سلام شوق رسیدن،
برای لحظه ی دیدار!
سلام میوه ی رفتن
به اوج سبز سپیدار!
سفید، سبز، طلایی،
سیاه، رنگ جدایی،
به هرچه رنگ بلور و سرور روی زمین است،
سلام!
سلام شاعر اندوهگین و سرد و پریشان!
سلام عصر غبار و تنور تابستان!
سلام عصر!
سلام بعدازظهر!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:30 توسط ابوذر کریمی
|
سلام سایه ی من! ساعتت دوباره شکست
تو از من -این همه- خطی، فقط سیاهی محض
نه نور، رنگ تو را میبرد، نه آتش غم
نه شعر در رگ تو میدود، نه عشق، نه مرگ
سلام سایه! بیا! بسته ای به پای دلم
نه میروی، نه جدا میشوی، سیاهی تن!
سلام صبر سیاه قدم به روی زمین!
سلام ابر خطوط تفاوت ای ترسیم!
به آفتاب بگو سایه را بهانه نکن!
بتاب گرچه سلامم به گوش تو نرسید،
به دامنت که بگویم سلام سایه ی من.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:29 توسط ابوذر کریمی
|
عسل به من حال میده
به هیکلم بال میده
سال ۱۳۶۳
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:49 توسط ابوذر کریمی
|
اگر آسمان را
کران تا کرن
از دروغ بینبارند،
با چشمان تو مو نمیزند!
دی ۷۷
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:45 توسط ابوذر کریمی
|
بقیه ی این شعر گم شده است.
چه نابخویش و
چه از خود برون و
چه سرسخت
میستایمت
ای سراپا سزا به ستایش!
بی استقامتی
سر بر سجود سحر نگاهت
می آورم فرود
بل
تا
سرود دُرفشان کهکشان دیدگان تو باشم.
آبان ۷۷
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:42 توسط ابوذر کریمی
|
شبان تار نگاهت ستاره باران است
به شوق یک نگهت آسمان چراغان است
منم خراب خرامانه خواندنت خاموش
بخوان نوای تو آوای نوبهاران است
شمیم پیرهنت نفحه ی مسیحایی ست
که نور دیده ی خاموش پیر کنعان است
ز سحر ساق تو سیماب هر سحر سیمین
صبا به بوی تو مستانه دامن افشان است
سرود رود درودم گشوده در دل شب
نثار سینه ی خاموش غمگساران است
نسیم صبح بهاری بمان و توفان شو
بمان که بی تو هزاران نخست پایان است
پاییز ۱۳۷۵
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:36 توسط ابوذر کریمی
|
تلق للق لق اتل متل توتوله
تلق للق لق پس هستم
تلق للق لق گاو حسن چه جوره؟
تلق للق لق پس هستی
تلق للق لق چسان فیسان
تلق للق لق میگیری؟
تلق للق لق نه شیر داره نه پستون
تلق للق لق گاوشو بردن هندستون
تلق للق لق از اینور شهر
تلق للق لق از سر شب
تلق للق لق تا اونور شهر
تلق للق لق تا خود صبح
تلق للق لق از اینجا
تلق للق لق تا اونجا
تلق للق لق تاکسی خالی نیگردار!
تلق للق لق سیـ نـ ما
تلق للق لق مرگ بر آمریکا!
تلق للق لق کافی شاپ
تلق للق لق مرگ بر اسرائیل!
تلق للق لق فوتینا!
تلق للق لق اسمشو بذار عمقزی
تلق للق لق ساعت چنده؟
تلق للق لق دستم بنده
تلق للق لق کاری داری؟
تلق للق لق بیکاری؟
تلق للق لق کارت دارم
تلق للق لق من خرگوشم و بی آزارم
تلق للق لق پونزده هزار
تلق للق لق صرف نداره
تلق للق لق جیگر خانوم بیا دیگه امشبو با ما راه بیا!
تلق للق لق انقلاب!
تلق للق لق آزادی!
تلق للق لق جمهوری!
تلق للق لق ولیعصر ارواحنا له الفدا!
