تبليغاتX
خُوَرنَق
 

                             ژان پل سارتر

 

چون ديوارهاي «ابديت» و «گذشته» [...] شكاف برداشته‌است و فرومي‌ريزد، نويسنده بـُـعد ديگري از زمانمندي را به صورت خالص ادراك مي‌كند و آن زمان حال است؛ همان زمان حالي كه در قرون پيشين گاهي چون تجسم محسوس ِ ابديت تلقي مي‌شد و گاهي چون بازمانده‌ي منحط ِ عهد باستان. هنوز نويسنده از آينده جز تصوري آشفته ندارد اما اين ساعتي كه هم‌اكنون در آن به سر مي‌برد، اين ساعتي كه در حال گذشتن و رفتن است، مي‌داند كه آن يكتاست و متعلق به اوست و هيچ دست‌كم از باشكوه‌ترين ساعات عهد باستان ندارد؛ از آن رو كه ساعات عهد باستان نيز مانند اين ساعت، در وقت ِ خود، زمان حال بوده‌اند. مي‌داند كه اين تنها فرصت اوست و نبايد بگذارد كه ازدست‌برود؛ به همين سبب است كه مبارزه‌اي را كه درپيش‌دارد بيش از آن كه در حكم مقدمه‌ي اجتماع آينده بداند همچون اقدامي كوتاه‌مدت و با تأثيري آني تلقي مي‌كند. همين فساد ِ نهاد ِ فعلي را بايد برملا كرد – و در همين ساعت-، همين خرافه‌ي حي ّ و حاضر را بايد نابود كرد – و فورا ً-، همين بيداد مشخص را بايد چاره‌كرد – و آنا ً.

ژان پل سارتر: درباره‌ي ادبيات، ترجمه‌ي ابوالحسن نجفي-مصطفي رحيمي، ص204 (چاپ جديد)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 19:37 توسط ابوذر کریمی |

 


 

ديروز جلسه‌اي بود و بحثي در دفتر روزبهان. حسام سلامت بود و  رضا صراف و  عباس ارض‌پيما و... در حكمت اين ماجرا كه چرا مثلاً مجموعه‌ي «مواجهات» منتشر مي‌شود و چرا ما كار مي‌كنيم و چرا اين كارها را مي‌كنيم و چرا كار ديگري نمي‌كنيم و چرا... بعد با رضا آمديم بيرون و نشستيم توي كافه هنر. ميز پهلو زهرا ميمندي پاريزي بود و دوستش. از اين دوستش خيلي تعريف مي‌كرد و ظاهراً در نشر چشمه هم روابطي دارد و بناست چيزكي ازش چاپ‌بشود آنجا؛ البته داستان. گفت شعرهاش را به چشمه نمي‌دهد يا نمي‌خواهد چاپ‌كند يا يك چنين چيزي درست يادم نيست.  يك‌سال‌ونيمي مي‌شد كه با رضا دل سيري ننشسته‌بوديم گوشه‌اي. هرچند ديشب هم دل سيري نشد. ميل حرفم نبود زياد و حال و احوالي از دوستان مشترك و نامشترك كرديم. گفت از زمان فوت برادرش معتكف منزل است و به‌ندرت سركي مي‌كشد به كتابفروشي‌ها. و ناگهان حرف كشيد به همان بحث داخل دفتر در باب اينكه چرا ترجمه و چرا تأليف و چرا نوشتن و اصلاً چرا كار فرهنگي؟ رضا نقلي كرد از يكي از بزرگان اهل تميز(!) كه مي‌گويد حقيقت را نمي‌شناسي مگر آن‌كه تغييرش بدهي و تغييرش نمي‌تواني داد مگر اين‌كه بشناسيش؛ و با وجود اين ديالكتيك، تو سعيت را بكن. حالا مضمونش اين بود يعني. گفتم مشكل ما اين است كه مي دانيم تغيير وضعيت در اين كشور جز به دست توده‌ها ميسر نيست و توده‌ها هم وقتي بيايند وسط، آگاهيي در كار نيست. مي‌شود اميدوار بود كه مثلاً در هر پريود چندساله اين توده‌ها كمي آگاه‌تر شوند و در اين كن‌فيكون تاريخي‌شان گامي پيش‌تر بگذارند. خب اين هست و پارادوكسي هم هست. روشنفكري كه در ايران تغيير مي‌خواهد لاجرم طرفدار توده‌ي مردم مي‌شود و مقصودش هم با توده‌ي مردم برآورده نمي‌شود. (اين يكي-دو جمله را از خودم الآن اضافه‌كردم.) رضا گفت ما مي‌دانيم كار ما چيزي را عوض نمي‌كند. با يك كتاب با تيراژ 1500 نسخه كه سه‌سال طول مي‌كشد كه فروش‌برود يا نرود طبعاً جايي تغييري رخ نمي‌دهد اما ما كارمان را مي‌كنيم. شايد يك‌روز يك كسي الهامي گرفت از اين نوشته‌ها. گفتم احساس مي‌كنم بيش‌تر از هر چيز، كار مهم ما توليد ما نيست؛ وجود ماست و اين‌كه با وجود يكديگر اين هويت «ديگر» را به هم يادآوري مي‌كنيم. اين طبقه‌ي كوچك فرهنگي را شكل مي‌دهيم كه باشد. بودن اين طبقه خودش مهم‌ترين «نه» به وضعيت موجود است. وجود يك آلترناتيو است. حقيقتاً من خودم دور اين آرمان‌گرايي‌ها را خط‌گرفته‌ام. و رضا هم همين را گفت. يا كه رضا اصلاً اين را گفت. نمي‌دانم.

و واقعاً همين است. براي من بعد از اين‌همه چرخ و واچرخ دور اين كارهاي مختلفم احساس مي‌كنم همين مانده‌است؛ همين كه كار ديگري نكرده‌ام. راه مطلوب موفقيت را نرفته‌ام. به قدر وسعم از نظم موجود تخطي كرده‌ام. و اين تقريباً مطمئن‌ترين راهي بوده‌است كه مي‌توانستم بعداً با وجدان آسوده بگويم مسير من به خطايي بيش از وضع موجود منتهي نشده‌است. آن هم با اين وجدان‌هاي معذب ما. وجدان‌هاي رنجورمان كه از هر طرفي برويم نيمه‌ي خالي ليوان را به يادمان مي‌آورد و درگيرمان مي‌كند با خودمان. تا قبل از ديشب مثلاً به نظرم مي‌آمد خيلي از اين روشنفكران لائيك در تمام اين سال‌ها حضورشان معنايي نداشته. چه فايده از بودنشان و درگيرنشدنشان با وضع موجود؟ تاريخ معاصر ما مملو از موقعيت‌هايي است كه در آن‌ها زنده‌ماندن نشان خيانتكاربودن بوده‌است. (واقعاً از آرمان‌گراهاي واقعي نسل‌هاي پيشمان كسي هم زنده مانده‌است؟!) اما ديشب در همين فكر-گفتار رسيدم به اين‌كه نرفتن خيلي‌هايي كه كاري هم نكردند در اين سال‌ها، كار مهمي بوده‌است. همين صرفاً تشكيل‌دادن بدنه‌ي يك طبقه‌ي اقليت فرهنگي، به صرف اين‌كه باشد و بتوان در تاريخ گفت: روزگاري بود كه اين‌چنين بود اما البته معدودي هم از ديگران بودند؛ درست در همان روزگار. و حالا با طيب خاطر فراموش‌شدگي را به‌عنوان سرنوشت مقدر حرفه‌اي‌ام مي‌پذيرم. ما فراموش مي‌شويم. چيزي از ما به ياد ايندگان نمي‌ماند اما در حكم متولي امامزاده‌ايم ما. تشكيل‌دهندگان يك طبقه‌ي ناهمگن اما واقعي.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:55 توسط ابوذر کریمی |

 

 

اين داستان با مضمون مرد نمكي –همان بقايايي كه اكنون در موزه‌ي ايران باستان محفوظ است- به عنوان متن قرائت فارسي براي كانون ملي زبان ايران نوشته شده‌ و منتشر شده است. البته با تصوير و تمريناتش.

 

مقدمه

پس از حملة اسكندر مقدوني به ايران و از بين رفتن دولت هخامنشي، پارتيان توانستند جانشينان اسكندر را از ايران بيرون كنند. پارتيان يكي از خانواده‌هاي بزرگ ايراني بودند و بدين‌ترتيب به حيات فرهنگ و تمدن ايراني در اين سرزمين ادامه دادند.

در سال 397 پيش از هجرت (224 ميلادي) اردشير از خاندان ساساني با اردوان پنجم آخرين پادشاه پارتي جنگيد. در اين جنگ اردوان كشته‌شد و اردشير سلسلة ساساني را پايه‌گذاري كرد. سامانيان از خانواده‌هاي بزرگ پارسي بودند و حكومت خود را ادامة حكومت هخامنشي مي‌دانستند. بنابراين كوشيدند فرهنگ پارسي را در سراسر ايران گسترش دهند. بااين‌حال، بخشي از فرهنگ دورة پارتي‌ در زمان ساسانيان در ايران ادامه يافت. پارتيان و پارسيان هر دو ايراني بودند. مركز پارت‌ها در شمال‌شرقي ايران بود و مركز پارس‌ها در جنوب‌غربي.

اين كتاب، داستاني خيالي و مربوط به اَوايل دورة ساساني است.


 

خواب پريشان

اَرسباد ناگهان از خواب پريد. فريادي زد و خنجر كوچكي را كه زيرِ بالش پنهان كرده‌بود، برداشت. موهاي بلندش آشفته‌بود و صورت استخواني‌اش عرق كرده‌بود. به چپ و راست نگاهي كرد. او در خيمه تنها بود. نفسي كشيد و كوزة آب را برداشت و از آن جُرعه‌اي نوشيد. آن‌گاه برخاست و از خيمه بيرون آمد. باد خنك به صورتش وزيد. غروب بود. خورشيد سرخ شده‌بود و آسمان بنفش‌رنگ بود. به خيمه‌هاي ديگر نگاهي كرد. همسرش نوشين را در كنار آتش ديد كه داشت گوسفندي را كباب مي‌كرد. صورت سفيدش از گرماي آتش بَراَفروخته‌بود. نوشين ارسباد را ديد. گفت: «چرا به اين زودي بيدار شدي؟ فردا جنگي سخت در پيش است. بايد استراحت كني و خودت را براي نَبردِ فردا آماده كني.»

