تبليغاتX
خُوَرنَق

 

     والتر بنیامین(1)

       ترجمه ی غلامرضا صراف

(Reza_saraf54@yahoo.com)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 4:36 توسط ابوذر کریمی |

 

                                                                                   

مردی هست اهل هوستن، که عاشق سینه چاک علم و طلبه ی مشتاق اسرار آن است. آزمایشگاه کوچکی دارد که در خانه راه اندازی اش کرده؛ و بیشتر وقتش هم صرف آزمایش مواد شیمیایی و تجزیه ی عناصر مختلف میشود. تازگیها به نظریه های گوناگون درباره ی میکروب خیلی علاقه پیدا کرده، به همین خاطر از شغل و کارش تا حدی غافل شد تا بتواند نوشته های پاستور و کُخ را بخواند و هر چیزی را که میتواند با انواع گوناگون باسیلها ربطی داشته باشد جمع آوری کند. میکروسکوپ جدیدی هم با 900 برابر بزرگنمایی خرید؛ امیدوار بود قبل از آن که وقت بگذرد حاصل کارش را به شمار کشفیات ارزشمند پیرامون حیات میکروبها اضافه کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:53 توسط ابوذر کریمی |

                                                                                         خوانش تازه ای از یک دلتنگی

                                                                              نگاهی به «دلتنگیها»ی یدالله رویایی

                                                                                                             غلامرضا صراف

 

نام کتاب: دلتنگیها / شاعر: یدالله رویایی / چاپ اول: انتشارات روزن / 1346 / چاپ دوم: انتشارات آژینه / 1384

 

بر ارتفاع زخم

               پرواز داشتم.

و ارتفاع زخم،

هر لحظه در مقاومت خونم

نام مرا میان فرصتهای آبی خاموش میکرد

 

من با گلوله ای در بال،

صیاد را گریخته بودم،

و قطره های خونم از ارتفاع زخم

             تا آفتاب منتظر تبخیر،

متن معلق نفسم را،

بسیار نقطه های تعلیق میگذاشت.

 

وقتی که لاجورد اطرافم

بوی عفونت پر داد

من با تمام گوشت ویرانم،

و با تمامی وزنم،

از لاجورد اطراف،

بر روی خاک گرم تن انداختم،

من از کنار قرمز خود دیدم

در گردش بزاق یاران،

تصویر لاشخوران را

که چکمه ی فرشته ها را

برپای داشتند

و در کنار قرمز من پرسه میزدند.

                                     (دلتنگیها، صص 67-65)

 

کتاب دلتنگیهای یدالله رویایی، سومین کتاب شعر او پس از  برجاده های تهی (1340) و شعرهای دریایی (1344) است. این کتاب هم مانند سایر اشعار رویایی متعلق به دوره ی خاصی از حیات شعری اوست: یعنی دوره ی دلتنگیها که قبل از دوره ی شعرهای بدنی (از دوستت دارملبریخته ها، شعرهای مرگ (هفتاد سنگ قبر) و امضاها قرار میگیرد. ویژگی ممتازی که شعرهای هریک از کتابهای رویایی دارند این است که در عین به هم پیوستگی اشعار و ترتیب خاصی که تقدم و تآخرش هر یک از آنها را معنیدار کرده است هر شعر از استقلال ویژه ی شعری خود برخوردار است، به طوری که میتوان هم آن را در متن سایر اشعار آن کتاب خواند و هم به عنوان شعری مستقل. دلتنگی 11 که در متن چاپی کتاب 3 صفحه است، پس از دلتنگی 10 قرار گرفته که 22 صفحه است و طولانیترین دلتنگی کتاب است. گویی شاعر با دلتنگی 11 پس از شرح آن همه زندان و شکنجه و خیانت خواسته تنفس کوتاهی بکند، به دلتنگی 10 در جای دیگری خواهم پرداخت، اما آنچه مرا بر آن داشت تا خوانش خودم را از شعر دلتنگی 11 ارائه کنم دو اظهارنظر از دو شاعر-منتقد بسیار محترم و گرامی بود: اول تفسیر رضابراهنی از این شعر بود و دوم نظر علی باباچاهی درباره ی اشعار رویایی که نوشته بود:

در شعر رویایی، کمبود خلاقیت شهودی نیز نشان از آن دارد که هیچ چیز از حوزه ی زندگی شخصی شاعر فراتر نمیرود... شعر رویایی ذره ای مدیون حیات جمعی بشر نیست.

