه است. در واقع اگر قدرت براستي همان عمل بر روي اعمال ديگر باشد، ميبايست بپذيريم كه اعمال آكادمي رسمي بر اعمال ما اثر خواهد كرد و آنها را مقيد خواهد ساخت و گسترهي چيستي و چگونگيشان را محدود خواهد كرد، و بلعكس. پس يك بيرون مطلق، يك فضاي خودايستاي ناب وجود ندارد و نميتواند هم وجود داشته باشد. آكادمي موازي اساساً حين برخورد ما و آنها، درست در متن بازي قلمروسازي و قلمروزدايي و بازقلمروسازي، در منطقهي تمايزناپذير ميان درون و بيرون آكادمي ساخته ميشود.
3- چه پاسخ خواهيم داد اگر از ما بپرسند كه اساساً چه ضرورتي است به خروج از آكادمي واقعاً موجود و تلاش براي تاسيس يك آكادمي موازي؟ پاسخ، دستكم در گام نخست، ساده است: بحران ساختاري-تاريخي آكادمي در مقام نهاد توليد علم، و متعاقباً، بحران خود گفتمانهاي علمي و معرفتي. اين نيز پرسش بايستهاي است كه بپرسيم آنجايي كه از بحران سخن ميگوييم به واقع از چه چيزي حرف ميزنيم؟ پاسخ ما، خلاصهوار، چنين است:
الف) آكادمي ايراني از زيستجهاني كه در آن واقع شده است بيگانه است. دانشهاي آكادميك نه زادهي زيستجهاناند و نه حتي با آن تعامل يا گفتگويي دارند و نه به پرسشها و پروبلماتيكهاي برآمده از آن پاسخ ميدهند يا حتي ميانديشند. به بيان دقيقتر، در آكادمي ايراني چيزي چون ازخودبرآيندگي يا درونماندگاري دانش نسبت به زيستجهان وجود ندارد.
ب) دانشهايي كه در قلمرو آكادمي رسمي در جرياناند-به ويژه دانشهاي انساني- از فرط بيتحركي و بيخاصيتي بوي ملال و مرگ گرفتهاند. آكادمي رسمي پساانقلابي همواره درهايش را به روي دانشهاي زندهي خودايستاي انتقادي بسته نگه داشته است و صرفاً به گفتارهاي مؤيد و مستمرِ، يا حداكثر بيارتباط با، تئوكراسي صوريِ حاكم مجال عرضاندام داده است. اين رويه اينروزها تشديد شده است به طوري كه ديگر صداي نقادانهي ديگرگونهاي از دانشهاي آكادميك به گوش نميرسد.
ج) آكادمي ايراني چيزي نيست جز يك اداره يا بوروكراسي عريض و طويل ناكارآمد بيهدف كه صرفاً ايفاگر پارهاي كاركردهاي پيدا و پنهان اجتماعي است و اساساً با توليد و توزيع آزادانهي علم و گردش آزادانهي گفتارهاي دانش ميانهاي ندارد. جديگرفتن اين بوروكراسي آكادميك مترادف گرفتارشدن در پيچخوردگيهاي يك هزارتوي بيخروج است.
د) قدرت دولتي استقلال و خودآييني آكادمي را به تمامي منحل كرده است. خواست قدرت حاكم يكسره بر آكادمي بوروكراتيك استيلا يافته و همهي تحركات آن را تابع ماشين مراقبتي-تنبيهي خود ساخته است. آنچه به موازات انضباطيترشدن آكادمي هر روز ناممكنتر ميشود پويايي توليدگرانهي دانش است.
ه) دانشهاي آكادميك هيچگاه مدافع ستمديدگان و فرودستان جامعه و نقاد وضعيت ناعادلانهي مستقر نبودهاند. اگر خوشبين باشيم، در آكادمي ايراني تنها شكل معيوبي از علوم پراگماتيك-تكنوكراتيك وجود دارد كه آنهم صرفاً يا در كار تربيت كارشناس و متخصص است و يا در خدمت دستگاه دولتي و ماشين سرمايه.
و) آكادمي ايراني به هيچ چيز فرانميخواند، نه به اميد و آينده و نه به آزادي و عدالت. نه مشوق پرسشگري و نقادي است و نه شور زندگي و ميل به حيات را در خود ميپروراند.
آكادمي موازي در حكم تكاپويي براي فاصلهگرفتن از اين بحران است.
4- وقتي از آكادمي موازي سخن ميگوييم به توازي دو خط انتزاعي در يك صفحه يا در يك فضاي تهي(خلأ) نظر نداريم. اينكه دو خط موازي در بينهايت يا در واقع در نقطهاي نامعلوم يكديگر را قطع ميكنند نيز كمكي به پيشبرد بحثمان نميكند. ما ميبايست بحثمان را در مختصات يك "هندسهي فضاي اجتماعي" پيش ببريم: آكادمي ما و آكادمي آنها در حكم دو نيرو هستند كه در يك ميدان يا در يك جهان اجتماعي واحد در امتداد زمان به جريان ميافتند. بيگمان در اين حالت، توازي به معناي تفاوت در رويآورد، آماج، شدت و قلمروي دو نيرو است. پس در اينجا توازي را به هيچوجه نميبايست به معناي استقلال آكادمي ما از آكادمي آنها و بيتفاوتي اين دو نسبت به يكديگر فهميد. آنچه وجود دارد تفاوت است و نه استقلال. دقيقاً همين تفاوت است كه باعث ميشود نيروها بر هم اثر كنند، يكديگر را منحرف سازند، همديگر را دستكاري كنند و موازنهي ميدان را پيوسته تغيير دهند.
5- ميبايست ميان "موضع" بيان يك گزاره با "محتوا"ي بيان آن گزاره تفاوت قائل شويم. در شرايط حاضر، اولي مقدم بر دومي است. دانشهايي كه ما بهجريان مياندازيم ميبايست تفاوتشان را در همان گام نخست به واسطهي "موضع" بيانشان آشكار سازند. آكادمي موازي "موضع" بيان دانش را از قلمرو بازي بوروكراتيك و ساحت بازتوليد نظم حاكم به فضاي بينالاذهاني سوژههاي همارز منتقل ميكند. اينجا ديگر بهجريانافتادن گفتارهاي دانش نه محصول اجراي بايستههاي روزمرهي يك سازمان كه رهاورد حساسيتها و پروبلماتيكهاي خود سوژههاي زنده است.
6- اما مگر ميشود موضع بيان دانش بر خود دانش اثر نگذارد؟ موضعگيري ما در "بيرون" از قلمرو آكادمي بوروكراتيك و فعالشدنمان در كنارهها و حاشيههاي آن- كه بههيچوجه مترادف پستوها و دخمهها نيست- يا به بيان ديگر، بازآرايي زيستجهان فضاي آكادميك، به ما امكان ميدهد از الزامات دستوپاگير آن خلاص شويم، ركود كُشندهي حاكم بر آن را دور بزنيم و فشارهاي خُردكنندهاش را دفع كنيم. با اين اوصاف در متن آكادمي موازي مقدمات يا شرايطِ امكانِ توليد و توزيع اجتماعي دانشهاي ديگرگونه، فراهم ميآيد. ديگرگونگي گفتارهاي دانش بدين معني نيست كه از دانشهايي حرف ميزنيم كه تاكنون در هيچ جايي وجود نداشتهاند و ما مبدعان و بنيادگذارانشان هستيم. دانشهاي ديگرگونه بههيچوجه ناظر بر تاسيس نوع خاصي از دانشِ تاكنون-نا-موجود با التفات به مباني هستيشناختي و فرهنگي زيستجهان به اصطلاح ايراني- اسلامي ما نيز نيستند. ديگرگونگي دانش ما در عملي است كه انجام ميدهد و در رد و اثري است كه برجاميگذارد، در چيزهايي است كه در خود و به واسطهي خود بيانپذير و رويتپذير ميسازد، در نسبتهايي است كه با چيزهاي بيرون خود-دولت، بوروكراسي، بازار، پليس- برقرار ميكند، در قدرتي است كه ميبخشد و در نيرويي است كه آزاد ميكند. دانش ديگرگونهي ما ميخواهد هم آزاد كند(آزادي از...آزادي منفي) و هم آزادي ببخشد(آزادي براي...آزادي مثبت)، ميخواهد به آن چيزهايي كه تاكنون گموگور، بيصدا و بهحاشيهرانده بودهاند، صدا ببخشد و آنها را از رهگذر ناميدنشان صدا بزند و وارد عرصهي بازنماييپذيري سازد، ميخواهد قلمرو آن چيزهايي را كه ميتوان بدانها انديشيد و از آنها پرسيد را گسترش كشد، امكان نقد هر آنچه هست را فعليت بخشد و از خلال نقد(Critique)، بحران(Crisis) بيافريد و نظم چيزها را بههمبريزد. به اين معنا، دانشهاي آكادمي موازي همچون تروما يا ضربهي آشوبناكي كه تنش و پرسش ميآفريند، عمل ميكنند. با اين اوصاف، پيوندخوردگي بلادرنگ دانشهاي آكادمي موازي با امر سياسي حتمي است.