تلق للق لق خیارشور
تلق للق لق چقد میچسبه با ودکا
تلق للق لق فور و حشیش
تلق للق لق بی کم و بیش
تلق للق لق خیلی باحالی
تلق للق لق خوش پروبالی
تلق للق لق ایوالله
تلق للق لق باریک الله
تلق للق لق ایوالله
تلق للق لق باریک الله
تلق للق لق دور کلاش قرمزی
تلق للق لق بچه ی من چرا سر نداره؟ واویلا!
تلق للق لق بچه م دست و پا نداره! واویلا!
تلق للق لق سقای دشت نینوا واویلا!
تلق للق لق به جای خود!
تلق للق لق دوش فنگ!
تلق للق لق جوخه آماده ی شلیک!
تلق للق لق تتتتتق!
تلق للق لق دس وردار بابا حال نداریم
تلق للق لق خون دادیم حرف دهنتو میفهمی؟
تلق للق لق گیر کردی؟
تلق للق لق آب و روغن قاتی کردی؟
تلق للق لق میزونی؟
تلق للق لق تو شهری حتما میدونی
تلق للق لق زندگی اینه
تلق للق لق غم به کمینه
تلق للق لق گه خوردی
تلق للق لق گوساله ی بی دست و پا گورتو گم کن از اینجا!
تلق للق لق ثانیه ای
تلق للق لق دقیقه ای
تلق للق لق یک ساعت
تلق للق لق یک شب و روز
تلق للق لق ماهی، سالی، قرنی، گاهی هزاره ای
تلق للق لق هاچین واچین یه پاتو ورچین
زمستان ۱۳۸۰
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:10 توسط ابوذر کریمی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:27 توسط ابوذر کریمی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:9 توسط ابوذر کریمی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:53 توسط ابوذر کریمی
|
دوباره میرسد امروز، لحظه های وداع
دوباره میرسد از آسمان، ندای وداع
شکار خستگی روزهای دود و غمم
ولی ستاره نفس زد در این هوای وداع
غروب روز دگر میرسد همیشه و باز
من و سکوت تبم ماند و آه های وداع
نمیرسد دلم از آفتاب بگریزد
ولی به تنگی دل سرزدم به جای وداع
غروب شد، دل تنگم دوباره میبارد
صدای زمزمه می آید از نوای وداع
۲۰ شهریور ۱۳۸۶
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:14 توسط ابوذر کریمی
|
در پاییز ۱۳۷۹ یک خانم جوان و زیبا در جلسه ی درس دانشگاه لابلای یک کاغذ خط خطی مطالبی را برای من از آن طرف کلاس نوشته است و در آن نشانه هایی از علاقه ی او به فلسفه ی هایدگر هم دیده میشود. آن موقع احتمالا استاد داشته یک فیلم-تئاتر را در کلاس نمایش میداده و من طبق معمول بی توجه به استاد داشته م ویراستاری میکردم متنی را؛ چه متنی، نمیدانم. این نوشته با خودکار قرمز نوشته شده است و من چند وقت پیش لابلای کاغذهایم - که به سختی دور می اندازمشان - پیداش کردم.
کار مزخرف
آشغال بوگندوئه
به درد نمیخوره
دازاین (این کلمه توی کادر قرار گرفته است.)
کوچیک شما دازاین جون (زیر این عبارت خط کشیده شده.)
قربون شما داش کریمی
زودتر کارا رو راس و ریس کن.
ویرایش میرایش سریع سه سوت.
