دوستی که وبلاگ دارد و کلا با کسی در تماس نیست چون فکر میکنه کاراشو میدزدن مرتب درباره ی سرقتهای ادبی به من توصیه میکند. همینگوی یک چمدان از کارهای ادبی دوره ی اولش را به دلیل اهمالکاری زن اولش توی یک قطار گم کرد. پیش ازرا پاوند رفت که در آن موقع منتقد ادبی برجسته ای بود و به همینگوی خیلی کمک میکرد. ازرا پاوند بهش گفت: "اگه اینایی رو که گم کردی دوباره نتونی بنویسیش همون بهتر که گمشون کردی." حالا بماند که این کارها اغلب جای دیگری سند دارد. سارقها هم بدزدند. من همیشه فکر میکنم کسی که مدام با داشته های دیگران خودش را معرفی میکند (معلم مثلثات سال سوم دبیرستانمان میگفت: "هیچکس با معامله ی مردم دوماد نمیشه!) چه جوری به این قضیه نگاه میکنند؟ تا کی؟ آدمی که روی پای یکی دیگر میایستد بالاخره زمین میخورد. تاتی تاتی تا ابد ممکن نیست.
ذاتا بعضی از آدمها دست اول اند و بیشتر بقیه دست دوم و سوم و چهارم و... من همیشه سعی میکنم دست اول باشم. فقط سعی میکنم. اما آن چیزی که من بین بعضی از آدمهای خاص میبینم این گرته برداری های بدون پیشزمینه است و در نهایت این که میخواهند هر طور شده به نحوی نه فقط آنچه را که متعلق به دیگران است زیر تیول و کپی رایت خودشان دربیاورند (این آدمها شخصیت و منششان کلاژ است. هر تکه از جایی.) بل که چیزی هم از دیگران بابت این قضیه طلبکار شوند. در نهایت عدل خداوند روی زمین بر این مبناست که عیار هر کس اگر نه در نشستهای اول، ولی بالاخره اظهر من الشمس است. من در فاصله ی هر دو شعرم و در فاصله هایی که چیزی نمینویسم به همه ی تواناییهایم شک میکنم. چون آدمیزاد آنی است که هست. هر کس به همان میزانی که قدر خودش را بداند. برای من آدمهای دست دوم و سوم و صدم این واقعیت را نشان میدهند که چطور آدمیزاد از بیخ از توانایی خودش میتواند نامطمئن و ناامید باشد. این آدمها از سفره ی دیگران خوردن را چنان روش خود میکنند که بدون آن که بدانند رفته رفته باور میکنند چیزی نیستند در حالی که هستند. هرکس هر چیزی که هست همان است که باید باشد و اگر کسی از پس چیزی برنمیآید برای آن است که قرار نیست از پس آن بربیاید. این هم اصلا چیز بدی نیست. من خودم بارها دیده ام دیگران از پس چیزی برمیآیند که من برنمیآیم. افسوس میخورم که ای کاش من هم مثل آنها میتوانستم، اما در نهایت میدانم خدا تواناییها را قسمت میکند. زاغ اگر نمیخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد حتما میفهمید که راه رفتن خودش چه قدر زیباست.
از اینها که بگذرم در کامنتهایم مطابق چندوقته ی اخیر که هرازگاه یکی باید پرش به پر من بگیرد یکی را ناراحت کردم. البته او هم من را ناراحت کرده بود. ولی خب؟ اشتباه میکنیم ما آدمها. گاهی این آدمیزاد کاری ازش سرمیزند که خودش هم بعدا میماند که چطور؟ ولی آدمیزاد است و ترمز که ببرد ترمز بریده. حقیقت این است که همانجا به محض آنکه دکمه ی ثبت نطر را زدم پشیمان شدم و پنجره را بستم اما وقتی بازش کردم دیدم نوشته ی تند و تیزم ثبت شده و رفته. مثل اینکه هرچه آدمیزاد در واقعیت خشن نباشد قلمش تند تیز تر میشود. چه میشود کرد؟ به قول نامجوی عزیز: "اینم! جگرم! اینم! اینم!"