7. آكادمي موازي قلمرو اقليتهاست. اقليتبودگي در اينجا هيچ ربطي به كميت و شمارش ندارد و حاكي از تقابل سادهي اكثريتي پُرشمار با يك اقليت كمشمار نيست. اقليتبودگي بيش از هر چيز بر حذفشدگي و بيرونگذاري يك سوژه، يك گروه يا "شيوهي معيني از بودن" از "نظم مسلط بر يك وضعيت خاص" دلالت دارد. بيگمان شكلگيري هر تماميتي مستلزم طرد و كنارگذاري يك يا چند چيز به مثابهي بيرونِ اين تماميت است. هر تماميتي ميبايد خود را مرزبندي كند و مرز كاري نميكند جز آنكه درون آن تماميت را از بيرون آن تفكيك كند. بنابراين شرطِ امكانِ ساختهشدن يك تماميت – حال چه يك دولت يا ملت باشد و چه يك حزب يا گروه- دقيقاً اين است كه آنچه بيرون است يا بيرون افتاده است، مشخص شده باشد. اين بيرون ميتواند نامهاي گوناگوني به خود بگيرد: ديگري، دشمن، آشوبگر، همسايه، معاند و از همين دست. نظامها يا تماميتهاي مختلف بر حسب گسترهي مطرودسازي و بيرونگذاريشان از يكديگر متمايز ميشوند. آكادمي واقعاً موجود ايراني اساساً يك ماشين پُركار غربال است و سازوكارهاي حذفكنندگي و بيرونگذارياش فعالتر از ديگر سازوكارهاي دروني آن عمل ميكند، هم در ساحت طرد سوژهها و بدنها و هم در ساحت طرد گفتارها. بنابراين آكادمي موازي بايد فضايي براي عملِ سوژههاي اقليت و گفتارهاي اقليت بگشايد تا هستي آنان سويهاي فعال و موثر به خود بگيرد. مسئله بههيچوجه اين نيست كه آكادمي موازي نمايندگي يا بازنمايي اقليتها را بر عهده ميگيرد و براي آنان و از طرف آنان سخن ميگويد. آكادمي موازي ميبايد از آنٍ خودِ اقليتها باشد: آنان خود مي بايست از زبان خود و براي خود سخن بگويند. اما به ياد داشته باشيم كه آنچه قرار است انجام دهيم به معناي تقلاي بهرسميتشناختهشدن نيست. قرار نيست براي ديدهشدن و شنيدهشدن چانهبزنيم و تقاضاي بازگشتن، بخشيدهشدن، سهمگرفتن و گنجاندهشدن بكنيم. اقليتهايي كه حذف شدهاند ميخواهند خود را به هستي فعال بدل كنند، اثر بگذارند، وضع امور را تغيير دهند، زندگيشان را به دست بگيرند و اقليتبودگيشان را در مقام يك تقدير محتوم پسبزنند. آكادمي موازي چيزي نيست جز عملِ اقليتها، عملي كه در حكم اثبات سرزندگي و تپندگي آنها است.
8. بي گمان آكادمي موازي چيزي است بيش از فضاي بهجريانافتادن آزادانهي گفتارهاي دانش. به همان قياس كه آكادمي موازي در حكم مازاد آكادمي واقعاً موجود ايراني است، آكادمي موازي نيز مازادهاي خاص خودش را توليد خواهد كرد. همين مازادهاست كه ما را به اثرگذاري آن اميدوارتر ميسازد: تكثير و تقويت ارتباطها و گفتگوها، فعالسازي حوزهي عمومي، تحركبخشي به ذهنها و بدنها، تشكيل يك اجتماع و ساختهشدن يك سوبژكتيويتهي جمعي و فرديت اشتراكي و حاكميت منش سرخوشانه و طربناك بر زندگي. اين مازادها را بهتر درك خواهيم كرد اگر آكادمي موازي را به مثابهي مبارزهي پيگيرانهي لذتها و اميال زندگيخواهانه عليه انقباض مرگزده و عبوس آكادمي بوروكراتيك و دانشهاي ملازم با آن بفهميم. آكادمي ما و دانشهاي همبستهي آن به اعتبار "موضع"ي كه انتخاب كردهاند، سوداي خنده و نقادي و آزادي را در سر ميپرورانند.
9- بياييد در جنب همهي دانشگاهها و دانشكدهها يك آكادمي موازي راه بياندازيم. بيگمان تكثيرپذيري ايدهي آكادمي موازي همان انعطاف و تحركي است كه امكان تاسيس آن را در همهجا و هر كجا كه ارادهاي وجود داشته باشد، زنده نگه ميدارد. از اينجا به بعد همهچيز وابسته به عملِ خود سوژههاست.

"ايـــّـاك والد ّماء" نام مستندي است منسوب به ابراهيم حاتمي كيا كه ببينيدش حتما. ديگر تاب نوشتنم نيست. باقي براي بعد.
كفشم پير شده و حالا يا چندي بعد بايد با او خداحافظي كنم. چه وداع سختي! هيچگاه رسيدگي مطلوبي به او نكردم. واكسهاي ديربهدير، لكههاي گل كه گاهي مدتها بر چهرهاش ميماند. و با اينهمه او مدت زيادي است كه تنها همراه من بودهاست. گمان نميكنم هيچگاه دورش بيندازم. او كفش خرداد و تابستان هشتادوهشتم بودهاست. نبايد هرگز تنها بماند كفشي كه تنهايم نگذاشت. راههاي نرفتهاي را با او رفتم. گامهاي ترساني را با او برداشتم كه او لغزشي در آن گامها پديد نياورد. نميتوانم بگويم حالا كه از ريخت افتادهاست بايد برود. مگر ما آدمها وقتي كه ميميريم كفشهايمان را به ياد نميآوريم؟ آه كفش مظلوم و تنها و بيسروصداي من! او خاطرههايي را از من دارد كه هيچكس. پس زندهباد كفشهاي زهواردررفته! زندهباد مونس تنهاييها! با او حرف ميزنم و ميگويم آدمي بيمرگ است چون خاطرههاي بشر مرگناپذير است. اگر چنين باشد بهتر است هرچه زودتر همهمان بميريم.

دادگاه امروز حسام به پنجم آبان افتاد. ديشب حامد تفألي به حافظ زد. خوب آمد: تاب بنفشه ميدهد... به خير بگذران فقط. اخيرا ً «من متهم ميكنم» اميل زولا را خواندم. اين جملهاش در پايان دفاعش از دريفوس تكاندهنده بود:«.. به نام بشريتي كه اينهمه رنج بردهاست و حقدارد كه خوشبخت باشد...» يك نفس راحت گاهي به قيمت جان است... يك نكتهي جالب هم بگويم. وقتي حسام آزاد شد برايمان تعريف كرد كه... نه، بگذار اول بگويم كه ما توي محل كار همه همديگر را "دكتر" خطاب ميكنيم: "دكتر ناهار حاضره..."، "دكتر اون كتابو بده اينور..."، "دكتر كجا بودي ديركردي؟..." و... اين تخم لق را هم من توي دهان جماعت انداختهام. وقتي حسام را بازداشت كردند در برگهي شناسايياي كه به او دادهبودند كه پر كند بالاي صفحه نوشتهبودند: "حسام سلامت، نام مستعار: دكتر"!!! اين است نتيجهي وقتي كه مسئول شنود تلفن، شوخي شما را دركنكند!
داشتم فكر ميكردم كه اين روابط ريز و درشت را چهطور ميشود ارزيابي كرد؟ اصلا ً چهطور ميشود فرق يك رابطه را با رابطهي ديگر فهميد؟
الآن با يكي از دوستان نازنينم كار ميكنم كه بيش از 15سال است كه يكديگر را ميشناسيم؛ نه 15سال مداوم. شايد از كل اين دوستي، 4سال دوستي مداوم و مرتب بيرون بيايد. كار ما از يك نوع بود و مدتها هيچ صحبتي از اين كه من به او بپيوندم در ميان نبود و بعد هم بسيار اتفاقي و ابتدابهساكن اتفاق افتاد و او به من گفت:«چرا پيش من نمياي؟» به همين راحتي! گذشت تا بعد از مدتي فهميدم چه فشارهايي را به خاطر حضور من در مجموعهاش تحمل كردهاست و البتــّـه تهمتهاي ناروايي كه دربارهي من طرح شده بودهاست، به دلايلي. و در اين مدت مرا به فكر فروبردهاست كه اين عزيز دلم با چه انگيزهاي اين فشارها را متحمل ميشدهاست. نــُـرم و هنجار اين بود كه او به شنيدههاش اعتماد ميكرد و قيد من را ميزد. البتـــّــه اين را بگويم كه او هم در كار خودش و در زندگياش اعجوبهاي است. و تركيب من و او ميدانم تكاني در عرصهي من و او خواهدبود. اما من براي او سود نقد ملموسي نداشتم. محاسبهي سودوزيان چندان به سود من نبود؛ با ملاك و معيار معمول و هنجار.
اين را ميگذارم كنار دو ارتباط خاصم. يكيش برميگشت به خرداد 1379 با فردي به نام ميم-الف. پنج سال و حكايتهاي لايتناهيش. يادم نميرود هولوولع ابتداي آشنايي را در سال 78. جلو دانشكدهي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران قرآن جيبي خط طاهر خوشنويسم را درآوردم و باز كردم كه آيات اول سورهي ابراهيم آمد: بسماللهالرحمنالرحيم الم. برداشت من اين بود كه استخاره خوب است اما حالا ميگويم «الم» اشاره به ناگفتنيبودن آن چيزي بود كه در اين رابطه رخداد؛ يعني فيه ما فيه و از آن مهمتر الف-لام-ميم در كنار هم «اَلَم» است يعني «درد»، كه بود واقعا ً. و رابطهي بعدي يك ميم-الف ديگر. اساسا ً چهچيز باعث ميشود آدميزاد به آدميزاد اعتماد كند؟ چهچيز باعث ميشود كه آدميزاد فكركند كسي ارزش دارد؟ و براش بايد چيزهايي را فداكرد يا پيش پاش چيزكي قرباني داد؟
احساس پيري در من مزمن است. ديريست بيشتر به دنبال جمعبنديام. براي تكرارنكردن 30 سال اول در 30 سال دوم. آن دوستي را كه به واسطهي اعتماد نامشروطش همراهي كاري ما شكلگرفت با ميم-الفهاي زندگيم ميگذارم كنار هم. آنها كه با دراختيارداشتن همهچيز من (درون و برون) به اعتمادهاي من پشتپا زدند. با خودم ميگويم قطعا ً در هنگام لزوم براي دوستي با او كه مرا نامشروط ميپذيرد ميتوانم هر هزينهاي را با طيب خاطر بدهم. اما براي پيرمردهايي مثل من پاكباختن براي ميم-الفها ديگر ماجرايي سرآمده است. رابطهي نامشروط عاطفي فسادآور است و به تعبير حافظ: عندليبي كه به هر غنچه دلش ميلرزد / بهتر آن است كه در صحن گلستان نرود. وقتش است كه نفسي بكشيم.

