ببين كه انگشتهاي كشيده ام
تا افق تو نميرسد
آه
وقتي زمين به زير پاي تو ميچرخد
نه انتظار نورسيده اي از راه ميرسد
نه خاطري از نام تو شاد ميشود.
بگذار بگريم
از اين دوري از اين همه خاطرات يكسره در ياد
از اين همه بيتابي
تا دنده هايم حك نامت را روي اطلسيها
شماره كند.
رهايم كن
تا بگويم
از تو چه باغهايي مرا در تعليق بابل ساخته ست.
رهايم كن!
نه درد گمشده دارايي تنهايي
به تكفير آن كه تو مستي
گم ميشود
نه از ياد ميبرد كه تو هستي
جايي در دوردست.
بنفشهها زير درياها باغ ميشوند.
چيزي از دنيا نمانده، رو به صحرا
سايه ميشماريم از افتادگان.
نه از چشمان تو بوي ماندن ميرسيد
نه با پاهاي من ارادت آمدني ماندهبود.
بشكن جمجمههاي مردگانم را
شايد كه باغ گمشده را در پس چشمانشان دري بود.
از ماتم، سياهي خونم را جويده
رو به آينهها تكفير ميشوم.
از من دقايقي مانده و شايد
يكي از دقايقم تو باشي.

اخيرا یکی از رفقا كتابي را به دستم رساند منتشرشده به سال 1358 با اين عنوان: لنين و فلسفه / لويي آلتوسر / ترجمهي سيدجواد طباطبايي. خيلي عجيب بود كه در آن سالها چنين مطلبي از آلتوسر كه آن زمان كاملا گمنام بوده است منتشر شده بودهاست. عجيبتر اين كه اصلا گمان نميبرديم كه جواد طباطبايي هم يك زمان گرايش به چپ داشتهاست؛ خصوصا كه به ياد دارم چند سال پيش در يك گفتگو گفتهبود:«من يك ليبرال محافظهكار هستم.» اين كتاب را دادم به حروفچين. و به صورت بخشبخش روي وبلاگ ميگذارمش. من شخصا ً نه دربست چپ هستم و نه به اين معني گرايشي به لنين و كمونيسم دارم؛ اما از آنجايي كه اين تنها مطلب ترجمهشده از آلتوسر در زبان فارسي است و مهم است آن را روي وبلاگ قرار ميدهم.

