تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

ابوذر كريمي

 

 

 

پدربزرگي داشتم كه در پنجاه و پنج سالگي ديوانه شد. زنجيره ي جنون خانوادگي در تبار ما از پدربزرگ آغاز ميشود. مادرم هم پانزده سال بعد از پدربزرگ، در سن چهل و پنج سالگي ديوانه شد. اگر من هم در چنين سنيني عقلم را از دست بدهم حلقه ي سوم اين زنجيره كامل ميشود اما هنوز چيزي از سلامت عقل در خودم ميبينم. جنون پدربزرگ سايه اي وهم آلود بر سرنوشت خانواده ي ما انداخته است؛ خانواده اي كه اعضاي زيادي ندارد. من تنها بازمانده ي آن به حساب ميآيم و سايه ي جنون پدربزرگ همينجاست؛ درست روي سر من...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:6 توسط ابوذر کریمی |

ابوذر كريمي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:59 توسط ابوذر کریمی |

 

 

چند دقيقه سكوت. آن وقت دومي مي‌گويد: «هرمنوتيك مي‌دوني چيه؟» سومي تكيه داده به آرنجش پشت ميز. صورتش را از توي دستش بالا مي‌آورد و نگاهي مي‌اندازد به دومي. دستش را كش مي‌آورد. سيگار و فندك و زيرسيگاري را سر مي‌دهد به طرف خودش و يك سيگار به اين ترتيب روشن مي‌شود. اما اولي. اولي سرش را تا جايي كه مي‌شود روي پشتي صندلي عقب برده است و بي حس مي‌گويد: «هر بار بدتر از دفعه‌ي قبلشه.»

دومي بدون آن‌كه چشمش را باز كند مي‌گويد: «بهت مي‌گم مي‌دوني هرمنوتيك چيه؟» سومي تنه‌اش را سنگين عقب مي‌دهد و تكيه مي‌دهد به پشتي صندلي. صورتش از زير نور موضعي لوستر بالاي ميز، نور قرمز، مي‌رود توي تاريكي اتاق. از سومي فقط دست‌ها زير نور مي‌ماند. مي‌گويد: «همه شون يه منجي مي‌خوان. يكي كه بياد به دادشون برسه. توي بهترين وضع هم كه باشن همينه.»

اولي زير لب ترانه‌ي «من مرد تنهاي شبم» را خيلي آرام شروع مي‌كند به خواندن. هنوز سرش را عقب داده است. اولي چهارمي را در ذهنش مرور مي‌كند. چهارمي آدمي است كه از زحمت ديگران به نان و نوا مي‌رسد. اولي اين طور فكر مي‌كند اما چهارمي هيچ وقت اين طور فكر نمي‌كند. اولي بي‌هوا مي‌گويد: «جذاب اينه كه دو قورت و نيمش هم باقيه.»

سومي ادامه مي‌دهد: «ببين چي به روزش اومده كه خيال مي‌كنه من منجي آخرالزمانشم.» اولي چنگش را مي‌اندازد توي ظرف يخ. مي‌پرسد: «بندازم؟» سومي مي‌گويد: «بنداز.» دومي چهره‌اش در هم مي‌رود. مي‌گويد: «اين قد با اون يخا بازي نكن. بندازش تو ليوان ديگه.» اولي مي‌گويد: «تو هم عوض اون دخانيات بيا از اينا بخور جون مادرت. تعطيل تعطيل شدي.» دومي با چشم‌هاي بسته يكوري مي‌خندد و مي‌گويد: «از دفعه‌ي بعد، باشه.» بعد رويش را از اولي برمي‌گرداند و آن يكي طرف صورتش را روي ميز مي‌گذارد. آب دهانش از كنار لبش كش مي‌آيد. مي‌گويد: «مشكل شما اينه كه نمي‌دونين هرمنوتيك چيه.» سومي آهي مي‌كشد و مبهم نوشي مي‌گويد و ليوان را سرمي‌كشد. ميگويد: «هيهات!»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:53 توسط ابوذر کریمی |