موهاي بلند ارسباد در باد تكان مي‌خورد. گفت: «خوابي ترسناك ديدم. خواب ديدم كه بر زمين افتاده‌ام و كسي من را مي‌كِشد. نمي‌توانستم تكان بخورم. زمين و آسمان سفيدرنگ بود و تنم مي‌سوخت. سردم بود. احساس مي‌كردم چشم‌هايم دارد بُخار مي‌شود.»

نوشين لحظه‌اي سكوت كرد. سپس گفت: «خواب‌هاي آشفته‌اي كه مي‌بيني به‌خاطرِ نَبَردهاي پياپي است. تو بايد استراحت كني.»

ارسباد گفت: «اي كاش تو به اينجا نمي‌آمدي. اينجا ميدانِ جنگ است. هيچ سربازي همسر خود را همراه نياورده‌است.»

نوشين جواب داد: «من مي‌خواهم در كنار تو باشم، هميشه و همه‌جا. حالا برو و دست و رويت را بشوي. اين گوسفند به‌زودي كباب خواهدشد. بايد شام بخوريم.»

ارسباد دست و رويش را شست. در اين هنگام، مردي با اسب به سوي خيمه ارسباد آمد. سوار نزديك شد و گفت: «سلام سپهبد.»

در گذشتة دور ايراني‌ها به فرمانده سپاه سپهبد مي‌گفتند. ارسباد سپهبد ايران بود. او 26 سال داشت. ارسباد گفت: «سلام آذرنرسي.»

آذرنرسي نوة شاپورشاه بود و 19 سال داشت. شاپورشاه در آن زمان پادشاه ايران بود. آذرنرسي يكي از كمان‌داران بود. ارسباد صورتش را خشك كرد. آذرنرسي به نوشين نگاهي كرد. نوشين به‌سوي آتش بازگشت. ارسباد با نگاه، نوشين را تا كنار آتش دنبال كرد. سپس گفت: «خُب، كماندار دلير! با من چه‌كار داري؟»

آذرنرسي پاسخ داد: «سپهبد! شاپورشاه مي‌خواهد تو را ببيند. او مي‌خواهد دربارة نَبَردِ فردا با تو صحبت كند.»

ارسباد به درون خيمه رفت. موهايش را بست و شلواري گُشاد پوشيد. پيراهني بلند به تن كرد كه بلندي آن تا زانو مي‌رسيد. كمربندش را روي پيراهن بست. چَكمة چرميِ بلندش را كه تا زانو مي‌رسيد به‌پا كرد. سپس يك گوشوارة كوچك طلا را در گوش چپش كرد. در آن زمان اين گوشوارة طلا نشانة اشراف بود.

ارسباد از خيمه بيرون آمد و روي اسب نشست. به نوشين گفت: «براي شام برمي‌گردم. شاپورشاه با من كاري دارد.»

ارسباد و آذرنرسي به سوي خيمة شاپورشاه تاختند. پشت‌سرِ آنها گردوغبار از زمين برخاست. نوشين در كنار آتش نشست. خورشيد غروب كرده‌بود.

ارسباد و آذرنرسي به خيمة شاپورشاه وارد شدند. شاپورشاه كه پشت ميزي كوتاه نشسته‌بود، برخاست و پيش آمد. شاپور دومين پادشاه ساساني بود. او مردي پنجاه‌ساله بود و از دين زرتشت پيروي مي‌كرد. شاپورشاه با ارسباد دست داد و او را در آغوش گرفت. ارسباد به آذرنرسي گفت: «سپاس‌گزارم. اكنون مي‌تواني بروي.»

آذرنرسي بيرون رفت. موبدان موبد كه پشت ميز نشسته‌بود گفت: «سلام بر ارسباد، سپهبد ايران.»

موبدان موبد رئيس روحانيان زرتشتي ايران بود. او هميشه همراه و مشاور پادشاه بود. موبدان موبد ريشي سفيد داشت و لباسي بلند و سفيد پوشيده‌بود.

آراز نيز به ارسباد سلام كرد. آراز مردي پارتي بود كه فرماندهِ كمان‌داران بود. او جواني چاق و كوتاه‌قد بود و سبيل بلند و سياهي داشت. آراز با ارسباد دوست بود. ارسباد با آراز و موبدان موبد دست‌داد و روي چهارپايه‌اي نشست. شاپورشاه، موبدان موبد، آراز و ارسباد گِردِ ميز نشسته‌بودند. شاپورشاه گفت: «اكنون سال‌هاست كه ما با رومي‌ها مي‌جنگيم. امّا نبردِ فردا نبردي مهم است. زيرا ما بايد فردا پيروز شويم.»

موبدان موبد گفت: «يزدان يار ماست.»

پيروان زرتشت، خداوند را يزدان مي‌ناميدند و از اين‌رو به آنها يزدان‌پرست مي‌گفتند.

آراز گفت: «ما پيروز خواهيم‌شد. كمان‌داران ما آماده هستند و تيرهاي تازه را ميان آنها پخش كرده‌ايم. كمان‌داران ما تنها سربازاني هستند كه مي‌توانند سوار بر اسب تيراندازي كنند. در سراسر جهان، فقط ما ايرانيان چنين هنري داريم.»

ارسباد خاموش بود. شاپورشاه گفت: «ارسباد! چيزي بگو.»

ارسباد گفت: «ما فردا پيروز خواهيم‌شد. امّا پس از اين پيروزي بايد جنگ پايان يابد.»

آراز گفت: «چرا؟ سپاه ما آماده است و مي‌توانيم سرزمين‌هاي ديگر را فتح كنيم.»

ارسباد گفت: «بيشتر سربازان ما روستايي و كشاورز هستند. آنها از همسرانشان دور هستند. جنگ بايد تمام شود؛ زيرا سربازها بايد به مزرعه‌هايشان برگردند و آنها را آباد كنند.»

شاپورشاه گفت: «ارسباد! تو مردي دانا هستي و انديشه‌اي درست داري. امّا هيچ‌گاه اين‌گونه سخن نمي‌گفتي. مثل اينكه خسته به‌نظر مي‌رسي.»

ارسباد گفت: «من خسته نيستم. سپاه خسته است. اسب‌ها خسته‌اند.»

چند لحظه همه ساكت شدند. آن‌گاه ارسباد لبخندي زد و گفت: «ما فردا پيروز خواهيم‌شد. من نقشه‌اي دارم.»

سپس ارسباد نقشة خود را براي شاپورشاه، آراز و موبدان موبد گفت.

***

آذرنرسي پس از آن كه از خيمة شاپورشاه بيرون آمد، در گوشه‌اي نشست و شراب بسيار نوشيد. سپس بر اسبش نشست و به سوي خيمة ارسباد تاخت. نوشين در كنار آتش نشسته‌بود و زانوانش را در بغل گرفته‌بود. هنگامي كه نوشين، آذرنرسي را ديد، گفت: «سپهبد اينجا نيست.»

آذرنرسي بي‌آنكه سخني بگويد، از اسب پايين آمد و كنار آتش نشست. او مست بود. گفت: «سلام نوشين.»

نوشين برخاست و به سوي خيمه رفت. آذرنرسي فرياد زد: «بِايست، با من سخني بگو. من آذرنرسي هستم. من نوة شاپورشاه هستم و تو را دوست دارم. اين را سال‌ها پيش به تو گفته‌بودم.»

نوشين به آذرنرسي نگاهي كرد و گفت: «زود از اينجا برو. من اكنون شوهري دارم و مادر كودكي هستم.»

آذرنرسي گفت: «تو زني پارسي هستي. امّا ارسباد مردي پارتي است. تو همسرِ مردي پارتي شده‌اي.»

نوشين اخم كرد و پاسخ داد: «تو با ارسباد دشمن هستي. وگرنه پارتي يا پارسي چه فرقي مي‌كند؟ ارسباد سپهبد ايران است.»

آذرنرسي گفت: «ارسباد فقط يك مرد فريبكار است. او شاپورشاه را فريب داده‌است. آيا سپهبد ايران بايد مردي پارتي باشد؟»

نوشين خشمگينانه فرياد زد: «چه‌كسي بهتر از ارسباد است؟ چه‌كسي دليرتر و بي‌باك‌تر از او است؟»

آذرنرسي خنديد و گفت: «من! نگاه كن. من از ارسباد نيرومندترم. من از او بلندترم و دليرترم. هيچ‌گاه تيرِ من خطا نمي‌رود. من مردي پارسي هستم، امّا ارسباد مردي پارتي است.»

اشك در چشم‌هاي نوشين جمع شد. آرام گفت: «گُم‌شو آذرنرسي! تو مست هستي و نمي‌داني چه مي‌گويي.»

در اين هنگام صداي پاي اسبي به گوش رسيد. آذرنرسي با شتاب بر اسب نشست و گفت: «ارسباد دارد مي‌آيد. نوشين! تو سرانجام همسر من خواهي‌شد.»

آذرنرسي با شتاب دور شد. اندكي بعد ارسباد از راه رسيد. گفت: «نوشين، آن مرد چه‌كسي بود؟»

نوشين خشمگين و غمگين بود. امّا خشم و غم خود را پنهان كرد و گفت: «آذرنرسي بود و مي‌خواست تو را ببيند.»

ارسباد شگفت‌زده شد و گفت: «مي‌خواست من را ببيند؟ عجب است. او مي‌دانست كه من نزد شاپورشاه هستم.»

نوشين كنار آتش نشست و زانوانش را در بغل گرفت. اشك‌هاي نوشين در نور آتش درخشيد.

ارسباد پرسيد: «آيا تو گريه مي‌كني؟»

نوشين اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: «نه. گَردوغبار در چشمم رفته‌است.»