در ميان كتابهايي كه راجعبه فلسفة ماركسيست ـ لنيني در ايران ميتوان يافت مهمترين جا را كتابهايي اشغال مينمايند كه يا از منابع روسي ترجمه شدهاند و يا اگر از نويسندگان غيرروسي به فارسي برگردانده شدهاند در انبوه خود اين نويسندگان برمبناي آثار روسي (و غالباً آثار دستدوم روسي) مطالب خود را به رشتة تحرير كشيدهاند. هيچيك از اين آثار ترجمهشده در حقيقت اختلاف چنداني با هم ندارند زيرا كه براساس يك الگوي پيشساختة فلسفة ماركسيستي نوشته شدهاند. اگر احياناً اختلافاتي در آنها بتوان يافت يا حاصل اختلاف سليقة نويسندگان و سبك ادبي آنان ميباشد و يا نتيجة اين موضوع ميباشد كه نويسندگان آنها براي گروه يا دستة خاصي مطلب نوشتهاند و بدين ترتيب اندك اختلافي نسبت به آن الگوي پيشساخته ميتوان ملاحظه نمود.
درحقيقت ميتوان در اين آثار يك خصلت ديگري را بازشناخت. آثار ترجمهشده متعلق به دوران قبل از جنگ دوم جهاني ميباشند ـ جز يكي دو استثنا كه آنها نيز هرچند بعد از جنگ دوم نوشته شدهاند ليكن عميقاً ارائهدهندة آثار قبلي هستند. نخستين نتيجهاي كه ميتوان گرفت اين است كه هرچند خود اين نويسندگان ماركسيسم را فلسفهاي مخالف با دگماتيسم ميدانند و بر آن تأكيد دارند ليكن خود در دام اين دگماتيسم افتاده و به آن تسليم شدهاند.
تصور نرود كه اشاره به زمان نوشته شدن اين آثار و محل صدور آنها تصادفي بوده و هيچ نوع منطقي ندارد. واقع امر اين است كه اگرچه مسئلة زمان و مكان نوشته شدن اين آثار امري عرضي و خارجي نيست به جوهر تفكر فلسفي ميباشد ولي عليرغم اين خارجيّت، مسئلهاي قابل تأمل در مقابل ما رخ مينمايد: اين آثار نه متعلق به مقطع زماني خاصي در تاريخ بشري (قبل از جنگ يا بعد از آن) و نه متعلق به مكان خاصي بر گسترة جغرافيايي انسان بلكه حاصل آن زمان ـ مكاني است كه ماركسيسم ـ لنينسم در آن ادراك و اعمال شده است.
بهطور خلاصه آن ماركسيسمي كه ما از خلال آثار فارسي ميشناسيم متعلّق است به مقطعي در تاريخ تكامل ماركسيسم ـ لنينسم بهمثابة تئوري و ايدئولوژي وسيعترين طبقات و اقشار خلقي به رهبري پرولتاريا براي مبارزه برعليه استثمار و بهرهكشي و اكتساب قدرت در جهت ايجاد پايههاي مادي و معنوي جامعهاي عاري از طبقه آن نوع فلسفة ماركسيستي كه در ايران شناخته شده عبارت است از ملغمهاي از انديشههاي فلسفي ايدهآليستي و يا تفكرات حاصل از ماترياليسم مكانيك دوران روشنگري اروپا و پارهاي از تزهاي ماركسيستي كه بهصورت دگمهايي ارائه شدهاند. در اين كتابها اغلب فرمولها و معادلات ازپيشساختهاي ارائه ميگردد كه بهنوعي به تمامي سؤالات شناخته و ناشناختة بشري پاسخ ميگويند. كافي است كه اين فرمولها و معادلات فهميده شوند تا مبارزان چپ، مسلح به ايدئولوژي ماركسيستي گشته و در خدمت انقلاب درآيند. بدين ترتيب ماترياليسم بهطوري مكانيكي در مقابل ايدهآليسم قرار ميگيرد يعني ماده جاي معنا و يا ايده را گرفته و ماترياليسم به متافيزيك ماده تبديل ميگردد. از سوي ديگر براي اينكه كارها را سادهتر نموده و به آساني بتوان خود را از شر ايدهآليسم خلاص نمود ايده را به پندار ترجمه مينمايند و ايدهآليسم تبديل ميشود به آن تئوري معرفتي وجودي كه ماده را انكار نموده و عالم عيني و مادي را پنداري بيش نميداند و...
طبيعي است كه اين سادهپسنديها صرفاً از ديدگاه علمي و دقت علمي نيست كه مضر ميباشد بلكه خود داراي نتايج علمي بسيار مهمي است. وقتي جهان خارج (و بنابراين جامعة انساني و تاريخ) در تمامي روابط، نسبت و ساخت و بافت بسيار پيچيده خود شناخته نشود امكان تغيير انقلابي آن هرگز وجود پيدا نخواهد كرد. ساده كردن مسائل در قلمرو تئوري، ما را از علم به حقايق امور و تعبير آن دور ميكند و در قلمرو پراتيك از تغيير انقلابي آن.
امروزه اگر بحراني در تفكر ماركسيستي وجود دارد يكي از دلايلش عدم توجه مبارزان به مسائل مهم تئوريك و فلسفي است. مصلوب نمودن ماركس و موميايي ساختن لنين و قراردادن وي در مقبرة بلورين امكان درك و فهم زنده و انقلابي ماركسيسم ـ لنينسم را از ما سلب نموده و بالنتيجه ماركسيسم را كه ميخواست از تعبير جهان باز ايستاده و به تغيير انقلابي آن بپردازد به يكي از همان ايدئولوژيهاي «تعبير جهان» تبديل نموده كه انقلاب تئوريك ماركس «گسستي» نسبت به آن ايجاد نموده بود.
فراواني آثار «ماركسيستي» امروزه بيش از هر زمان ديگري ما را از برگشت به ماركس و لنين دور نموده و در حقيقت در اين انبوه نوشتهها، تفسيرهاي سياسي، اقتصادي و فلسفي همه چيز گفته ميشود مگر آن چيزي كه بايستي گفته شود. زيرا كه كلام نهتنها در اغلب موارد نميتواند حجابي را از بين ببرد بلكه خود حجابي است در برابر حقيقت مكشوف. بسياري از نكتهپردازيهاي عالمانه امروزه بر دوش ما سنگيني ميكنند زيرا كه اين نكتهپردازيها در خدمت منحرف نمودن اذهان از واقعيتها هستند. ايدئولوژيهاي رنگارنگ كاري نميكنند جز ايجاد ملغمهاي بهظاهر انقلابي و مردمي براي تيشه زدن به ريشه هرآنچه كه انقلابي و مردمي است و ظاهر عالمانه اصحاب اين ايدئولوژيها صورتكي است براي اختفاي عميقترين بيفرهنگيها.
ماركسيسمي كه از پنجاه سال به اين طرف به ايران وارد شده رونوشتي است از اصلي كه خود بسيار مغلوط و غيرعلمي و غيرماركسيستي است. آنچه كه در ايران از ماركسيسم فهميده شده دچار همان انحرافات و ايراداتي است كه اصل اروپايي و روسي آن: ماركسيسم به مثابة انباني از فرمولها و معادلات براي تمامي شرايط و اوضاع و احوال و كليدي براي تمامي درها.
ماركسيسمي كه به ايران وارد شده در حقيقت دو ايراد عمده دارد. نخست اينكه اصل روسي يا اروپايي آن خود غيرماركسيستي بوده. يعني اينكه ماركسيسم ـ لنينسم نه بهطور خلاق و پيوسته در تكامل بلكه بهصورت يكي از مقاطع آن (كه خود دچار اغلب انحرافات بورژوايي و خرده بورژوايي از قبيل اكونوميسم و... هست.) ضبط و به فارسي برگردانده شده.
دوم اينكه اغلبي از مترجمان و مؤلفان بههيچوجه فضاي فرهنگي، علمي و فلسفي ايران را درك نكرده و به نحوي خلاق به تفكر دربارة ماركسيسم نپرداختهاند. يا بهتر بگوييم اصلاً به تفكر نپرداختهاند ـ گذاشتهاند ديگران فكر كنند و اينان فقط زحمت انتقال آن را به خود دادهاند. اگر امروزه ما قادر نيستيم در قلمرو فلسفي كاري جدي ارائه دهيم نه فقط به دليل اين است كه فلسفة غربي را نميشناسيم بلكه بيشتر به دليل اين است كه سنت فلسفي خودمان را از فارابي تا ملاصدرا نميشناسيم.[1]
براي اينكه به يكي از عمدهترين گرايشهاي فلسفي ايران در دوران معاصر توجهي كرده باشم ميخواهم فقط اشارهاي به ايدهآليسم مذهبي و فلسفي بنمايم. البته اينجا مجال بسط اين بحث نخواهدبود و من به ايدهآليسم فلسفي و مذهبي صرفاً در رابطهاش با ماركسيسم اشاره نموده و به ارائة تزي خواهم پرداخت كه اينجا فقط ميتواند بهصورت تزي مطرح باشد.[2] فقط فلسفة ماركسيستي نيست كه دچار دو انحراف مذكور در بالاست بلكه فلسفة ضدماركسيستي (يعني ايدهآليسم ذهبي و فلسفي در جهتگيري ضدماركسيستي خود) نيز دچار اين انحرافات ميباشد. اينجاست كه كليدي براي فهم و توضيح اينگونه آثار ميتوان پيدا نمود.
ببينيم بهعنوان مثال در آثار ضدماركسيستي (در قلمرو فلسفه) اين دو انحراف چگونه است. اغلب كساني كه سعي در رد ماركسيسم نمودهاند نهتنها نتوانستهاند ماركسيسم را در سرچشمه آن پيدا نمايند (مثال: علامه طباطبايي، اصول فلسفه...) بلكه حتي وقتي امكان اين را داشتهاند كه به منابع اصلي رجوع نمايند از اين كار سرسختانه ابا نمودهاند (مثال: «مهدي ـ سحاب و شركا در علمي بودن ماركسيسم. نويسندگان «دانشمندان» اين كتاب اگرچه ميتوانستند لااقل به يكي دو منبع دست اول مراجعه نمايند ليكن عمداً سعي نمودهاند بيمعناترين كتاب ممكن را مأخذ قرار دهند: ماركس و ماركسيسم. چاپ دانشگاه طهران). از سوي ديگر اينان يا از دستآوردهاي فلاسفة ايراني كوچكترين اطلاعي نداشتهاند مثل مورد اخير و يا از آن چشمپوشي نمودهاند و براي رد ماركسيسم بهنوعي فلسفة ماقبل ملاصدرا را رجعت نمودهاند. (مورد اول. متن طباطبايي و حاشية مطهري)[3]
بهنظر ميرسد كه امروزه بيش از هر زمان ديگري بايستي همان قدر كه از آثار ماركسيستي ايراني فاصله گرفته كه از منتقدان آنها و بايستي ماركسيسم را در جاي ديگري جستجو نمود: در آثار خود استادان ماركسيسم، در آثار بنيانگذاران اين علم و اين فلسفه.
ليكن بايد متذكر شويم كه مترجمان آثار كلاسيك ماركسيستي خود دستخوش همان انحرافاتي هستند كه محققان ماركسيست و مترجمان آثاري دربارة ماركسيسم. مترجمان آثار ماركسيستي اغلب كار علمي خود را بر مبناي تعبير و تفسير خاصي از ماركسيسم گذاشتهاند. يكي از مقالات كتاب حاضر به اين سلسله اشاره نموده. همانطوريكه بهدرستي آلتوسر طرح نموده «قرائتهاي» متفاوتي ميتوان از سرماية ماركس ارائه نمود. قرائت مترجم فارسي دچار انحراف اكونوميستي است. وي حتي عنوان فرعي سرمايه را («نقادي اقتصادي سياسي») كه از ديدگاه علمي بههيچوجه فرعي نيست، از قلم انداخته و اين چشمپوشي از عنوان و كلمة «نقادي» فقط بهمعناي حذف چند كلمه نيست بلكه به معناي دگرگون ساختن كل محتواي آن كتاب ميباشد. بايستي به مقدمة مترجم فارسي مراجعه نمود تا دانسته شود كه فراموش نمودن عنوان، صرف يك فراموشي نيست بلكه انحرافي مزمن كه تاريخ تكامل ماركسيسم و جنبش انقلابي كارگري پندارهاي ايدئولوژيك آن را ميتوان ظاهر سازد.
در بسياري از موارد خصوصاً موارد علمي و فلسفي اين آثار نميتوانند در بطن يك كار دقيق علمي جدي تلقّي شوند و اين نهتنها اشكال زبان فارسي و مترجم بلكه مشكل اغلب ترجمههاي مثلاً سرمايه ميباشد. دقت و پيچيدگيهاي زبان آلماني نميتوانند به فارسي برگردانده شوند.
مورد ديگري كه ما در حواشي اشاره نمودهايم جملهاي از «چه بايد كرد؟» ميباشد. البته اين مطلقاً به معناي اين نيست كه ترجمه ما خود از كليه اشكالات بري است. به اين زوديها قادر نخواهيم بود ترجمههاي دقيق و بيعيبي از اين آثار ارائه نماييم ليكن بايستي در زمينههاي مختلفي كار علمي را دنبال نماييم تا روزي بتوانيم به آن حد برسيم.
براي اينكه بتوانيم به اين مقدمه خاتمه دهيم نكتة مهمي را متذكر شويم. از دهة 60 سدة بيست در اروپا متفكراني سعي نمودهاند با ايجاد نوعي «گسست» يا قطعرابطه آن نوع ماركسيسمي كه ميتوان ماركسيسم متحجر ناميد، ماركسيسم انقلابي را مورد بررسي دوبارهاي قرار دهند.
بحران عمومي در جنبش كارگري بينالمللي ايجاب مينمود كه ماركسيسم بهمثابة تئوري عام اين جنبش مورد توجه و بار ديگر موضوع بررسي و تفكر علمي قرار گيرد.
آنچه درحقيقت اين متفكران را در جهت بررسي علمي ماركسيسم انقلابي ياري نمينمود ميتواند بهاين صورت طرح شود: كنگرة بيست حزب كمونيست شوروي و مورد سؤال قرار گرفتن دريافت استاليني ماركسيسم و ساختمان سوسياليسم از يك سو و انقلاب چين و ديگر كشورهاي سوسياليستي مسائل علمي و نظري جديدي طرح نمودند كه خود عنصر تئوريك، اين حركت فكري جديد را قوام ميبخشد: رجوع به متون كلاسيك ماركسيسم ـ لنينسم و بررسي مجدد و علمي آثار علمي و فلسفي خصوصاً ماركس و لنين و... در پرتو پراتيك جنبش بينالمللي كارگري.
آلتوسر كه برگردان چهارمقاله از وي در اين مجموعه ارائه ميگردد يكي از اين متفكران ميباشد كه خود و شاگردان و ياران همكارش از حدود پانزده سال به اين طرف، در بطن حزب كمونيست كه هر يك به نوبة خود از ديدگاه نظري داراي اهميّت فراواني هستند. مسئلهاي كه در آثار آلتوسر اهميّت بهسزايي دارد قطعرابطة وي با نفوذ همهجانبة اكونوميسم در ماركسيسم و انتقاد وي از وجوه متنوع ايدهآليسم در فلسفة اروپايي ميباشد. اينجا بههيچوجه قصد وارد شدن در آثار و افكار وي را نداريم ولي اميدواريم در فرصت ديگري اين كار را انجام دهيم.
يك نكته را بايستي اينجا متذكر شويم: قبلاً اعلام شده بود كه در اين مجموعه چهار مقاله همراه «لنين و فلسفه» انتشار يافت ليكن يكي از مقالات با عنوان «ايدئولوژي و دستگاههاي ايدئولوژيك دولت» در مجلة انديشه به طبع رسيد و لذا ما براي جلوگيري از دوبارهكاري از طبع مجدد آن مقاله صرفنظر نموديم و خواننده را به همانجا مراجعه ميدهيم.
اساسيترين مقاله اين مجموعه همانا «لنين و فلسفه» ميباشد و مقالات ديگر در حقيقت حكم مدخلي را دارند كه به خوانندة ناآشنا با مفاهيم فلسفي آلتوسر اجازه خواهند داد تا اندگي با اسلوب و سبك فيلسوف آشنا شود.
در خاتمه ضرورت دارد اندكي در باب ترجمه تذكري داده شود. سبك آلتوسر عليرغم شيوايي و صلابت خود خصوصيّاتي دارد كه براي مترجم مشكلاتي ايجاد مينمايد. نثر آلتوسر گاهي سخت مغلق و تاريك ميگردد بهطوريكه حتي براي خواننده فرانسوي زبان نيز غيرقابل فهم ميباشد. در مواردي با دوستان فرانسوي در باب فقراتي از اين نوشتهها به گفتگو نشسته و متوجه شدهايم كه شيوة نگارش آلتوسر حقيقتاً غيرقابل ترجمه ميباشد. از سوي ديگر چندپهلويي و ابهام بعضي از كلمات و جملات ناشي از تنوع ارجاعات و مسائل مورد اشاره مؤلف ميباشد.
ما سعي نكردهايم نوشتة آلتوسر را ساده و قابل فهم نماييم. برعكس سعي داشتهايم كلية اشكالات و مشكلات را تا جايي كه ممكن بوده دقيقاً و با امانتداري كامل به فارسي منتقل نماييم. اگر خواننده جملاتي مييابد كه ابهام خاصي دارند بايد مطمئن باشد كه همان اشكال و ابهام براي خواننده فرانسوي آلتوسر نيز وجود دارد. بالاخص مقالة «لنين و فلسفه» از آنجايي كه در انجمن فرانسوي فلسفه و در حضور جمع كثيري از اساتيد فلسفه ارائه شده بسيار مجمل بوده و گاهي بهصرف اشاراتي بسنده مينمايد. ما حتيالمقدور سعي كردهايم توضيحاتي در پاورقيها براي روشن شدن مطلب بياوريم ليكن براي باز كردن تمامي مسائل مطروحه در اين مقاله بايستي كتابي پرداخته ميشد كه نه در حوصلة اين مقال ميبود و نه بضاعت مزاج نگارنده پرداختن به آن را اجازه ميداد. اميد است كه خواننده علاقهمند خود با مراجعه به كتب فلسفي اين كمبود را جبران خواهد نمود.
عليرغم كوشش ما در بيست صفحة اول كتاب پاره اغلاط به چشم ميخورد كه گاهي فهم مطلب را غيرممكن ميگردانند لذا خواهشمند است قبل از شروع به مطالعة متن، اين غلطها را طبق غلطنامة آخر كتاب تصحيح نماييد. متأسفانه به علت فقدان حروف فرانسه در چاپخانة چاپ اكسانهاي كلمات فرانسوي ممكن نشد.
جواد طباطبايي
ارديبهشت 1358
مأخذ ترجمه
1. «تحول فكري ماركس جوان» نوشته شده در سال 1970 مأخوذ از:
Louis Althusser
Elements d'auto – critique
Hachette, Paris 1975 P. 103 – 126
2. «فلسفه بهمثابة سلاح انقلاب» نوشته شده در سال 1967 مأخوذ از:
Positions
Editions sociales' paris 1976 P. 35 – 48
3. «ماركسيسم و مبارزه طبقاتي» نوشته شده در سال 1970 مأخوذ از همان اثر:
P. 61 – 66
4. «لنين و فلسفه». گزارش آلتوسر به انجمن فرانسوي فلسفه به رياست استاد ژان وال در تاريخ 24 – 2 – 1968 و چاپ شده در:
Lenine et la Philosophie
Maspero' Paris 1969
[1]. لازم به تذكر است كه در ميان فلاسفة ماترياليست تنها كسي كه به اين مسئله توجه نموده احسان طبري است كه اطلاعات وسيعش از فلسفه سنتي ايران ـ قبل از اسلام و بعد از آن ـ باعث شده تا وي لااقل به طرح مسئله پرداخته و رهنمودهايي در اين باب ارائه نمايد ولي با كمال تأسف نه تنها كوشش وي انعكاسي در جامعة فلسفي ايران نداشته بلكه مواجه با توطئه سكوتي ناجوانمردانه شده است.
[2]. نگارنده مشغول تحقيق در زمينة فلسفة ايران از پنجاه سال به اين طرف ميباشد. آنچه با شتابزدگي و ناپختگي در اينجا ارايه ميگردد درحقيقت طرحي است از تحقيقي بسيار وسيع و دامنهدار كه در آينده بهصورت اثري مستقل انتشار خواهد يافت.
[3]. «متفكران» و «نظريهپردازان» از خارج آمده وضعشان بهتر از اين نيست. غالب نوشتههاي آنان در مورد ماركسيسم حتي وقتي به متن ماركس رجوع ميدهند مغلوط بوده و نشانگر اين مطلب است كه آنان «اصل مطلب» و «موضوع مورد اختلاف» را درك نكردهاند. شريعتي ماركس را از خلال گورويچ و بنيصدر از خلال اثار فرانسواپرو و سوسياليستهاي فرانسوي ميفهمند.
يك كامنت خصوصي چند وقت پيش گرفتم كه قرار بود جوابش را براي نويسندهي بينامونشانش ايميل كنم اما ترجيح ميدهم كلا همهچيز را همينجا جواب بدهم. متن كامنت خصوصي اين بود:
سلام.
قبل از هرچيزي تولد پدرت مبارك. انشالله هرچقدر كه دوست دارن عمر كنن و هرچقدر كه عمر كردن لذت ببرن.
من يه سوال مدت هاست كه ذهنم رو درگير كرده! توي پروفايلتون خوندم كه يكي از كتاب هايي كه زياد بهش مراجعه ميكنيد قرآنه. آيا توي قرآن هيچ جا به طور مستقيم به مقوله خودكشي اشاره شده؟ واينكه يك گناه نابخشودني است؟ يا اينكه فقط توي بحث قتل نفس جاي گرفته؟
قصد خودكشي كردن ندارم فقط مي خوام بدونم كه ايا اين ذهنيت لعنتي فقط زاييده فرهنگه يا با اعتقاد سروكار داره؟
احتمالا مي پرسين كه چرا خودم به سراغ قرآن نميرم!؟ واقعيتش اينه كه قرآن كتاب خيلي سنگينيه و بايد با بينش و علم كافي به سراغش رفت. واينكه من از خوندن قرآن مي ترسم چون بسيار مبهمه و جا براي اشتباه زياد داره.
نه آقا! اصلا تنبلم و ترسو. ميترسم!ميترسم اون قلب مهربوني رو كه شايد درپس ظاهر خشنش مي تپه نيبنم. و دلم بگيره از چيزي كه اينهمه بهش اعتقاد دارم.
و...و...و...
ممنون مي شم اگه جواب بدين. شايد فقط با يك كلمه آره يا نه و اگه اره ارجاع بدين به سوره و آيه وتفسير قابل قبولي اگه باشه.
دوست عزيزم من قرآن را زياد خواندهام و ميخوانم. تا جايي كه ميدانم قرآن نكتهي خاصي دربارهي خودكشي نگفتهاست اما قرآن هم قاعدتاً بايد مانند منابع اديان تكخدايي ديگر خودكشي را تقبيح كردهباشد. ميداني، خودكشي تا جايي كه تبديل به يك پديدهي اجتماعي شود مقولهاي است مدرن. براي اين كه فشارهاي جهان ما خيلي بيش از فشارهايي است كه در جهان خلوت و سرراست كهن بود. از نظر من ـ البته به عنوان نظر شخصي ـ خودكشي هم يك انتخاب است اما انتخاب خطيري است چون ته انتخاب است. يك تصميم است. اين تصميم زاييدهي يك درون بينهايت حساس و بينهايت فاقد اعتمادبه نفس است. شما ممكن است مثل من اعتمادبهنفس زيادي داشتهباشيد اما ممكن است همزمان مثل من در درونيترين لايههاي شخصيتتان بينهايت زودرنج، بياعتمادبهنفس يا دلمرده و مأيوس باشيد. اين اعتمادبهنفس كه ميگويم همان اعتمادبهنفسي نيست كه در كتابهاي روان شناسي مثبت و مزخرفاتي از اين دست پيدا ميشود. تعبير علمياش اين است كه ايگو ِ ضعيفي بايد داشتهباشيد كه خودكشي كنيد؛ يعني خودخواهيتان كم باشد. اين كمبود خودخواهي يك نارسايي است اما گاهي هست. چه ميشود كرد؟! به يك عبارت روانشناختي ديگر، وقتي ايگو ِ شما قدرت زيادي داشتهباشد و شما خودخواهي و جاهطلبيتان خوب كاركند ميتوانيد در برهههاي حساس زندگي از مكانيسمهاي دفاع روانيتان درست استفاده كنيد. يا اينكه در واقع از آن مكانيسمهايي كه شما را از زمين بلند ميكند درست بهره ببريد. حال اگر چنين نباشد هر بار كه به خودتان اميد ميدهيد آن ايگو ِ ضعيف در دلتان به شما ميخندد و نيشخند او تقريبا ميشود همان تصوير دروني كه از خودتان داريد. حال بستگي دارد كه نقاط محكم درون شما كدامهاست. آن نقاط محكم مثل اعتقاد، يك آدم مثل پدرتان يا مادرتان، يك علاقهمندي خاص مثل هنر يا ادبيات يا شغلتان شما را سرپا نگه ميدارد. خوب، بگذار پايم را از كفش روانشناسها بيرون بياورم.
بعد هم يك چيز را يادت باشد. هركس لزوماً به آن چيزي كه زياد خواندهاست ايمان و اعتقاد ندارد. مثل خيلي از مسلمانها. نماز و روزه و... نشانهي اعتقاد نيست. نشانهي تعلق به يك هويت اجتماعي است بيشتر. فرضا كسي كه بينوايان ويكتور هوگو را زياد خواندهاست لزوماً به آن اعتقاد ندارد. قرآن براي من يك منبع الهامبخش است، متني نوستالژيك است و البته پارههايي از آن را بينهايت دوست ميدارم؛ مثل توصيفاتي كه از قيامت دارد: از چه ميپرسند؟ از آن واقعهي بزرگ!
ميداني كه، عباس تعلبنديان يكي از نمايشنامهنويسهاي صاحبسبك ايران بود كه در سال 68 خودكشي كرد. بسيار آدم مذهبيي بود. خود هدايت هم علاوه بر شوخيهايي كه با صور اجتماعي دين در جامعهي ما داشت دلبستگي زيادي به متون عرفاني كهن داشت و در دورهاي خاص، مرصادالعباد شيخ نجمالدين كبرا كتاب بالينياش بود. به نظر من ميآيد در دوران ما خودكشي در مجموع اشارهاي خداشناسانه دارد. درواقع همان جستي است كه كييركهگور ميگويد در تاريكي ميزنيد بدون آن كه بدانيد استخر آب دارد يا بيآب است.
از اين حرفها كه بگذريم مرگ از نظر من اتفاقي رازآلود است اما اصالت با زندگي است. بشر هرچه را كه در جهان خلق كردهاست و مايهي مباهات و يادآوري است در ستايش زندگي خلق كردهاست. باور من اين است كه تا وقتي ميتواني خلق كني يا از مخلوقات انساني ديگر لذت ببري زنده بمان. همانطور كه مرگ تنها امكان ما در لحظهي طلايي آن است، زندگي هم در ساير لحظات، تنها امكان ماست. و بهتر است به خودمان اينطور نگاهكنيم كه بايد تا آنجا كه توان داريم جهان اطرافمان را تسليم ميلمان كنيم، نه برعكس. زورمان را بزنيم. شد شد، نشد هم باز سعي ميكنيم! اين است افسانهي سيزيف!!