بر من پوشیده نیست که بسیاری کسان بر آن بوده و هستند که کار جهان به دست بخت است و خدا. چنان که خرد بشری را در آن اثری نتواندبود و نمی تواند جلودار آن شود و بنابراین چنین حکم می کنند که کوشش بشری را سودی نیست و همه ی کارها را می باید به دست قضا سپرد... من نیز چون در روزگار می نگرم گهگاه بدین اندیشه می گرایم. با این همه، چون نمی توانم بپذیرم که آزادی اراده مان یکسره نفی شود، بر این باورم که چه بسا نیمی از کارها به دست بخت باشد، اما نیمی دیگر، یا کمابیش نیمی دیگر از آنها را به دست ما سپرده اند. من بخت را به رودخانه ی سرکشی همانند می کنم که چون سربرکشد دشتها را فرومیگیرد و درختان و بناها را سرنگون میکند و خاک را از جایی به جایی میافکند و هر کسی از برابرش میگریزد و هر چیزی در پیشگاه خروشش به خاک میافتد و هیچ چیزی در برابر آن ایستادگی نمیتواندکرد. با این همه، اگرچه طبعش چنین است، اما چنین نیست که به هنگام آرامشش از مردم کاری برنیاید، بلکه مردم میتوانند بر آن سدها و خاکریزها و دیگر استحکامات بناکنند تا به هنگام سرکشی، سرریزش به آبراهی بریزد یا آن که چنان بی امان و آسیبرسان برنجوشد. کار بخت نیز به همین سان است: آن گاه که بخت پا به میدان میگذارد آنجایی نیروی خود را بیشتر نشان میدهد که هیچ کاری برای ایستادگی در برابرش نکرده باشند و خشمش را بدان سو میکشاند که میداند هیچ سد و خاکریزی در برابرش برپا نداشته اند.
نیکولو ماکیاولی
جوان برومندي - که هنوز نام عزیزش را نمیدانم - امروز آمده بود از آشنايان خانم رشيدي. براي پايان نامه اش كه دربارهي انديشهي سياسي فرديد است كمكهايي ميخواست از حسام بگيرد. حسام لطف كرد و من را هم داخل ماجرا كرد. بحث شيريني درگرفت. در واقع بحث در باب اين بود كه دو نفر - سيدحسين نصر و سيداحمد فرديد- كساني بودند كه سنتگرايي سياسي را در ايران تئوريزه كردند. اين وسط دوستمان ميخواست فرديد را با ديدگاههاي ماركسيستي بسنجد. در عبارت ديروز تاريخ و پسفرداي تاريخ فرديد نسبتي ديدهبود مشابه دورهبنديهاي ماترياليسم تاريخي ماركس. حسام كه از ابتدا با همان موضع روشن مخالفش شروع كرد. من به نظرم رسيد كه فرديدو مازادي كه حول او پديد آمدهاست ديگر خود فرديد نيست و اين ديگر يك تشخص انديشگي است كه بيرون از وجود احمد فرديد حقيقي حيات يافتهاست. از طرف ديگر به خصايل شخصيتياش اشاره كردم و اين كه شايگان در گفتوگو با جهانبگلو از جوانيهاي فرديد ميگويد و بحثهايي كه با چاشني عربدهكشي در منزل پدرش راه ميانداختهاست. خود دوستمان به پيوند فلسفهي تاريخ فرديد با انديشهي هگل اشاره كرد. گفتم احتمالا به آن خاطر باشد كه فلسفهي تاريخ هايدگر خود تركيبي از هگل و هوسرل است. حسام ايراد گرفت كه تركيب واژگاني "انديشهي سياسي فرديد" در عنوان پاياننامه غلط است و درستتر آن است كه گفتهشود:"دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد". خورديم به ناهار. ناهار را خورديم و پس از ناهار بحث را از سر گرفتيم.

حسام اصرار داشت كه براي آن كه با رويكرد چپ بروي سراغ فرديد دو راه بيشتر نيست؛ يكي اين كه بيايي از ديدگاه يك متفكر چپ انديشهي فرديد را نقد كني و ديگري اين كه بيايي شباهتهاي او را با چپها بيرون بكشي و بگويي او هم چپ بود؛ كه اين پروژهي دوم پيشاپيش شكستخورده است. من گفتم اگر ميخواهي شباهتي بين انديشهي فرديد با قرائتهايي از ماركسيسم پيداكني نزديكترين قرائت به آن قرائتهاي استالينيستي يا چپ تيتو است با دريافت مبتني بر سانتراليسم دموكراتيك كه در آن تشكيلات و حزب و رهبري حزب برجستهسازي ميشود. بعد پرسيدم حالا با اسلامگرايي فرديد و گرايشش به ابنعربي و شيخ اشراق چه ميكني؟ گفت خود فرديد ماركسيسم را گذشته از انگارههاي الحادياش نزديكترين ايدئولوژي به اسلام ميدانستهاست. گفتم پس نزديكترين انديشه به او انديشهي التقاطي مجاهدين خلق بايد باشد. گفت شايد. حسام از ابتدا بر اين نكته انگشت تأكيد گذاشتهبود كه پرداختن به دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد در اين برهه خيلي لازم و مغتنم است اما در مجموع از رويكرد دوستمان نااميد شد اواخر بحث.

دوستمان معتقد بود از ميان شاگردان فرديد از همه منصفتر بيژن عبدالكريمي به انديشهي او نگاه ميكند كه ميگويد بدون فرديد اساسا هايدگر در ايران شناخته نميشد. گفتم هايدگر تا آنجايي كه به فرديد و اصحاب نحلهي فرديديه مربوط است نامي بيش نيست. بعد به تقابل انگارهي ابرانسان از نگاه فرديد و هايدگر اشاره كردم و گفتم كه هايدگر دورهي دوم از ايرادهايي كه به نيچه ميگيرد همين است كه برخلاف آن كه نيچه گمان ميكرد ابرانسان برآيند يا ستيهندهي مدرنيته است هايدگر نشان داد كه خود ابرانسان نيچه محصول تكنيك و مقولهاي تكنولوژيك است. در حالي كه فرديد ميگفت رهبر انقلاب اسلامي تجلي ابرانسان است و بعد هم كه در جريان انقلاب فرهنگي پاكسازي شد و به دانشگاه راهش ندادند حرفش را پسگرفت و كل سيستم را در انزواي خودش به فحاشي گرفت.

اشاره كردم كه فرديد احتمالا تنها الهامي كه از هايدگر گرفته بود حماقتي بود كه او در دوران ناسيونالسوسياليستها مرتكب شد. ميگويند هايدگر گمان ميكرد حزب ناسيونالسوسياليست آلمان اين قابليت را دارد كه او را به منزلهي تئوريسين فلسفي يك جريان سياسي بركشد اما زود فهميد كه از اين خبرها نيست و خود نازيها كنارش گذاشتند. فرديد هم همين را ميخواست. پيش از انقلاب وقتي كه آمد و در تلويزيون چندين جلسه مباحثش را طرح كرد به تعبيري درصدد بود كه از سوي نظام پادشاهي رو به افول به مثابهي تئوريسين فلسفي سيستم شناختهشود اما آن سيستم دوام نياورد و آنقدر درگير فساد تسرييافته در تاروپودش بود كه فرصت نكرد اصلا به گزينهي مورد نظر فرديد فكر كند حتي. انقلاب كه شد فرديد ديد كه حالا اتفاقا اين يكي نظام با آن آمال و آرزوي او بيشتر جور درميآيد. اما اينجا هم به كاهدان زد.

ديگر اين كه گفتم فرديد با گرايشي كه به ايران قبل از اسلام داشت كه از طريق شيخ اشراق با انديشههاي مهري همسويي يافتهبود و نيز با ظرفيتهاي بنيادگرايي كه در تفكرش هست قاعدتا پيش از انقلاب نميتوانست چيزي جز نظام شاهنشاهي را در انديشهي سياسياش جايدهد. دوستمان گفت آنچه منظورش از تفكر فرديد است انديشههاي بعدازانقلاب اوست. دوستمان هم تأييد كرد و گفت فرديد پيش از انقلاب حرفي بيشتر از آنچه كربن گفتهبود نگفت. خصوصا كه كربن هم مترجم فرانسوي هايدگر بود و بعد گرايش پيداكرد به ابنعربي و سهروردي و ملاصدرا. وقتي كه حسام بحث نصر و فرديد را پيشكشيد گفتم اين دوران اخيري كه در آن هستيم اتفاقا هر نوع تجلي عملي-اجرايي انديشه يا تئوري خاص را در شرايط سياسي كنوني نفي ميكند. اكنون عرصه، عرصهي زور عريان است. قبلا شايد به دنبال دلالتهاي تئوريك در جهت سنتگرايي بودند اما الان رسما پشتوانهي تئوريكشان مجموعهاي آشفته و هذيانوار از انگارههاي فاشيستي است كه حتي ديگر ربط ارگانيكش را با انديشهي اسلامي از دست دادهاست. حسام موافق بود اما ميگفت در هر حال صحبت از علم قدسي به مذاق سيستم خوش ميآيد يا آنچه فرديد ميگويد. عطف به بحثهايي هم كه اخيرا در باب علوم انساني مطرح شد و آلترناتيو جدي براي اين بحث، جز در فرديد و نصر نيست. حسام معتقد بود كه فرديد پديدهاي است كه از برخورد شرق و غرب حاصل شدهاست و ملغمهاي پديد آوردهاست نامنسجم.