***

روزِ نبرد فرارسيد. ظهر بود. مدتي بود كه سواران ايران با سواران روم مي‌جنگيدند. صداي شمشيرها و فريادها به‌گوش مي‌رسيد. ناگهان يكي از سواران ايراني فرياد زد: «سربازان ايران... بِگُريزيد.»

سواران ايران اسب‌هايشان را برگرداندند و با شتاب گُريختند. سواران روم هم به دنبال آنها تاختند. در اين هنگام والريانوس فرياد زد: «بايستيد. اين يك فريب است.»

والريانوس، پادشاه و فرماندة سپاه روم بود. او در كنار خيمه‌اش ايستاده‌بود. او دوباره فرياد زد: «اين يك نِيرنگ است. بايستيد.»

والريانوس درست مي‌گفت. زيرا گريز يكي از فريب‌هاي جنگي ايرانيان بود. امّا سربازان روم، بي‌آنكه به فرمان والريانوس گوش دهند، به دنبال ايرانيان تاختند. سرانجام رومي‌ها ميان دو رديف از تپه‌ها گرفتار شدند. سواران ايران به پشت تپه‌ها رفتند و ناگهان كمان‌داران ايران از پشت تپه‌ها بيرون آمدند. ايرانيان از چپ و راست به سپاه روم تيراندازي مي‌كردند. رومي‌ها دو گروه شدند. گروهي در چپ و گروهي در راست مي‌جنگيدند و از اين‌رو از ميان سپاه روم، راهي باز شد.

چندلحظة بعد، صداي طبل‌هايي شنيده‌شد. رومي‌ها به روبه‌رو نگاه كردند. روبه‌روي رومي‌ها در دوردست تپه‌اي بلند بود. چند ايراني در بالاي تپه بر طبل‌ها مي‌كوبيدند. آن‌گاه پرچم ايران از پشت تپه نمايان شد و سواري ايراني بالاي تپه ديده‌شد.

سوار ايراني شمشيري بزرگ داشت و باشتاب از تپه پايين مي‌آمد و فرياد مي‌كشيد. سوار ايراني لباسي آهني پوشيده‌بود. اين لباس جنگي، زِره نام داشت. زره و شمشير سوار ايراني در نور آفتاب، مانند آينه مي‌درخشيد. همچنين آن سوار، نقابي آهني بر چهره داشت. روي نقابش سه سوراخ بود كه به كمك آنها مي‌ديد و نفس مي‌كشيد. كمان‌داران ايراني فرياد زدند: «سپهبد آمد. پيروزي نزديك است. سپهبد آمد.»

آن سوار، ارسباد بود و اندكي عقب‌تر از او سواران ايراني مي‌تاختند. سپاه بزرگ ايران پشت‌سر ارسباد از تپه پايين مي‌آمد. سواران بي‌شمار ايران مانند موجي بزرگ از تپه سرازير مي‌شدند و صداي فريادشان گوش را كر مي‌كرد. به دنبال سپاه، فيل‌ها مي‌آمدند. صداي فيل‌ها و اسب‌هاي رومي را ترسانده‌بود. سرانجام دو سپاه به هم رسيدند و جنگي سخت درگرفت. ارسباد به تنهايي از ميان سپاهيان مي‌تاخت و پيش مي‌رفت. تيرها و شمشيرهاي رومي‌ها به زره او برخورد مي‌كرد. او از سپاه روم گذشت. ارسباد به‌سوي خيمة والريانوس تاخت. چند سوار رومي از دوردست به‌سوي او تاختند. ارسباد كمان خود را بيرون آورد و چند تير به‌سوي سواران رومي انداخت. سواران رومي بر زمين افتادند. ارسباد به خيمة والريانوس رسيد. والريانوس با شمشيري از خيمه بيرون آمد. ارسباد، شمشير بلند و سنگين خود را آرام روي شانة والريانوس گذاشت. آن‌گاه به زبان رومي گفت: «والريانوس! شمشيرتان را بيندازيد.»

والريانوس شمشيرش را انداخت. ارسباد پياده‌شد و دست‌هاي والريانوس را از پشت گرفت. به زبان رومي گفت: «به سربازانتان بگوييد تسليم شوند.»

والريانوس پرسيد: «تو زبان ما را مي‌داني؟»

ارسباد گفت: «بله. بگوييد سربازانتان تسليم شوند.»

والريانوس فرياد زد: «تسليم شويد. ما شكست خورده‌ايم. شمشيرهايتان را بيندازيد.»

سربازان رومي تسليم شدند. ارسباد نقابش را برداشت و گفت: «اكنون رومي‌ها اسير ما هستند. با آنها مهربان باشيد.»

سربازان ايراني شادماني كردند و آراز و ارسباد يك‌ديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند. اين پيروزي در سال 361 پيش از هجرت (260 ميلادي) رخ داد. ايرانيان در اين جنگ 000/70 رومي را اسير كردند. پس از اين پيروزي والريانوس دربرابر شاپور زانو زد و جنگ به‌پايان رسيد.

 


توطئه

پس از جنگ، شاپور به تيسفون بازگشت. تيسفون در آن زمان پايتخت ايران بود. اين شهر در نزديكي بغدادِ امروزي بوده‌است، امّا امروزه نابود شده‌است. شاپور، فرمانروايي استان پهلو را به ارسباد سپرد. استان‌ها بخش‌هاي گوناگون كشور هستند. در آن زمان ايران به چند استان تقسيم مي‌شد. نام ديگر استان پهلو، استان پارت بود و استاني مهم به‌شمار مي‌رفت. مردم استان پهلو پارتي بودند و ارسباد نيز پارتي بود. مركز استان پهلو، شهر همدان بود كه اكنون در ايران است. همدان در آن روزگار شهري بازرگاني بود.

آذرنرسي وزير ارسباد شد. آذرنرسي خيلي جوان بود. امّا چون شاه‌زاده بود، مي‌توانست وزير باشد. آراز نيز كه مردي پارتي بود، فرماندة سربازان استان پهلو شد.

در آن روزگار، راه‌هاي بسياري از ايران مي‌گذشت. بازرگانان كشورهاي گوناگون از ايران مي‌گذشتند و در ايران نيز بازرگاني مي‌كردند. مهم‌ترين راه ايران شاه‌راه بزرگ نام داشت كه تيسفون را به همدان وصل مي‌كرد. در همدان شاه‌راه بزرگ به سه‌راه تقسيم مي‌شد: راه اوّل به كنارة درياي خزر مي‌رسيد؛ راه دوم به چين مي‌رفت؛ و راه سوم از كابل به هند مي‌رسيد. سربازان آراز، شاه‌راه بزرگ را امن نگاه مي‌داشتند.

همدان شهري ثروتمند بود. در همدان فرش، پارچه، پشم، ابريشم، بلور، ادويه و آثار هنري خريدوفروش مي‌شد. بازرگانان رومي، چيني و هندي به همدان مي‌آمدند و در آنجا بازرگاني مي‌كردند. ارسباد با بازرگانان مهربان بود و همدان را روزبه‌روز ثروتمندتر كرد.

در همان روزگار، ‌مردي به نام ماني زندگي مي‌كرد كه آييني تازه آورده‌بود. او آيين خود را در كتابي به‌نام ارژنگ گرد آورده‌بود. ارژنگ كتابي از نقاشي‌هاي ماني بود كه ماني به كمك آن، آيين خود را به ديگران مي‌آموخت. موبدان زرتشتي ماني را دوست نداشتند و او را براي آيين زرتشت خطرناك مي‌دانستند. امّا شاپور با ماني دوست و مهربان بود. در آن زمان، پيروان ماني در سراسر ايران پراكنده بودند.

11 سال گذشت و شاپور در بستر مرگ افتاد. شاپور از تيسفون به ارسباد در همدان نامه‌اي نوشت:

«ارسباد! من به‌زودي خواهم مُرد و بايد تو را ببينم. فوراً به تيسفون بيا.»

نامه از تيسفون به همدان رسيد و پيش از آنكه ارسباد آن را ببيند به دست آذرنرسي افتاد. آذرنرسي نامه را خواند و خشمگين شد. زيرا مي‌دانست شاپور ارسباد را جانشين خود خواهدكرد. آذرنرسي نيرنگي انديشيد و نامه را به ارسباد نشان نداد. آن‌گاه نامه‌اي به ماني نوشت و او را به همدان دعوت‌كرد.

سپس با شتاب به سوي تيسفون به‌راه افتاد.

آذرنرسي پس از سه‌روز به تيسفون رسيد. او به قصر شاه رفت و شاه‌زادگان را ديد كه در تالاري نشسته‌اند. شاپور مرده‌بود و جسد او روي تختي در تالار بود. موبدان موبد در كنار تخت و بالاي سر شاپور ايستاده‌بود. آذرنرسي به سوي تخت رفت و سر شاپور را در آغوش گرفت و گريست. سپس سرش را بلند كرد و به شاه‌زاده‌ها نگاهي كرد. شاه‌زاده‌ها ساكت بودند. آذرنرسي پرسيد: «چرا نشسته‌ايد؟ آيا نمي‌خواهيد سوگواري كنيد؟»

موبدان موبد گفت: «اكنون ارسباد پادشاه است. شاپورشاه پيش از مرگش او را جانشين خود ناميد.»

آذرنرسي خشمگين شد. او خشم خود را پنهان كرد. نگهبان را صدا زد و گفت: «نگهبان، به سربازان بگوييد در شهر بر طبل‌ها بكوبند و به مردم بگويند شاپور مُرده‌است. از امروز تا چهل روز سوگواري خواهيم‌كرد.»

آن‌گاه به موبدان موبد گفت: «بسيار خب،... ارسباد پادشاه است. پس تاج شاهي را به همدان بفرستيد.»

موبدان موبد پرسيد: «مگر او به تيسفون نيامده‌است؟»

آذرنرسي گفت: «نه، ارسباد كار مهم داشت و نتوانست به تيسفون بيايد.»

موبدان موبد دوباره پرسيد: «چه‌كاري از فرمان شاپورشاه مهم‌تر بوده‌است؟»

آذرنرسي گفت: «ارسباد ماني را به همدان دعوت كرده‌است و اكنون ماني مهمان او است.»