سيدجلال فهيم هاشمي پيشكسوت عرصة نشر كتاب و مدير انتشارات روزبهان در سال 1316 در محلة حمّام گلشن تهران متولّد شد. اشتغال در عرصة نشر را از سنين نوجواني آغاز كرد و در ميانة دهة 1330 به انتشارات اميركبير رفت. در ابتداي امر بهعنوان صندوقدار در شعبة شادآباد اين مؤسسة انتشاراتي بهكار پرداخت امّا بهسرعت بهجهتِ همّت و پشتكار و توانايي كه داشت از سوي عبدالرحيم جعفري مدير انتشارات اميركبير به بخش نشر اين انتشارات فراخوانده شد. به گفتة عبدالرحيم جعفري، او به دليل استعداد و پشتكاري كه داشت به يكي از متخصصان آگاه و خبير كشور بدل شد.
فهيم هاشمي در آستانة انقلاب، بهفكر تأسيس و راهاندازي انتشاراتي براي خود افتاد و انتشارات روزبهان را به ثبت رساند. او در انتشارات روزبهان در طي دورة كارياش آثار بسياري را در موضوعات گوناگون منتشر كرد كه مهمترين آنها مجموعه آثار زندهياد نادر ابراهيمي است؛ كتابهايي چون بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم، چهل نامة كوتاه به همسرم، يك عاشقانة آرام و مجموعة هفتجلدي آتش بدون دود. هاشمي نخستين ناشر مجموعه آثار صمد بهرنگي بود و نخستين انتشار آثار برجستهاي چون چهارصندوق، مرگ يزدگرد و هشتمين سفر سندباد نوشتة بهرام بيضايي را نيز در كارنامة خود داشت. او علاوه بر انتشارات روزبهان، فروشگاه اين انتشارات را نيز در خيابان انقلاب، روبهروي دانشگاه داير كرد و اخيراً آن را با بازسازي و نوسازي مجدد توسعه و غنا بخشيد.
شادروان فهيم هاشمي همچنين سالهاي سال در هيئت مديرة اتحادية ناشران از مؤثرترين اعضاي اين اتحاديه بود و بدون هيچگونه چشمداشت در جهت بسط و توسعة اين اتحادية صنفي و حلّ و فصل اختلافات ناشران و نيز رفع مشكلات عمومي ناشران كوشيد. او بهعنوان پيشكسوت و ريشسفيد حوزة نشر، همواره داراي نقش داوري و حكميت در اختلافات ناشران بود. امّا نارسايي كبدي، او را بهسرعت از پا درآورد و در نيمروز 24 آبان 1388 روانش را از خاك بركشيد.
منبع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، غلامرضا همراز، تهران: مرواريد، چاپ اول: 1357، ص 14-9. نقل از كتاب هفته، ۲۲بهمن ۱۳۴۰، ش۱۸، مخصوص سالروز مرگ نيما.

او براي ايجاد اين زبان شعري، انديشيد كه از همهي قواعد و سنني كه براي شكل مادي كلمه بريدهاند چشم بپوشد و توقع ديگري از كلمه داشتهباشد. اين توقع تازه از كلمه، او را به لباس و ظاهر آن بياعتنا ساخت، همهي تأسيسهاي كهنهي شعري با نامهاي غلاظ و شدادشان در پيش چشم او بياعتبار شد و تنها از شكل عيني كلمات، هجاهايي ماندند كه بر پسند دل او بههم ميريختند.
بدينترتيب نيما دنياي ديگر خود را شناخت، اما به دنبال كليدي براي گشودن اين دنيا بود؛ دنياي تنفـّس آزاد واژهها. نيما خود، اين كليد را بدينگونه به دست ما ميدهد: «شعراي قديم آزادي حرفزدن را به قواعد نقلي Tradi Tionnel فروختهبودند. بسياري از اوقات احتياج داشتند كه مطلب شعري خود را تمامكنند ولي قافيه و الفاظ تمامنشده، بلكه به واسطهي يك مجبوريــّـت بيجا و بيمناسبت، وقتي كه در وسط بيتي يا مصرعي بودند تا آخر بيت يا مصرع را مجبور شدند كه پر كنند؛ معلوم است از چهچيزها، براي اينكه مقدارهاي هجايي يا مقدارهاي صوت و كلمات با هم وفق پيداكنند شاعر يك دسته لفظ را مصالح كار خود ميساخت. بعد آنها را به شكلي كه زننده نباشد با مراقبت كامل و گاهي با زحمتهاي زياد در شكم و سوراخهاي مطلب ميگنجانيد و همينطور بهعكس. در موقعي كه ميخواستند مطلب شعري خود را تمام نكنند... فقط هنر شاعر در خوببازيكردن اين رل بود كه چهطور حواب وزن و الفاظ زيادي را بدهد.»
و به ياد ميآورم گوشهي خلوت «يوش» را و جملههايي را كه حديث غرور شاعرند و بازشان تكرار ميكنم: «قافيه غلام شاعر است، نه شاعر غلام قافيه؛ و من قافيه را بردهي خويش ساختهام و وزنهايي آفريدهام تا مزنها مرا نيافرينند زيرا كه من كه در تنگناي وزنهاي موجود نميگنجيدم.»
و بهاينترتيب وقتي ميخوانيم:
قصـّـه شنيدم كه گفت طاهر يك تن
از امرا را به خانه باز بدارند
گوشهگرفت آن امير، همچو عجوزان
دل ز غم آزرده و نژند و پشيمند...
كارد چو بر استخوان رسيد بيازيد
دست به چارهگري ّ وُ حيلت وُ ترفند
داشت مگر در سراي خويشتن آن مير
نوش لبي شوخ وُ بذلهگوي وُ خردمند
(از: قطعهي عبدالله طاهر و كنيزك)
بنشين به غم خود نفسي بر لب جوي
مي خور به تمنـّـاي بتي غاليهموي
با همنفسي چند وُ به وقتي همه سعد
باريك مشو، فكر مكن، بحث مجوي
(از: رباعيات)
گشت يكي چشمه ز سنگي جدا
غلغلهزن، چهرهنما، تيزپا
گه به دهان برزده بر كف چو صف
گاه چو تيري كه رود بر هدف
گفت در اين معركه يكتا منم
تاج سر گلشن و صحرا منم (الخ...)
(از: چشمهي كوچك)
ميگذشت از ره قبرستاني
روبـَـه ِ زيرك و ُ پردستاني
ديد ناگاه خروسي زيبا
شده بر شاخ درختي بالا
دل روباه پي وصلت وي
سخت لرزيد ولي وصل كجا
چنگل كوته و مقصود بلند
شكم خالي و مرزوق جدا
از پي حيله بخسبيد و گشاد
لب به عجز و به تضرّع به دعا (الخ...)
(از: خروس و روباه)

بز ملاحسن مسئلهگو
چون به ده از رمه ميكردي رو
داشت همواره به همراه و پس افت
تا سوي خانه ز بزها دو-سه جفت
و باز وقتي بيتهايي بدينگونه مييابيم:
عشقم آخر در جهان بدنام كرد
آخرم رسواي خاص و عام كرد
عاقبت آوارهام كرد از ديار
نه مرا غمخواري و نه هيچ يار
من چنان گمنامم و تنهاستم
گوييا يكباره ناپيداستم
كس نخواندهست ايچ آثار مرا
ني شنيدهست ايچ گفتار مرا...
من خوشم با زندگي ّ كوهيان
چون كه عادت دارم از طفلي بدان...
تازه دوران جواني ّ من است
كه جهاني خصم جاني ّ من است
هيچكس جز من نباشد يار من
يار نيكوطينت غمخوار من...
بگذرد ايـّـآم عشق و اشتياق
سوز خاطر، سوز جان، درد فراق
شادمانيها، خوشيهاي غني
وين تعصـّـبها و كين و دشمني...
(از: قصـّـهي رنگپريده)
در ته ِ تنگ ِ دخمهي چو قفس
پنج كرّت چو كوفتند جرس
(از: محبس)

هنوز از يك هنر زباني، سخت دور هستيم. اما وقتي نيما پس از سالها سكوت و سكون، عزلتها و تعمـّـقهاي دراز و تمرينهاي دشوار، فرهنگ زبان شعرياش را يافت و سخن خويش را در ميان واژههاي نورسيدهي بازيگرتري سامانداد. ديگر به جاي قطعات «شير»، «ميرداماد»، «اي شب» و قصيدهي مدحيهي شاه مردان و قصيدهي هجويهي خان خسيس و... به «من لبخند»، «ميتراود مهتاب»، «اندوهناك شب»، «آي آدمها»، «غراب»، «اميد پليد» و... برميخوريم و ميخوانيم:
از حلقهي زنجير تبسـّـمهايي
بشكسته، فروريخته بر كنج لبان شيرين
وز رنگ دراز آرزوهايي
همچون خود آرزو عميق
رنگ سيهي برون ميانگيزم
تيرهتر از اين شبي كه ميآيد
از دور
تا در دل آن صبحدمي گنجانم
با ناخن برّاق سرانگشت بلور
خورشيد شكفته را بجنبانم.
(از: منظومهي طولاني «پريان»)

به روي در، به روي پنجرهها
به روي تختههاي بام، در هر لحظهي مقهور رفته، باد ميكوبد،
نه از او پيگري در راه پيدا.
نياسوده دمي برجا، خروشان است دريا!
و در قعر نگاه امواج او تصوير ميبندد
هم از آن گونه كآن ميبود،
ز مردي در درون پنجره برميشود آوا:
«دودوك دوكا! آقاتوكا! چه كارَت بود با من؟
در اين تاريك دل شب، نه زو بر جاي خود چيزي قرارش.»
......
ـ چگونه دوستان من گريزاناند از من!... گفت توكا
شب تاريك را بار درون وهم است يا رؤياي سنگينيست
و با مردي درون پنجره بار دگر برداشت آوا:
«به چشمان اشكريزاناند طفلان
و من بگريخته از گرم زنداني كه با من بود
كنون مانند سرما درد با من گشته لذتناك
به رويم پنجرهات را باز بگذار...
......
ز مردي در درون پنجره آواز راه دور ميآيد:
«ـ دودوك دوكا، آقاتوكا!
همه رفتهند روي از ما بپوشيده
فسانهشدنشان انس هر بسيار جوشيده
نشانده بارها گل شاخهي تر جسته از سرما
اگر خوب اين وگر ناخوب
سفارش مرگ اند اين خطوط تهنشسته
به چهر رهگذر مردم كه پيري مينهدشان دلشكسته...
(از: آقاتوكا)
گر كسي دوست ندارد به دلت
مانلي من به دلت دارم دوست
آن كه بسيار شبانش در خواب
همه ميديدي اوست.
در تنم هر رگ از ياد لب بستهي تو مدهوش است
كه ز بس بار دلت هست بر آن خاموش است.
(از: مانلي)

در چنين سيري، يكباره غافلگير ميشويم. شاعر سال 1300 و شاعري كه از سال 1315 زيست كردهاست كاملا ً در دو جهت و جدا از هم اند. اين دو شاعر، هر دو يك جسم، در زمانهاي جداازهم زندگي كردهاند و زبان همديگر را نميفهمند.
شاعر سال 1300 با الفاظ قهر بود، و الفاظ عاصي و زنجيري با هم. بين آنها هم نه انسي بود، نه زمزمهاي نه درخششي؛ هرچه بود يكنواختي بود كه گوياي حالات و احساسات گونهگون شاعر نميتوانست باشد. شاعر نميخواست «وزن شعرش را ـ چنانكه مايحتاج ديگر زندگانياش ـ پسوپيش كند و به صورت ديگر درآورد» و ميديد كه «الفاظ را هم بيشتر در موقعي كه قافيه واقع ميشوند از اثر موزيكي خود انداختهاست.» (ارزش احساسات)
شاعر سال 1315 در معبر جادويي لغات پا گذاشته، با صداهاي مبهم و زمزمههاي درخشان آنها خو گرفته، با دريچههايي كه از زندگي خود به روي آنها گشودهاست نسيمي از خلود بيرون بر آنها دميدهاست و يا زندگي خويش را چون آب رواني از خلل و فرج آنها نفوذ داده و به بطن آنچه كه شعرش ناميده كشانيدهاست. قلادههاي طلايي قافيه و افسارهاي ابريشمين عروض را از گردنهاشان باز كرد تا آوازشان را بهتر بشنود. به آنها آموخت كه چهگونه بر حسب معني وزن بگيرند تا با هم همآهنگي پيداكنند و به وزني كه در طبيعت داشتهاند نزديك شوند و بدينگونه با واژهها دوستي و الفت گرفت.
به اين ترتيب بايد بگويم كه از كورهي آهنگري شاعر 1300 محصولي جز همان نعل و زنجير و ميخ و خاكانداز بيرون نميآيد اما كارگاه شاعر 1315 هر روز جلوهاي ديگر داشت؛ رنگين و پرسروصدا بود. و ما حالا با هم به تماشاي كارگاه شاعر 1315 ميرويم.
ادامه دارد...

پدر امروز پنجاهوهشتساله شد. به قول حسام چهلوهفت-هشتساله به نظر ميآيد. ديروز دقايقي پيش از اطلاع از درگذشت هاشمي بزرگ، با حسام دربارهي او صحبت ميكرديم. برايم خاطرهاي يادآوري شد. شايد پانزدهساله بودم. آن زمان منزل ما در شميران بود. با پدر در كوچهپسكوچههاي فرمانيه قدم ميزديم. پدر داشت خانههاي آن منطقه را تماشا ميكرد و از زيبايي خانههاي آن كوچهها حرف ميزد. در ميانهي اين گپوگفت پدر-پسري گفتم: «كي ميشه ما هم يكي از اين خونهها داشتهباشيم؟» پدر با جديتي كه اين روزها كمتر مينمايدش گفت: «من از تو توقع چنين حرفي را نداشتم! ما داريم دربارهي چند طرح و معماري حرف ميزنيم اما همهي بينشمان اين است كه چرا اين خانهها بايد باشند و به چه قيمتي؟! قرار نيست ما چنين خانههايي داشتهباشيم.» و آرمانهاي مربوط به اسلام مستضعفين اينطور در من شكل ميگرفت. امروز فرصت مبسوطي بود براي معيت پدر. در دوراني از نوجواني شيفتگي وافري به او داشتم. اين وابستگي بعدها با جداشدن من از خانه و مسائل ريزودرشت ديگر تقليل يافت. حالا احساس ميكنم به همان اندازه دوباره تحسينش ميكنم. به خاطر آن كه در زير لاك تسامحي كه دارد ارزشهايي به سختي پولاد را در درونش حمل ميكند. قول يك شعر براي سالروز تولدش را دادهام. همين امشب.