و در ادامه:

کمتر شعری اما از رویایی سراغ داریم که در برابر مسائل بشر امروز حساس و یا وظیفه مند باشد. (1)

رضا براهنی در نگاهی به اشعار رویایی به طور عام و دلتنگی 11 به طور خاص مینویسد:

در شعر رویایی بیشتر این ارتباط کلمات با یکدیگر، این تلائم درونی آنهاست که شعر را میسازد. در شعر بسیاری از شاعران دیگر، بیان در اختیار تصویر، مفهوم، تفکر، حس و عاطفه و احساس و یا مجموع اینهاست. در شعر رویایی کلمه، خود کلمه، جای تصویر را میگیرد، در نتیجه مجالی برای ارجاع بیرونی نمیماند، شعر، در چنین وضعی، برخلاف شعر شاملو، شعری نیست که انباشته از مفاهیم باشد. بلکه این شعر، شعری است در خلاف جهت ارجاع خارجی. از نسبتهای خارجی میگریزد. خواه این نسبت، جامعه باشد، خواه تاریخ، خواه عشق. «پرواز» «بر ارتفاع زخم»، نامی که در «میان فرصتهای آبی خاموش» میشد، «متن معلق نفس» و «نقطه های تعلیق»، تنها در یک حوزه میتوانند ظهور کنند و آن دوار کلمات است. کلمات، رابطه ای را با هم پیدا میکنند که ما در اجتماع با هم داریم، اشیا در طبیعت با یکدیگر دارند. یعنی با شعر رویایی ما گام در حوزه ای گذاشته ایم که در آن ساختار کلامی، از جهان ما استقلال کسب کرده است. گاهی ممکن است نتوانیم بفهمیم که آن ارتباط کلمات با یکدیگر از چه نوع معماری ای برخوردار شده است. گاهی ممکن است بفهمیم که بعضی از ارتباطات کلامی باهم چه حسی از نوعی مفهوم را میسازند ولی روی هم، حوزه ی شعر رویایی، حوزه ی ارتباط درونی و مستقل کلمات با یکدیگر است. (2)

اما خوانش من از این شعر: با همان سطر اول شعر، خواننده خود را در فضای معلق بین زمین و آسمان مییابد. نگاه آشنایی زدایانه ی شاعر، غبار عادتهای پیشین را از چشم خواننده میتکاند. شعر از زبان یک کبوتر سروده شده است، کبوتری زخمی با گلوله ای در بال که از چنگ شکارچی فرار کرده است و خونچکان میان ابرها بال بال میزند.

انسان پنداری جانوران در ادبیات کهن و معاصر فارسی سابقه دارد. در ادبیات شعری معاصر بسیاری از اشعار فیروز ناجی با چنین نگاهی سروده شده اند. (3)

اما هدف رویایی از کبوتر-راوی قراردادن شعرش فراتر از یک نگاه صرفا آشنایی زدایانه است. او هدفی تمثیلی-سیاسی دارد، و اصلا دلتنگیها شرح غم غربت شاعر پس از شکستها و ناکامیهای سیاسی است. (4) در حالی که شعر فیروز ناجی، تنها لذت پی بردن به غرابت انسان پنداری یک جانور یا پرنده یا حشره را به خواننده میدهد. (5) در بند اول، سطر پنجم، مرگ کبوتر با خاموش شدن نامش میان فرصتهای آبی-که همان آسمان باشد- تصویر شده است. از رمق افتادن این کبوتر (مبارز) خونین، تصویر مرکزی شعر است. شعر در تجسم خواننده رنگامیزی زیبایی مییابد: سفیدی در خون غلتیده که در پسزمینه ای آبی رنگ حرکت میکند. بند دوم شعر، تصویر ذره ذره از نفس افتادن کبوتر است که قطره های خونش دارند همچون ...های تعلیق متن زنده ی حیاتش را آرام آرام از هم میگسلند و آفتاب همیشگی منتظر است تا یاد و اثر این خونها را بخار کند و از بین ببرد و دوباره روز از نو... انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. در بند سوم میبینیم که زخم کاری شده و جراحت به تمام بدن نفوذ کرده و یارای این کبوتر زخمی را بریده، پس در خاک میغلتد در حالی که خون فراوانی از او رفته و اطرافش را رنگین کرده است. همرهان سست عناصر و رفقای نیمه راه که اینک با صاحبان قدرت تبانی کرده اند(6)، همچون مرده خواران از دیدن این یار قدیمی «نه»گفته (7) که اینچنین به خون افتاده به وجد میآیند. (در گردش بزاق یاران) و نفسی از سر راحتی میکشند.