و فرایند مرور گذشته از طریق این وبلاگ سریعتر پیش رفت و با یک معجزه که اخیرا برایم اتفاق افتاد میدانم میتوانم مسیرهای تازه ای را روشن کنم یا دستکم برای خودم مشخص کنم. گاهی معجزه هم پیش میآید. این هم بخشی از زندگی است لابد. الهی من لی غیرک؟
این ترانه ها همه شان آهنگ دارند. آهنگش را هم خودم ساخته ام. منتها من متاسفانه و بنا به تقدیر ساز نمیزنم. یک فلوت ریکوردری که از نوجوانی میزدم هست که آن هم سالی یک بار سراغش نمیروم. اما آشنایی با موسیقی فایده هایی از این دست برایم داشته. ترانه های "پینوکیو" مربوط به نمایش گروتسکی بود که فقط یک پرده ی آن به صورت کلاسی در دانشکده ی سینماتئاتر اجرا شد و اگرچه قرار بود برای جشنواره ی فجر ارسال شود اما نشد. این متن دوپرده ای را خودم نوشته بودم و پارودی بخشی از داستان پینوکیو آدمک چوبی کارلو کولودی نویسنده ی قرن نوزدهم ایتالیا بود.
بلاگر "تمرین نویسندگی" (صحرا) چند ماه پیش سوالی را با این مضمون مطرح کرده بود که: "چرا بعد از خلق اثري احساس اوج پيدا مي كنيد و چرا اين احساس بعد از رويارويي با افراد ديگرو نظرات متفاوتشان درباره اثر وارونه مي شود؟" من ماجرای نمایش پینوکیو را در کامنتهایش نوشتم. برای تسهیل متن، کامنت مفصلی را که برای او گذاشتم اینجا میآورم:
"سلام صحرای عزیز. تجربه شخصی من خلاف آن چیزی را که توگفته ای به من میگوید. شاید چون من بیش از آنکه خلق کرده باشم خوانده و تحلیل کرده ام. من دوستی داشتم که کارگردان تئاتر بود. در دوره فوق لیسانس کارگردانی تئاتر درس میخواند. ما مدتها بود با هم دوست بودیم و در نوشتن هم از هم کمک میگرفتیم. در عین حال او معشوقه من هم بود. تکلیف کلاسی آنها این بود که یک متن نمایشی مشهور را هجو کنند. در تئاتر و هنرهای نمایش والبته در ادبیات محض هم به این کار "پارودی" میگویند. ترجمه فارسی آنرا "نقیضه" گذاشته اند. این شیوه در هنرهای نمایشی بیشتر مرسوم است.
او یک شب به منزل من آمد و ماجرا را گفت. از من خواست یک نمایشنامه پارودی بنویسم. وقتی که آن شب او رفت من یک بطری از یک نوع نوشیدنی را که اسمش شبیه یکی از وسایل ظرفشویی است کنار دستم گذاشتم و شروع کردم. متنی را که برای پارودی انتخاب کرده بودم "پینوکیو آدمک چوبی" اثر "کارلو کولودی" بود. من 48 ساعت خودم را با همان بطری و 4 پاکت سیگار در خانه ام حبس کردم. صبح پس فردا تلفن زدم بهش و او آمد و متن را برایش خواندم. آن متن کمدی بود و باید مخاطب را میخنداند. دوست من نشست روبرویم و با چهره ای عبوس به یک نمایشنامه 40 صفحه ای گوش داد. پرسیدم نظرت چیست؟ گفت تو با این همه ادعا مثلا ادبیات نمایشی خواندی؟...
دعوای سختی درگرفت که با این جمله من به پایان رسید:
"گم شو برو بیرون!" او هم رفت و در را محکم پشت سرش بست.
ماجرا گذشت. او از من خواست متنم را بازنویسی کنم و من نکردم. بعد از دو هفته چون کفگیرش به ته دیگ خورده بود سراغ متن را گرفت. من با اینکه جلو او از متنم دفاع میکردم ته دلم میدانستم که متنم آن چیزی که میخواستم نیست. بهرحال هربار که متن را دوباره میخواندم بیشتر مطمئن میشدم که این متن حتی تماشاگر را به لبخند هم نمی آورد چه رسد به اینکه کمدی باشد.
من متن را برای خانم میم بردم. برای اینکه از دلش دربیاورم یک ترانه هم برای آن ساختم که شعرش این بود:
برقص! بخون! با من و با ستاره!
قصه صاحاب نداره.
بگوبگو که از اثر اثر کو؟
از اثر بگو اثر کو؟
بی بگومگو بگو بگو که از اثر اثر کو؟
ما رو یه روز تراشیدن از یه کنده شکسته
رو تنمون خراشیدن با یه دست پیروخسته
نه دست ما دست ما بود
نه پای ما پای ما بود
نه آسمون، نه خشکی، نه دریا جای ما بود.
کارلو کولودی! کارلو کولودی!