سال 82 بود. براي نمايش «خاموشي ماه» نوشته ي چرمشير و به كارگرداني رويا كاكاخاني تمرين ميكرديم. من نقش يك پسر قوزي را بازي ميكردم و قربان نجفي هم در نقش پدر. يك روز تمرين را شروع كرديم و قربان نيامد. زنگ زد گفت دير ميآيد. رويا گفت تا قربان بيايد نوبتي در صحنه بنشينيم و بداهتا مونولوگهايي از زبان نقشمان بگوييم. من در صحنه نشستم و مونولگ پرسوزوگدازي را بداهتا ً گفتم. نقشي كه من داشتم –الياس- نقش تراژيكي بود؛ جواني گوژپشت و رمانتيك كه پدرش توجه لازم را به او ندارد. اشك جماعت را درآوردم؛ يادم هست كه ليلي گلهداران –كه در اجراي عمومي جايش را به پونه عبدالكريمزاده داد- اشك ميريخت. در ميانهي مونولوگ، رويا از من پرسيد: «بابات چهكارهست؟» شغل پدر –كه نقشش را قربان نجفي بازي ميكرد و در آن لحظه هنوز نيامدهبود- در متن چرمشير ذكر نشدهبود. كمي فكر كردم و گفتم: «كارمند بازنشستهي ثبت احواله.» مونولوگ من تمام شد و ساعتي بعد قربان آمد. رؤيا نشاندش وسط سالن شمارهي 2 تئاتر شهر و گفت مونولوگ بگو. قربان كه پدري عبوس بود و براي نقشش كمي هم صداسازي ميكرد و نقش را شيرين ميكرد مونولوگش را شروع كرد. وسط كار رؤيا از او پرسيد: «كارت چيه؟» قربان كمي فكر كرد و گفت: «كارمند بازنشستهي ثبت احوال»!

دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار
ورنه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست
مريم فراهاني:
قصه ی این بیت و این غزل چی یه، علی؟ شاملو آخر مصراع دوم علامت تعجب گذاشته. خیلی بیت عجیبی یه ها... قصه ش چی یه؟ نکته ی دیگه: شاملو بیت معروف «از دل و جان، شرف صحبت جانان غرض است/ غرض این است وگرنه دل و جان، این همه نیست» را نگذاشته و به جای آن بیت : «از تهتك مكن انديشه و چون گل خوش باش/ زان كه تمكين جهان گذران اينهمه نيست» را دارد.
من:
اين غزل غزل محبوب صادق هدايت بود در ديوان حافظ. تغييرات شاملو در ابيات حافظ چندان كارشناسي نيست اما علامت تعجب انتهاي بيت درست است چون شوخ طبعي خاصي در بيان حافظ هست. از طرف ديگه اين بيت براي شناخت جهانبيني حافظ خيلي مهمه. حافظ معتقد به مجاهدت نفس نبود و اصلا اختلاف نظرش نسبت به زهاد در همين است. او ميگويد اين مجاهدت نفس كه البته بيهوده اش هم ميداند به كج خلقي منتهي ميشود:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند/ مريد خرقهي درديكشان خوشخويم
نكتهي ديگر اين كه حافظ در تخفيف ارزش بهشت زياد مطلب دارد. در همين غزل:
منت سدره و طوبا ز پي سايه مكش / كه چوخوش بنگري اي سرو روان اينهمه نيست
كه اشاره اش به سرو بودن خود معشوق در برابر درختان بهشتي طعن و طنز دارد. بعد هم مثلا ً:
سايهي طوبي و دلجويي حور و لب حوض/ به هواي سر كوي تو برفت از يادم
اينجا بيت را طوري سروده كه تو ناچار باشي طوبا را طوبي بخواني و حوض كوثر را تخفيف كرده به «حوض»! اين بينش مبتني بر كرم خداوند است و نه عدل. عرفاي ايراني اين بينش را خيلي پرورده اند كه جهان نه بر مبناي عذل خداوند بلكه بر مبناي كرمش خلق و اداره ميشود. غزالي در دورهي آخر عمر فكري خودش ميگه: من بعد از همهي اين عبادات و رياضتها هيچ تضميني نميبينم كه خداوند به بهشت ببردم چون تصميم خداوند پيشبينيپذير نيست و او حق دارد كه از كرمش چشمپوشي كند و مرا كه بندهي پرهيزگارش بودهام روانهي دوزخ كند. حافظ گرايشي شبيه به اين دورهي غزالي دارد؛ علاوه بر اين كه خيلي بازتر و پلوراليستيتر به ماجرا نگاه ميكند. (اضافهكنم كه بيت حافظ صورت اميدوارانه و ايجابي انديشهي غزالي است كه خيلي بدبينانه و خائفانه است.)
با هر مجسمه يك تابوت
از مردههاي من.
باغي تمام پرشده از چارميخها.
وحشت اشارتي به تو با زخم سنگها.
با لنگري كه حول اين جزيرهي مرجاني
با بادهاي خاطره ميرقصد.
تجسيم دستهاي تو در موجكوب سرد
هر بازگشت را
با خون نوشتهاست.
شمشيرهاي مادي و تنهايي
در رگ صداي تند چكاچاك است
پر از خراشهاست كه نامرئي
پر از سرودها كه نميخواني.
اينجاست اورشليم،
شهر هزارقبلهي خونآلود
اينجاست باب گمشدهي باغهاي توت.
اينجاست زخم دروازههايي
كه بيشبپرسي نامي
خونيانش را به خويش فراخواندهبود.
و رمز گمشده را شايد
بايد
بر روي بالهاي تو ميجستم
بر روي خالهاي تنت روي پيرهن
بر آستين كوتاه
و شمشيرهاي بلند.
گذشتهها:
سلام آقای کریمی.پست
قبلیتان "هر نفسی که فرو میرود...(مرگ میخواهم.) مرا به یاد
متنهای مکث 17 تان/مونولوگ های یک و سه انداخت.خاطرتان هست؟پارسال
همین موقعها نوشته بودید.دیدید بر خلاف گفته تان به زیرزمین شخصیتش خودتان
بودید.![]()
من:
ممنونم كه با اين دقت مطالب من را مطالعه ميكني اما من هنوز مطلبي را كه براي زيرزمين نوشتم درست ميدانم دوست عزيز. به فرض آن كه آن شخصيت من باشم پس بقيهي شخصيتهايي را كه نوشتهام چه ميشود كرد؟ و فكر نميكنمم از دو مونولوگ آن برنامهي راديويي بتوان چيزي را دربارهي من فهميد. من مسئوليت بيپرده از خود نوشتن را در «هر نفسي...» پذيرفتهام نه به خاطر ترحمانگيزبودن يا نمايش ضربديدگيهاي روحم. به اين خاطر كه من روزبهروز مرز بين بيرون و درون را بيمعنيتر مييابم. در بيرون دروغ گفتن لاجرم منجر ميشود به دروغگفتن در درون. ميخواهم مرز بين خودم و مخاطبم را بردارم. چيزي براي من به نام نوشتهي خصوصي وجودندارد از وقتي كه وبلاگ را داير كردهام. چرا؟ چون ميخواهم در تعاطي با ديگريام مخاطبم قرار بگيرم. اين يك رويهي تأمل نفس است براي من كه عليالخصوص مدتها در ذهن خود و در خلوت خود سير كردهام. باز هم متشكرم از دقت نظرت.
از رابطم دونامه با رمز مثلثاتي به دستم رسيد. ساعت هفتونيم غروب بود. اولي مربوط به لورفتن بخش نظامي حزب، دومي مربوط به مسئوليتم براي پاكسازي رابطم. كاغذ نامهها بوي روسيه ميداد؛ يا شايد آذربايجان. نسرين خورشت باميه بار گذاشتهبود. اسلحه را از كشو ميز بيرون آوردم. راحتتر از كشتن رابطم كشتن خودم بود. از تصفيههاي سازمان نظامي، سه فقره به دست من انجام شدهبود. اگر رابطم را تصفيه ميكردم فقط غير از من همان رفيقم در روسيه ماجرا را ميدانست اما ريسك ماندن در اهواز برايم سنگين بود. جنازهي رابطم را هر طور كه سربهنيست ميكردم گندش درميآمد. زير اسلحهي كمري دستمال گلدار نسرين بود و لاي دستمال، ده اسكناس دهتوماني. برداشتم. رفيقْموسي مسئول پخش نشريه در غرب اهواز ميتوانست خردكي كمكم كند.
- رسول كجا داري ميري؟ تا نيمساعت ديگه غذا حاضره.
- ميآم.
هوا رو به تاريكي ميرفت. موسي خانه نبود. به كافهي يوهان سري زدم. از بيرون چشم گرداندم و موسي را نديدم. دلكش ميخواند: «بردي از يادم...» چاره نبود. هر لحظه انتظار من براي ديدن موسي با قاطعيت تشكيلاتي در تضاد بود و ارفاق به حساب ميآمد به نيروهاي خودفروختهي شهرباني رژيم. خودم را از لحظهي رمزگشايي نامه مرده فرض ميكردم. به كنار جاده رسيدم. هوا تاريك شدهبود. به اولين مينيبوس گفتم: «خرمشهر!» نگهداشت...
منبع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، غلامرضا همراز، تهران: مرواريد، چاپ اول: 1357، ص 14-9. نقل از كتاب هفته، ۲۲بهمن ۱۳۴۰، ش۱۸، مخصوص سالروز مرگ نيما.

نيماخان، مدتي است كه شعري نميگوييد؟
ـ براي اين كه زباني را كه ميخواستم استعمال كنم كردم، لغات و فرهنگ شعري را كه داشتم بهكاربردم؛ خيالم را راحت كردم و اكنون از نساختن شعر دغدغدهاي ندارم...
اين سؤالي بود كه دوسالونيم پيش در كوهستانهاي «يوش» ـ هنگامي كه به دنبال كبك راه ميرفتم ـ از نيما كردم و امروز در انديشهي جواب او يك هدف كوچك دارم و آن دوستي با خوانندههاي شعر نيما است؛ يعني مفتاحي براي قرائت اشعار نيما بدانها بدهم. ميخواهم دريچهاي را كه بر زبان نيما باز ميشود در اين مقال بگشايم. كلمهها، هجاها، صداها و آن چيزهايي كه در كارگاه شعري نيما ابزار و مصالح اويند، لغاتي كه به خاطر ارزش يا معنيشان از استعمال رايجي كه دارند جدايي ميگيرند و بعضي ديگر كه از لحاظ تركيب و تعبير، اشكالاتي جلو ِ چشم خواننده ميگذارند و يا ان مجموعهي واژههايي كه تا زمان نيما بدانگونه در كنار هم ننشستهاند. سيستم لغوي، ساختمان، انس، غرابت و تازگي آن و بالاخره آن چيزهايي است كه در شعر او به كار رفته و خيال او را راحت كردهاست.
يك حادثهي كوچك
اگر فراموش نكنيم كه شاعر گاهي فقط كاتب واژههاست، نيما به گمان من اولين شاعري است كه واژهها را به عنوان اصليترين ابزار و مصالح شعر جلوه داد؛ و نشان داد كه سمبلها و جهشهاي ذهني و زمزمههاي ضمير ناآگاه شاعر چيزي جز تقارن و قرابت واژهها و يا ـ به عبارت ديگرـ «مشغلهي زباني» نيست. در حقيقت آن زلال بيرنگي كه به نام «الهام» در شاعر ميجوشد تنها تخمير كلمات بايد باشد:
دو واژه قبلا ً بي ارادهي شاعر در جستوجوي خويش برخاستهاند؛ در يك جاي شعر همديگر را ملاقات ميكنند، برخورد اين دو برقي ميآفريند كه حولوحوش خود را مثل يك ستارهي كوچك روشن ميكند و در بيشتر اوقات مجموعهي همين برخوردها و درخششها يك قطعه شعر ميشود و در اين مقام، يك شعر منظومهي كلمات است و شاعر جز منجم، بازيگر يا جادوگر كلمات نيست.
در حيطهي اين بازيگري يا تجانس و همآهنگي صداها و لحنها سلطه دارند؛ آنچناني كه مولوي، ناصر خسرو و قاآني بر اين سلطه عشقورزيدند و يا اتحاد و هماهنگي پرطنين حروف بيصدا، سجع حكومت ميكند؛ چنانكه حافظ و سعدي حكمرانان مقتدر اين قلمرو بودند.
از اين قرار ميتوان اينگونه تصور كرد كه دو كلمه با هم ممكن است متحد شده و يك شخصيت واحد بگيرند و يا هركدام بالاستقلال در برابر هم بايستند، در گريبان هم افتاده جرقـّـهاي بجهانند، چون دو جفت مهجور در جستوجوي هم باشند و بالاخره كلماتي باشد كه از فاصلههاي معيني به هم جواب داده، دست دوستي به سوي هم دراز ميكنند.
در هز صورت، حادثهاي اتفاق ميافتد، پديدهاي روي ميدهد، پديدهي كوچكي مثل رويش يك جوانه، اين جوانه جوهر شعر است؛ اين جوانهي نازك و لطيف را اندكچيزي ميخشكاند؛ هر يك از حالات فوق اگر بهجا صورت نگيرد آنوقت شاعر ميماند و واژههاي عاصي و معماي سفيدي كاغذ.

