اين آخرين شعري است كه گفته ام و تا امروز ديگر هيچ.
1. ملخ نظر به دردِ ظربه دردِ ظربه دردِ ظربه دردِ مرد ميكني؟ نميكني؟ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ
2. ملخ ملخ كنار گور خالي از جنازه نازِ نازِ نازِ نازِ نازِ نازِ نازِ نازِ خالي از جنازه زار ميزنم كه عار ميكني؟ نميكني؟ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ
3. ملخ ملخ ملخ به كوهِ اَندُهَم لگد نميزني، به اين جنازه ي نَفَسكشِ گُهَم سند نميزني. نميزني؟ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ
4. ملخ ملخ ملخ ملخ بخند هستيَم به هستيَم بخند مستيَم به مستيَم بخَن بخَن بخَن بخَن بخَن بخند! رَنده ميكني دل مرا، ده ميكني! بخند! خنده ميكني، نميكني؟ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ
5. ملخ ملخ ملخ ملخ ملخ نُخست عاشقت شدم نُخست عاشقم شدي نُخست عاشقت شدم نُخست عاشقم شدي شِقت شدم شِقم شدي شِقت شدم شِقم شدي شِقت شِقم شِقت شِقم شِقت شِقم شِقم شِقم شِقم شِقم شِ آمدي. نيامدي؟ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ
6. ملخ ملخ ملخ ملخ ملخ ملخ نُخست عاشقت شدم شِقت شدم سقط شدم لَقَت شدم فقط شدم نُخست عاشقت شدم دوخُست عالَقَت شدم سِخُست عاسَقَط شدم سِپَست عاروقت شدم روقت شدم روقت شدم روقت شدم دوباره عاروقم بزن! نميزني؟ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ بتُخ
خرداد ۸۴
در باز شد.
سنگ آتشزنه را
ناز
آغاز شد.
يا دافع البليّات!
خرمن خشك خاطرات كهن را
در طومار سبز روسري اش بست و
به جرقه اي سوخت.
پيكان سرخ صاعقه را
بر شاخه ی شكسته ی آن تك درخت دوردست دشت دلم
دوخت.
در
باز شد.
سنگ آتشزنه را
ناز
آغاز شد.
يا دافع البليات!
بهمن 77
ابوذر کریمی
من چترم را فراموش كرده ام.
نيچه
واپسين شطحيات
به حدی زیبا و دلربا بود که بی شک هر مردی این موضوع را می فهمید. به همین دلیل من در طول همه این سالها هیچ وقت عاشقش نشدم. در یک دانشگاه و در یک دانشکده درس خواندیم اما بعدا در محیط کاری فقط درباره خودش و کارهایش چیزهایی می شنیدم. پیش نمی آمد که به هم بر بخوریم. چه اهمیتی دارد؟ این موضوع را رها کنیم. اصلا ارزش گفتنش را ندارد.
چند شبی می گذشت از این که خانه را عوض کرده بودم....
برای میم
رفتار گام خاطره در جان شب تنيد
پيچيد اشك و آه خروشيد و غم چكيد
خواب از كنار پنجره آهسته پر كشيد
آمد صداي پاي سحر
تق تتق تتق
بلواي طبل باد
بر پوسته ي شكسته و خسته ي زمين داغ
در گوش هوش خاطره پيچيد
در حسرت تداوم بي حاصل هنوز
از پهنه ي فلق
تا دوردست روز
من آمدم دمي كه تماشا كنم تورا
تق تق تتق تتق
در ازدحام كفشهاي شهر فراموش
در هايهوي همهمه ي سايه هاي مرگ
بر سنگفرش كوچه و بر پيكر گذر
گام تو گم شده ست.
ميعاد اين نگاه
بر راندگان مانده به درگاه چشم تو
اين بار گم شده ست.
كو آن پناه گاه به گاه نگاه من؟
گام تو كو؟
تق تق تتق تتق
داغ است اين زمين
سر را نگاه را
اندوه و آه را همه يكسر فروبنه!
هش دار!
زینهار!
منگر به ديدگان فلق!
تق تتق تتق!
آن كودكان روشن اندوهناك و پاك
آن همرهان هر قدم پاك آرزو
آن جفت چشم به راهي چشم من
در حلق قيرگون كدامين كدام شب
سر در سكوت خاطره بردند؟
بوي تو در مشام صبوري است نازنين
در سايه سار خواب
بر سنگفرش سوخته از هرم آفتاب
با من ز صبر مگو
گام تو كجاست؟
تق تق تتق تتق
آهنگ مرگ
بر پيكر برهنه و تب كرده زمين
ميخواند اين سرود
بدرود اي مسافر بي چون و بي نشان!
بدرود اي مسافر تنهاي خاوران!
تابستان ۷۸