کارلو کولودی ببر مارو دور دور دور!
کارلو کولودی! کارلو کولودی!
کارلو کولودی بکَن ما رو از شب سوت و کور!
مارو ببر اونجا که دشتاش همیشه بهاره!
مارو ببر اونجا که بازی جریمه نداره!
کارلو کولودی! کارلو کولودی!....
این ترانه بدون ملودی و آهنگش چندان دلچسب نیست. این ترانه را قرار بود سه بازیگر نمایش قبل از شروع آن بخواندند. اضافه بر این دو ترانه کوچک دیگر هم بود که آوردنش در اینجا بحث را طولانی میکند. خانم میم بازیگرانش را انتخاب کرد و دو روز بعد اولین جلسه تمرینش را در منزل یکی از آنها یعنی خانم سین مقرر کرد.
قبل از اولین جلسه تمرین من و میم و سین یک بار همدیگر را دیدیم و میم از چزندیات من گفت و من هم به نوعی رفع و رجوع کردم که بهرحال الان روی فرم نیستم و...
ببین، هرقدر در ادبیات داستانی پیش بینی واکنش مخاطب علی السویه است در ادبیات نمایشی واجب است چون اساسا همه چیز در اجرا مشخص میشود و تو نمیتوانی چیزی بنویسی که فقط منظور خودت را بیان کند.
روز اولین جلسه تمرین (این ماجرا مربوط به 4 سال پیش است) از وسط تمرین، میم به محل کار من تلفن زد و یک قرار گذاشت که به کافه "گودو" -سر خیابان فلسطین- بروم چون میخواهد من را ببیند. پنجشنبه بود. من آن روز کتاب "تاریخ جامع ادیان" جان بی. ناس را از یکی از همکارانم هدیه گرفته بودم. رفتم نشستم توی کافه گودو مشغول خوردن یک پرس چیپس و پنیر شدم. کتاب را هم تورقی میکردم.
از دوستانم آقای علی جیم را دیدم. علی جیم آن زمان دوست خانم پ بود که قرار بود در نمایش میم نقش پینوکیو را بازی کند.
میم با دوتا از بازیگرهایش خانمهای سین و پ آمدند. سین و همسرش را من از نزدیک میشناختم و هنوز هم با او تماس دارم. آدمی بود بسیار بامطالعه -و هنوز هم هست- و به طرزی عجیب از متن من لذت برده بود. پ هم همین نظر را داشت. میم هم برای آنکه آن وسط کار خودش ضایع نشده باشد شروع کرد به تعریف کردن. من هم متحیر که بالاخره دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را! یادم هست که سین عزیزم متن من را با یکی از نمایشنامه های "عباس نعلبندیان" به نام "اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود" مقایسه کرد و گفت این بهتر است. من هم چیپس و پنیر میخوردم و خجالت میکشیدم اما حواسم جمع بود که این حرفها واسه فاطی تنبون نمیشه چون اون چیزی که واقعا متن از عهده اش برمیآید در روز اجرا مشخص میشود.
روز اجرا رسید. دیماه 83 بود. این اجرا یک اجرای کلاسی بود که استاد باید به آن نمره میداد. استاد درس کارگردانی پیشرفته "سعید کشن فلاح" بود که از مردان نازنین روزگار است و خدا همواره حفظش کند چون وجودش بینهایت برای تئاتر این مرزوبوم لازم است. قبل از این کار، دو کار دیگر اجرا شد که یکی پارودی "رومئووژولیت" بود و دیگری... یادم نیست. 3-4 نفر میخندیدند اما در مجموع خنده دار نبود. عموما لبخندی میزدند. آن وسط قیافه "کشن فلاح" دیدنی بود که با ریش پرپشت و قامت تنومندش نشسته بود و لام تا کام عکس العملی نشان نمیداد. البته طبیعی بود در اجراهای "فجر"هم در کمدی ترین نمایشها "فلاح" کمتر میخندید. نوعی وقار استادانه داشت.
نوبت به میم رسید. من خودم صدای "پدر ژپتو" را از بیرون صحنه میگفتم. واکنش تماشاگر بی نظیر بود! من داشتم پرواز میکردم. تا 10 دقیقه فلاح کماکان عبوس بود اما وقتی رسید به دیالوگی که شوخی با ملاصدرا بود "فلاح" قهقهه های مستانه اش شروع شد. احساسم را از آن اجرا اصلا نمیتوانم بنویسم اما فوق العاده بود. همه با تمام وجود میخندیدند. "فلاح" بعد از اجرا تعریف مبسوطی از من کرد و من همیشه احساس شادمانی از آن تحسین را دارم - و البته به میم گفت که متن روی کار سوار بوده و او به قدر کافی کارگردانی نکرده! افسوس که آن اجرا به "فجر" نرسید چون میم و من قطع رابطه کردیم و او ازدواج کرد.