نيما در ميان واژهها
اما نيما وقتي در برابر واژهها قرار ميگيرد بيشتر صداها و حركتهاشان را ميبيند تا خصيصههاي ديگرشان را. در حقيقت در كارگاه شعري نيما مانور هجاهاخود را به چشم ذهن شاعر تحميل ميكنند. و اين يكي از اسرار شعرسرايي اوست، آنچناني كه براي يك موزيسين، صف نتها رژه ميرود.
بدينگونه برداشت از كلمات، بستگي با پرورش استعداد و طبيعت ذوق او دارد يا ناشي از بعضي موهبتهاي ناشناخته و ناآگاه شاعر است و يا مستقيما ً مربوط به اعتقاد او دربارهي مبناي ارزش واژهها است.
به اين ترتيب، شاعر وقتي هدف خود را از لغات با چنين برداشتي تعيين ميكند؛ همهي آنها برايش عزيز ميشوند. ارزش همه را در سمتي كه دارند مساوي ميداند. واژهاي را كه از دنياي رايج دهانها مهجور است ميگذارد. يك كلمه را با همهي سمتهايي كه در فرهنگ لغات دارد به كار ميبندد و به همانگونه نيز براي يك واژهي محلي ـ كه خود با آن زماني حرف زدهاست و در كتاب لغت نيست ـ ارزش قايل است و در كلام شعر او به همان شكل كه تلفظ ميشود نقشي مساوي ساير كلمات بازي ميكند.
واژهها او را حس ميكنند و او واژهها را و لذا علاوه بر استعمالي كه در محاوره دارند استعمال جديدي در شعر او پيدا ميكنند. با چنين انس و سير شاعرانهاي كه در كلمات دارد، هرگز آنها را چون عناصر مستقل و لاايتغير نميانگارد، بلكه به آنها چون سازوبرگي مينگرد كه ارزش آني و گذرا دارند؛ وسيله اند؛ مثل رنگها و جلاهاي مختلفشان براي يك نقاش خوب، معذلك اين بدان معني نيست كه شاعر تأثيرپذير بعضي كلمات نيست، اگر به آن برخورد، آن را در جاي خود و در چهارچوب مقصودش به كار گيرد، ولي آزادشان ميگذارند كه در اين پست بياعتنا باشند و هر معني ديگري هم كه دلشان خواست بدهند.
پس چون عمل شعر نيما بيشتر روي تركيب و ساختمان انديشهها توسعه يافتهاست؛ تركيب و تمركز منظم واژهها كمتر هدف بودهاست و از آنها (كلمهها) بيشتر خصيصهي هجاييشان را ميشناخته و دوست داشتهاست و اين شناخت و دوستداشتنن به جهت احتياج قهرياي بود كه زمانش در پيش روي نهادهبود. اين حتياج را اكثر معاصران او حس كردهبودند اما راه ارضاي آن را در بيراهه ميجستند. زندگي تازه شعر تازه ميطلبيد؛ مظاهر حيات آينههاي ديگري ميخواست. اما آنها ميخواستند اين مظاهر تازه را بر محور عادتشان در همان آينههاي غبارگرفته و كدر قديم ـ كه منعكسكنندهي باصلاحيت زندگاني ان زمان بود ـ نمايشدهند. به اين جهت با همان مصالح شعري و در فضاي تنگ عروض مثلا ً از خيابان، تير برق، ماشين و كارگر حرف ميزدند. ولي نيما به مدد فراست و تندي استنباطش زودتر از هركس اين آينه را شناخت. ميبايست شعرش را آنچنان بسازد كه نمودار «چسبيدگي اين زندگاني با همهي خوب و بد آن به احساسات و طرز زندگاني شاعر» باشد «خواه از حيث فرم و طرز كار كه نتيجهي فهم و تمييز عاليتر در دقايق باريك هنر است.»
پس در جستوجوي لباس و شكل نو ِ شعر و اساسيترين مظهر آن، زبان شد زباني كه در آن همهي واژههايي كه در زندگاني واقعي متولد شده زيست ميكنند بتوانند عرض وجود بكنند و يكي از دريچههايي كه به اين مقصود گشوده ميشد اين بود كه در فرم جديد شعرش شكل عيني و تصور ذهني واژهها را ـ گذشته از ساير ارزشهاشان ـ بدون تبعيض و فقط با ساختمان هجاييشان بشناسد. از اين رو در كار نيما يك زبان وسيع و همگاني را در خدمت فكر او ميبينيم.
باراك حسين اوباما
يا با ملا يا با ما!
*روايت ديگر ميگويد: مستر حسين اوباما (به جاي سطر اول) يا ميگويد: يا با اونا يا با ما. (به جاي سطر دوم) العهدة علي الراوي! فقط دقت كنيد كه اين عبارت با اين ريتم سريع شيشوهشتش، با اين كوتاهياش، با اين چكشيبودن سيلابهاش، سه جمله است بدون حتي يك فعل!
بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست
روا بو َد كه چنين بيحساب دل ببري؟
مكن! كه مظلمهي خلق را جزايي هست!
توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
نظركنند كه در كوي ما گدايي هست
به امر دشمن و بيگانه رفت چندين روز
ز دوستان نشنيدم كه آشنايي هست
كسي نمانــــْـد كه بر درد من نبخشايد
كسي نگفت كه بيرون از اين دوايي هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشوراني
از اين طرف كه منم همچنان صفايي هست
به دود آتش ماخوليا د ِماغ ْ بسوخت
هنوز جهل ِ مصوّر كه كيميايي هست!
به كام دل نرسيديم و جان به حلق رسيد
وگر به كام رسد همچنان رجايي هست؟
به جان دوست كه در اعتقاد سعدي نيست
كه در جهان بهجز از كوي دوست جايي هست
مرگ ميخواهم. مدتيست مديد. خودكشي ناموفق سال هشتاد با دويست قرص آرامبخش اتفاق نبود. چيزي عميقتر از مشكلات آن روزم بود. چيزي در درونم كه ميگفت و ميگويد بهاي قابلي به حياتمان دادهنشد. گريزپايي خواستهها يكسو و بيمقداري عمري كه به خواندن و نوشتن گذراندهام در نظر خودم، از سوي ديگر. وقتي كه مرضيه رفت مهمترين سؤالم اين بود كه مسير زندگيام را آيا درست آمدهام يا نه؟ يادم هست نيمهشبي از شبهاي آخر رابطهمان؛ نيمهشبي از زمستان تلخ هشتادوسه. از تلفن عمومي نزديك به مسجد امام صادق اقدسيه تلفن زدماش. نيمساعتي نعره ميزدم اش و از رسم بد اين خاك، اين سرزمين فرياد ميكردم كه با اهل فرهنگاش چنين ميكند كه ميبينيم. كه اي كاش به جاي غوطهخوردن در كتاب و دفتر و شعر و داستان، كسي در خانوادهمان راهورسم مردمفريبي را يادم دادهبود. كه اي كاش مرد تجارت شدهبودم به جاي اينهمه روزنامهخواندن و كتابخواندن و مجلهخواندن. در آن شب کذایی دعوا بر سر کتابهام، شب شکستن دنده هام هم آخرسر به امیر همین را گفتم. از خاکمان گفتم. از تقدیر سیاهی که گویی فلات ایران برای بسیاری از نامدارانش خدمتگزارانش رقم زده است. گفتم: «هفتهزارسال پیش یک عده از مردم که پوست خرس به تن داشتند و در کنار دریاچه ی بایکال زندگی می کردند در اثر یخبندان و مردن دامهاشان کوچ کردند. به راه افتادند و آمدند به فلات ایران. نه پول داشتند، نه شهرت داشتند، نه ماشین آخرین مدل، نه هیچ ممیزه ای برای فخرفروشی. آنها فقط یک چیز داشتند و آن شرفشان بود. با شرفشان به هم قول می دادند، چک نمیدادند، سفته نمیدادند، "قول" میدادند. آنها با شرفشان این تمدن را ساختند که حالا بعد از هفتهزارسال مایه ی افتخار من و توست. اما من و تو چیزی باقی نمیگذاریم که بتوان هفتهزارسال بعد به آن افتخار کرد چون شرف نداریم!» حتما نفهمید چه گفتم. يادم هست در همان ماهها چنان مستأصل بودم كه وقتي امير –بهتمسخر يقينا ً- پيشنهاد كه براي فوق ليسانس در رشتهي مديريت بازرگاني شركتكنم جديگرفتم. راز اقتصادخواندنام در آن ماهها همين بود. تئوريهاي مديريت را پيشتر براي پروژههاي تحقيقاتي زيروزبر كردهبودم. و... هيچ! در کنکور آن سال شرکت نکردم. وقتي به دهليزهاي تودرتوي جانم نقب ميزنم بهراستي انگيزهاي جدي براي ادامه نمييابم. وقتي كه كودك بودم هر وقت ميپرسيدند ميخواهي چهكاره بشوي، ميگفتم: «ميخواهم شهيد بشوم!» و حالا از سي گذشته و جاني مجروح روي دستم ماندهاست. همهچيز ِ اين روزها خوب است؛ همهچيز ِ اين روزها مهيـّـاست براي اين دروغ كه برندهي واقعيام در تمام اين سالهاي رفته. اما دروغهايي با اين بزرگي براي كسي كه حقيقت را هم با ديدهي ترديد مينگرد فقط زخم معده ميآورد! زندگي جايي بيرون از كتابهاست. جايي كه من نميشناسماش. جايي كه شايد اگر روزي هم از مقابلاش عبور كردهباشم از خاطرم رفتهاست.
اما از اينهمه مهمتر آن است كه تن به انتحاردادن برايم راحت نيست. احساس ميكنم كارهاي نكردهاي هنوز در اينطرف باقي است. فكر ميكنم مبادا بهبارنشستنام چيزي را عوضكند. يكي از رمانهايي كه با همهي ملالآوربودناش در هشتسالگي خواندم «مارتين ايدن» جك لندن بود. در واقع وقايعنگاري سرانجامي بود كه خود جك لندن گرفتارش شد بعدا ً. و دو صفحهي پاياني رمان در آن سنين روح مرا خراشيد. به من گفت: «در قله بمير!» و همين آرمانخواهي كودكانه است انگار كه روزها و شبهام را، روابطم را، تنهاييهام را، پيوندهام با جهان اطرافم را شكل ميدهد. به هر دليل ملالي مزمن خراشيدهام كرده و تراشيدهستام از درون، كه تركترك شدهام. مثل عصاي سليمان نبي كه موريانه.
به سنگسار ِ نگاه تو سر برآسيمم
كه مرغ ِ عشق ِ مني يا كه از ابابيلي؟!
منم كه پيلدلم، بدگـُـمانه خرچنگم،
مباد آن كه صدايت صفير سـِـجــّــيلي...!
ببار بار تباهي به شانههاي خـَـمم
كـــأنـّـك النـّـفحات ُ الحـَـر َ العـَـزازيلي!
«هماي گو مفكن سايهي شرف هرگز»
بر آن فرشته كه باشد سروش قابيلي!
اين متن، متن مانيفست آكادمي موازي است كه بناست به همت برخي دوستان در فضايي دانشگاهي به راه بيفتد.

