تبليغاتX
خُوَرنَق
سوسنبر از دهانم شعله میکشید
وقتی که باد
               بوی تو را میلیسید
فروافتادم از قد
                  پیر
ترازوها مرگ مرا اندازه کردند
                                  با ثقل پاشنه های تو
چکمه چکمه آب شدم
                           شبنم پیشانی
اقاقیا سانحه را میرویید
من گاز میزدم
                 ـ نیمخورده ـ
بیابانی را،
که پاهایم خط کش غروبش را صاف
به گوشهایم وعده میداد.
مرگ میریخت
               تکه تکه
                        از لابلای انگشتهایم.
وای بر زمین،
آنگاه که بلندترین بلندیش گلوگاه بریده ی من باشد
ای وای بر زمین!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:3 توسط ابوذر کریمی |

خداحافظ اما هنوز از تو جاری ست
صدایی که آواز او غمگساری ست

هنوزاز تنت بوی یاس و صنوبر
به جامانده در خاطرات قناری ست

نه تن داده در دام سرد سقوطم
نه چشمم به دنبال امّیدواری ست

خداحافظ ای نغمه ی ناسروده
که نامت کلید در رستگاری ست

ستاره ستاره فرومانده از راه
شبی که در او آیه ی رهسپاری ست

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:55 توسط ابوذر کریمی |

 نقد داستان سراسر حادثه از الهه علیخانی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:43 توسط ابوذر کریمی |

رقص جاده ها را
جرعه جرعه سر میکشیدم
آن گاه که خون در رگانم ته میکشید.

بو
بو
به خاک میگفتم چه وعده ها
به باد میگفتم چه چشم غره ها
که تنم میچشید از مرگ.

شعله شدم به  جنوب شرقی
تاول تاول راه
ترک ترک لب بودم
بیابان.

چاره از ساق تو برمیخاست
نه وحی معجزه بر چارمیخ
تب تب تنور تنت
تب تب.
شلاق فرود آمد
دشمن نبودم هرگز
هرگزا دشمن نیستم
                         گاهی که گفته ام دشنام آسمان بر سرزمین تو در بستر مادرت جوجه میکند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:18 توسط ابوذر کریمی |

          مسیح نوروزی
ابوذر کریمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:10 توسط ابوذر کریمی |

به پشت پنجره گاهي نگاه بايد كرد

از اين زمانه‌ي مفلوك، آه بايد كرد

 

گسل گسل دل تفتيده را بهانه نكن

به رزمگاه غم امشب سپاه بايد كرد

 

نگو كه دست دلم خالي است و بيمارم

نگو گزير ستم از گناه بايد كرد

 

بخوان به نام من امشب سرود بيداري

كه شطّ اشك مرا خوابگاه بايد كرد

 

پاييز 84

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:13 توسط ابوذر کریمی |

 

كبوتري تو ولي مرگ زير بال تو نيست

رهاتري تو ولي باغ در خيال تو نيست

 

چه حاصل استت از اين زوزه هاي زخمي خشم

كه سوز آتش همسايه در زوال تو نيست

 

خمير باش، سمندر، به رنگ امن محيط

ولي هميشه به ياد آر، اين زباله، تو نيست

 

گرفتمت كه رسيدي بدانچه ميطلبي*

ولي چه فايده وقتي قفس كمال تو نيست؟

 

بخواب! خواب تو امنيت جهان شده است

فغان كه يك نفس شاد در مجال تو نيست

 

تابستان ۸۶

 

 

*اين مصراع، تضمين از يك «قطعه»ي چهار مصراعي از منوچهري دامغاني است بدين عبارت:

گرفتمت كه رسيدي بدانچه ميطلبي

گرفتمت كه شدي آنچنان كه ميبايي

نه هرچه يافت كمال از پِيَش بُوَد نُقصان؟

نه هرچه داد سِتَد باز چرخ مينايي؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:2 توسط ابوذر کریمی |

هان ای گلوی سرخ سحر برخیز

برخیز تا پگاه دگر برخیز

 

ما خود قیامتیم بیا بنگر

فرمان بده به تیغ و تبر بر خیز

 

صد بار گر به تیر تورا خستند

صد باره پاره پاره جگر برخیز

 

لبخندت آفتاب جنان بادا

ای ناسپرده سر به سقر برخیز

 

ما در خموشخند تو می روییم

بی سر به عهد بسته کمر برخیز

 

 

اسفند۷۸

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:44 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:20 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:6 توسط ابوذر کریمی |