با این خوانش میبینیم که اتفاقا برخلاف نظر منتقد ارجمند جناب دکتر براهنی، شعر در حوزه ی کلمات و روابط خودش محصور نمانده بلکه شعری است تماما قابل ارجاع به بیرون. و این بیرون، دقیقا شرایط اجتماعی-سیاسی خاصی است که شاعر در آن زندگی میکرده. تمام اشعار رویایی قابلیت ارجاعی فراوانی به بیرون از حوزه ی خود شعر دارند، اما پیچیدگی بیانی آنها در نگاه نخست، این توهم را برای خواننده به وجود میآورند که با متنهایی خودمحور و خودارجاع روبه رویند و سراغی از انسان و جامعه در آنها نمیشود گرفت. خود شاعر اعتقاد دارد:

هیچ شعری در دنیا به عقیده ی من نمیتواند بدون سهمی از این سه عامل شعر باشد: زبان، انسان و جهان... زبان نمیتواند در شعر، جدا از شاعرش، برای خودش برود و دستور نپذیرد.(8)

بسیاری از اشعار رویایی قابلیت ارجاعی فراوانی به متن جامعه، سیاست روز، مذهب و هر آنچه به نوعی با انسان سروکار دارد، مییابند و تمام اینها در اشعارش حضوری مستمر و پویا دارند. تنها با چند شعر از کتاب از دوستت دارم یا چند لبریخته که از تعداد انگشتان دودست تجاوز نمیکنند، نمیتوان درباره ی کل اشعار او قضاوتی یکطرفه کرد و آنها را فارغ از مسائل بشر امروز تلقی کرد. این اصلا به معنای تایید تکنیکی یا فرمی شعرهای رویایی یا قدرت شاعرانه ی او در تمام حیات شعری اش نیست. نگارنده نه تمام شعرهای رویایی را دوست دارد و نه همه ی آنها را دارای ارزش یکسانی میانگارد. غرض چیز دیگری است : هشدار به دامنگیرشدن جریان نقد ساده نگرانه!

 

 

پانوشت

 

1)  گزاره های منفرد 1 / علی باباچاهی / چاپ اول / نشر نارنج / 1377 / ص 345.

2)  طلا در مس / ج3 / رضا براهنی / چاپ اول جدید / 1371 / صص 6-1765.

3)  ر.ک. به: نامهای بسیار / فیروز ناجی / کتاب آزاد / چاپ اول / 1353.

4)  «در تمام انقلابها به فرد خیانت شده، هربار ضربت روحی این خیانت فرد را ویران کرده. مثل ضربت روحی و روانی ای که در حوادث 28 مرداد به من و نسل من وارد آمد. آن جوان 21ساله ی کمونیستی که از کویرهای دامغان فرار کرده بود و در تهران منتظر دستوری از بالا و بشارتی از بالا بود. و در بالا بشارتی نبود. من و نسل من که در قاعده ی تشکیلات بودیم قربانی فریب شدیم، من داغ و مارک آن خیانت را از آن زمان تا کنون از آن سر عمر هنوز با خودم به این سر عمر آورده ام. گفتند که کمیته ی مرکزی به ما خیانت کرد. حالا، حال من اجازه نمیدهد وارد جزئیات شوم...» گزینه ی اشعار یدالله رویایی / چاپ اول / 1379 / انتشارات مروارید / ص72.

5)  برای نمونه به این شعر او نگاه کنید که از زبان پروانه ای تازه از پیله درآمده سروده شده است:

 

ناگاه

باز شد پیله ام

 

چهره غرق ابریشم

به رودخانه آمدم

 

در بستر رود

رنگهای سنگی

در کفم فرومیشد

خیس میشوم

در آب میمیرم.