موبدان موبد خشمگينانه گفت: «ارسباد مردي گستاخ است. اكنون او پادشاه است، امّا از مرگ شاپور خبر ندارد و ميزبان ماني است. ماني دشمن آيين زرتشت است. اگر تاج شاهي بر سر ارسباد باشد، آيين زرتشت نابود خواهدشد.»

آذرنرسي نشست. سيبي برداشت و گاز زد. شاه‌زاده‌اي گفت: «ارسباد اينجا نيست و هيچ‌كس نمي‌داند كه شاپور او را پادشاه ناميده‌است. ما اين خبر را به ارسباد نمي‌گوييم و پادشاهي را از ميان خود برمي‌گزينيم.»

موبدان موبد گفت: «نه. ما فرمان شاپور را شنيده‌ايم. شاپور گفته‌است ارسباد پادشاه است. ما نمي‌توانيم از فرمان پادشاه سرپيچي كنيم.»

شاه‌زاده‌اي ديگر گفت: «آذرنرسي! سخني بگو. تو سال‌هاست كه وزير ارسباد هستي و او را به‌درستي مي‌شناسي. اگر ارسباد پادشاه ايران شود، چه مي‌كند؟»

آذرنرسي گفت: «ارسباد فرمانرواي بزرگي است، امّا با پيروان ماني مهربان است. ارسباد، زبان رومي مي‌داند و با رومي‌ها به زبان خودشان سخن مي‌گويد. او پيش از اين، سپهبد ايران بوده‌است. امّا در هر صورت، فرمانرواي بزرگ در ايران بسيار است و جنگجويان دلير نيز فراوان هستند.»

موبدان موبد گفت: «منظور تو چيست؟»

آذرنرسي گفت: «من وزير ارسباد هستم و او را به درستي مي‌شناسم. من نمي‌گويم ارسباد نبايد پادشاه شود. امّا آيا انديشيده‌اي كه پس از پادشاهي ارسباد چه خواهد شد؟»

شاه‌زاده‌ها با دقت به حرف‌هاي آذرنرسي گوش مي‌كردند. آذرنرسي ادامه‌ داد: «ارسباد با پيروان ماني مهربان است و در همدان، پيروان ماني آزاد هستند. آنها بازرگاني مي‌كنند و دين خود را به ديگران مي‌آموزند. اگر ارسباد پادشاه شود سراسر ايران، مانند همدان خواهدشد. ارسباد، آيين زرتشت را نابود خواهدكرد. آيا ما نبايد از آيين زرتشت پاسداري كنيم؟»

شاه‌زاده‌ها يك‌صدا فرياد زدند: «چرا، بايد از آيين زرتشت پاسداري كنيم.»

آذرنرسي گفت: «به‌ياد داشته‌باشيد. ارسباد فرمانروايي نيرومند است. امّا او پارتي است و ما ساسانيان همگي پارسي هستيم. آيا بايد اجازه بدهيم كه يك پارتي پادشاه ما باشد؟»

شاه‌زاده‌ها يك‌صدا گفتند: «هرگز.»

آذرنرسي گفت: «امّا ما نبايد از فرمان شاپور سرپيچي كنيم. شاپور پادشاهي بزرگ بود. او مردي پارسي و خردمند بود و ارسباد را پادشاه ناميد. پس اكنون ارسباد پادشاه ايران است.»

شاه‌زاده‌ها ساكت شدند. موبدان موبد گفت: «چه‌كار بايد بكنيم؟»

آذرنرسي گفت: «ارسباد دشمن ما است. او دشمن آيين ما است. او دشمن همة پارسي‌ها است. اي‌كاش دشمن ما زنده نباشد!»

شاه‌زاده‌ها شاد شدند و فرياد زدند: «ما ارسباد را مي‌كُشيم.»

آذرنرسي گفت: «ما هرگز نبايد ارسباد را بكشيم.»

شاه‌زاده‌ها شگفت‌زده شدند و پرسيدند: «پس چه‌كار بايد بكنيم؟»

آذرنرسي گفت: «كشتن ارسباد كار آساني نيست. زيرا سربازان بسياري دارد و مردم نيز او را دوست دارند. آراز نيز دوست او است و سربازان بسياري دارد. آراز مردي قدرتمند است. اگر ما ارسباد را بكشيم، آراز شورش خواهدكرد. زيرا آراز نيز مانند ارسباد، مردي پارتي است.»

موبدان موبد گفت: «پس نبايد ارسباد را بكُشيم؟»

آذرنرسي گفت: «ما هرگز او را نمي‌كشيم. يك سردار پارتي مثل آراز بايد ارسباد را بكشد. او بايد پنهاني ارسباد را بكشد و بعد ما او را نابود خواهيم‌كرد. به‌اين‌ترتيب، هم سلطنت در خانوادة ساساني حفظ خواهدشد، هم مردم از ما خشمگين نخواهند شد.»

شاه‌زاده‌ها از شنيدن حرف‌هاي آذرنرسي شادمان شدند.


تعبير خواب

آذرنرسي به همدان بازگشت و آراز را نزد خود خواند. او به آراز گفت: «آراز نازنين! تو هنوز لباس سربازان را مي‌پوشي و ارسباد فرمانرواي همدان است.»

آراز دستي به سبيلش كشيد و گفت: «هركسي سرنوشتي دارد و سرنوشت من همين است.»

آذرنرسي گفت: «تو هميشه از ارسباد دليرتر بوده‌اي. ارسباد اكنون از تو مي‌ترسد.»

آراز اخم كرد و گفت: «نه، ارسباد دوست من است.»

آذرنرسي خنديد و گفت: «اشتباه تو همين است. چون ارسباد دوست تو نيست، او مي‌خواهد تو را نابود كند.»

آراز گفت: «غيرممكن است، من همواره دوست او بوده‌ام.»

آذرنرسي گفت: «ارسباد از اين مي‌ترسد كه تو بخواهي شورش كني. اكنون شاپورشاه مرده‌است و ارسباد پشتيباني ندارد. او گمان مي‌كند كه تو او را سرنگون خواهي‌كرد.»

آراز به فكر فرورفت. آذرنرسي ادامه‌داد: «امّا من دوست تو هستم و مي‌خواهم تو فرمانرواي همدان باشي. پيش از آنكه ارسباد تو را بكشد، او را بكش. آن‌گاه تو فرمانرواي همدان خواهي‌بود.»

آراز گفت: «چرا او مي‌خواهد من را بكشد؟ من هيچ‌گاه به او بدي نكرده‌ام و او دوستي من را بي‌ارزش دانسته‌است. به‌راستي ارسباد مرد پَستي است. تو چگونه دانستي كه او مي‌خواهد من را بكشد؟»

آذرنرسي گفت: «ارسباد خودش اين را به من گفت. اگر زود او را نكشي، او تو را نابود خواهدكرد.»

به‌اين‌ترتيب آراز فريب خورد و تصميم گرفت ارسباد را بكشد. آراز همان‌روز نزد ارسباد رفت و به او گفت: «ارسباد، مدت‌هاست كه ما با هم به شكار نرفته‌ايم. بيا فردا به شكار برويم.»

ارسباد خوشحال شد و گفت: «جدّي؟ چه‌خوب... به كجا برويم؟»

آراز گفت: «من شكارگاهي را مي‌شناسم كه خَلوَت است و كسي به آنجا رفت‌و‌آمد نمي‌كند.»

روز بعد، هنگام بامداد، آراز و ارسباد سوار اسب‌هايشان شدند. نوشين ارسباد را بَدرَقه كرد و آن‌دو به‌راه افتادند و به سوي شرق استان پهلو تاختند. آن‌روز ارسباد چكمة بلندش را پوشيده بود و موهايش را از پشت بسته‌بود. هنگام ظهر، ارسباد و آراز به دشتي پهناور رسيدند كه تپه‌هاي بلندي در آن بود. باد به‌آرامي مي‌وزيد. ارسباد و آراز از اسب‌هايشان پايين آمدند. آراز تبري بزرگ در دست داشت. ارسباد گفت: «عجيب است. اين‌جا هيچ شكاري نيست.»

آراز گفت: «بايد روي تپه‌ها برويم تا آنجا شكارها را ببينيم.»

آراز و ارسباد از تپه‌اي بالا رفتند. ارسباد گفت: «ديشب خوابي ترسناك ديدم و از خواب پريدم. چون سال‌ها پيش از اين نيز آن خواب را ديده‌بودم.»

آراز پرسيد: «در خواب چه‌ديدي؟»

ارسباد گفت: «آسمان و زمين سفيدرنگ بود و من بي‌حركت روي زمين افتاده‌بودم. كسي من را روي زمين مي‌كشيد و تنم مي‌سوخت. تشنه بودم.»

آن‌دو به بالاي تپه رسيدند. ارسباد گفت: «امروز نوشين گفت كه با تو به شكار نيايم.»

آراز پرسيد: «چرا؟»

ارسباد گفت: «به خاطر خواب بدي كه ديشب ديدم، نگران بود.»

آراز گفت: «ارسباد! تو پيش از اين مردي نيك بودي و من از دوستي با تو خُرسند بودم.»

ارسباد پرسيد: «آيا اكنون مردي نيك نيستم؟ ‌آيا از دوستي با من ناخُرسند هستي؟»

آراز هيچ نگفت: «ارسباد گفت: «من همواره از دوستي با تو خرسند بوده‌ام. تو مردي نيك هستي. نيكي جاودان مي‌ماند.»

آراز گفت: «در زير اين تپه يك معدن نمك است.»

ارسباد گفت: «كسي در آن كار مي‌كند؟»

آراز گفت: «نه، اكنون اين معدن خالي است.»

آراز و ارسباد به لبة بلندي رسيدند. ارسباد خم شد كه معدن نمك را ببيند. در اين هنگام، آراز تبرش را بالا برد و به صورت ارسباد كوبيد. خون بيرون زد و نيمي از صورت ارسباد از بين رفت. ارسباد را هُل داد و ارسباد به پايين پرت شد. آن‌گاه آراز از تپه پايين رفت. كنار ارسباد رسيد و ديد ارسباد مرده‌است. آراز ارسباد را كشان‌كشان به درون معدن برد. سپس سوار اسب شد و به همدان بازگشت.