این متن الان به نظر من ضعیف است اما آنجا که باید، کار خودش را کرد. در داستان قضیه متفاوت است. در نمایشنامه، در اجرا تو میتوانی به صورت عینی تاحدی واکنش مخاطب را بسنجی اما در داستان اینطور نیست. "علیرضا نادری نجف آبادی" استاد نازنین و نویسنده بی مانند (برای اطلاع بگویم این علیرضا نادری کسی است که دیالوگهای سریال "میوه ی ممنوعه" را که در ماه رمضان از شبکه ی ۲ پخش میشد نوشته است که به نظرم در دیالوگ نویسی تلویزیونی نقطه ی عطفی بود.) میگفت: "هنر نویسندگی هنر بازنویسی است. آنجاست که تو باید یکباره 10 صفحه از نوشته هایت را که بخشی از وجودت هستند با بیرحمی تمام پاره کنی و دور بریزی." "
بزن بریم بریم به دشت پرستاره
بریم اونجا که بارون شیش میوه میباره
بزن بریم بریم به دشت پرستاره
بریم اونجا که بارون شیش میوه میباره
هیچ قلب پرسخاوتی
هیچ سایه ی سیاه قامتی
هیچ قلب پرسخاوتی
هیچ سایه ی سیاه قامتی
در سکوت هیـ.......................چ
هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ کوچه ای نمیدود
بزن بریم بریم به دشت پرستاره
بریم اونجا که بارون شیش میوه میباره
پینوکیو 2
خیلی خرم
خرتر از اون...
که بفهمی،
که بدونی،
که بتونی تو چشام بخونی.
چشم ترم،
سرخه از اون،
که نبینی،
که نمونی،
که مبادا قَدرَمو بدونی!
اشکای سرخم قلقلیه
گوشای درازم مخملیه
چیه؟ چته؟ بگو! مگه خر ندیدی؟
خسته ی راه سفر ندیدی؟
پشت طاقتم شکسته
برو این که تماشا نداره
راه نفس بسته آره!
آخه این که دیگه حاشا نداره!
چیک چیک میباره نم نم
از چشم من ترانه
جاشو میگیره کم کم
افسوس بی بهانه
قلبم شکسته اما...
این تازگی نداره
شبهای تار و سردم
باز مونده بی ستاره
اشکای سرخم قلقلیه
گوشای درازم مخملیه
چیه؟ چته؟ بگو! مگه خر ندیدی؟
خسته ی راه سفر ندیدی؟
پینوکیو
برقص! بخون! با من و با ستاره!
قصه صاحاب نداره.
بگوبگو که از اثر اثر کو؟
از اثر بگو اثر کو؟
بی بگومگو بگو بگو که از اثر اثر کو؟
ما رو یه روز تراشیدن از یه کنده شکسته
رو تنمون خراشیدن با یه دست پیروخسته
نه دست ما دست ما بود
نه پای ما پای ما بود
نه آسمون، نه خشکی، نه دریا جای ما بود.
ميخوايم بريم شهر بازي چه حالي داره
نميدوني چقده زندگي جاي خالي داره
کارلو کولودی! کارلو کولودی!
کارلو کولودی ببر مارو دور دور دور!
کارلو کولودی! کارلو کولودی!
کارلو کولودی بکَن ما رو از شب سوت و کور!
مارو ببر اونجا که دشتاش همیشه بهاره!
مارو ببر اونجا که بازی جریمه نداره!
کارلو کولودی! کارلو کولودی!....
سطل آشغال
تو كوچه و خيابون
تو پارك توي ميدون
هر جا ميري روي زمين زباله
اينجا شهره يا كه سطل آشغاله؟
دختر خانوم! آقا پسر! نيگا كن!