                 (نامهای بسیار، بخش 6)

6)  از دلتنگی 10:

و جغدهای قانونی

با عنکبوتها

برنامه مینویسند،

تا دوستان جنایت را،

در حلقه ی حمایت گیرند.

                             (دلتنگیها، صص 60-59)

7)  احمدرضا احمدی تقریبا در همان سال سرود:

شهری فریاد میزند:

                      آری!

کبوتری تنها

به کنار برج کهنه میرسد

میگوید:

     نه!

(وقت خوب مصائب، چاپ اول، 1347، ص5.

8)  نشریه ی کارنامه / شماره ی 20، صص 2-71.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 6:36 توسط ابوذر کریمی |

 

 

مارگارت اتوود

ترجمه­ی غلامرضا صرّاف 

Reza_saraf54@yahoo.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:13 توسط ابوذر کریمی |

ترجمه ی غلامرضا صراف

 

Reza_saraf54@yahoo.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:3 توسط ابوذر کریمی |

سلام آقای کوپو. این چند وقت علاقه ی زیادی از تو دیده ام که من را نقد کنی. این که چرا من؟ و چرا با این اصرار وافر مسئله ای است و این که به قول تو نقدهای اصولی میکنی و من جوابهای هتاکانه میدهم مسئله ی دیگری ست. در نقد یک شعر من به نام "زمستانه" نوشته ای:

اگه آدم تو یه چیزی استعداد نداره یا دست کم علم و مطالعه ی کافی رو نداره، نیازی نیست زور بزنه. مثلا خود من ، تو شعر استعداد ندارم خب نمی گم. مگه اشکالی داره؟! در عوض منتقد مورد توجهیم. استعدادت رو پیدا کن....

و بعد در کامنت بعدی نوشته ای:

آی قربون دهنت. هرچند که اگر کمی بیشتر مطالعه کنی نظریاتت رو در مورد گفته هات تو مهر تغییر می دی چون خدایی خیلی رو هوا بود ولی اگه به همون گفته ها رجوع کنی ، میکس واژه های این پستت می ره زیر سوال. ما با هم پدر کشتگی داریم ؟

خب، من جوابی به تو ندادم و سو’تفاهم هایی این وسط پیش آمد که کیست که با آدرس پرشین بلاگ با این لحن به قول تو اصولی و با قاطعیت نظراتی میدهد دوست داشتنی. بعد تو سو’تفاهم دیگری برایت پیش آمد که غلامرضا صراف نام جعلی من است و ادامه دادی در کامنت دیگری که:

به شدت غمگین شدم از این که آن قدر اندیشه و اعتبار نداری که حتا بتوانی جمله ای در دفاع از آثار خود به زبان بیاوری. من نمی خواستم تو را که نه ، هیچ انسانی را چنان دست بسته و عاجز ببینم که مجبور باشد برای دوری از انفجار عقده های فرو خورده ی بی استعدادی ، بی هیچ آدرسی و فقط با اسمی کذایی مانند صراف یا غ.ص ، چنان دست به فحاشی بزند که به جای خشم بر او ترحم بگیرم..... کریمی جان ، سر در وبلاگت بنویس اگر از شعرم! تمجید کردید عزیز دلمید و اگر دست بر قضا مورد پسند واقع نشد از سگ کم ترید مانند سال های گذشته که بر دیوار خرابه ها می نوشتند : لعنت بر پدر و مادر کسی که در این جا آشغال بریزد. به قول دوستی که چند پست پائین تر کامنت گذاشته ، باشد ، من حتا پشه هم نیستم ، آن پشه هم تو هستی .....تو هستی

من نوشته های تو را با حروف درشت مینویسم تا خودت دوباره بخوانیشان و فکر کنی کمی اقلا. بعد من جواب کوتاهی به تو دادم که درباره اش صحبت میکنیم و تو باز همین رویه را ادامه دادی:

بنیاد سست وجودت با انتقادی بهم ریخت!! امید وارم روزی برسه که بتونی در مورد نقد آثارت از خودت رفتار حرفه ای نشون بدی.