هنگامي كه آراز به همدان رسيد به دستور آذرنرسي زنداني شد. همان شب آذرنرسي آراز را در زندان كشت. روز بعد مردم همدان در ميدان شهر جمع شدند. آنها نگران ارسباد بودند. آذرنرسي به مردم گفت: «مردم همدان! ارسباد كه ديروز براي شكار به سفر رفته‌بود، اكنون گم شده‌است. من كه وزير ارسباد هستم مي‌كوشم از همدان پاسداري كنم.»

مدّتي گذشت و مردم همدان ارسباد را فراموش كردند. آن‌گاه آذرنرسي فرمانرواي همدان شد. پنج سال پس از مرگ شاپور ماني هم كشته شد. آذرنرسي تلاش زيادي كرد تا به جاي شاپور پادشاه شود. امّا ابتدا پسران شاپور شاه ايران شدند و سپس بعضي ديگر از شاه‌زاده‌هاي ساساني به سلطنت رسيدند. سرانجام آذرنرسي در سال 311 پيش از هجرت (310 ميلادي) در سن 69 سالگي پادشاه ايران شد. امّا چون بزرگان كشور از او ناراضي بودند، پس از چندماه او را كنار گذاشتند و در همان سال برادرش شاپور دوم به سلطنت رسيد.

1700 سال بعد، يعني در سال 1373 هجري شمسي (1994 ميلادي) كارگران معدن نمك در نزديكي شهر زنجان جسدي را يافتند. اين جسد بسيار قديمي بود و كارشناسان تشخيص دادند كه مربوط به مردي تقريباً 37ساله است. اين جسد به‌خاطر آن كه در ميان نمك قرار گرفته‌بود، باقي مانده‌بود. در گوش چپ جسد يك گوشوارة طلا بود كه نشانة اشراف بوده‌است. همراه جسد ابزار شكار نيز پيدا شد. همچنين جسد چكمة بلندي به پا داشت و لباسي زيبا و ظريف پوشيده‌بود. چهرة جسد سالم مانده است. امّا طرف راست صورتش ضربه‌اي سخت خورده‌است. كارشناسان گفته‌اند علّت اصلي مرگ اين مرد پرت شدن از بلندي بوده‌است. اين جسد 1700 سال عمر دارد و مربوط به آغاز دورة ساسانيان يا پايان دورة اشكانيان است. اطلاع بيشتري از آن در دست نيست. اين جسد «مرد نمكي» نام دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 18:33 توسط ابوذر کریمی |

منتشرشده در: فصلنامه‌ي روشنان، نشريه‌ي تخصصي ادبيات كودك‌ونوجوان، دفتر پنجم، بهار 1386، كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان، معاونت پژوهش، ص 185-179.

مقدمه

رابطة ميان نظام تعليم و تربيت و عشق در انگارة ايراني، طعم گس و احساس دافعه و احترازي را برمي‌انگيزد. اين صرفاً بدين‌‌دليل نيست كه عشق ميوة ممنوعة نظام تربيتي فرهنگ ماست، بلكه از سوي ديگر تصور فراگير از عشق در اين فرهنگ ديرينه با ريشه‌هاي كهنسال، پيش‌داوري‌هايي را برمي‌انگيزد كه تماماً به انديشنده هشدار مي‌دهد كه از ورود به بررسي چنين ارتباط مفهومي‌اي پرهيز كند؛ عشقي كه آمدني است و نه آموختني. امّا واقعيتي فراتر از تصور متعالي ايراني و اسلامي از عشق، اين است كه عشق امري حاضر در زندگي روزمرة ماست. خواه اين عشق را عشق سفلي و آن عشق را عشق عليا بدانيم، ما نيز چون ديگر مردم جهان كه در فرهنگ‌هاي ديگر باليده‌اند عاشق مي‌شويم. مي‌بايد پرسيد نوع نظام آموزش و پرورش ما و پيش‌فرض‌هاي بنيادين اين نظام آموزشي و نيز آموزه‌هاي آن كدام تأثيرات مستقيم و غيرمستقيم را بر نحوة عاشقي ايراني مي‌نهد.

اين مبحث در يك وجه اساسي، بخشي از تفاوتي است كه ميان شيوة نگرش رايج بر امر تربيت كه بنيادي غربي دارد و شيوة نگرش ايراني است كه تابعي از تجربيات و فرآورده‌هاي فرهنگي انباشته‌شده‌اي است كه طي هزاران سال بر هفت بند وجود انسان ايراني سيطره يافته است. دشواري مفهوم عشق در اين حقيقت نهفته‌است كه با عميق‌ترين آموزه‌ها و تصورات و پيش‌آگاهي‌هاي فرهنگي درگير است. ابعاد ممنوع عشق در فرهنگ ما بيش از هر چيز اين پرسش را برمي‌انگيزد كه عشق، كدام پايه‌هاي تصور ايراني از «جامعة بسامان» يا «فرديت بسامان» را در مخاطره مي‌افكند كه بيمناكي از طرح آن پديد آمده‌است؟ و در سطحي ديگر اين پرسش مطرح است كه كدام نوع عشق ‌ـ‌ با كدام سوية مفهومي آن ‌ـ‌ بر انگارة ايراني از جامعه و فرد اثر مي‌نهد؟

پاره‌اي از اين پرسش‌ها، به اين سو ره مي‌برد كه فرهنگ ما كدام واقعيت‌هاي مرتبط با عشق را استتار يا كتمان مي‌كند و نظام تربيتي ما كدام اصول و مباني و ارزش‌ها را از معرض تعارض با سويه‌هاي شخصي از عشق دور نگه مي‌دارد؟ سپس مي‌توان پرسيد در ساير تمدن‌ها چه رخ داده‌است؟ بخش‌هاي يوناني و رومي ‌ـ‌ چگونه نگريسته مي‌شود؟ آن‌گاه مي‌بايد پرسيد كه امروز چه مي‌توان كرد و در كدام مسير براي شكل‌گيري نظام تربيتي ايران آينده ‌ـ‌ در قبال مفهوم بحث‌برانگيز عشق ‌ـ‌ صواب و كدام مسير ناصواب است؟

ادبيات كودك به جهت پيوندهاي عميق با نظام تربيتي، خواه‌ناخواه تابعي از تفاسير گوناگوني است كه مي‌توان از مجموعة اين واقعيت‌ها ارائه داد. اين البته بدين‌معنا نيست كه ادبيات كودك ‌ـ‌ داستاني يا غيرداستاني ‌ـ‌ جزو وجه تعليمي يا پداگوژيك آن يكسره باطل است. تأكيد بيشتر بر اين حقيقت است كه تفسير ما از سودمندي يا ناسودمندي، از آموزندگي و ناآموزندگي، و حتّي ميزان سرگرم‌كنندگي ادبيات كودك، تاحد زيادي پيرو نگرش ما بر مجموعة آن چيزهايي است كه مي‌بايد به كودك آموخت يا نياموخت. نظام جامع تربيتي ‌ـ‌ خواسته يا ناخواسته ‌ـ‌ مرز‌هايي را براي ادبيات و هنر كودك و نوجوان مشخص مي‌كند؛ به‌عبارت ديگر نظام تعليم و تربيت، بيش از آنكه به ادبيات يا هنر بگويد كه چه بايد بكند، گوياي گزاره‌هايي كم‌و‌بيش تحكم‌آميز دربارة آن چيزهايي است كه نبايد در ادبيات و هنر به كودك عرضه گردد.

اين يادآوري نيز لازم به‌نظر‌مي‌رسد كه چنانچه فرهنگ در مفهوم عامل آن منظومه يا سيستمي فراگير با مرزها، محيط و بازخوردهاي مشخصي درنظر گرفته‌شود، نظام تعليم و تربيت و تمامي گفتمان وابسته به آن در نسبت با منظومة كلي فرهنگ در حكم يك فرد ‌ـ‌ منظومه يا زيرسيستم كامل است و رابطة عموم و خصوص مطلق ميان اين دو برقرار است. داد و ستد مفهومي و تبادل گسترده ميان دو حوزة فرهنگ و تعليم و تربيت، بررسي هر يك از اين دو حوزه را بدون رويكرد روشمند به آن ديگري به سختي ممكن و چه‌بسا گاه ناممكن مي‌سازد.

مقتضيات زمانة ما موجبات گونه‌اي از تبادل فرهنگي را شكل داده‌است كه در جريان اين تبادل، غرب ‌ـ‌ يا به لفظ صريح‌تر فرهنگ ليبرال دموكراسي ‌ـ‌ سوية غالب را تشكيل مي‌دهد. به بيان ديگر، اگر فرهنگ ليبرال دموكراسي مبدأ مجموعه‌اي از محصولات فرهنگي بر مخاطب در نظر گرفته شود، صرفاً مصرف‌كنندة انواع خوراك فرهنگي غربي‌اند، فارغ از اين‌كه لزوم يا ميل به اين نوع از كالاي فرهنگي پيش‌پيش پديد آمده‌است يا خير. در اين ميان انيميشن‌هاي ديسني در جاي خاصي ايستاده‌است. از سويي مخاطب كودك و نوجوان را هدف قرار داده‌است و از سوي ديگر تابع نزديك‌ترين احتياط‌ها و مراعات‌هاي اخلاقي به فرهنگ ماست. هرچند نمي‌توان كاملاً آثار كمپاني والت‌ديسني را بري از بدآموزي دانست، امّا در قياس با ساير محصولات فرهنگي غرب، اين فرآورده‌ها دست‌كم به هاضمة فرهنگ ايراني نزديك‌تر و قابل اطمينان‌تر است.