اينك نيروهايي كه به نوعي محصول خود نظام آكادميك هستند در برابر آن قدعلم كردهاند و خود را مهياي نقد عملي آكادمي و همهي متعلقاتش ميسازند و ميروند تا فضاي آن را بازپس بگيرند و از آنِ خود سازند: بازي استعمارگري و قلمروسازي "آنها" و استعمارستيزي و قلمروزدايي "ما" ديگر به روزهاي حساس خود رسيده است. در اين ميان اما آنچه همواره مغفول مانده و لابهلاي همهمهي ناشي از حفظِ سنگرِ آكادمي در مقام موضع يا مكان كنش سياسي گموگور شده است، پرسش از خود دانش در مقام همبستهي ذاتي آكادمي است. مدتهاست كه وقت آن رسيده است از بهجريانافتادن دانش(هاي) آزاد، انتقادي و رهاييبخشي جانبداري كنيم كه همّشان دفاع از جامعه و بازگرداندن امر سركوبشده است و به تمامي از دلنگراني همخواني با اصول و حقايق حاكم خلاص شدهاند و از منجلاب وسواس مناسكپرستانهي بوروكراسي ناكارآمد دولتي به دور ماندهاند. آنچه از آن به آكادمي موازي تعبير ميكنيم در واقع در حكم توليد فضايي است در محدودهي آكادمي واقعاً موجود به قصد گردش آزاد گفتارهاي دانش و در پيشگرفتن يك سبك يا منشِ(Ethos)زيستيِ مولدِ متمايز كه بهخوديخود رنگوبوي پيكارجويي و هماوردطلبي دارد. كنش سياسي ما از رهگذر توليد تفاوت در ساحت دانش، فضا، بدن و سبك يا منش زندگي پيش خواهد رفت.
1- تاریخِ آکادمیِ تاکنون موجود همواره تاریخ نبرد هژمونیک نیروهای معارضِ درونِ آن بوده است. چندگانگی نیروهای برسازندهی آکادمی و اختلاف سطح یا تفاوتی که به وساطت برخورد آشوبزای این نیروها با يكدیگر حادث میشود قلمرو آکادمی را مرزبندی، رمزگذاری و چندپاره میکند. از این رو، آکادمی نمیتواند یک "نهاد تام"، یک "سراسربین توتالیتاریستی" باشد که به تمامی به مستعمرهی قدرت دولتی بدل شده است. به تعبیری دیگر، فضای آکادمی هیچگاه فضایی همگن، یکپارچه و تخت نبوده است که تکلیف نظم حاکم بر آن یکبار برای همیشه تعیین شده باشد. نظم، چیزی نیست جز موازنهی تاریخی نیروهای یک میدان، و کیست که نداند میدان آکادمی بیوقفه دستخوش حرکت پُرنوسان نیروهای سیاسی-اجتماعیِ برسازندهاش و اثرگذاری متقابل آنها بر یکدیگر است، و از همین رو، نظمی که تجربه میکند نظمی است به شدت شناور و سیال. پس شکافی که اكنونِ آکادمی را چندپاره کرده است و آن را دستکم به دو اردوگاه آنتاگونیستی تقسیم میکند اساساً محصولِ تنشِ برآمده از منطق ذاتی خود آکادمی در مقام یک فضای نامتجانس است، و به همین دلیل شکافی است پرناشدنی. با این تفاسیر آکادمی ایرانی در همهی ادوار، چیزی بوده است چون فضای عمل یا میدان پیکارهای تاریخی "ما و آنها" بر سر تصاحب نامها، فضاها و امکانها. آنچه میبایست انجام دهیم ترسیم مختصات این میدان و این پیکارهاست.
2- آنچه شایسته است کنش مؤسس یا برسازندهی ما نامیده شود در واقع چیزی نیست جز اعلام علنی "خروج" از آکادمی بوروکراتیک. اما شاید خروج از آکادمی درست در برههای که قدرت حاکم خیال تسخیر تام و تمام آن را در سر میپروراند دستکمی از حماقت نداشته باشد. اما میبایست پرسید ما از چه نوع خروجی حرف میزنیم؟ آنچه ما خروج میخوانیم در واقع هیچ ارتباطی با وادادگی، تسلیم یا پشتپازدن به درس و دانشگاه ندارد. خروج ما نه تنها به معنای بیرونکشیدن تنهامان از قلمرو آکادمی دولتی-بوروکراتیک و واگذاری فضای آن نیست بلکه متکی است به نوعی "ماتریالیسم حضور" که تاکید اکید دارد بر ایستادگی جسمانی در محدودهی فضای آکادمی واقعاً موجود که در حکم سرمایهگذاری بر بدن در مقام ابزاری سیاسی است. در اینجا خروج، بیش از هر چیز مترادف عمل انصراف و کنارهگیری از مشارکت/ادغام در بازیها و مناسک آکادمی رسمی است. و این یعنی "سیاست خلاقانهی تخطی" که میتواند اشکال متنوعی به خود بگیرد: بازیگوشی و شیطنت، تنبلی، حاضرجوابی، غیبت از کلاس، تنندادن به اقتدار استاد، بیتفاوتی و کلبیمسلکی یا در واقع جدیتزدایی از نظم حاکم و از همین دست. بنابراین خروج از آکادمی ضرورتاً خود را در قالب اعمال و کردارهای مشروعیتزدایانه نشان میدهد. اما در اینجا یک پرسش دقیق سر برمیآورد: اگر براستی از رهگذر عمل انصراف/تخطی از قلمرو آکادمی بوروکراتیک خارج میشویم و بیرون میرویم، این بیرون، این خارج، کجاست و اساساً چه جور جایی است؟ مسئله دقیقاً اینجاست که بیرون و درون آکادمی در دل محدودهی فضایی خود آکادمی ساخته میشوند. بیرون آکادمی از خلال هر کنش تکینهی انصراف و هر عمل موردی تخطی- به مثابهی اختلالی که انسجام وضعیت را به هم میریزد و از همین طریق فضا را برای آفرینش و تولید باز میکند- شکل میگیرد. بیرون آکادمی مشخصاً همان نقاط متحرکی است که ما از رهگذر خلاقیتهامان، به وساطت تولید یک فضا-زمانِ "متفاوت"، برمیسازیم. بنابراین آنچه ما آکادمی موازی مینامیم هیچ فضای پیشاپیش تعریف و تعیینشدهای ندارد، پیوسته در حرکت است و بسته به اقتضای موقعیت جا عوض میکند و هر کجا ممکن باشد تشکیل میشود. اما نباید از یاد برد که تصدیقِ ضرورتِ نگهداشتِ حضورمان در فضای آکادمیک، خواه ناخواه، ما را با منطق درونی آکادمی رسمی و الزامات آن درگیر خواهد ساخت. به بیان سرراستتر، تصور تولید یک فضای مطلقاً بیارتباط، مستقل و رهاشده از قدرت آکادمی که صرفاً محصول ارادهی آزاد سوژههای برسازندهاش باشد، تصوری سادهانگارانه است. در واقع اگر قدرت براستي همان عمل بر روي اعمال ديگر باشد، ميبايست بپذيريم كه اعمال آكادمي رسمي بر اعمال ما اثر خواهد كرد و آنها را مقيد خواهد ساخت و گسترهي چيستي و چگونگيشان را محدود خواهد كرد، و بلعكس. پس يك بيرون مطلق، يك فضاي خودايستاي ناب وجود ندارد و نميتواند هم وجود داشته باشد. آكادمي موازي اساساً حين برخورد ما و آنها، درست در متن بازي قلمروسازي و قلمروزدايي و بازقلمروسازي، در منطقهي تمايزناپذير ميان درون و بيرون آكادمي ساخته ميشود.
3- چه پاسخ خواهيم داد اگر از ما بپرسند كه اساساً چه ضرورتي است به خروج از آكادمي واقعاً موجود و تلاش براي تاسيس يك آكادمي موازي؟ پاسخ، دستكم در گام نخست، ساده است: بحران ساختاري-تاريخي آكادمي در مقام نهاد توليد علم، و متعاقباً، بحران خود گفتمانهاي علمي و معرفتي. اين نيز پرسش بايستهاي است كه بپرسيم آنجايي كه از بحران سخن ميگوييم به واقع از چه چيزي حرف ميزنيم؟ پاسخ ما، خلاصهوار، چنين است:
الف) آكادمي ايراني از زيستجهاني كه در آن واقع شده است بيگانه است. دانشهاي آكادميك نه زادهي زيستجهاناند و نه حتي با آن تعامل يا گفتگويي دارند و نه به پرسشها و پروبلماتيكهاي برآمده از آن پاسخ ميدهند يا حتي ميانديشند. به بيان دقيقتر، در آكادمي ايراني چيزي چون ازخودبرآيندگي يا درونماندگاري دانش نسبت به زيستجهان وجود ندارد.
ب) دانشهايي كه در قلمرو آكادمي رسمي در جرياناند-به ويژه دانشهاي انساني- از فرط بيتحركي و بيخاصيتي بوي ملال و مرگ گرفتهاند. آكادمي رسمي پساانقلابي همواره درهايش را به روي دانشهاي زندهي خودايستاي انتقادي بسته نگه داشته است و صرفاً به گفتارهاي مؤيد و مستمرِ، يا حداكثر بيارتباط با، تئوكراسي صوريِ حاكم مجال عرضاندام داده است. اين رويه اينروزها تشديد شده است به طوري كه ديگر صداي نقادانهي ديگرگونهاي از دانشهاي آكادميك به گوش نميرسد.
ج) آكادمي ايراني چيزي نيست جز يك اداره يا بوروكراسي عريض و طويل ناكارآمد بيهدف كه صرفاً ايفاگر پارهاي كاركردهاي پيدا و پنهان اجتماعي است و اساساً با توليد و توزيع آزادانهي علم و گردش آزادانهي گفتارهاي دانش ميانهاي ندارد. جديگرفتن اين بوروكراسي آكادميك مترادف گرفتارشدن در پيچخوردگيهاي يك هزارتوي بيخروج است.
د) قدرت دولتي استقلال و خودآييني آكادمي را به تمامي منحل كرده است. خواست قدرت حاكم يكسره بر آكادمي بوروكراتيك استيلا يافته و همهي تحركات آن را تابع ماشين مراقبتي-تنبيهي خود ساخته است. آنچه به موازات انضباطيترشدن آكادمي هر روز ناممكنتر ميشود پويايي توليدگرانهي دانش است.
ه) دانشهاي آكادميك هيچگاه مدافع ستمديدگان و فرودستان جامعه و نقاد وضعيت ناعادلانهي مستقر نبودهاند. اگر خوشبين باشيم، در آكادمي ايراني تنها شكل معيوبي از علوم پراگماتيك-تكنوكراتيك وجود دارد كه آنهم صرفاً يا در كار تربيت كارشناس و متخصص است و يا در خدمت دستگاه دولتي و ماشين سرمايه.
و) آكادمي ايراني به هيچ چيز فرانميخواند، نه به اميد و آينده و نه به آزادي و عدالت. نه مشوق پرسشگري و نقادي است و نه شور زندگي و ميل به حيات را در خود ميپروراند.
آكادمي موازي در حكم تكاپويي براي فاصلهگرفتن از اين بحران است.
4- وقتي از آكادمي موازي سخن ميگوييم به توازي دو خط انتزاعي در يك صفحه يا در يك فضاي تهي(خلأ) نظر نداريم. اينكه دو خط موازي در بينهايت يا در واقع در نقطهاي نامعلوم يكديگر را قطع ميكنند نيز كمكي به پيشبرد بحثمان نميكند. ما ميبايست بحثمان را در مختصات يك "هندسهي فضاي اجتماعي" پيش ببريم: آكادمي ما و آكادمي آنها در حكم دو نيرو هستند كه در يك ميدان يا در يك جهان اجتماعي واحد در امتداد زمان به جريان ميافتند. بيگمان در اين حالت، توازي به معناي تفاوت در رويآورد، آماج، شدت و قلمروي دو نيرو است. پس در اينجا توازي را به هيچوجه نميبايست به معناي استقلال آكادمي ما از آكادمي آنها و بيتفاوتي اين دو نسبت به يكديگر فهميد. آنچه وجود دارد تفاوت است و نه استقلال. دقيقاً همين تفاوت است كه باعث ميشود نيروها بر هم اثر كنند، يكديگر را منحرف سازند، همديگر را دستكاري كنند و موازنهي ميدان را پيوسته تغيير دهند.
5- ميبايست ميان "موضع" بيان يك گزاره با "محتوا"ي بيان آن گزاره تفاوت قائل شويم. در شرايط حاضر، اولي مقدم بر دومي است. دانشهايي كه ما بهجريان مياندازيم ميبايست تفاوتشان را در همان گام نخست به واسطهي "موضع" بيانشان آشكار سازند. آكادمي موازي "موضع" بيان دانش را از قلمرو بازي بوروكراتيك و ساحت بازتوليد نظم حاكم به فضاي بينالاذهاني سوژههاي همارز منتقل ميكند. اينجا ديگر بهجريانافتادن گفتارهاي دانش نه محصول اجراي بايستههاي روزمرهي يك سازمان كه رهاورد حساسيتها و پروبلماتيكهاي خود سوژههاي زنده است.
6- اما مگر ميشود موضع بيان دانش بر خود دانش اثر نگذارد؟ موضعگيري ما در "بيرون" از قلمرو آكادمي بوروكراتيك و فعالشدنمان در كنارهها و حاشيههاي آن- كه بههيچوجه مترادف پستوها و دخمهها نيست- يا به بيان ديگر، بازآرايي زيستجهان فضاي آكادميك، به ما امكان ميدهد از الزامات دستوپاگير آن خلاص شويم، ركود كُشندهي حاكم بر آن را دور بزنيم و فشارهاي خُردكنندهاش را دفع كنيم. با اين اوصاف در متن آكادمي موازي مقدمات يا شرايطِ امكانِ توليد و توزيع اجتماعي دانشهاي ديگرگونه، فراهم ميآيد. ديگرگونگي گفتارهاي دانش بدين معني نيست كه از دانشهايي حرف ميزنيم كه تاكنون در هيچ جايي وجود نداشتهاند و ما مبدعان و بنيادگذارانشان هستيم. دانشهاي ديگرگونه بههيچوجه ناظر بر تاسيس نوع خاصي از دانشِ تاكنون-نا-موجود با التفات به مباني هستيشناختي و فرهنگي زيستجهان به اصطلاح ايراني- اسلامي ما نيز نيستند. ديگرگونگي دانش ما در عملي است كه انجام ميدهد و در رد و اثري است كه برجاميگذارد، در چيزهايي است كه در خود و به واسطهي خود بيانپذير و رويتپذير ميسازد، در نسبتهايي است كه با چيزهاي بيرون خود-دولت، بوروكراسي، بازار، پليس- برقرار ميكند، در قدرتي است كه ميبخشد و در نيرويي است كه آزاد ميكند. دانش ديگرگونهي ما ميخواهد هم آزاد كند(آزادي از...آزادي منفي) و هم آزادي ببخشد(آزادي براي...آزادي مثبت)، ميخواهد به آن چيزهايي كه تاكنون گموگور، بيصدا و بهحاشيهرانده بودهاند، صدا ببخشد و آنها را از رهگذر ناميدنشان صدا بزند و وارد عرصهي بازنماييپذيري سازد، ميخواهد قلمرو آن چيزهايي را كه ميتوان بدانها انديشيد و از آنها پرسيد را گسترش كشد، امكان نقد هر آنچه هست را فعليت بخشد و از خلال نقد(Critique)، بحران(Crisis) بيافريد و نظم چيزها را بههمبريزد. به اين معنا، دانشهاي آكادمي موازي همچون تروما يا ضربهي آشوبناكي كه تنش و پرسش ميآفريند، عمل ميكنند. با اين اوصاف، پيوندخوردگي بلادرنگ دانشهاي آكادمي موازي با امر سياسي حتمي است.
7. آكادمي موازي قلمرو اقليتهاست. اقليتبودگي در اينجا هيچ ربطي به كميت و شمارش ندارد و حاكي از تقابل سادهي اكثريتي پُرشمار با يك اقليت كمشمار نيست. اقليتبودگي بيش از هر چيز بر حذفشدگي و بيرونگذاري يك سوژه، يك گروه يا "شيوهي معيني از بودن" از "نظم مسلط بر يك وضعيت خاص" دلالت دارد. بيگمان شكلگيري هر تماميتي مستلزم طرد و كنارگذاري يك يا چند چيز به مثابهي بيرونِ اين تماميت است. هر تماميتي ميبايد خود را مرزبندي كند و مرز كاري نميكند جز آنكه درون آن تماميت را از بيرون آن تفكيك كند. بنابراين شرطِ امكانِ ساختهشدن يك تماميت – حال چه يك دولت يا ملت باشد و چه يك حزب يا گروه- دقيقاً اين است كه آنچه بيرون است يا بيرون افتاده است، مشخص شده باشد. اين بيرون ميتواند نامهاي گوناگوني به خود بگيرد: ديگري، دشمن، آشوبگر، همسايه، معاند و از همين دست. نظامها يا تماميتهاي مختلف بر حسب گسترهي مطرودسازي و بيرونگذاريشان از يكديگر متمايز ميشوند. آكادمي واقعاً موجود ايراني اساساً يك ماشين پُركار غربال است و سازوكارهاي حذفكنندگي و بيرونگذارياش فعالتر از ديگر سازوكارهاي دروني آن عمل ميكند، هم در ساحت طرد سوژهها و بدنها و هم در ساحت طرد گفتارها. بنابراين آكادمي موازي بايد فضايي براي عملِ سوژههاي اقليت و گفتارهاي اقليت بگشايد تا هستي آنان سويهاي فعال و موثر به خود بگيرد. مسئله بههيچوجه اين نيست كه آكادمي موازي نمايندگي يا بازنمايي اقليتها را بر عهده ميگيرد و براي آنان و از طرف آنان سخن ميگويد. آكادمي موازي ميبايد از آنٍ خودِ اقليتها باشد: آنان خود مي بايست از زبان خود و براي خود سخن بگويند. اما به ياد داشته باشيم كه آنچه قرار است انجام دهيم به معناي تقلاي بهرسميتشناختهشدن نيست. قرار نيست براي ديدهشدن و شنيدهشدن چانهبزنيم و تقاضاي بازگشتن، بخشيدهشدن، سهمگرفتن و گنجاندهشدن بكنيم. اقليتهايي كه حذف شدهاند ميخواهند خود را به هستي فعال بدل كنند، اثر بگذارند، وضع امور را تغيير دهند، زندگيشان را به دست بگيرند و اقليتبودگيشان را در مقام يك تقدير محتوم پسبزنند. آكادمي موازي چيزي نيست جز عملِ اقليتها، عملي كه در حكم اثبات سرزندگي و تپندگي آنها است.
8. بي گمان آكادمي موازي چيزي است بيش از فضاي بهجريانافتادن آزادانهي گفتارهاي دانش. به همان قياس كه آكادمي موازي در حكم مازاد آكادمي واقعاً موجود ايراني است، آكادمي موازي نيز مازادهاي خاص خودش را توليد خواهد كرد. همين مازادهاست كه ما را به اثرگذاري آن اميدوارتر ميسازد: تكثير و تقويت ارتباطها و گفتگوها، فعالسازي حوزهي عمومي، تحركبخشي به ذهنها و بدنها، تشكيل يك اجتماع و ساختهشدن يك سوبژكتيويتهي جمعي و فرديت اشتراكي و حاكميت منش سرخوشانه و طربناك بر زندگي. اين مازادها را بهتر درك خواهيم كرد اگر آكادمي موازي را به مثابهي مبارزهي پيگيرانهي لذتها و اميال زندگيخواهانه عليه انقباض مرگزده و عبوس آكادمي بوروكراتيك و دانشهاي ملازم با آن بفهميم. آكادمي ما و دانشهاي همبستهي آن به اعتبار "موضع"ي كه انتخاب كردهاند، سوداي خنده و نقادي و آزادي را در سر ميپرورانند.
9- بياييد در جنب همهي دانشگاهها و دانشكدهها يك آكادمي موازي راه بياندازيم. بيگمان تكثيرپذيري ايدهي آكادمي موازي همان انعطاف و تحركي است كه امكان تاسيس آن را در همهجا و هر كجا كه ارادهاي وجود داشته باشد، زنده نگه ميدارد. از اينجا به بعد همهچيز وابسته به عملِ خود سوژههاست.