البته تأكيد من همچنين بر اين بود كه تأكيد فرديد بر شفاهي بودن علم بايد ما را برآن دارد كه ببينيم در نوشتن چهچيز وجود دارد كه در انديشهي شفاهي از دست ميرود. فارغ از اين كه مثلا احسان نراقي ميگويد فرديد نمينوشت تا بتواند هر وقت دلش خواست زير حرفش بزند. گفتم در نوشتن نوعي تاريخمندي و فرايند انديشيدن رخ ميدهد كه در علم شفاهي كه فرديد از سنت استاد-شاگردي ايراني و معرفت سينهبهسينه گرفتهبود نيست. انديشهي بهتحريردرنيامده ذاتا استاتيك است. پويا نيست. و به لحاظ فرمال با حقيقت لايتغير و مطلقانگاري همسنخ است. تأكيد دوستمان بر نزديكي انديشهي فرديد به چپ - هرچند من در نهايت او را به بنيادگرايي ناسيوناليستي كسروي نزديكتر ميدانم كلا- باعث شد بگويم حتي اگر با استالينيسم قابل مقايسه باشد اپورتونيسم نهفته در ذات استالينيسم شايد بيانگر اين سنخيت باشد؛ چراكه آنجا هم عمل يا كردار مسبوق به نظريه همانقدر بيمعني است كه در فرديد. راستش اين است كه من در "ديدار فرهي" نتوانستم انديشهاي را ببينم كه فرديد توانسته باشد به اندازهي دو پاراگراف پياش بگيرد. و اشاره كردم به مقالهي پرهام و جزوهي شرح درس فرديد كه گوياي تمامي تشتت و عدمانسجام انديشهي فرديد است... خلاصه بحث مفصل و شيريني بود كه بناشد باز هم پي گرفتهشود.
تکمله:
مجتبای عزیز (دوستی که نامش را نمی دانستم) در کامنت ها مطلبی گذاشته؟ است بدین شرح:
سلام
ممنون از خلاصه ای که از بحث روز سه شنبه گذاشتی. نمی دونستم حسام از رویکرد من به بحث نا امید شده ! فکر کنم دچار سوء تفاهم شدیم. شاید لازم بود با شواهد و قرائن بیشتری برای ادعاهام می اومدم. قطعا جلسه بعدی رویکردم رو شفاف تر و متقن تر می کنم. به هر حال من که خیلی استفاده کردم و از آشنائی با دوستان خوب و عمیقی مثل شما خوشحالم.
بیشتر مواظب سلامتی خودت باش.
در پناه حق
عرض کنم که... من آنچه را در یادم مانده بود در اینجا نوشتم، آن هم به نحوی مطلقا نامنسجم، فقط برای این که از دست نرود. و البته من در نوشتن این گونه گزارشها خیلی بداهتا مینویسم و ویرایش یا بازنویسی و بازبینی هم نمیکنم. قطعا گزارش فوق گزارش کاملی نیست و البته دیروز از حسام هم پرسیدم که اگر چیزی را از قلم انداخته ام یادآوری کند. (در مورد ترتیب بحثها که کلا گزارش من پراکندگی دارد و مطالب را به همان ترتیبی که گفته شده اند ننوشته ام و به همان ترتیبی آورده ام که به ذهنم رسیده؛ پاره ای از ابتدا و پاره ای از انتهای بحث.) حسام دیروز به این نکات افزوده اشاره کرد:
1.درباره ی تحلیل گفتمان و شیوه های آن باید بیشتر اندیشید و ملاکهای مطالعه ی قیاسی دو گفتمان را چه چیزهایی دانست. آیا به صرف مجموعه ای از مفاهیم مشترک در دو گفتمان میتوان گفت که آن دو از یک سنخ اند؟
2. حسام بر تقابل هگل و هایدگر در فلسفه ی تاریخ انگشت میگذارد که در هگل «فلسفه ی تاریخ» مطرح است و در هایدگر «تاریخ فلسفه».
3. دیگر این که حسام گفت باید پرسید که آیا میتوان هر چیزی را از هر اندیشه ای بیرون کشید؟ و میتوان گفت در هر اندیشه ای هر چیزی هست و تنها کافی است دستت را دراز کنی تا به آن برسی؟ اساسا از دید حسام مهمترین محک هر تفکر، تاریخ عملی آن است و نمیتوان گرایش کلی یک مبنای اندیشگی را چیزی بالکل متقابل با تاریخ رویداده ی آن فرض کرد. با این رویکرد احتمالا نزدیکترین گرایش به جوهره ی تفکر فردید همان فاشیسم است.
و در پایان اضافه کنم که این گزارش در هر حال کمیها و کاستیهایی دارد که خاصیت هرمنوتیکی هر متنی است البته.
مطالب زیادی را خیلی وقت است کنار گذاشته ام برای تایپ. بالاخره روی وبلاگ میگذارمشان. از بی حوصلگی روی آورده ام به یک روند غیرمعمول در وبلاگ نویسی ام و آن نوشتن گزارش وقایع است. کاری که چندان باب طبعم نیست اما فعلا برای تعطیل نشدن وبلاگ و اینکه کاربهتری هم نمیتوانم بکنم ناچارم بکنم.
امروز سعید نوری صبح آمد دفتر. این بشر اعجوبه ای است. غیر از 7 عنوان کتابی که درباره اش صحبت کردیم قول کتابهای دیگرش و یک دوره ی ده جلسه ای تحلیل فیلم برای ما بگذارد.
دستم تعریفی ندارد. آتل بسته ام. اما احتمال سکته نفی شد. نمیتوانم چیزی بنویسم بیشتر از یکی دو صفحه. کارها - و بخصوص "مکافات جنایات"- مانده. زنان بدون مردان را خواندم اخیرا. عالی است. ماخولیا و شباهتی که با ساختار افسانه های کهن ایرانی دارد بی نظیر است. البته در نهایت نفهمیدم برای چه آن قشقرق را در موردش راه انداختند. برعکس "فریدون سه پسر داشت" که در همان صفحه ی اول معلوم شد چرا اجازه چاپ نیافته است. سه رمان مارگارت اتوود چاپ نشر ققنوس را گرفتم دیروز. گفتگوی فیلیپ نمو با امانوئل لویناس را اخیرا برای حمید محرمیان روی فایل صوتی ضبط کردم. کتاب هورکهایمر و بعد فلسفه ی هگل استیس را ضبط میکنم. امشب هورکهایمر را شروع میکنم و رمان اتوود را. هنوز نتوانسته ام با نادری صحبت کنم. دیروز صائب آمد و دو مجموعه از طرحهای سباستین کروگر را آورد. شاهکار بود. هنوز نرسیدم فکم را بالا بیاورم! زارعی هم بازنویسی داستان "در حاشیه کتاب" را دیروز آورد. از آیدا پناهنده هم دو داستان برای مجموعه ی گزیده گرفتم. امشب سعید نوری مصاحبه با فرخ غفاری را برایم میآورد که شروع کنیم کارش را. آخر هفته کویر مرنجاب میروم با یلدا و علیرضا. اگر تور دوستانمان باشد شاید یک هفته کلا کرایه اش کنیم برای سفری دوستانه. مسعود ملکیاری را دیدم و مسیح نوروزی را. کتابفروشی بازسازی شد و قرار است با دو کتابفروش نیمه وقتی که به تازگی آمده اند جلساتی بگذاریم برای آشنایی بیشترشان با کتاب. چهارشنبه بناست بعد از مدتها برای تجدید میثاق به کانون بروم. به هر حال تا دستم کاملا بهبود نیافته است دوران رکود باقی خواهدبود.
ديشب غزلي شيرين از شهريار را خواندم. اين چند وقته ديوان شهريار كنار دستم است و كمبود خواندن شعرهاش را در اوقات فراغت بين كار جبران ميكنم. اتفاقاً به اين موضوع هم فكر ميكنم كه بعد از آن كه روز تولد شهريار را روز ادبيات فارسي نامگذاري كردند چه خيانتي در حق اين آبروي غزل معاصر كردند. به هر حال راه بيحيثيتكردن مردم باحيثيت يكي همين است كه تبديلشان كني به تريبون و منظر شعار. ميخواهم در اين لابهلا گزيدهاي از خواندههايم از شهريار را هم در وبلاگ بگذارم، بلكه هم به آن عادت قديميام كه رونويسي اشعار باب طبع است عملكنم و هم گزيدهاي مجمل از شهريار در اينجا گردآورم. اين يك غزل به قدري دلچسب است كه بهتنهايي در يك پست ميگذارماش اما بقيهي اين گزيدهها را چندتايكي ميكنم و در هر پست 4-5 غزل را قرار ميدهم.