و در کامنت دیگر در دنباله ی همان به دوستی از دوستان من چنین جواب دادی:

۱) آقای مسعود ملک یاری ، پستوخونه وبلاگ شخصی من بوده و بسته شده و من بی اطلاع بودم. به همین جهت کامنت بعدیمو با آدرس کوپو که مشکلی نداره گذاشتم.
2) در مورد ترس ، من واقعا می ترسم چون در گذشته هم از آقای کریمی انتقاد حرفه ای و نه شخصی کرده ام و باز هم باران ناسزا. باید از آدم های لمپن که نام ادب و هنر رو به فاضلاب می کشند ترسید.
3) می بینید که در مورد نقد ، فحاشی گریبان دوست صمیمی شما رو هم گرفته ، وای به ما غریبه ها.
4) اگر کسی بدون کلامی ناپسند از کار شما ایرادی بگیره شما چاقو می کشید و یا از کارتون با آداب حرفه ای دفاع می کنید؟ پس به من ایراد نگیرید. به دوست صمیمی عزیز بی سواد هتاکتون ، آقای کریمی متذکر بشید.

ببین، فایده ی این که تو نظر میدهی این است که علاوه بر این که روی من تاثیر میگذاری و روشنم میکنی که دارم بیخود و بیجهت شعر میگویم، شخص ثالث فرصت پیدا میکند که درباره ی نقد ادبی و حرفه ای تو نتیجه گیری کند. این را داشته باش تا برگردیم بعد از یک اشاره به اش.
این نقد اصولی و حرفه ای تو فرصت عجیبی را هم برایت به وجود آورد که یک دعوای جانبی بین سه دوست و همکار سابق را ببینی. میخواهم در این باره چیزی بگویم. به هر حال اگر تو نام غلامرضا صراف را در مجلات و روی پیشخوان کتابفروشیها ندیده ای و گمان کردی چنین اسم مستعاری مال من است قطعا نشانه ی آن نیست که تو کم مطالعه کردی یا بیسوادی. اما تفاوتی هست میان تو و این دوستان دیگر من، برای من، که باعث میشود نظراتت اصلا برایم مهم نباشد. اصلا از این که میگویم تو در مورد جایگاه نقد و نظرت در ذهن من دچار سو’تفاهمی ناراحت نشو، چون من اصلا آدم مهمی نیستم. تو خیلی مهمتر از منی. شاید فکرکردی چون روی سایت خبرگزاری مهر حرفهایم آمده آدم مهمی هستم. من که اینطور فکر نمیکنم. تعیین کننده ترین نویسندگان معاصر به نظر تو کی ها بودند؟ از من اگر بپرسی میگویم اولیش هدایت است. حرفهایش روی سایت کدام خبرگزاری آمده بود؟ و چه بسا آدمهای بیمایه مثل من که حرفهای بیمعناشان کرور کرور روی سایت خبرگزاریها میآید. پس اصلا این قضایایی که تو مهم فرضش کرده ای از بیخ بی اهمیت است.
حالا برویم سر موضوع بعدی. اینجا سه دوست هستند که تیغ آخته را به روی هم کشیده اند و همدیگر را متهم میکنند به انواع گناهان و اشتباهات. فرق تو با این سه نفر -یعنی غلامرضا صراف، مسعود ملکیاری و من- میدانی در چیست؟ در این است که این سه نفر در سختترین لحظات پوست اندازی روحشان و تنهاییها و مشکلات مختلف کنار هم بوده اند. حالا هم از هم گله مندند. تو کجا بودی؟ تو که در کنار من نبوده ای. پس لطفا اول برادریت را ثابت کن بعد ادعای ارث و میراث داشته باش. علاوه بر اینکه این سه نفر حداقل سابقه ی 10 سال کار مداوم فرهنگی در فضای حقیقی را با خود یدک میکشند که باعث میشود حرفهایشان برای هم مهم باشد و به هم -حتی به فحشهای هم- جواب بدهند. من چرا باید به هتاکیهای تو جواب بدهم؟ تو کی هستی؟ لطفا اسم واقعی خودت را بنویس تا زرد کنم و پس بیفتم. ببخشید، اسم واقعی شما دکتر رضا براهنی نیست؟ یا شاید دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی هستی؟ اگر این دو نفر نیستی حتما روح مادر مرحوم منی چون اگر به من میگفت شاعر نیستم میپذیرفتم و درجا میرفتم دنبال غازچرانی.
اما واقعیت دیگری را بهت بگویم. من مطمئنم که تو صادقانه و از صمیم قلب دلباخته ی خانمی هستی که او هم نام اصلیش معلوم نیست چیست. به تو اطمینان میدهم من سروسری با او ندارم و مطمئنم که او نیز عاشقانه تو را میپرستد. پس بهتر است زودتر با او ازدواج کنی وگرنه باید در همین چند وقت راه بیفتی لابلای وبلاگهای دیگران هم همین نظرات را بگذاری و آبروی خودت را ببری و این اصلا خوب نیست. تو دوست من نیستی وگرنه راهنماییهایی بهت میکردم. همینقدر ازم برمیآید که عشقت را به آن خانم درک کنم و بهت این واقعیت را بگویم که اینطوری باعث میشوی او بیشتر به من فکر کند. پس عاقل باش و کمی مدبر.
توصیه ی آخرم این است که دشمن باشرفی باش. وقتی دو نفر دوئل میکنند پشت به هم میایستند، ده قدم برمیدارند و با هر قدم شماره ی قدمشان را با هم تکرار میکنند، بعد از شماره ی ده برمیگردند و به هم شلیک میکنند. هیچ تضمینی وجود ندارد که یکی از آنها روی قدم سوم برنگردد و آن دیگری را نزند. تنها تضمین بین آنها شرفشان است. من عمیقا آرزوی موفقیت و سلامت برای تو دارم. خیال هم نمیکنم جای تو را تنگ کرده باشم. هر وقت احساس کردی کسی جای تو را تنگ کرده بدان تو کلا آدم کم حجمی هستی. مرحوم دکتر شریعتی در باره ی علی میگوید امامت علی مانند بلند بودن قله ی دماوند است. بلند است کاریش نمیشود کرد. تو اگر از دشمنی با من که اصلا کسی نیستم هویت بیابی یعنی وجود نداری. منم که وجود دارم چون اگر همین امروز این وبلاگ را از بین ببرم تو احساس بیفایدگی میکنی: آن وقت کجا باید بروم و فحاشی کنم؟ امیدوارم منظور من را فهمیده باشی. یاحق.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:48 توسط ابوذر کریمی |

