ابوذر کریمی
ـ1ـ
یارو یک روز سرد زمستانی بعد از شستن دست و رو و خوردن صبحانه اش به پشت بام رفت تا سری به قفس فضیلتهایش بزند و تخم آنها را برای نا هار از زیرشان بردارد ، اما دید در قفس باز است و فضیلت هایش فرار کرده اند . از آن بدتر این که دید یک ماده گربه ی خپل خاکستری – که حسابی ژولیده پولیده و مریض است - دارد بچه گربه ای را که همین الساعه زاییده مثل آدامس می جود. یارو که عین برق گرفته ها شده بود روی دود کش نشست و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی احساس داغی عجیبی وجودش را فراگرفت. این داغی را به فال نیک گرفت و احساس کرد که فکرش دارد به یک جاهایی می رسد....
سیل آسا برآمدی از ناگهان
سپیده دمان
هیهای هایهوی سگان سوز بود و
بستر تردامن از نوشین گناه دوش
یگانه گشته و تن در تن و فروشده در هم
لحظه در نیمراه شور و شکفتن...
از خواب برآمدم در جست و جوی آب
آذر ۷۷
سوداي سربهگور و سبوي شكستهي هر بغض منفجر
هُرَّست قلب من كه فروريخت
يلداي ناتمام تماشاي چشم تو
لهيب مهر تو در بامداد خاطر من
اين جملگي آري
اما...
آبان ۷۷