خدايْ را پس از اين پايبند ِ پيمان باش
من از گذشته گذشتم، تو هم پشيمان باش
گــَرَم نويد حياتي دوباره خواهدبود
تني ضعيف بهدر بردهام، بيا جان باش
ز سر نميروي اي خاطرات عهد شباب!
خدايْ را سر پيري نصيب نـِسيان باش
حبيب من! همه زخمم، بيا وٌُ مرهم شو
طبيب من! همه دردم، بيا وٌ درمان باش
مرا به خوان ِ شـِكر ميزبان شدي چندي
بيا به خون جگر هم حبيب مهمان باش
دلا نواي طرب مينواختي زين پيش
از اين پس اي ني ِ محزون! به آه وٌ افغان باش
چو من نقاب ِ كفن ميكشم به رخ، ماها!
تو هم به ابر كدورت ز خلقْ پنهان باش
به ياد ِ خطّ تو ديوان من پر از غزل است
غزال من! همه با ياد من غزلخوان باش
فرشته رشگ بــَرَد بر مقام انساني
به يــٌمن ِ دولت عشق اي فرشته! انسان باش
تو را نويد وصال ابد دهم، ليكن
به دام حادثه چندي اسير هجران باش
به شاخ ســِدره همآواز من تو خواهيبود
چو بشكني قفس خاكيان پـَرافشان باش
رموز عشق ز ديوان شهريار آموز
به فيض اين چمن اي گل! هزاردستان باش
تكمله: الان كه در حين تايپ دوباره غزل را خواندم احساس كردم شايد آنقدرها هم كه گفتم منحصربهفرد نباشد اما مناسب حال افتادهاست و لذا به دل نشستهاست.
احتمالاتي دربارهي دستم مطرح است. آزمايشها و معاينات معلوم ميكند. اما مهمتر از همه اين است كه من در باب اين ناكار شدن مكاشفاتي كردم ك از هر چيز مهمتر همينهاست. من به اين دست بهشدت مديونم. حال اين اتفاق دو حال دارد؛ يا درس عبرتي است براي من كه بيشتر مراقبت كنم از دست اصليام؛ يا درس عبرتي است براي دست چپم كه برود و كارهاي اينيكي را هم به عهده بگيرد. اميدوارم دومي نباشد. اما اتفاقات جالبي رخ داد. ارزيابيها را تااطلاع ثانوي روي فايل صوتي به حامد ميدهم. و البته نكاتي را كه معمولا براي مؤلفين و مترجمين ضميمهي متنها ميكردم نيز به همين شكل. شوق نوشتن در من بيش از پيش پديد آمدهاست. احساس ميكنم انقباضي در روان من از ميان رفتهاست. نوعي تكلف و مانع كه پيشتر به وسواس واميداشتام كه كمتر بنويسم يا سرعت كمتري خرجكنم. با پدر ديشب گپي زدم. با آن تكيه كلام هميشگي گوشي را برداشت: «اي علي كه جمله عقل و ديدهاي...» وقتهايي كه روي فرم باشد مصرع دوم را هم ميخواند: شمـّهاي واگو از آنچه ديدهاي... صحبتي كرديم و احتمالات مطرحشده را با پدر در ميان گذاشتم. خوشبختانه نه من حوصلهي زنجموره دارم، نه پدر به خودش مجال زنجموره ميدهد. روزي كه سكتهي دومش را كرد، دو روز بعد آمد دفتر سيدخندان و در جواب احوالپرسي من با همان بشاشت تمام گفت: «سكته كردم!» ديشب هم گفت: «مردني كه نيستي!» گفتم: «شما چي فكر ميكنيد؟» گقت: «نيازي به فكركردن نداره!» كمي در باب دست نويسنده و اهميت اين عنصر در زندگي پژوهشگر صحبت كرديم. و البته كموبيش شماتتهاي هميشگي در باب فشارهاي عصبي اخيرم. بههرحال پدر از ابتدا در جريان مسائل روابط من بود. گفت: «بعد از آن ماجراي 4 سال پيش ديگر نبايد چيزي تو را اينطور منقلب ميكرد.» گفتم: «بله. خودم هم همينطور فكر ميكردم. اما وقتي آدم وسط يك تجربهي انساني است همهچيز فرق ميكند. به هر حال حالا از سر گذشتهاست.» پدر گفت: «من در اين مسائلت دخالت نميكنم، نظر هم نميدهم چون به خودت مربوط است اما بايد عاقلانه نگاه كرد.» و... البته پارهاي نصايح كاملا دوستانه. و البته نگفتم به پدر؛ كمي در استعمال دخانيات هم زيادهروي كرده بودم اين چند وقت؛ سيگار و ديگر قضايا. اميدوارم خطرات جدي كه احتمال دادهاند نباشد.
از 4-5 روز پيش عصب مچ دست راستم از كار افتاده است. براي يك نويسنده اين يعني بزرگترين مصيبت روزگار! فكر ميكردم خواب رفته است اما وقتي بعد از گذشت اين مدت بهبودي حاصل نشد امروز كمي نگران شدم. شنبه بايد بروم پيش خارابيان. به شوخي ميگفتم بايد اين دستم را بيمه كنم، همانطور كه جنيفر لوپز ماتحتش را بيمه كرده است. كار بازنويسي «مكافات جنايات" كلا خوابيده. اين چند روز تاريخ مشروطه خواندم و روزنامه و... خودش نعمتي هم بود. اين دست بعد از 15-16 سال بالاخره ديد من استراحتش نميدهم خودش رفت مرخصي! خداكند معضل اساسي نداشته باشد.
دارم به کارهای نکرده فکر میکنم این روزها. بدجور گرفتار بازنویسی «مکافات جنایات»م، که خاطرات یک افسر عالیرتبه ی آگاهی است. از سوم مرداد تا امروز مشغولم به این کتاب و میخواهم هرطور شده تا اول مهر تمامش کنم که در نیمسال دوم موی دماغ نباشد. امروز ترجمه ی چند داستان از چخوف از طریق بیگلو -گرافیست هنرمند روزبهان- به دستمان رسید. یحتمل آن تالیف و ترجمه ای را که مدتهاست نیمه کاره گذاشته ام -تحت عنوان «مختصات سبکی چخوف»- ضمیمه میکنم به این گزیده و منتشر میشود. تازه دانستیم بیگلو زبان و ادبیات روسی تحصیل کرده است. بابی برای ادبیات روسیه در روزبهان باز شد. از لرمانتوف ترجمه ی خوب نداریم. از پوشکین کم است و ترجمه ها همه قدیمی است. از ادبیات روسی عصر سوسیالیستهای شوروی هیچ در دست نیست به فارسی. و آنچه هست مربوط به نویسندگان مهاجر است، سولژنیتسین علی الخصوص و البته «بچه های آربات» که سروژ ترجمه کرده است. ضمنا از ۱۹۸۹ تا امروز که دیوارهای شرق و غرب فروریخته است نامی از ادبیات نوین روسیه در اینجا به گوش نرسیده است. از شعر روس که هیچ! مجموعه ی کافی حتی از مایاکوفسکی - با آن تاثیر عظیمش بر شعر معاصر- نداریم، چه رسد به الباقی. به مترجمان روسیدانی دسترسی پیدا کردیم. در کنار اینها میماند ترجمه مان با حسام که کند پیش میرود اما من به آن امیدوارم. (فرصت مغتنمی است برای من. حسام به شدت بر رویکرد پولانزاسی-دلوزی متن سوار است و هر دقیقه اش آموختن است. این حسام از هر جهت برکات است فقط!) و رمانم «به ترتیب قسمت» که دارم تاریخ مشروطه ی کسروی را برای اشراف بر داستان و زمانه ی آن میخوانم. فروشگاه همین روزها نو میشود و به خصوص طبقه ی بالاش چیز معرکه ای از آب درمیآید. کارهای تجدیدچاپشده ی براهنی را گرفته ام. گزیده داستانها در دستور کار است. مجموعه های زارعی و حاجیعلیان. و احیانا احسان عبدیپور و... یکی دیگر که نمیدانم. مجموعه نقدهای بارتلبی است. و آن مجموعه ی کذا برای کودکان و نوجوانان. یک مقاله ی جنجال برانگیز هم دارم که باید همین روزها بدهم به اعتماد. اینطور مقاله ها به درد شهرت میخورند! به هر حال ما اینیم دیگر! یک مطلب نزاع انگیز در فیسبوک گذاشتم که ظاهرا خیلیها را با من دشمن میکند. امروز آیدا پناهنده پیامی در جواب مزخرفات برایم فرستاده بود که عرق را روی پیشانی ام سرشیر کرد. به هر صورت این است ماجرای این روزهام. افزون بر اینکه طرحی اقتباسی داشتم که هم سیناپس یک فیلمنامه در دلش خفته و هم یک نمایشنامه رادیویی شش قسمته. با حمید محرمیان معلم باید امشب تماس حاصل کنم برای کار تحلیلی روی متنهای نادری کبیر. از نادری عزیزم سه فیلمنامه در دستور کار نشر داریم. باز باش ای باب بر جویای باب! و اینها در کنار مطلب خودم درباب بارتلبی که تالیف و ترجمه است آمیخته. همچنین ساختن با رنجهای این روزهای روح. این است جهان: ظمت و نور پیاپی. مجموعه شعرهام را باید گرد کنم و منقح، چیزهایی را حذف، چیزهایی را ویراسته کنم برای انتشار. مقابله ی مثنوی نسخه قونیه است با نسخه نیکلسون. بازنویسی افسانه هاست که ۴ماهی است عقب افتاده برای رادیو تهران و مجید خسروانجم عزیز. نکته ی خنده دار اینکه مجید زنگ زد پریروز، گفت برای ماه رمضان داستانک میخواستم، اما به جای اینکه منتت را بکشم همان داستانکهای پارسال را رفتم روی آنتن!!! کلی خندیدم از این پلتیک بینظیرش. و چه پسربچه ای دارد! طاهای خسروانجم متولد مرداد. در ضیافت پریشب کلی با هم کلنجار رفتیم. این برادرزاده ام خوب خلف است. هم مردادی است، هم چیزی در حدود یک زلزله ی ۸ریشتری! فعلا.