سطل آشغال اينجاس چشماتو واكن
تو گرماي تابستون
تو سرماي زمستون
روزا تو گرمي آفتاب
شب زير نور مهتاب
تنها و خرد و خسته
سطل آشغال نشسته
ـ جناب سطل آشغال
سلام سلام چطوري؟
حالت حتما خيلي خوبه
مثل پلو تو دوري؟
ـ اس حال و لوز من نپلس
شند زدن به شینه م
لندم پلیده نمیتونم
زلو پامو ببینم
از حال و روز من نپرس سنگ زدن به سينه م
رنگم پريده نميتونم جلو پامو ببينم
خط افتاده روي رنگ قشنگم
فرو رفته تنم اينگار ميلنگم
زمين و آسمون دور سرم داره ميگرده
يكي نميگه خرت به چند كي تو رو زخمي كرده
ـ اينجوري ما رو نيگا نكن يه وخ صفايي داشتيم
تو سطلاي محله مون بروبيايي داشتيم
اي بچه هاي خوشحال
تو سطل بريزين آشغال
پاكيزگي چه زيباست
شهر ما خانه ي ماست
ترانه ی کار شیلا رشیدیان
خانمها، آقايون، استاد بي نظيرم
رو دست من كسي نيست
از بس كه من شهيرم
دهن همه ي شما وا ميمونه اگه ببينين
تأليفات كثيرم
داغه لبو داغه لبو لبو لبو لبو لبو داغه لبو 2
دانشجوي دست پا چلفتي
فك كردي نمره تو گرفتي
دماري از روزگارت دربيارم
كه حتما آخر ترم بيفتي
گربه رو حجله کُشون میکنم
نگی یه وخ چیزی به من نگفتی
داغه لبو داغه لبو لبو لبو لبو لبو داغه لبو 2
استادي هستم كه پيش من
پرويز خانلري بوق ميزنه
هي ميره جلو هي بوق ميزنه هي بوق ميزنه
خانلري ميره جلو بوق ميزنه
شب كه ميشه تو خونه مون
رودكي ملّق ميزنه
هر شب روح خاقاني ميآد
در خونه مونو تق تق ميزنه
خيّام تو حياط خلوتمون
تا خود صب مث سگ وق ميزنه
داغه لبو داغه لبو لبو لبو لبو لبو داغه لبو 2
رابین هود
شنبه روز كار و تلاشه
غذاي بي پولا نون لواشه
مرده كي ميتونه پاشه
از تو سوراخي كه جاشه؟
يكشنبه بارون ميآد
دل شكسته مرهم ميخواد
نميشه غصه ها سر بياد
تموم شاديا رفته رفته رفته رفته به باد
دوشنبه ميشي ميشيني منتظر
ميشي توي اتوبوس منفجر
دير ميشي تو اداره حاضر
ميشيني به هرهر و كركر
سه شنبه بهاره
چهارشنبه تابستون
پنجشنبه پاييزه
جمعه هاتم شده زمستون
عمر تو هر هفته هفته
چش واميكني ميبيني رفته
قصه ي برگ و باد خزونه
از تو شادي و خوبي ميمونه
رنگين كمان خاطره ميجنبد
در لحظه هاي تردي و بي تابي
تنهايي از دريچه صدا ميكرد:
"افسوس قلب من! تو نميخوابي؟"
طياره ي ستاره گنجشك من بود
در روزهاي ناب جيوه
وقتي ساق تو ميرقصيد
بي رنگ
بي تاب
بي ترديد
سايه بودم
برخاسته از كشاله ي ظهر
خواب رفته مثل پاي فلج
به طاق ميكوبيدم رگ را
يا هيچ يا نگاه
يا طرف ماه را بگير يا بمير
ستاره برق شمشیر شکسته نیست
خسته نیست
که وقتی خاموش شد
زنگ زده باشد
و تابوت مفرغین خود را با میخهای عاج
بر پایه ی سیّاره ی سرگیجه ی هستی
سوار کند.
ستاره جنازه نیست
که بی نَفَس ندرخشد
که دورتر از او هرچه مانده باشی
زنده ترش دیده ای
یافته ایش باز درون صفحه ی سیاه مَجاز
خوانده ایش باز
کلمه کلمه
بی وقفه
بی مدّ متّصل.
۱۵ مهر ۱۳۸۶
(خواب دیده ام شبی تو را.)
دم به دم اجاق سینه ام
میدمد به سوز استخوان ستیز کوچه ی خموش
هر نفس که پیش چشم من چو ابر میشود،
هاله ای مقدّس از شمایل فرشتگان، تو را
میکشد به دوش.
آه،
ای الهه ی شبان جاودان!
ای شهاب بی امان برده ام ز خویش ناگهان!
خش خش صدای پای من
اندکی عقبتر از صدای پای تو
میرسد به گوش.