اخلاق عشق در انيميشن‌هاي والت‌ديسني: انگارة خانواده

والت‌ديسني و تمامي آثار اين كمپاني از سنت محافظه‌كاري امريكايي ـ و البته نه نومحافظه‌كاري ـ تبعيت مي‌كند. از اين‌رو اگرچه هيچ‌گاه مستقيماً به موضوعات مذهبي در اين آثار پرداخته نشده‌است، امّا هيچ‌گاه هتك نشانگاه مذهبي در انيميشن‌هاي والت‌ديسني ديده نمي‌شود؛ زيرا در سنت امريكايي، مذهب از جمله مقولاتي است كه مي‌توان نسبت به آن بي‌تفاوت بود، امّا نمي‌توان به ضديت با آن برخاست. به‌عبارت ديگر افكار عمومي كماكان سنت‌گراي امريكا، هنوز براي بسياري حركات جمعي مدني يا اجتماعي بدون تأييد نهاد مذهب، با ترديد و احتياط اقدام مي‌كند. (نگاه كنيد به سوية منفي اين واقعيت، كه منافع مادي امريكا را در خاورميانه در قالب يك جنگ صليبي تئوريزه مي‌كند.)

از ميانِ تمامي ويژگي‌هاي متعدد نيك‌و‌بد كه شامل حال سنت‌گرايي محافظه‌كار امريكايي مي‌شود، مي‌توان اين مؤلفه را در آن بازشناسي كرد كه به حدودي از اخلاق‌گرايي قائل است. به‌همين‌سبب محصولات فرهنگي والت‌ديسني كمتر عرصة خودنمايي افراطي نظرية فرهنگي فرويد و گرايش به تمامي تحقق‌نيافته است ـ اين آثار در مقايسه با ساير محصولات فرهنگي غرب، از درجه‌اي از سلامت اخلاقي برخوردار مي‌سازد. اصول اساسي اين محصولات از كليشه‌هاي تعيين‌شدة هاليوود والت‌ديسني حكم‌فرمايي مي‌كند.

مطابق الگوي سنتي، عشق در صورتي مشروع و مجاز است كه به تشكيل خانواده ختم گردد و در حقيقت در مسير تعاليم عرف اجتماعي به نحو هم‌راستا حركت كند. اين الگو را البته مي‌بايد از عشق آرمان‌خواهانة خودويرانگر ايراني مجزا ساخت كه اساساً‌ در خارج از عرف تعريف مي‌شود و همواره توأم با انزوا معنا مي‌يابد. در الگوي محافظه‌كار امريكايي اين امر با آموزه‌هاي كهنة ما متفاوت است؛ امّا امروزه مي‌توان دست‌كم نوعي توافق جهاني را در فرهنگ‌هاي گوناگون و عرف‌هاي مختلف دريافت كه عشق مقارن با حفظ اصول اخلاقي اجتماعي را مجاز مي‌شمرند. (در جامعة كنوني ما نيز الگوي عشقِ خارج از عرف ناپسند و نامشروع تلقي مي‌شود.)

در انيميشن‌هاي والت‌ديسني نيز همواره الگوهاي عشق به ازدواج و سعادت و عاشق و معشوق منتهي مي‌شود. اين واقعيت را مي‌توان همچنين تاحدي ناشي از تناسب و هماهنگي ميان انيميشن‌هاي والت‌ديسني با افسانه‌هاي پريان دانست. در افسانه‌هاي پريان نيز تا پايان سعادت‌بخش افسانه با تشكيل يك خانواده يا بازگشت آرامش به يك خانواده همراه است. در درونماية خانواده در اين آثار، همواره شكلي از پاسداري ازچارچوب‌هاي سنتي اجتماعي ديده‌مي‌شود. اين ويژگي هنگامي برجسته‌تر مي‌شود كه بدانيم پيشرفت ساختار‌هاي مدرن در جوامع غربي، به طرزي فزاينده به تضعيف نهاد خانواده انجاميده‌است. اين بحران شكل‌هاي مختلف آن را به‌درستي مي‌توان در مقولة «چشم‌اندازهاي خانواده» آنتوني گيدنز يافت.

در قصّه‌هاي حيواني والت‌ديسني بالاخص تحول يك شخصيت لاابالي و بي‌قيدوبند به يك عضو خانواده، درونمايه‌اي مكرر است، در «گربه‌هاي اشرافي» پس از آنكه طي يك دسيسه، گربه‌ها از خانه و زندگي خود آواره مي‌شوند آشنايي با يك گربة بي‌خانمان و هميشه در سفر به نام «امالي» و ياري گربه‌هاي ولگرد، آنها را به صاحب اصلي‌شان بازمي‌گرداند، بااين تفاوت كه اين بار تمامي گربه‌هاي ولگرد نيز همراه آنها به تصاحب زن اشرافي درمي‌آيند. در «بانو و ولگرد» همين موضوع به شكلي ديگر خودنمايي مي‌كند. اين‌بار يك سگ ولگرد در رقابت با سگ ولگرد ديگري به ازدواج يك سگ خانگي درمي‌آيد. در دو نمونة ذكرشده براي زن در عشق، نقش هدايت‌گري و رام‌كنندگي درنظر گرفته شده‌است.

در «صدويك سگ خالدار» نيز مي‌توان اين الگو را بازيابي نمود. جالب آنكه در اين‌گونه قصّه‌هاي حيواني الگوهاي محدودي مورداستفادة كمپاني والت‌ديسني قرار گرفته‌است. تفاوت «صدويك سگ خالدار» با موارد پيش‌گفته در آن است كه اين‌بار صاحبان سگ‌ها نه از خانواده‌اي اشرافي، بلكه خانواده‌اي مستمند و هنرمند هستند. وسيلة ربايش كه در «گربه‌هاي اشرافي» وجود داشت، در اين انيميشن نيز شكل‌دهندة اساس داستان است. پانزده سگ ربوده‌شده به همراه تعداد زيادي از سگ‌ها كه جمعاً صدويك سگ مي‌شوند، به صاحبان اوّليه بازمي‌گردند.

آنچه در الگوهاي محوري والت‌ديسني در مورد خانواده مشهود است، تصويري است كه از خانه به‌عنوان مكاني امن و رجعت‌گاه اصلي شخصيت‌ها ارائه مي شود اين تصوير سنتي حتّي در الگوهاي به‌ظاهر قالب‌بند و محافظه‌كار هاليوود نيز ديده‌نمِ‌شود. اساساً انسان مدرن بيش از آنكه در درون روايت‌پردازي‌هاي سينمايي غرب آنچه عمدتاً دستماية ايجاد جذابيت و كشش داستاني مي‌شود، تهديد و نيز نفوذ مي‌كند. (شخصيت‌هاي دوگانه و بيمارگوني را كه از «روح» هيچكاك به بعد، به دفعات بي‌شمار گرته‌برداري شده‌اند به ياد بياوريم.) بنابراين، برخلاف روية مألوف غرب، انيميشن‌هاي والت‌ديسني عرصة تبليغ سكونت و آرامش خانه و خانواده است؛ هرچند كه اگر نخستين مخاطب اين آثار را جامعة آمريكايي بدانيم، مي‌توان ديد كه امروز انگارة عمومي امريكايي نيز چنين تصوري از محيط خانواده و الگوي ذهني خانه ندارد.

(هنگامي‌كه يك ملت و يك دولت، امنيت خود را هزاران كيلومتر دورتر، در يك قبيلة افريقايي يا در ميان مردم عراق جست‌و‌جو مي‌كند، خود تلويحي گويا از اين واقعيت است كه در خصوصي‌ترين عرصه‌هاي زندگي‌اش نيز، قدرت توليد امنيت را ندارد.)

انگارة اصالت و اشرافيت در عشق

عشق در آثار كمپاني والت‌ديسني با نوعي خوانش از مفاهيم اصالت و اشرافيت همراه است. اين پيوند را مي‌توان دنباله‌اي از اهميت مفهوم خانواده در اين آثار دانست. بنيان‌هاي مفهومي اصالت و اشرافيت در غرب، تا پيش از شكل‌گيري وسيع طبقة متوسط شهري بسيار به يكديگر نزديك بودند. اين هر دو مفهوم از نوعي اصالت خوني و تبار نشئت مي‌گرفتند، امّا پس از شكل‌گيري طبقة متوسط، اصالت در درون خود حاوي الگوهاي رفتاري مشخص شد و بيش از آنكه ناشي از بستگي‌هاي خانوادگي باشد، مرجع مفهومي خود را از نوعي رفتارشناسي اخذ كرد كه تبليغات آن را «متمدنانه» نام نهاده بودند.

هنگامي مي‌توان وابستگي عميق والت‌ديسني را به سنت محافظه‌كاري امريكايي رديابي كرد كه ملاحظه شود چگونه مفهوم اصالت در اين آثار با شكلي از تجمل‌گرايي افسانه‌اي همراه است. به ياد اين سيندرلاي فقير و اندوهگين است كه در اشرافيت خاندان پادشاهي جذب مي‌شود، آموزة زيرمتني اغلب اين آثار، تبليغ آن‌گونه اصالت است كه با زرق‌و‌برق و تجمل اشرافيت معنا مي‌يابد. در «زيباي خفته» ناجي شاه‌زاده‌اي به خواب رفته، يك شاه‌زاده است و نه برخلاف افسانه‌هاي شرقي ايراني شخصي از تباري متضاد، البته اين توجيه را مي‌توان قائل بود كه اين دست آثار والت‌ديسني اقتباس‌هايي، از افسانه‌هاي پريان اروپايي است، امّا مگر نه‌اينكه بسياري از اين‌گونه آثار در اقتباس‌هاي جديد، جرح و تعديل شده‌اند؟ (پايان غم‌انگيزي كه هانس كريستين اندرسن براي «پري دريايي» در نظر گرفته‌است، در اقتباس والت‌ديسني متحوّل مي‌شود.)