ارادتمند، دازاین باحال
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:10 توسط ابوذر کریمی
|
خداحافظ ای شهد شیرین دیدار
و ای گریه ی بی صدا رو به دیوار
خداحافظ آوازهای قناری
در این شب که می آید آرام و هموار
خداحافظ، اما اگر دیدی آنجا
کسی غم نشسته به جانش تو بردار
صدایت زدم حیف باور نکردی
بدون خداحافظی رفتی ای یار
نه دستی تکان دادی و نه شنیدی
که از دور گفتم خدایت نگهدار
۱۲ شهریور ۱۳۸۶
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:5 توسط ابوذر کریمی
|
سلام بر من و باران سبز خاطره ها
سلام بر تو و چشمان تلخ منظره ها
سلام بر شب بی خوابی و ترانه ی فجر
به نور شمع و کتاب و هراس شبپره ها
سلام باغ هزاران شکوفه ی گردو
سلام لذت تشویش صوت زنجره ها
به نغمه های غریبانه ی ستاره سلام
به حجم وحشت فریاد گود حنجره ها
به زهر حسرت و افسوس در وداع سلام
به رقص لحظه ی دیدار سرخ دایره ها
به کودکی سفری کن، بگو دوباره سلام
به روزهای نهان، پشت چرخ فرفره ها
۱۹ شهریور ۱۳۸۶
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:1 توسط ابوذر کریمی
|
(این هم یک بداهه ی رادیویی است.)
ریشه از دریا میگیرد
درخت
شاخه از آسمان.
یادگار آن روز زیر پنجره
که آوازهای تو
در خاطره ی برگها
نشست
در خاطره ی حنجره.
و جای اسم تو
با پوست،
با لایه های عمر من
یکی شد.
و خنده های تو شد
خش خش شبانه ی برگ
مرثیه
در
ناله ی زنجره.
۱۰ شهریور ۱۳۸۶
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:11 توسط ابوذر کریمی
|
اَه از این راه بی تَه
اَه...
اَه...
اَه...
خسته ام از شمردن
روز...
شب...
روز...
شب...
روز...
شب...
تب...
تب...
تب...
تب...
تب...
تب...
میزنم زیر آواز
چَه...
چَه...
چَه...
چَه...
بَه چه شعری سرودم
بَه...
بَه...
بَه...
بَه...
۳:۳۰ بامداد ۱۷ شهریور ۱۳۸۶
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:30 توسط ابوذر کریمی
|
اخیرا با یکی از دوستان دوره ی دانشجویی همکار شده ایم در یک برنامه ی روتین رادیویی در رادیو تهران. یکی از نویسندگان این برنامه منم. این برنامه به نام "خط سوم" ساعت 4-6 بعدازظهر شنبه ها تا چهارشنبه ها پخش میشود. (در ماه رمضان پخش نمیشود اما بعدش چرا.) از جمله چیزهایی که مینویسم یک ابتکار است که سلام و خداحافظی هر قسمت برنامه را با یک شعر از خودم ترتیب داده ام. کاری نداریم که آن نابهنگامی شعر که معمولا هست در این شعرهایم نیست و بیشتر در حکم تکنیسین شعر عمل میکنم تا به عنوان یک شاعر تمام عیار. امروز برای سلام برنامه بداهتا غزلی گفتم که به نظر خودم قابل قبول است.
سلام سرو دلت صدهزار لاله ی نور
سلام روزن چشم تو ترجمان سرور
سلام ناز بعید زمانه، بی هنجار!
سلام راز خرامانه رفتنت مغرور
سلام سردی بهمن، گداز شهریور
سلام چشم تو زندان شب، شراره ی شور
نه خواب میبَرَدم تا جهان روشن وهم،
نه دور میکند از من تو را به جاده ی دور
سلام رقص بلورین آتش کلمات
درون ظلمت بی انتها شب دیجور!
بیا! "سلام" دگرباره رنگ میگیرد
از این تجلی رنگین کمانِ هاله و نور
۱۴ شهریور ۱۳۸۶
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:32 توسط ابوذر کریمی
|
خدای بی تو مگر چیست؟
خدای، بی تو مگر کیست؟
جز دندان نیش کرمخورده ی زردی،
هویدا در نیشخند کژ دژخیم مست؟
بگوی بی تو مگر چیست خدای،
جز جنازه ی مردی،
در سجاده ی تقدیر کفن پیچ،
از نگاه لوچ مرد گورکن؟
کیست او اگر که نشمرده باشد،
نگاه دنباله دارت را
دنباله گیر،
در شبهای بی دنباله، بی ستاره؟
بگوی،
بی تو مگر کیست خدای؟
۱۱ بهمن ۱۳۷۸ (جاده ی تهران-کرج)
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:48 توسط ابوذر کریمی
|