منبع: ماهنامهي سخن، دورهي هفتم، شمارهي پنجم، مردادماه 1335، ص443-444.
روز وداع ياران
زماني كه ما از يكديگر
در خموشي، با سرشك ديدگان
و قلب لرزان
براي ساليان سال جدا ميشديم
رخسار پريدهرنگ و بيحرارت
و بوسههاي سردتر تو
خود گواهي صادقي بر اين
فراق طولاني و تحسـّرآور بود.
شبنم سحرگاهي
بهسردي بر جبين من مينشيند
و به خاطرم
ميآورد كه
با عزيمت خويش،
عهد و ميثاقي را كه با من بسته بودي شكستي.
هر زمان كه خلايق از بيوفايي تو سخن ميگويند،
من نيز ناگزير با ايشان همزبان ميشوم.

با ذكر نام تو در نزد من
گويي ناقوس مرگ در گوشم طنينانداز ميشود
كه چنين ارتعاشي بر پيكرم مستولي ميگردد.
سبب اينسان گراميبودن تو در پيش من چيست؟
آنان نميدانند كه تو را ميشناسم
كيست كه چون من تو را بشناسد؟
ولي هزاران ندبه و زاري
كه به وصف نيايد در ماتم تو اثري ندارد.
نهاني با يكديگر ملاقات كرديم.
اينك من در خاموشي بهغم ميگريم.
كه چهگونه قلب تو توانست فراموش كند
و روحت فريب دهد
نميدانم چنانچه
پس از ساليان دراز به ديدارت نايل گردم
چهگونه تو را در سكوت
با سرشك ديدگان در آغوش كشم.
/* /*]]>*/
تقدیم به: یلدا و علیرضا
گاهی نگاه می کنم از پشت این همه ابرهای بارانی
که زمین گرد است
و گردش زمانه بوی گوگرد می دهد.
گاهی خیال می کنم از پشت جاده های مه گرفته
بی یخشکن میان بوران
بی زنجیر چرخ روی زمین لغزان چرخنده
چه سرهایی که به سنگ نخورده اند.
گاهی ولی به تو می نگرم
یادگار خط ّ خطیر هر لحظه
بر بردار بی شماره ی سال های عمر من
که چه بی لغزش
روی جاده های یخ بسته راه می روی
و چه بی اشتباه
نگاه می کنی به سرتاسر شب
سرتاسر روز
و از کنار هر کس که بگذری
باغبان باغی خواهدبود
هرچند نام تو را بی احترام برده باشد.
حالا تو روی پل
در انتظار یک قطار شاپرکی
در زیر پل
من
در گفت وگو میان وزغ ها.
شاید میان یک تقاطع تاریخی
من سوزنبان دورافتاده ای باشم
شاید میان یک تهاجم بهاری
تو صاعقه ی شقایق و قاصدکی.
حالا تو روی پل ایستاده ای
و از همان بالا
برای من
روی خط ّ ستاره ها
دست تکان می دهی.
سوم فروردین ماه یکهزاروسیصدوهشتادوهشت
منبع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، تهران: مرواريد، چاپ اول: 1357، ص266-272.

پرويز اسلامپور را جدي ميگيرم و مسئلههايش را؛ كه اگر مسئلهاي هست از آن است كه شاعر است و شاعر، وقتي كه تمام مسئلهها را در خود دارد خود به صورت مسئله ميماند. مثل انسان.
خوانندهي حرفهاي اما به مسئلههاي شاعر يا نويسندهاش نگاه نميكند، نه به سكوتش ميانديشد و نه به بدعتهايش. برعكس مسائل شاعران و نويسندگان هميشه براي خوانندگان پيجوي آنها و به عبارتي براي طرفداران خاص (پوبليك) آنها مطرح بودهاست. و اتفاقا ً خوانندگان اسلامپور با اين كه از آنهايي بودهاند كه خود بهنحوي مسئلهاي را در خود پنهان دارند ولي باز خوانندهي او و مواظب او ميمانند و اسلامپور، خواندهشده و خواندهنشده، خوانا و ناخوانا ناچار است خودش را مدام براي آنها عوضكند و اين از عوارض پوبليك خاص داشتن است.
پوبليك خاص دستوپاكردن، شاعر يا نويسنده را زير نگاه خواننده ميگذارد. اما پوبليك عام نامعيــّـن، درسخوانده و تربيتشده گرچه بيانتخاب و بيترجيح، با كمي تجربه و مهارتهاي حرفهاي خواندن، هميشه ميشود بهش رسيد؛ به گروههاي بسيارشان بهسادگي. و اين گروه همانقدر كه سكوت آدم را متوجه نميشوند شكست او را در بدعتها و بيباكيهايش نميبخشند و نه توجيه ميكنند. اين پوبليك، همان پوبليكي است كه منتقدها و مديران مجلات به آن ميانديشند و در نقطهنظرهاشان اشتباه نميكنند و بسياري از شاعران و نويسندگان با سليقههاي گوناگون (حتي) براي همين مردم كار ميكنند؛ شاملو، نادرپور، اخوان، آتشي، ساعدي، چوبك، آلاحمد و...
برعكس، توفيق در ايجاد پوبليكي از نوع اول نگاهداري آن را مشكل ميكند؛ يعني ماهعسل توفيق كه تمام شد كمكم شكستهاي كوچك و جانبي و جزيي سرميرسند و بدفهمي و سروصدا شروع ميشود. اما در گذار از اينهمه، كار تعادل خود را پيدا ميكند و شاعر يا نويسنده شوروشوق ميگيرد تا كوشش كند مدام خود را عوضكند تا در انتهاي اين تازهشدنها و پوستانداختنها يك يگانهي كامل گردد، گو اين كه كمالي در دنيا نيست...
و اسلامپور در اين مرحله از حيات ديدني ميشود و فهميدني ميشود و نفهميدني ميشود. همين امشب كه اين چند شعر را به من داد، همراهشان نوشتهاي از من بود به سال 50 دربارهي او؛ ازچاپخانهبرگشته، با لكـّـههايي از مركـّـب چاپ، و كسي به خط بدي در زير آن نوشتهبود: لطفا ً اينها را ترجمه كنيد. حروفچين، سردبير يا صفحهبند – نميدانم – فقط خط منوچهر آتشي را شناختم كه پرسيدهبود: بهترين كتابي را كه در سال گذشته خواندهايد معرفي كنيد! و بعد خط خودم را كه زير آن جواب نوشتهبودم و بعد تقاضاي ترجمه را، كه نه به ترجمه نياز داشت و نه نياز به ذهن تنبل نياز داشت بداند چرا در آن زمان آخر سال 50 اسلامپور و نام كتابي كه خواندهبودم از او در آن سال نميبايست قاطي كتاب و نام ديگر فضلاي شهر كه فاضلان ديگري البتــّـه خواندهبودند ميشد! لابد همين سؤال امشب مرا به فكر گروههاي دوگانهي خواننده برد؟ و نوشتهي من لابد در جستوجوي همين سؤال از چاپخانه به مجله برگشتهبود و از مجله راهي پاريس، و رفتهبود آنجا ميان شعرهاي شاعر تاخورده ماندهبود؟ و آن نوشته اين بود:
«كتابهايي هستند كه ما را ميكشند و كتابهايي هستند كه ما را ميكشند. (بهضم ّ) كتابي از حاشيهي مشغلههاي روزانه ميگذرد و كتابي در متن مشغله مينشيند. كتابي را چاه كردم و در آن افتادم؛ كتابي را فقط آه كردم!
اما به عنوان اين دو كلمهاي كه از من ميخواهيد براي يكي از اين كتابها كه روي ميز من امسال ورقخورد ترجيح ميدهم كه اين دو كلمه را براي كتاب شعر پرويز اسلامپور بنويسم كه ميدانم هيچكس از شما نخواندهايد:
اين يكي از همان كتابهايي بود كه چاه كردم و در آن افتادم؛ كه شاعرش هم خود در آن افتادهبود: سقوط در زبان اسرار و معماري حجمهاي بسيار...»
***
بدون ترديد پوبليك اسلامپور پوبليك شعر حجم استو شعر حجم، شعر مدام تازهشدن است كه در تازهشدن تسكين نميپذيرد و لذا او مدام زير نگاه خوانندههاي ولو معدود، مراقبت ميشود. شعر حجم او شعر دريافتهاي فوري، شعر دريافتهاي مطلق، و شعر عطش دريافتهاي مطلق و فوري است و شعر جستوجوي كشف حجم به قصد جهيدن در جذبهي حجمهاي ديگر است و بدينگونه او در يكي از خطوط اصلي بيانيهي حجمگرايي طلوع ميكند.
كشف حجم در ذهن اسلامپور حادثهي بزرگ شعر اوست و اين شعر از زماني كه به حجم ميرسد به حرف ميرسد. او تا به حرف برسد جلو ِ هر حرفي پرانتز باز ميكند، از علف تا كامپيوتر، و اين در ذهن او آنقدر در مقابل اشيا عمل ميشود كه ميشود تكنيك؛ و آنقدر غريزي ميشود كه نه ديگر تكنيك است و نه ديگر شيء. شعر است كه به ورد و جادو ميرسد؛ يعني همهچيز شعر و ورد و جادو ميگردد كه در انتهاي علت هر چيز مينشيند و ميگردد و در انتهاي علت هر چيز چهرهاي ميگيرد كه نه آن چيز است ديگر، ولي در تكامل آن چيز به آن چهره رسيدهاست.