ردپاي نوعي نگرش داروينيستي به تمدن‌هاي ديگر نيز، به اين طرز نگاه به اصالت دامن مي‌زند، «تارزان» در اين زمينه نمونه‌اي مثال‌زدني است. الگوي تارزان را مي‌توان شكلي تعديل‌شده از نگرش امريكايي نخستين به سرخپوست‌ها دانست. بنابراين چگونه مي‌توان اين شخصيت را متحوّل كرد، مگر اين كه در تمدن خود بزرگ‌بيني امريكايي حل شود؟

در «ديو و دلبر» ديو در حقيقت يك شاه‌زادة طلسم‌شده است، امّا رقيب عشقي او فردي است كه مشخصاً‌ متعلّق به طبقة فرودست جامعه است. تصوير اين رقيب عشقي با عضلات ورزيده و ابزار كار كشاورزي، شباهتي حساب‌شده با نمونه‌هاي ساده‌لوحانة قهرمانان در ادبيات رئاليسم سوسياليستي شوروي سابق دارد. حتّي آوازهاي اين شخصيت نيز وجهي حماسي ـ كارگري دارد. پيام زيرمتني اين اثر به مخاطب كودك و نوجوان مي‌گويد، حتّي يك ديو اشراف‌زاده، از يك مرد روستايي فرودست برتر است.

هرچند كه نگارنده قصد ندارد يك‌سويه به ابعاد منفي انيميشن‌هاي والت‌ديسني بپردازد، امّا در نگاهي منصفانه مي‌بايد رويكرد والت‌ديسني به اصالت و اشرافيت را از جمله نقاط ضعف آن دانست. فارغ از اينكه نقاط قوت بسياري نيز از الگوهاي ارائه‌شده در اين آثار از عشق وجوددارد كه در پي به آنها اشاره خواهدشد.

در «پوكاهانتس» كوشش شده‌است كه عشق در كنار نوعي همزيستي مسالمت‌آميز فرهنگي تبليغ شود. اين اثر را مي‌توان بدين‌لحاظ معتدل‌تر از ساير آثار والت‌ديسني دانست؛ به‌طوري كه در هر دو سوي جدالي كه در درون قصّه ميان سرخپوست‌ها و سفيد‌پوست‌ها جريان دارد، طيف جنگ‌طلب تفكيك شده‌اند. با وجود اين، در پايان قصّه ـ مطابق معمول ـ اين پوكوهانتس است كه به همراه مرد سفيدپوست به زندگي متمدن پناهده مي‌شود. گويي اساساً هيچ نوع زندگي جز آنچه تمدن غرب براي شهروندان تدارك ديده‌است، ارزش زيستن ندارد. در تمامي اين‌دست آثار، طرف غربي عشق، تلويحاً در حكم ناجي طرف مقابل معرفي مي‌شود.

والت‌ديسني، راه ميانة تربيت عشق

والت‌ديسني و محصولات آن در بستر تجارت فرهنگي امريكايي زاده شده‌است. مرزها و خطوط قرمز نظام فرهنگي اروپايي نسبت به نمايش جنبه‌هاي غيراخلاقي جنسي حساسيت بيشتري دارد. (مشهور است كه در امريكا جنسيت و در اروپا خشونت سانسور مي‌شود.) اين امر البته در حوزة انيميشن مرزهاي محكم‌تري دارد و آثار مخصوص كودكان با رعايت هرچه‌بيشتر معيارهاي جنسي پهلو مي‌زند. در ذيل، ويژگي‌هاي عشق در آثار والت‌ديسني و تأثيرات گونه‌گون آنها موردبررسي قرار مي‌گيرد:

1. عشق شادمانه

طربناكي عشق در آثار والت‌ديسني ويژگي بارزي است. هرگاه زمينه‌اي از داستان عاشقانه در انيميشن‌هاي والت‌ديسني به‌كار برده مي‌شود، با عناصر سه‌گانة حركت، آواز و تخيّل آميخته است. كمتر نمونه‌اي از اين آثار را مي‌توان يافت كه در سير داستان اصلي با خرده‌داستان‌هاي فرعي، ماجرايي عاشقانه را پي نگيرد. نمونه‌هايي نظير «سيندرلا»، «زيباي خفته»، «پوكوهانتس»، «ديو و دلبر» و... از اين دست‌اند كه در داستان اصلي بر خط سير يك عشق بنا شده‌اند. تبعيت كلي اين‌گونه آثار از مدل‌هاي آشناي افسانه‌هاي پريان، بسياري از جنبه‌هاي پرداخت داستاني را در آثار والت‌ديسني متأثر كرده‌اند. شادماني عشق در اين آثار در تقابلي آشكار با تصور غم‌آلود و ناكام عشق در فرهنگي ايراني را دارد كه به تعديل الگوهاي عشقي در ذهن كودك ياري مي‌رساند. تحرك زياد، الگوي سكون و خمودگي، آوازها، الگوي سكوت و شرم افراطي و تخيل فياض، الگوي واقع‌گرايي خشك كودك را مي‌شكند و به همين سبب عشق اين دسته از آثار انيميشن هرگز به دامن رمانتيسم اندوهناك شاعرانه نمي‌غلتد و زمينة عشق را با جلوه‌هاي خلاقه‌اي از كمدي اسلپ استيك و لوده‌بازي‌هاي واريته‌وار درمي‌آميزد.

پرداخت داستان در تماس انيميشن‌هاي والت‌ديسني الهاماتي از سنت ادبي فابل (حكايات حيواني) را در خود به‌صورت مضمر حمل مي‌كند. در «سيندرلا»ي برادران گريم، اثري از جانوران ياري‌دهنده يا متخاصم وجود ندارد، «سيندرلا»ي ديسني، موش‌هاي خانگي (مزاحم‌ترين موجودات قابل‌تصوّر) كليد را از جيب نامادري بيرون مي‌آورند و سيندرلا را از محبس آزاد مي‌كنند تا سرنوشت خود را دريابد. در «ديو و دلبر» ظروف پذيرايي (خدمة طلسم‌شدة قصر ديو) آواز مي‌خوانند، پايكوبي مي‌كنند و به پيشبرد روند داستاني ياري مي‌دهند. «داستان اسباب‌بازي» يكسره تابع سنت فابل و از اين دست خلاقيت‌هاي جان‌پندارانه است. اين آثار گرچه تعليق‌هاي نفس‌گير و اضطراب‌آميز نيز دارد، امّا همواره فاصلة ميان اين اضطراب‌ها با شادماني‌هايي آميخته‌است كه زهر تعليق داستاني را بگيرد.

2. عشق خوش‌فرجام

عشق‌هاي ديسني هرگز به ناكامي و فراق ختم نمي‌شود. الگوي كلي اين داستان‌ها پيرو اين اصل است كه خوشبختي از آن عاشقان است. پايان خوش يا happy end آيندة اميدبخش را نويد مي‌دهد. برخورد كودك با آن‌گونه داستان‌ها، نگاه روشن و مثبت به سرانجام كار و نيز پايان خوش آرزوها را در پي دارد. تأثير اين نحوه از داستان‌گويي كه پس از چند تجربه مخاطب را مطمئن از پايان داستان به تماشا دعوت مي‌كند، به‌ويژه در فرهنگ ايراني كه عشق را در نيافتن و عاشق را در ناكامي رها مي‌كند، كاركرد نمادين مثبت دارد. اين همان كاركردي است كه در نسل‌هاي پيشين قصّه‌ها و افسانه‌هاي منقول از مادرها و مادربزرگ‌ها وايفا مي‌كرد. (امروزه افسانه‌ها نيز به همان اندازه به فرهنگ مكتوب متعلق‌اند كه اسطوره‌ها) در اين مورد نمونة «پري دريايي» وجود دارد، ديسني در اقتباسي، پايان خوش را به آن افزوده‌است. (با اين معيار كم‌و‌بيشتر مي‌توان مطمئن بود كه ديسني هيچ‌گاه «دخترك كبريت‌فروش» اندرسن يا «ليلي و مجنون» نظامي را مورد اقتباس قرار نخواهدداد.) حتّي در انيميشن «هركول» داستان‌هاي پراكنده‌اي كه دربارة اين اسطورة يوناني در ايلياد و اديسه ذكر شده‌است، به نحوة گزينشي اقتباس شده و شخصاً سرانجام كار هركول كه در اساطير يونان به جنون و شيدايي مشهور است، حذف شده‌است.

3. عشق برابر

در الگوي عشق ديسني، هيچ‌گاه يكي از طرفين عشق، خود را قرباني ديگري نمي‌كند، القاي اين الگوي عشق به‌ويژه در فرهنگ ايراني كه سرشار از نمونه‌هاي نابرابر عشق ويرانگر است، تعادل‌سازي مي‌نمايد. عشق برابر اساساً نشانة بلوغ عاطفي و حضور عقلانيت در عشق به شمار مي‌رود و به همين سبب است كه وجود جنبه‌هاي كميك هيچ‌گاه محتوايي رمانتيك داستان را در انيميشن‌هاي والت‌ديسني با مشكل مواجه نمي‌سازد.

4. عشق آزموده

در الگوي مألوف ديسني، عشق البته پديده‌اي سهل‌ياب و حاضر و آماده نيست. دشواري‌هايي پيش پاي عاشق قرار مي‌گيرد و عاشق در مسير اين دشواري‌ها بوتة آزمون را پشت‌سر مي‌نهد و استحقاق و لياقت خود را به اثبات مي‌رساند. الگوي نجات‌دهنده در شخصيت‌هاي مرد و الگوي ايثارگر در شخصيت‌هاي زن ديسني از اين ريشه نشئت مي‌گيرند. به همين دليل است كه رقباي عشقي كه همواره درجاتي از ناخالصي و شائبه را با خود حمل مي‌كنند، بدون استثنا از گردونة امتحان خارج مي‌شوند. صورتي از آنچه در افسانه‌هاي پريان تكرار مي‌شود، در اين معيار پرداخت داستاني ديني مشاهده مي‌شود. به همان ترتيب كه شاه‌زاده مطابق مأموريت خود موفق مي‌شود «زيباي خفته» را از قلعة طلسم‌شده نجات دهد، رقيب ديو در «ديو و دلبر» قادر نخواهد بود شخصيت زن را از خانة ديو بيرون بياورد. در اينجا قابليت‌هاي فردي عاشق مطرح مي‌شود و خلوص عشق جاي هر مزيت فردي ديگر را مي‌گيرد.