"ايـــّـاك والد ّماء" نام مستندي است منسوب به ابراهيم حاتمي كيا كه ببينيدش حتما. ديگر تاب نوشتنم نيست. باقي براي بعد.
كفشم پير شده و حالا يا چندي بعد بايد با او خداحافظي كنم. چه وداع سختي! هيچگاه رسيدگي مطلوبي به او نكردم. واكسهاي ديربهدير، لكههاي گل كه گاهي مدتها بر چهرهاش ميماند. و با اينهمه او مدت زيادي است كه تنها همراه من بودهاست. گمان نميكنم هيچگاه دورش بيندازم. او كفش خرداد و تابستان هشتادوهشتم بودهاست. نبايد هرگز تنها بماند كفشي كه تنهايم نگذاشت. راههاي نرفتهاي را با او رفتم. گامهاي ترساني را با او برداشتم كه او لغزشي در آن گامها پديد نياورد. نميتوانم بگويم حالا كه از ريخت افتادهاست بايد برود. مگر ما آدمها وقتي كه ميميريم كفشهايمان را به ياد نميآوريم؟ آه كفش مظلوم و تنها و بيسروصداي من! او خاطرههايي را از من دارد كه هيچكس. پس زندهباد كفشهاي زهواردررفته! زندهباد مونس تنهاييها! با او حرف ميزنم و ميگويم آدمي بيمرگ است چون خاطرههاي بشر مرگناپذير است. اگر چنين باشد بهتر است هرچه زودتر همهمان بميريم.

دادگاه امروز حسام به پنجم آبان افتاد. ديشب حامد تفألي به حافظ زد. خوب آمد: تاب بنفشه ميدهد... به خير بگذران فقط. اخيرا ً «من متهم ميكنم» اميل زولا را خواندم. اين جملهاش در پايان دفاعش از دريفوس تكاندهنده بود:«.. به نام بشريتي كه اينهمه رنج بردهاست و حقدارد كه خوشبخت باشد...» يك نفس راحت گاهي به قيمت جان است... يك نكتهي جالب هم بگويم. وقتي حسام آزاد شد برايمان تعريف كرد كه... نه، بگذار اول بگويم كه ما توي محل كار همه همديگر را "دكتر" خطاب ميكنيم: "دكتر ناهار حاضره..."، "دكتر اون كتابو بده اينور..."، "دكتر كجا بودي ديركردي؟..." و... اين تخم لق را هم من توي دهان جماعت انداختهام. وقتي حسام را بازداشت كردند در برگهي شناسايياي كه به او دادهبودند كه پر كند بالاي صفحه نوشتهبودند: "حسام سلامت، نام مستعار: دكتر"!!! اين است نتيجهي وقتي كه مسئول شنود تلفن، شوخي شما را دركنكند!
داشتم فكر ميكردم كه اين روابط ريز و درشت را چهطور ميشود ارزيابي كرد؟ اصلا ً چهطور ميشود فرق يك رابطه را با رابطهي ديگر فهميد؟
الآن با يكي از دوستان نازنينم كار ميكنم كه بيش از 15سال است كه يكديگر را ميشناسيم؛ نه 15سال مداوم. شايد از كل اين دوستي، 4سال دوستي مداوم و مرتب بيرون بيايد. كار ما از يك نوع بود و مدتها هيچ صحبتي از اين كه من به او بپيوندم در ميان نبود و بعد هم بسيار اتفاقي و ابتدابهساكن اتفاق افتاد و او به من گفت:«چرا پيش من نمياي؟» به همين راحتي! گذشت تا بعد از مدتي فهميدم چه فشارهايي را به خاطر حضور من در مجموعهاش تحمل كردهاست و البتــّـه تهمتهاي ناروايي كه دربارهي من طرح شده بودهاست، به دلايلي. و در اين مدت مرا به فكر فروبردهاست كه اين عزيز دلم با چه انگيزهاي اين فشارها را متحمل ميشدهاست. نــُـرم و هنجار اين بود كه او به شنيدههاش اعتماد ميكرد و قيد من را ميزد. البتـــّــه اين را بگويم كه او هم در كار خودش و در زندگياش اعجوبهاي است. و تركيب من و او ميدانم تكاني در عرصهي من و او خواهدبود. اما من براي او سود نقد ملموسي نداشتم. محاسبهي سودوزيان چندان به سود من نبود؛ با ملاك و معيار معمول و هنجار.
اين را ميگذارم كنار دو ارتباط خاصم. يكيش برميگشت به خرداد 1379 با فردي به نام ميم-الف. پنج سال و حكايتهاي لايتناهيش. يادم نميرود هولوولع ابتداي آشنايي را در سال 78. جلو دانشكدهي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران قرآن جيبي خط طاهر خوشنويسم را درآوردم و باز كردم كه آيات اول سورهي ابراهيم آمد: بسماللهالرحمنالرحيم الم. برداشت من اين بود كه استخاره خوب است اما حالا ميگويم «الم» اشاره به ناگفتنيبودن آن چيزي بود كه در اين رابطه رخداد؛ يعني فيه ما فيه و از آن مهمتر الف-لام-ميم در كنار هم «اَلَم» است يعني «درد»، كه بود واقعا ً. و رابطهي بعدي يك ميم-الف ديگر. اساسا ً چهچيز باعث ميشود آدميزاد به آدميزاد اعتماد كند؟ چهچيز باعث ميشود كه آدميزاد فكركند كسي ارزش دارد؟ و براش بايد چيزهايي را فداكرد يا پيش پاش چيزكي قرباني داد؟
احساس پيري در من مزمن است. ديريست بيشتر به دنبال جمعبنديام. براي تكرارنكردن 30 سال اول در 30 سال دوم. آن دوستي را كه به واسطهي اعتماد نامشروطش همراهي كاري ما شكلگرفت با ميم-الفهاي زندگيم ميگذارم كنار هم. آنها كه با دراختيارداشتن همهچيز من (درون و برون) به اعتمادهاي من پشتپا زدند. با خودم ميگويم قطعا ً در هنگام لزوم براي دوستي با او كه مرا نامشروط ميپذيرد ميتوانم هر هزينهاي را با طيب خاطر بدهم. اما براي پيرمردهايي مثل من پاكباختن براي ميم-الفها ديگر ماجرايي سرآمده است. رابطهي نامشروط عاطفي فسادآور است و به تعبير حافظ: عندليبي كه به هر غنچه دلش ميلرزد / بهتر آن است كه در صحن گلستان نرود. وقتش است كه نفسي بكشيم.

بر من پوشیده نیست که بسیاری کسان بر آن بوده و هستند که کار جهان به دست بخت است و خدا. چنان که خرد بشری را در آن اثری نتواندبود و نمی تواند جلودار آن شود و بنابراین چنین حکم می کنند که کوشش بشری را سودی نیست و همه ی کارها را می باید به دست قضا سپرد... من نیز چون در روزگار می نگرم گهگاه بدین اندیشه می گرایم. با این همه، چون نمی توانم بپذیرم که آزادی اراده مان یکسره نفی شود، بر این باورم که چه بسا نیمی از کارها به دست بخت باشد، اما نیمی دیگر، یا کمابیش نیمی دیگر از آنها را به دست ما سپرده اند. من بخت را به رودخانه ی سرکشی همانند می کنم که چون سربرکشد دشتها را فرومیگیرد و درختان و بناها را سرنگون میکند و خاک را از جایی به جایی میافکند و هر کسی از برابرش میگریزد و هر چیزی در پیشگاه خروشش به خاک میافتد و هیچ چیزی در برابر آن ایستادگی نمیتواندکرد. با این همه، اگرچه طبعش چنین است، اما چنین نیست که به هنگام آرامشش از مردم کاری برنیاید، بلکه مردم میتوانند بر آن سدها و خاکریزها و دیگر استحکامات بناکنند تا به هنگام سرکشی، سرریزش به آبراهی بریزد یا آن که چنان بی امان و آسیبرسان برنجوشد. کار بخت نیز به همین سان است: آن گاه که بخت پا به میدان میگذارد آنجایی نیروی خود را بیشتر نشان میدهد که هیچ کاری برای ایستادگی در برابرش نکرده باشند و خشمش را بدان سو میکشاند که میداند هیچ سد و خاکریزی در برابرش برپا نداشته اند.
نیکولو ماکیاولی
جوان برومندي - که هنوز نام عزیزش را نمیدانم - امروز آمده بود از آشنايان خانم رشيدي. براي پايان نامه اش كه دربارهي انديشهي سياسي فرديد است كمكهايي ميخواست از حسام بگيرد. حسام لطف كرد و من را هم داخل ماجرا كرد. بحث شيريني درگرفت. در واقع بحث در باب اين بود كه دو نفر - سيدحسين نصر و سيداحمد فرديد- كساني بودند كه سنتگرايي سياسي را در ايران تئوريزه كردند. اين وسط دوستمان ميخواست فرديد را با ديدگاههاي ماركسيستي بسنجد. در عبارت ديروز تاريخ و پسفرداي تاريخ فرديد نسبتي ديدهبود مشابه دورهبنديهاي ماترياليسم تاريخي ماركس. حسام كه از ابتدا با همان موضع روشن مخالفش شروع كرد. من به نظرم رسيد كه فرديدو مازادي كه حول او پديد آمدهاست ديگر خود فرديد نيست و اين ديگر يك تشخص انديشگي است كه بيرون از وجود احمد فرديد حقيقي حيات يافتهاست. از طرف ديگر به خصايل شخصيتياش اشاره كردم و اين كه شايگان در گفتوگو با جهانبگلو از جوانيهاي فرديد ميگويد و بحثهايي كه با چاشني عربدهكشي در منزل پدرش راه ميانداختهاست. خود دوستمان به پيوند فلسفهي تاريخ فرديد با انديشهي هگل اشاره كرد. گفتم احتمالا به آن خاطر باشد كه فلسفهي تاريخ هايدگر خود تركيبي از هگل و هوسرل است. حسام ايراد گرفت كه تركيب واژگاني "انديشهي سياسي فرديد" در عنوان پاياننامه غلط است و درستتر آن است كه گفتهشود:"دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد". خورديم به ناهار. ناهار را خورديم و پس از ناهار بحث را از سر گرفتيم.

حسام اصرار داشت كه براي آن كه با رويكرد چپ بروي سراغ فرديد دو راه بيشتر نيست؛ يكي اين كه بيايي از ديدگاه يك متفكر چپ انديشهي فرديد را نقد كني و ديگري اين كه بيايي شباهتهاي او را با چپها بيرون بكشي و بگويي او هم چپ بود؛ كه اين پروژهي دوم پيشاپيش شكستخورده است. من گفتم اگر ميخواهي شباهتي بين انديشهي فرديد با قرائتهايي از ماركسيسم پيداكني نزديكترين قرائت به آن قرائتهاي استالينيستي يا چپ تيتو است با دريافت مبتني بر سانتراليسم دموكراتيك كه در آن تشكيلات و حزب و رهبري حزب برجستهسازي ميشود. بعد پرسيدم حالا با اسلامگرايي فرديد و گرايشش به ابنعربي و شيخ اشراق چه ميكني؟ گفت خود فرديد ماركسيسم را گذشته از انگارههاي الحادياش نزديكترين ايدئولوژي به اسلام ميدانستهاست. گفتم پس نزديكترين انديشه به او انديشهي التقاطي مجاهدين خلق بايد باشد. گفت شايد. حسام از ابتدا بر اين نكته انگشت تأكيد گذاشتهبود كه پرداختن به دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد در اين برهه خيلي لازم و مغتنم است اما در مجموع از رويكرد دوستمان نااميد شد اواخر بحث.

دوستمان معتقد بود از ميان شاگردان فرديد از همه منصفتر بيژن عبدالكريمي به انديشهي او نگاه ميكند كه ميگويد بدون فرديد اساسا هايدگر در ايران شناخته نميشد. گفتم هايدگر تا آنجايي كه به فرديد و اصحاب نحلهي فرديديه مربوط است نامي بيش نيست. بعد به تقابل انگارهي ابرانسان از نگاه فرديد و هايدگر اشاره كردم و گفتم كه هايدگر دورهي دوم از ايرادهايي كه به نيچه ميگيرد همين است كه برخلاف آن كه نيچه گمان ميكرد ابرانسان برآيند يا ستيهندهي مدرنيته است هايدگر نشان داد كه خود ابرانسان نيچه محصول تكنيك و مقولهاي تكنولوژيك است. در حالي كه فرديد ميگفت رهبر انقلاب اسلامي تجلي ابرانسان است و بعد هم كه در جريان انقلاب فرهنگي پاكسازي شد و به دانشگاه راهش ندادند حرفش را پسگرفت و كل سيستم را در انزواي خودش به فحاشي گرفت.

اشاره كردم كه فرديد احتمالا تنها الهامي كه از هايدگر گرفته بود حماقتي بود كه او در دوران ناسيونالسوسياليستها مرتكب شد. ميگويند هايدگر گمان ميكرد حزب ناسيونالسوسياليست آلمان اين قابليت را دارد كه او را به منزلهي تئوريسين فلسفي يك جريان سياسي بركشد اما زود فهميد كه از اين خبرها نيست و خود نازيها كنارش گذاشتند. فرديد هم همين را ميخواست. پيش از انقلاب وقتي كه آمد و در تلويزيون چندين جلسه مباحثش را طرح كرد به تعبيري درصدد بود كه از سوي نظام پادشاهي رو به افول به مثابهي تئوريسين فلسفي سيستم شناختهشود اما آن سيستم دوام نياورد و آنقدر درگير فساد تسرييافته در تاروپودش بود كه فرصت نكرد اصلا به گزينهي مورد نظر فرديد فكر كند حتي. انقلاب كه شد فرديد ديد كه حالا اتفاقا اين يكي نظام با آن آمال و آرزوي او بيشتر جور درميآيد. اما اينجا هم به كاهدان زد.

ديگر اين كه گفتم فرديد با گرايشي كه به ايران قبل از اسلام داشت كه از طريق شيخ اشراق با انديشههاي مهري همسويي يافتهبود و نيز با ظرفيتهاي بنيادگرايي كه در تفكرش هست قاعدتا پيش از انقلاب نميتوانست چيزي جز نظام شاهنشاهي را در انديشهي سياسياش جايدهد. دوستمان گفت آنچه منظورش از تفكر فرديد است انديشههاي بعدازانقلاب اوست. دوستمان هم تأييد كرد و گفت فرديد پيش از انقلاب حرفي بيشتر از آنچه كربن گفتهبود نگفت. خصوصا كه كربن هم مترجم فرانسوي هايدگر بود و بعد گرايش پيداكرد به ابنعربي و سهروردي و ملاصدرا. وقتي كه حسام بحث نصر و فرديد را پيشكشيد گفتم اين دوران اخيري كه در آن هستيم اتفاقا هر نوع تجلي عملي-اجرايي انديشه يا تئوري خاص را در شرايط سياسي كنوني نفي ميكند. اكنون عرصه، عرصهي زور عريان است. قبلا شايد به دنبال دلالتهاي تئوريك در جهت سنتگرايي بودند اما الان رسما پشتوانهي تئوريكشان مجموعهاي آشفته و هذيانوار از انگارههاي فاشيستي است كه حتي ديگر ربط ارگانيكش را با انديشهي اسلامي از دست دادهاست. حسام موافق بود اما ميگفت در هر حال صحبت از علم قدسي به مذاق سيستم خوش ميآيد يا آنچه فرديد ميگويد. عطف به بحثهايي هم كه اخيرا در باب علوم انساني مطرح شد و آلترناتيو جدي براي اين بحث، جز در فرديد و نصر نيست. حسام معتقد بود كه فرديد پديدهاي است كه از برخورد شرق و غرب حاصل شدهاست و ملغمهاي پديد آوردهاست نامنسجم.