و چون راه تكامل بهكلي پاك شدهاست و بين آن چيز و صورت نهايي آن مشابهتي هيچ نيست، پس تصوير شاعر تنها ميماند؛ بي خط ّ روشني كه واقعيت زايندهاش را بنماياند؛ چرا كه واقعيت از بازي حجمهاي بغرنج گذشته تا به چهرهاي متكامل و بيگانه با خود رسيدهاست. مثل واقعيت پاي انسان، وقتي كه به دايره و چرخ ميرسد.
اين است كه در شعر او تصوير همان استعدادي را دارد كه خيال در مكانيسم حجمگرايي به تصوير ميدهد؛ يعني تصوير تثبيت نميشود تا ساكن و بيتغيير در شعاع نگاه بماند، بلكه در معرض تجاوز خيال ميماند تا از سازش با نگاه ما بگريزد. و من اين شعرم را در خواب به او ميبخشم:
به علف كه نگاه ميكند
در علت علف مينشيند
در جايي كه به سمت رفته اگر نگاهكند
سرگيجه ميگيرد
و علف تار ميشود.
او شاعر حرفهايست، يا حرفهي او شاعريست؛ و خواسته اينطور به هر صورت باشد؛ از كار جهان بريدهاست تا فقط با شعر بماند، كه ميگويد شعر منتظر نميماند. همانقدر كه دست تهي را نميخواهد تهيدستي شاعر را نميپذيرد و از اين روست كه در سفرهاش هميشه با چند چمدان شعر و با شعر زندگي ميكند و شعر را از زندگي شعر نميگيرد، تا يك قلمرو ِ تحميلي، مهجور و دور از طبيعت حركت، بر جان بيتحرّك مصراع ثبتكند. يا آن كه ميل منتقد بد، او را به ميل خاص درونش بيميل بسازد و در عوض از نسخههاي كهنهي معمول و فرمهاي «مسئول»، شعري بپيچد؛ شعر تعهد و تصميم، شعر توقع و تكرار، شعري براي جامعه، شعري براي سطح بسازد، تا خوانده و نخوانده در سطح جامعه جارو شود و شاعري شود در شمار بيشمارهي امواج نو و كهنهي شعر نو كه تا ديد ديگر از صداهاي اعماق ماندهاست خود را صداي جامعه ناچار ميكند.
اما صداي جامعه بودن، با بازماندن از صداي اعماق فرقي بزرگ دارد؛ تزيين فكر حرفيست و فكر تزييني حرفي ديگر. و او به جاي اينهمه، تمرين زاهدانهي اخلاق ميكند تا عهدههاي خاص خودش را بشناسد و عهدهي عاريه را از جان بزدايد، كه عهدههاي عاريه مال بلندگوست، كه عهدههاي عاريه دائم از نفرت گروهي انسان بر گروه ديگر انسان برميخيزد. در شعر حجم اما اخلاق او به او ميگويد: وقتي كه ميميرد بايد براي كل مردم دنيا بميرد.
دست تاريكيست اما كه در او شعر مينويسد، كه در تمام او جاري است و انقلابي و عصياني است؛ آنقدر كه لازم نيست ديگر شاعر هم خود انقلابي و عصياني باشد، زيرا كه خشم و اضطراب شاعر با اضطراب و خشم دست، كه شعر مينويسد محيط ِ جدا دارد؛ يكي محيط عمل در كوچه دارد و در كافه، و ديگري در وادي كلام، در شدت تراكم تصوير، در ورد و آيه، در بـُـعدهاي سيــّـال شعر كه باز ميشوند و بافت ميدهند و حرفي از هميشهي انسان درد ميزنند، نه نوحه از نمايش دردي كه نيست؛ كه اگر هست لااقل در تعلق گوينده نيست. و آيا حق داشت روزي كه به من نوشت: «...و بالاخره شعر حجم تنها ميماند – مثل هر هيجان، "جمع" را بهانه ميكند و مثل هر حقيقت در كوشش "بهراستيرسيدن" از جمع جدا ميافتد و "رؤيا" حقيقت را حقيقت تنهايي يك يا دو شاعر ميكند...»؟ و شعر حجم امروز در پيوند با جامعه است كه از آن «جمع» جدا ميافتد؛ و جامعه «جمع زاينده»ي اوست و جامعه راستي است.
منيع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، تهران: مرواريد، به كوشش: غلامرضا همراز، چاپ اول 1357، ص 260-252. به نقل از:ماهنامهي خوشه، شمارهي يك، فروردين 1342.
نميدانم به كدام اعتبار بايد دربارهي آقاي دكتر مهدي حميدي «بحث» كرد و آن هم در كنار نيما. حال آن كه كار نيما و رسالت شاعرانهاش هميشه انگيزههاي بسياري براي بحث به دست دادهاست. كار نيما هر روز حرف ميطلبد و مهدي حميدي هر روز فراموش ميشود. روزگاري كه حميدي شعر ميگفت و خوانندهاي داشت روزگار رواج انديشههاي رمانتيكي در ايران بود و شعر اين آقا هم رمانتيسيسم دستوپاشكستهاي را تحويل ذوقهاي آن زمان ميداد. اين حداكثر انصافي است كه ميشود دربارهاش داد. «رمانتيسيسم دستوپاشكسته» از اين جهت گفتم كه شعر آقا در همان زمان، اين توانايي را نداشت تا اوج بلند رمانتيسيسم و حقيقت آن را بروز دهد.(1) بر اين گفته توضيحي ميافزايم تا بر خواننده تصوري از رمانتيسيسم واقعي پديدار بشود و اختلاف آن را با خبري از رمانتيسيسم كه به حكم زمان به گوش آقاي مهدي حميدي رسيدهبود دريابد. مضاميني مانند منظر شبهاي مهتاب، سايههاي خيالپرور، ترنم امواج و نجواي عاشقان، بيداري خاطرات و گذشتهها، جلوهي آرزوها و رؤياها، غمها و سوداها، تنهاييها و نامراديها، فانتزيهاي غريب، تصويرهاي تروتازه. پروازهاي روح همراه با فرشتگان و همآهنگي با خدايان، خلوت و سكوت و... اينها همه مضاميني بود كه در قلمرو ِ رمانتيسيسم بهتازگي خريدار و خواهان داشت و با شور و اشتياق خوانده ميشد. و شعر حميدي از اين همه فقط دستي بر آتش داشت و از اين جنبشي كه صد سال پيش از او در اروپا بارور شدهبود بيشتر از همه، گستاخيهاي شاعرانهاش را به مزاج خود سازگار ديد. به عبارت ديگر، او با همان معيارهاي شعر قديم، با همان مصالح و همان شيوه، بيهيچگونه ابداعي در فرم و بيان، سر و دست اينگونه مضامين را ميشكست و با نوعي بيحيايي شاعرانه ميآميخت تا فيالمثل دختري را به عنوان معشوقهي بيوفاي خود در شعرش رسوا سازد و يا... و شعر بيحيا البتـّه زود هم شناخته ميشود؛ آنچنانيكه زود هم فراموش ميشود. بهعلاوه، فحش و ناسزا دريچهاي نيست كه هميشه باز بماند. و اگر باز هم روزني برايش باز ماندهبود، مرهون معبر پرآفتابي بود كه معاصرينش باز كردهبودند. همانها كه امروز اين آقا گاهي در جعبهي تلويزيون و گاهي در هواي بستهي كلاسها عليهشان يقهدراني ميكند. اين يقهدرانيها از سر ناسپاسي نيست، چراكه او قادر نبود به رغم مزاج خويش در اين عصر پرآفتاب پا بگذارد؛ براي خفاش، روزن كوري كافي بود. اينها بخار مهوّعي است كه از تعفن مشتي عقده برميخيزد؛ عقدههايي ريز و درشت كه ضمير آقاي شاعر را آنچنان متعفن ساختهاند كه پس از مدتها فراموششدگي و تحمل، دستار برگيرد هياهو راه بيندازد كه واشعرا... پير شدن و ملكالشعرا نشدن، جواني را بر سر كراهت منظر گذاردن، و عمري ناكامي از معشوقكان قدّونيمقد را بهدوشكشيدن، شعرگفتن و شعرگفتن و سرانجام بتنشدن و پيشوا نگشتن، مأيوس ماندن و خانهنشستن، پرواز بلند جوانها را و اوج ديگران را ديدن و... و... اينهاست كه آنچه شاعر را معقد ميكنند و از انسان آدمي عوضي ميسازند. از حرف اصليمان نگذريم. بههرحال آن رمانتيسيسم دستوپاشكسته نميتوانست حامل بشارتي باشد؛ زيرا كه بهخصوص از نظر استيل و فرم مفارقتي با هيچيك از مظاهر شعر قديم ايران نداشت و بدعتي را ارائه نميداد؛ هيچيك از كلاسيكها را برنياشفت و فقط بين او و همزمانهاي نوجويش فاصله انداخت و از نظر محتوا و بيان نيز از دروني سوخته و صادق پيامي نداشت و حال آن كه رمانتيسيسم با بروز و تكاملش در آلمان و فرانسه، ارزشهاي هنري كلاسيسيسم را بههمريخت. موسه با تمام دوستان ادبي قديمش جدايي گرفت و در جدالي عظيم پانهاد و چون از دردي گران شعلهور بود تا قلههاي بلند ليريسم بالكشيد. هم در آن زمان كلاسيكها برآشفته بودند و اين ابداعات مكتب جديد را اعتبار نميدادند . مؤلفين اين آثار را به باد انتقاد و ناسزا ميگرفتند. بنابراين باز سؤال خويش را تكرار ميكنم كه به كدام اعتبار بايد دربارهي مهدي حميدي «بحث» كرد؟ چه تازگي؟ چه رسالتي؟ چه جرئتي؟... در ابتداي راه ايستادن و خويش را در پايان راه انگاشتن، ثمرهي مغزهاي عليل است كه تصور خانهاي خراب دارند؛ هر كاري شهامت ميخواهد. پيشكشيدن يك جنبش و نهضت ادبي ظرفيت ميخواهد، استعداد ميطلبد، بايد دشمنيها و ناسزاها را پذيرا شد، گمناميها را تحمل كرد، طعن و طنزها را ازسرگذرانيد، به حقانيت خويش و دانستنيهاي درون خويش ايمان داشت و بر سر اين ايمان جدال كرد. نيما چنين كرد. نيما رمانتيسيسم شعر فارسي را با منظومهي «افسانه»ي خويش به اوج كمال رسانيد. رمانتيسيسم او در اينجا شعري داغ، نو و صميم ارائه ميدهد كه در آن لرزش جاني سودازده و پرشور احساس ميشود؛ شعري كه از گذشتههاي دور و آيندههاي ناپيداي شاعر خبر ميدهد. كودكياش را همراه با انس و الفت و يارانش زنده ميكند؛ افسانه، سكون شاعر و نسيان عظيمش را بههمميريزد و در غم بزرگي كه دارد چشمانداز شادمانهترين لحظهها را تصوير ميدهد و انسانيترين انديشهها را بيان ميكند. شاعر رمانتيك در اينجا از هرچه ديده و از هر چيز، ساده و سخت، صاف و يا مبهم، بهآساني اعجاب ميآورد بيآنكه قصد طنزش در ميان باشد.