5. عشق مؤيّد

عشق راستين در تمامي نمونه‌هاي ديني موردتأييد نيروهاي ماورايي سرنوشت است. بر اين اساس تمامي قواي طبيعت و تصادف‌هاي لازم دست‌به‌دست يكديگر مي‌دهند كه وصال صورت پذيرد. چنين نگرشي در تقابل تمام با ديدگاه بدبينانه به چرخ گردون و سرنوشت مقدر افراد قرار دارد. هنگامي كه شروط پيش‌گفتة عشق در روند داستان مهيا گردد، اراده‌هاي فرامادي به ياري مي‌شتابد و پايان خوش را رقم مي‌زند. برمبناي اين الگو، همواره كوشش تا آخرين لحظه به فرجام خوش مي‌انجامد. آموزة اميد در بدترين لحظات، مهم‌ترين آموزة صورت مؤيّد عشق در انيميشن‌هاي والت‌ديسني است.

منابع:

1. بنت، ويليام جي، شاخص‌هاي فرهنگي در ايالات متحدة امريكا در پايان قرن بيستم، فاطمه فراهاني، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اوّل، 1381.

2. حسين‌زاده، آذين، زن آرماني، زن فتانه، قطره، چاپ اوّل، 1383.

3. دوروژمون، دني، اسطوره‌هاي عشق، جلال ستاري.

4. گيدينز، آنتوني، چشم‌اندازهاي جهاني، محمدرضا جلاييپو، طرح نو، چاپ دوم، 1384.

5. لطف‌آبادي، حسين، عواطف و هويت نوجوانان، سازمان ملي جوانان، چاپ اوّل، 1380.

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 18:29 توسط ابوذر کریمی |





/* /*]]-->*/

حسام سلامت در نوشته‌ي «اسلام سياسي از اقتصاد نفتي مهم‌تر است» زواياي ناديده‌ يا مغفول‌مانده‌ي بسياري را از وضعيتي كه ما تجربه مي‌كنيم آشكار كرد. اين نوشته به معناي پاسخ و محاجـّه با او نيست؛ من تلاش مي‌كنم زواياي پنهان وضعيت را بشناسم و در اين ميان، گفت‌وگويي از اين دست فرصتي است تا اين شناخت تعميق شود و وضعيت پيچيده‌ي موجود مثلا ً به اقتصاد نفتي تقليل داده‌نشود. دست‌كم اين كاري است كه مي‌توان كرد.

من مي‌گويم اين گفتمان يا ايدئولوژي – كه بخشي از آن با تعريف دوست من به آپاراتوس تبديل شده‌است و بخشي از آن بيرون از اين آپاراتوس مانده‌است – درگير تناقضي دروني است. اين‌طور كه من فهميدم «اسلام سياسي» با تعريفي كه در نوشتار «اسلام سياسي از...» آمده‌است چيزي است فراتر از وضعيت موجود، چيزي است فراتر از درك طالباني‌شونده‌ي امروزحاكم، و چيزي است فراتر از زمانه و وضعيت كنوني؛ با تاريخ و تبارشناسي خاص خودش. باشد. بخشي از اين درك سياسي از اسلام به نحو غيررسمي از حيثيت ايدئولوژيك خودش انصراف داده‌است. اساسا ً دوم خرداد 76 حاصل واگذاري بخش مهمي از اين بينش به عرصه‌ي عمومي و تشخيص بشري بود. درگيري راست با اصلاح‌طلبان هم بر سر همين بود. چرا امروز موعودگرايي تا اين حد فراگير به اين آپاراتوس تزريق شده‌است؟ اين نشان مي‌دهد جاهايي از اين دم‌ودستگاه از كار افتاده‌بوده‌است كه بايد با انگيزه‌هاي تازه‌اي آن را بازسازي كرد. بازسازي اين ايدئولوژي يا آپاراتوس با مفاهيم تازه اساسا ناشي از يك بحران صرفا ً درون-ايدئولوژيك نبوده‌است؛ حاصل درگيري بر سر تصاحب بخشي يا تمامي حوزه‌هايي بود كه به‌هيچ‌وجه ايدئولوژيك نبودند. مگر مساجد در اختيار راست اسلامي نبود؟ قدرت رسوخگري اين تفكر به پايان رسيد و با نوآوري‌ها و شعبده‌هايي بازآفريني شد و ما رسيديم به راديكاليسم اسلامي عريان دهه‌ي هشتاد خودمان. وقتي اتومبيل را خاموش مي‌كنيد بسته‌ به آن كه زمين هموار باشد يا سربالايي يا سرپاييني مدتي طول مي‌كشد تا بايستد. (اين مثال را از عباس عبدي گرفتم براي توضيح چيزي غير از منظور او) اين ايدئولوژي به قدر كافي نقد نشده‌است مگر؟

همين امروز براي نقد درون‌گفتماني اين اسلام سياسي خاص –كه آپاراتوس است- بارها و بارها به آموزه‌هاي روشنفكري ديني مراجعه شده‌است. درواقع روشنفكري ديني ما بارها و بارها كليدواژه‌هاي اسلام سياسي را هدف گرفته‌است و بازتعريف كرده‌است. (اين نوع از روشنفكري كنشگرا با نشانه‌گيري اهداف مشخص) درگيري با گفتمان موجود گرفتاري در چرخه‌ي تكرار حرف هايي است كه پيش‌تر بارها گفته شده‌است و اگر بخواهيد نظر شخصي من را بدانيد معتقدم گرفتارآمدن در دام گفت‌وگو با اين آپاراتوس به معني فساد تام ّ انديشه است. اساسا ً اين كار ديگر نامش انديشه نيست چون نيازهاي ما را روشنفكري ديني پيش‌تر برآورده كرده‌است و تكرار آن آموزه‌ها نتيجه‌اش ركود و فساد انديشه است. توليد نيست. تكرار است. كساني قطعا ً تكرار را به عهده مي‌گيرند. و مسئله اين است كه براي توليد انديشه كجا را بايد درنظرداشت؟

اما آن بخش ديگر از انديشه‌ي اسلام سياسي –كه امروز خلع‌يد شده‌است- احتمالا ً به اصول و قواعد گذر از اين اسلام سياسي تن مي‌دهد. اين گذار جز از طريق دموكراتيزه‌كردن تسهيم عوايد نفتي مگر معناي ديگري مي‌دهد؟ من مي‌گويم اين آپاراتوس –از بعد گفتماني يا ايدئولوژيك- در حكم مرده اي است كه مرگ مغزي‌اش فرارسيده اما با دستگاه هنوز نفس مي‌كشد. روندهاي طبيعي كه مي‌بايد در اين ايدئولوژي رخ مي‌داد به دليل دخالت‌هاي بيروني (رانت) منحرف شده‌است اما در هر حال به نظرم اين آپاراتوس دچار مرگ مغزي شده‌است؛ حتي اگر پنجاه‌سال ديگر هم دوام بياورد. آنچه براي «مردم» انگيزش كافي براي بيرون‌آمدن از ترديد سياسي را مي‌تواند فراهم‌كند همين است كه بازي «بحث ايدئولوژيك» دور زده‌شود. ادلـّـه‌ي ايدئولوژيك اين آپاراتوس صرفا ً ايدئولوژيك نيست كه صرفا ً پاسخ‌هاي ايدئولوژيك داشته‌باشد. وقتي نقطه‌ي تحقق برگذشتن از مرگ مغزي فرامي‌رسد كه در جواب ادلـّـه‌ي ايدئولوژيك، پاسخ‌هاي اقتصادي وجود داشته‌باشد. اين يعني آشكارساختن بخشي از واقعيت كه حاكمان كنوني از پرداختن به آن طفره مي‌روند. يعني واداشتن حاكميت به اين كه از عوايد مادي خودش حرف‌بزند؛ يا اگر خودش حرف نمي‌زند ديگران بگويند كه فلان جمله يا فلان آموزه دقيقا ً چه آورده‌ي اقتصادي براي گوينده دارد. اتفاقا ً الآن در برهه اي هستيم كه روشن‌كردن تكليف اين ماجرا از هر وقت ديگر آسان‌تر است.

بعد از اين، فرض مي‌كنيم كه روزي همين آپاراتوس از ميان رفت. ساختار نفتي –اگر غفلت كنيم- لباسي از يك ايدئولوژي يا گفتمان ديگر به تن مي‌كند و ما در سيكل معيوب «استبداد شرقي» باقي مي‌مانيم و باز بايد بياييم و مباني آن لباس ديگر را بشناسيم كه بتوانيم از درون يا بيرون نقدش كنيم.


/* /*]]-->*/

تكمله:

پيش‌فرض من اين است كه اين نوع از اسلام سياسي كه اكنون –دقيقا ً اكنون- حاكم است حكايتي متفاوت از اسلام‌هاي سياسي ديگر دارد. ما در يك اضطرار تاريخي قرار داريم كه ممكن است راه‌حل‌هامان را لاجرم كوتاه‌مدت كند. نمايندگان ديگر اسلام سياسي كه امروز از حاكميت خروج كرده‌اند عملا ً به بازنگري و دموكراتيك‌شدن تن‌داده‌اند. درواقع به گمان من راه گفت‌وگو باز است اگر ما اين برهه را بتوانيم با دفع خطر طالبانيزه‌شدن حاكميت بگذرانيم. از اين گذشته شكاف هژمونيكي كه بايد در وضعيت موجود ايجاد كرد تا حد زيادي از طريق تكرار آموزه‌هاي روشنفكري ديني حاصل مي‌شود؛ مهم‌تر از همه اين آموزه كه براي دين‌دار ماندن در اين عصر لوازم دموكراتيك‌شدن و پلوراليست‌بودن چيست. اما دعواي اصلي به نظر من جاي ديگري است. جايي كه نيروهاي منازع را از لحاظ امكانات، نابرابر مي‌كند. شكلي از اسلام سياسي كه امروز حاكم است پيكره‌ي پف‌كرده و متورم يك انگاره‌ي مرده است كه از طريق پروپاگاندا و انحصار رسانه‌اي سرپاست.

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:24 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats