تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

 

ابوذر کریمی

ـ1ـ

یارو یک روز سرد زمستانی بعد از شستن دست و رو و خوردن صبحانه اش به پشت بام رفت تا سری به قفس فضیلتهایش بزند و تخم آنها را برای نا هار از زیرشان بردارد ، اما دید در قفس باز است و فضیلت هایش فرار کرده اند . از آن بدتر این که دید یک ماده گربه ی خپل خاکستری – که حسابی ژولیده پولیده و مریض است  - دارد بچه گربه ای را که همین الساعه زاییده مثل آدامس می جود. یارو که عین برق گرفته ها شده بود روی دود کش نشست و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی احساس داغی عجیبی وجودش را فراگرفت. این داغی را به فال نیک گرفت و احساس کرد که فکرش دارد به یک جاهایی       می رسد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 6:31 توسط ابوذر کریمی |

 

سیل آسا برآمدی از ناگهان
                              سپیده دمان
هیهای هایهوی سگان سوز بود و
                                      بستر تردامن از نوشین گناه دوش
یگانه گشته و تن در تن و فروشده در هم
لحظه در نیمراه شور و شکفتن...
از خواب برآمدم در جست و جوی آب

آذر ۷۷

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 7:27 توسط ابوذر کریمی |

 

 

سوداي سربه­گور و سبوي شكسته­ي هر بغض منفجر

هُرَّست قلب من كه فروريخت

يلداي ناتمام تماشاي چشم تو

لهيب مهر تو در بامداد خاطر من

اين جملگي آري

                   اما...

 

آبان ۷۷

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:47 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:11 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 6:0 توسط ابوذر کریمی |