البته تأكيد من همچنين بر اين بود كه تأكيد فرديد بر شفاهي بودن علم بايد ما را برآن دارد كه ببينيم در نوشتن چهچيز وجود دارد كه در انديشهي شفاهي از دست ميرود. فارغ از اين كه مثلا احسان نراقي ميگويد فرديد نمينوشت تا بتواند هر وقت دلش خواست زير حرفش بزند. گفتم در نوشتن نوعي تاريخمندي و فرايند انديشيدن رخ ميدهد كه در علم شفاهي كه فرديد از سنت استاد-شاگردي ايراني و معرفت سينهبهسينه گرفتهبود نيست. انديشهي بهتحريردرنيامده ذاتا استاتيك است. پويا نيست. و به لحاظ فرمال با حقيقت لايتغير و مطلقانگاري همسنخ است. تأكيد دوستمان بر نزديكي انديشهي فرديد به چپ - هرچند من در نهايت او را به بنيادگرايي ناسيوناليستي كسروي نزديكتر ميدانم كلا- باعث شد بگويم حتي اگر با استالينيسم قابل مقايسه باشد اپورتونيسم نهفته در ذات استالينيسم شايد بيانگر اين سنخيت باشد؛ چراكه آنجا هم عمل يا كردار مسبوق به نظريه همانقدر بيمعني است كه در فرديد. راستش اين است كه من در "ديدار فرهي" نتوانستم انديشهاي را ببينم كه فرديد توانسته باشد به اندازهي دو پاراگراف پياش بگيرد. و اشاره كردم به مقالهي پرهام و جزوهي شرح درس فرديد كه گوياي تمامي تشتت و عدمانسجام انديشهي فرديد است... خلاصه بحث مفصل و شيريني بود كه بناشد باز هم پي گرفتهشود.
تکمله:
مجتبای عزیز (دوستی که نامش را نمی دانستم) در کامنت ها مطلبی گذاشته؟ است بدین شرح:
سلام
ممنون از خلاصه ای که از بحث روز سه شنبه گذاشتی. نمی دونستم حسام از رویکرد من به بحث نا امید شده ! فکر کنم دچار سوء تفاهم شدیم. شاید لازم بود با شواهد و قرائن بیشتری برای ادعاهام می اومدم. قطعا جلسه بعدی رویکردم رو شفاف تر و متقن تر می کنم. به هر حال من که خیلی استفاده کردم و از آشنائی با دوستان خوب و عمیقی مثل شما خوشحالم.
بیشتر مواظب سلامتی خودت باش.
در پناه حق
عرض کنم که... من آنچه را در یادم مانده بود در اینجا نوشتم، آن هم به نحوی مطلقا نامنسجم، فقط برای این که از دست نرود. و البته من در نوشتن این گونه گزارشها خیلی بداهتا مینویسم و ویرایش یا بازنویسی و بازبینی هم نمیکنم. قطعا گزارش فوق گزارش کاملی نیست و البته دیروز از حسام هم پرسیدم که اگر چیزی را از قلم انداخته ام یادآوری کند. (در مورد ترتیب بحثها که کلا گزارش من پراکندگی دارد و مطالب را به همان ترتیبی که گفته شده اند ننوشته ام و به همان ترتیبی آورده ام که به ذهنم رسیده؛ پاره ای از ابتدا و پاره ای از انتهای بحث.) حسام دیروز به این نکات افزوده اشاره کرد:
1.درباره ی تحلیل گفتمان و شیوه های آن باید بیشتر اندیشید و ملاکهای مطالعه ی قیاسی دو گفتمان را چه چیزهایی دانست. آیا به صرف مجموعه ای از مفاهیم مشترک در دو گفتمان میتوان گفت که آن دو از یک سنخ اند؟
2. حسام بر تقابل هگل و هایدگر در فلسفه ی تاریخ انگشت میگذارد که در هگل «فلسفه ی تاریخ» مطرح است و در هایدگر «تاریخ فلسفه».
3. دیگر این که حسام گفت باید پرسید که آیا میتوان هر چیزی را از هر اندیشه ای بیرون کشید؟ و میتوان گفت در هر اندیشه ای هر چیزی هست و تنها کافی است دستت را دراز کنی تا به آن برسی؟ اساسا از دید حسام مهمترین محک هر تفکر، تاریخ عملی آن است و نمیتوان گرایش کلی یک مبنای اندیشگی را چیزی بالکل متقابل با تاریخ رویداده ی آن فرض کرد. با این رویکرد احتمالا نزدیکترین گرایش به جوهره ی تفکر فردید همان فاشیسم است.
و در پایان اضافه کنم که این گزارش در هر حال کمیها و کاستیهایی دارد که خاصیت هرمنوتیکی هر متنی است البته.
مطالب زیادی را خیلی وقت است کنار گذاشته ام برای تایپ. بالاخره روی وبلاگ میگذارمشان. از بی حوصلگی روی آورده ام به یک روند غیرمعمول در وبلاگ نویسی ام و آن نوشتن گزارش وقایع است. کاری که چندان باب طبعم نیست اما فعلا برای تعطیل نشدن وبلاگ و اینکه کاربهتری هم نمیتوانم بکنم ناچارم بکنم.
امروز سعید نوری صبح آمد دفتر. این بشر اعجوبه ای است. غیر از 7 عنوان کتابی که درباره اش صحبت کردیم قول کتابهای دیگرش و یک دوره ی ده جلسه ای تحلیل فیلم برای ما بگذارد.
دستم تعریفی ندارد. آتل بسته ام. اما احتمال سکته نفی شد. نمیتوانم چیزی بنویسم بیشتر از یکی دو صفحه. کارها - و بخصوص "مکافات جنایات"- مانده. زنان بدون مردان را خواندم اخیرا. عالی است. ماخولیا و شباهتی که با ساختار افسانه های کهن ایرانی دارد بی نظیر است. البته در نهایت نفهمیدم برای چه آن قشقرق را در موردش راه انداختند. برعکس "فریدون سه پسر داشت" که در همان صفحه ی اول معلوم شد چرا اجازه چاپ نیافته است. سه رمان مارگارت اتوود چاپ نشر ققنوس را گرفتم دیروز. گفتگوی فیلیپ نمو با امانوئل لویناس را اخیرا برای حمید محرمیان روی فایل صوتی ضبط کردم. کتاب هورکهایمر و بعد فلسفه ی هگل استیس را ضبط میکنم. امشب هورکهایمر را شروع میکنم و رمان اتوود را. هنوز نتوانسته ام با نادری صحبت کنم. دیروز صائب آمد و دو مجموعه از طرحهای سباستین کروگر را آورد. شاهکار بود. هنوز نرسیدم فکم را بالا بیاورم! زارعی هم بازنویسی داستان "در حاشیه کتاب" را دیروز آورد. از آیدا پناهنده هم دو داستان برای مجموعه ی گزیده گرفتم. امشب سعید نوری مصاحبه با فرخ غفاری را برایم میآورد که شروع کنیم کارش را. آخر هفته کویر مرنجاب میروم با یلدا و علیرضا. اگر تور دوستانمان باشد شاید یک هفته کلا کرایه اش کنیم برای سفری دوستانه. مسعود ملکیاری را دیدم و مسیح نوروزی را. کتابفروشی بازسازی شد و قرار است با دو کتابفروش نیمه وقتی که به تازگی آمده اند جلساتی بگذاریم برای آشنایی بیشترشان با کتاب. چهارشنبه بناست بعد از مدتها برای تجدید میثاق به کانون بروم. به هر حال تا دستم کاملا بهبود نیافته است دوران رکود باقی خواهدبود.
ديشب غزلي شيرين از شهريار را خواندم. اين چند وقته ديوان شهريار كنار دستم است و كمبود خواندن شعرهاش را در اوقات فراغت بين كار جبران ميكنم. اتفاقاً به اين موضوع هم فكر ميكنم كه بعد از آن كه روز تولد شهريار را روز ادبيات فارسي نامگذاري كردند چه خيانتي در حق اين آبروي غزل معاصر كردند. به هر حال راه بيحيثيتكردن مردم باحيثيت يكي همين است كه تبديلشان كني به تريبون و منظر شعار. ميخواهم در اين لابهلا گزيدهاي از خواندههايم از شهريار را هم در وبلاگ بگذارم، بلكه هم به آن عادت قديميام كه رونويسي اشعار باب طبع است عملكنم و هم گزيدهاي مجمل از شهريار در اينجا گردآورم. اين يك غزل به قدري دلچسب است كه بهتنهايي در يك پست ميگذارماش اما بقيهي اين گزيدهها را چندتايكي ميكنم و در هر پست 4-5 غزل را قرار ميدهم.
خدايْ را پس از اين پايبند ِ پيمان باش
من از گذشته گذشتم، تو هم پشيمان باش
گــَرَم نويد حياتي دوباره خواهدبود
تني ضعيف بهدر بردهام، بيا جان باش
ز سر نميروي اي خاطرات عهد شباب!
خدايْ را سر پيري نصيب نـِسيان باش
حبيب من! همه زخمم، بيا وٌُ مرهم شو
طبيب من! همه دردم، بيا وٌ درمان باش
مرا به خوان ِ شـِكر ميزبان شدي چندي
بيا به خون جگر هم حبيب مهمان باش
دلا نواي طرب مينواختي زين پيش
از اين پس اي ني ِ محزون! به آه وٌ افغان باش
چو من نقاب ِ كفن ميكشم به رخ، ماها!
تو هم به ابر كدورت ز خلقْ پنهان باش
به ياد ِ خطّ تو ديوان من پر از غزل است
غزال من! همه با ياد من غزلخوان باش
فرشته رشگ بــَرَد بر مقام انساني
به يــٌمن ِ دولت عشق اي فرشته! انسان باش
تو را نويد وصال ابد دهم، ليكن
به دام حادثه چندي اسير هجران باش
به شاخ ســِدره همآواز من تو خواهيبود
چو بشكني قفس خاكيان پـَرافشان باش
رموز عشق ز ديوان شهريار آموز
به فيض اين چمن اي گل! هزاردستان باش
تكمله: الان كه در حين تايپ دوباره غزل را خواندم احساس كردم شايد آنقدرها هم كه گفتم منحصربهفرد نباشد اما مناسب حال افتادهاست و لذا به دل نشستهاست.
احتمالاتي دربارهي دستم مطرح است. آزمايشها و معاينات معلوم ميكند. اما مهمتر از همه اين است كه من در باب اين ناكار شدن مكاشفاتي كردم ك از هر چيز مهمتر همينهاست. من به اين دست بهشدت مديونم. حال اين اتفاق دو حال دارد؛ يا درس عبرتي است براي من كه بيشتر مراقبت كنم از دست اصليام؛ يا درس عبرتي است براي دست چپم كه برود و كارهاي اينيكي را هم به عهده بگيرد. اميدوارم دومي نباشد. اما اتفاقات جالبي رخ داد. ارزيابيها را تااطلاع ثانوي روي فايل صوتي به حامد ميدهم. و البته نكاتي را كه معمولا براي مؤلفين و مترجمين ضميمهي متنها ميكردم نيز به همين شكل. شوق نوشتن در من بيش از پيش پديد آمدهاست. احساس ميكنم انقباضي در روان من از ميان رفتهاست. نوعي تكلف و مانع كه پيشتر به وسواس واميداشتام كه كمتر بنويسم يا سرعت كمتري خرجكنم. با پدر ديشب گپي زدم. با آن تكيه كلام هميشگي گوشي را برداشت: «اي علي كه جمله عقل و ديدهاي...» وقتهايي كه روي فرم باشد مصرع دوم را هم ميخواند: شمـّهاي واگو از آنچه ديدهاي... صحبتي كرديم و احتمالات مطرحشده را با پدر در ميان گذاشتم. خوشبختانه نه من حوصلهي زنجموره دارم، نه پدر به خودش مجال زنجموره ميدهد. روزي كه سكتهي دومش را كرد، دو روز بعد آمد دفتر سيدخندان و در جواب احوالپرسي من با همان بشاشت تمام گفت: «سكته كردم!» ديشب هم گفت: «مردني كه نيستي!» گفتم: «شما چي فكر ميكنيد؟» گقت: «نيازي به فكركردن نداره!» كمي در باب دست نويسنده و اهميت اين عنصر در زندگي پژوهشگر صحبت كرديم. و البته كموبيش شماتتهاي هميشگي در باب فشارهاي عصبي اخيرم. بههرحال پدر از ابتدا در جريان مسائل روابط من بود. گفت: «بعد از آن ماجراي 4 سال پيش ديگر نبايد چيزي تو را اينطور منقلب ميكرد.» گفتم: «بله. خودم هم همينطور فكر ميكردم. اما وقتي آدم وسط يك تجربهي انساني است همهچيز فرق ميكند. به هر حال حالا از سر گذشتهاست.» پدر گفت: «من در اين مسائلت دخالت نميكنم، نظر هم نميدهم چون به خودت مربوط است اما بايد عاقلانه نگاه كرد.» و... البته پارهاي نصايح كاملا دوستانه. و البته نگفتم به پدر؛ كمي در استعمال دخانيات هم زيادهروي كرده بودم اين چند وقت؛ سيگار و ديگر قضايا. اميدوارم خطرات جدي كه احتمال دادهاند نباشد.
از 4-5 روز پيش عصب مچ دست راستم از كار افتاده است. براي يك نويسنده اين يعني بزرگترين مصيبت روزگار! فكر ميكردم خواب رفته است اما وقتي بعد از گذشت اين مدت بهبودي حاصل نشد امروز كمي نگران شدم. شنبه بايد بروم پيش خارابيان. به شوخي ميگفتم بايد اين دستم را بيمه كنم، همانطور كه جنيفر لوپز ماتحتش را بيمه كرده است. كار بازنويسي «مكافات جنايات" كلا خوابيده. اين چند روز تاريخ مشروطه خواندم و روزنامه و... خودش نعمتي هم بود. اين دست بعد از 15-16 سال بالاخره ديد من استراحتش نميدهم خودش رفت مرخصي! خداكند معضل اساسي نداشته باشد.