خوب بنگر این گذرگه ظلوم بی خروش را
این شب سیاه سرد بی سروش را
بنگر این دریچه های قفل بی جواب را
بشنو زوزه ی مخوف گردباد پرشتاب را
پرده های بسته بر حقیقت سیاه و سوزناک و سرد کوچه را ببین!
جز صدای پای ما
هیچ شعر پرطراوتی
هیچ سایه ی سیاه قامتی
در سکوت هیچ کوچه ای نمیدود.
برف، نرم و بی شتاب
کم کمک به روی بستر زمین به خواب میرود،
هر دمی ز لحظه های پیش بیش.
ابر، چون عقاب پیر خسته ای
رخت خود به پهنه ی زمین میافکند.
کوچه از حضور ابر، سر گران.
مه تمام کوچه را به کام میکشد.
(بی گمان شبی تو را به خواب دیده ام.)
زمستان ۱۳۷۶ ـ حکیمیه ی تهرانپارس
(این پایان شعری است که گمش کرده ام.)
آن سیب نبود که روی سر نیوتن افتاد
آن من بودم
پوشیده در حجاب جنت ما’لوفی
که از آن فرو می افتادم
وگرنه جاذبه ی زمین آن قدر نبود
که از افلاک
به خاک
بیفتم.
زمستان ۱۳۷۹
پاییز ۸۰
پٍهٍن مپالای شاعر!
که تلّ قازوره رقص چه میداند؟
شور چه میداند؟
خفاش نور نمیداند.
تو را به نیمروز پرستاره چه کار؟
که رویای تو
یکی شمع است
بر خیال خیل خفاشان
که ظلمات این کعبه ی سیمانی را
-که نه دریّ و نه پنجره ایستش
نه نوریّ و نه عبوریستش-
بی تماسی طوف میکنند.
پاییز ۸۰
هلا شکوفه رفت و ما شکوفه میزنیم همچنان ستاره میشویم
یگانه غمگنانه چشم کهکشان توست در حضور خیس غیبتی که دیر مانده در کنار من
ضیافتی است چشمت آفتاب پشت سایه سار خستگی است چشمت آسمان از ستاره روز از ستاره
شب فروز خواب سوز چشمت...
ریگزار اگر مسیر بود یا کویر تشنه یا حدیث پشت و دشنه در جگر اگر که لعنت از زمین و مرگ از فراز ریزد...
مگو سر از سری که با تو باختم بپیچ!
۲۵ اسفند ۱۳۷۹
دی ۱۳۸۳
۳۰ شهریور ۱۳۸۰
اما نگفتی باد اگر راستی باد نبود،
گیرم ستاره ها را نبرد،
ابرها را پس چرا خوش خوش در این میان به هر سو کشاند
و باران را؟
شاید نجوایی بود و ما نشنیدیم
-میان باد و باران-
که ابر را به تعظیم باد
از باران
به کویر پر ستاره کشاند.
و
از یاد مبر
که
ابر ستاره ها را خواهد برد
اما
درختان را زینهار،
که درختان آرزوی آسمان اند.
۲۸ شهریور ۱۳۸۰
۲۸ شهریور ۱۳۸۰
فرو
میـ...
ریـ...
زد
اشک
از عصاره ی اشتباه
دوستی که آغازش راز است وُ
رازش
همان آغازش.
محبوس دنده های نهنگ است
یونس
اگر
فروننشیند توفان،
نهنگی که در درون اوست
خواهد بلعیدش.
خنده هایت بگو
چگونه جهان را آغاز کرده است
که
جز
اشک
فرجام این قیامت نیست؟
چشمم ندیده است گویی
تا کنون
یونس!
مگو که حبس نَفَسهای حبس نهنگی!
این نهنگ
پیش از تو
لا به لای نَفَسهات
هر روز
هر دقیقه
در لا به لای هر نَفَس تلخ سالهات
بالیده است و لانه گزیده ست.
نُه توی یونس است و نهنگ است این جهان.
فروردین ۱۳۸۶
ما را خراج هر دم این عمر جانخراش
قلب دریده ای به کنام سگان رود
سر از سکوت خاطره سر بر نمیکند
کاینگونه لحظه لحظه غمت در نهان رود
بر لب نوای ارجعی از شام تا سحر
تا عرش بانگ فادخلی از روح و جان رود
ماییم و شط اشک و کران تا کرانه مرگ
سیلاب خون ز دیده ی آتشفشان رود
در شوق وصل لب نگشادیم تا هنوز
بادا هنوز عشق تو تا بی کران رود
پاییز ۱۳۷۸