آنچه من ديدهام خواب بوده،
نقش يا بر رخ آب بوده.
عشق هذيان بيمارياي بود
يا خمار ميي ناب بوده
همرها! اين چه هنگامهاي بود؟...
كوچ ميكرد با ما قبيله
ما شمالهبهكف در بر هم
كوهها پهلوانان خودسر
سربرافراشته رويْدرهم
گلــّـهي ما همه رفته از پيش
آه، افسانه! در من بهشتيست
همچو ويرانهاي در بر من
آبش از چشمهي چشم نمناك
خاكش از مشت خاكستر من
تا نبيني بهصورت خموشم
من بسي ديدهام صبح روشن
گل بهلبخند و جنگل سترده
بس شبان اندرو ماه غمگين
كاروان را جرسها فسرده
پاي من خسته اندر بيابان
ديدهام روي بيمارناكان
با چراغي كه خاموش ميشد
چون يكي داغ دل ديده محراب
نالهاي را نهان گوش ميشد
شكل ديوار، سنگين و خاموش
در هم افتاده دندانهي كوه
سيل برداشت ناگاه فرياد
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانهآباد
رفته از يادش انديشهي جفت
كه تواند مرا دوست دارد،
وندر آن بهرهي خود نجويد؟
هر كس از بهر خود در تكاپوست
كس نچيند گلي كه نبويد
عشق بيحظ ّ و حاصل خياليست!
اثر نيما در آن زمان، غرابتي را عرضه ميكرد كه با هيچيك از مؤلفين كلاسيك آن روزگار و با هيچيك از سنتهاي ادبي گذشته آشتي نداشت. به همين جهت او با انتشار «افسانه» سيل دشنام و ناسزاها را به سوي خويش جاري ساخت. اما زمان، قاضي خوبي بود. تازه شعر نيما به اين تازگي كه عرضه كردهبود قانع نبود و فضاهاي بازتري را ميطلبيد، چراكه رمانتيسيسم ديگر مدتها بود كه كهنه شدهبود؛ ميبايست دريچهاي ديگر به روي شعر گشود و به دنبال اين طلب بود كه پس از سالها غور و تأمل و از پس عزلتهاي مديد، سمبوليسم امروز شعر فارسي را كشف و عرضه كرد كه از برجستهترين و درخشانترين خصيصههاي شعر معاصر فارسي است و جاي صحبت آن نه در اينجاست و نه به درد اين گفتوگو ميخورد. اكنون با اين جريانهاي تازهاي كه در شعر مطرح است و با اين تلاشهاي باروري كه در ذهنها ميشود مسخره است كه شاعري در سر پيري بيايد و در پاي رمانتيسيسم نيمبند جندين سال قبل خود سينه بزند و عـَلـَـم فحاشي را علي شاعران امروز و چهرههاي خوب شعر معاصر فارسي بلند كند. به اين آقا بايد گفت تازه آن لامارتينت كه براي چاپ اول او جلو ِ كتابفروشيها صف ميبستند امروز در ذهن نسل معاصر فرانسه فراموش شده و خريدار ندارد؛ چه رسد به تو كه نخ او را هم نتوانستي بتابي. من دستافشانيهاي تلويزيوني آقا را خوشبختانه نديدم ولي تا آنجا كه شنيدم داستان او مرا به ياد قصهي برادر حاتم طايي و چشمهي زمزم انداخت، وگرنه چه انگيزهاي ميتوانست او را به آن زيرزمين جلو ِ دوربين بكشاند تا به پيرمردي كه در ذوق نسل جوان بر مسند قبول نشسته ناسزا بگويد؟ پيرمرد رسالتي داشت، صادقانه آمد، عرضه كرد، از عهدهاش هم برآمد و رفت؛ نخواست كه يك كرسي در فرهنگستان بگيرد و نخواست كه در پشت تريبون دانشكدهي ادبيات سينه صافكند؛ به همان پوست شكاري كه در كوههاي يوش كردهبود و در گوشهي دزاشيب زيرش انداختهبود قناعت كرد و خواست كه زندگي و شعرش را با كوه و درخت بگذراند نه با دست و دستمال. به هر حال و به عقيدهي من اين بيانصافي است كه نام دكتر مهدي حميدي را در كنار نيما يوشيج بگذاريم و به يك اعتبار دربارهي اين دو صحبت بداريم و من ميترسم كه مبادا براي خوانندههاي ناآشنا اين توهــّم پيشبيايد كه اين دو اسم در كفهي يك ترازويند و انوري چه خوب گفت كه: نه هر كه را ز لقب با كسي مشابهت است شبيه اوست چنان چون يمين شبيه شــِـمال كه دال نيز چو ذال است در كتابت ليك به ششصدونودوشش كم است دال از ذال در اين معامله يك بيت «ازرقي» بشنو نه بر طريق تهجــّـي، به وجه استدلال: زمر ّد و گيــَه ِ سبز، هر دو يك رنگ اند ولي از اين به نگيندان كنند، وز آن به جوال.
(1) حميدي شيرازي در تلويزيون طي چند سخنراني به عادت معهود خود به نيما يوشيج و جمعي از شاعران نوپرداز معاصر حملات تندي ميكند و اين مقاله جواب يدالله رؤيايي است به حميدي شيرازي! كه بنا به خواهش مجلهي خوشه نوشته شدهاست.
براي هر گوشه از قلبم
ستارهاي چيدهام
و آنها را روي موهايت خواهمكاشت،
وقتي كه با دامني ياس
از مزار من ميگذري.
اما بدان كه پروانههاي پيرهنت
تا ابد نام مرا ميخوانند.
از جهان تو همين پروانهها مرا بس!
با الهام از يك سطر از شبدر بی برگ(no leaf clover) جيمز هتفيلد
گاهي فكر ميكنم چهكسي خواهددانست
كه اين شبها بر ما چه رفتهاست؟
گاهي فكر ميكنم
چهكسي ميفهمد
كه چه مايه رنج
در بندهاي انگشتهامان
انباشتيم؟
گاهي بيدار ميشوم
و در ميان مــِه
تصوير مبهمي ميبينم
و ميگويم: «آه! اوست!»
اما مشعلي كه از دور ميآيد
چراغ ترن باريست.
و وقتي پارههاي واقعيتم
نيمهجان برميخيزند،
لبخند ميزنم،
و زيرلب ميگويم:
«گاهي فكر ميكنم...»
دور از تو وقتي كه ميمانم
انگار
بوي اقاقي به ساتن نشسته.
نه بيتو دورنشستن نه وحي مـُنزَل ِ اشك،
مرا به خويش نميخواند ايچيك اينجا.
مسير مانده،
مسير ِ عبور ِ بيمعبر.
از آن تويي كه مني،
تويي كه آينهمي،
يك دمم عبوري نيست.
تويي كه همنفسي
پس
بسي براي شكستن.
پهلوي انكسار نگاهت
لنگرمي.
در صــُـقع سرد ِ خوابهاي نگسليده صاعقهمي.
و محو جوهر شعرم قلم،
هماره دفترمي.
تو از مني،
ســَـرَمي.
براي باور تو
شعاع ِ بيدَوَرانم.
تويي كه دايرهمي.
كــَســَم
مساحتمي.
بيا كه بشكنمت بابهاي ناگشودهي آيينه...
ديده نه،
با همين چشم هميشه.
گفته نه،
با زبان ِ روز ِ دروغ وُ
شب ِ هذيان.
حواسم نيست
براي ملاقات.
آغوشگشوده
خواب را
بر سينه ميفشري.
من به تماشاي ماه.