هرود:
هش!
      چارتوی چار دروازه را ببندید!
                                      به نه کلون!
که صاعقه خیال آمدنش نرسد؛ آدمی که هیچ!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:58 توسط ابوذر کریمی |

هرود:
من چه کردم مگر؟
چه کردم؟
شاهرگهای شب را بستم؟
                               به آسمان قسم که نبستم.
پس بگو زیر ناخنهای من،
بوی زهم آدمی چه میکند؟
لابلای دندانهایم
ابروی کنیزکان مصری برای چیست؟
کاروان کاروان وجدان ریختم به پای این زمین.
شرف منم!
تو چه میگویی؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:56 توسط ابوذر کریمی |

یحیی:
زمزمه میریزد زرد
                   از دور
وقتی که شنریزه های صحرا به آفتاب میآمیزد
نمیدانی،
خنکی!
چه میدانی؟
تو تقدیرت جرقگی ست
در ظلمات چاهی که منم.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:54 توسط ابوذر کریمی |

در وبلاگ كانون آفرينش شعر اصفهان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:52 توسط ابوذر کریمی |

حصار حوصله بی فرصت بود
زیر طاق گچبری ترک ترک.
پشت آن تلخای بی ترحم پایان چرکی
که پشت فانوس دریایی
                              گیج میرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:30 توسط ابوذر کریمی |

حرفهای من در خبرگزاری مهر

این گزارش دو اشتباه تایپی دارد:

در پاراگراف چهارم "قصه هایش در قالب ارزشهایی تعریف میشود که غالبا در ادبیات کلاسیک ما رعایت شده اند."

در همان پاراگراف: "جسمیت و جنسیت وجه بارز عشق در ادبیات نادر ابراهیمی نیست."

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:26 توسط ابوذر کریمی |

 

وصیتنامه ۲

یادته به ت گفتم چرخ میچرخه بی که بدونه چرا؟
بی که حقوق بازنشستگی بگیره؟
بی که تامین اجتماعی داشته باشه؟
اون وختا عشق تو مث چرخ توی سرم میچرخید.
یادته؟ نه، حتم یادت نی.
اما دوتا چرخ دیگه رو با قالپاق برده بودن و من تکچرخ میزدم. نه؟

۱۴ بهمن ۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:4 توسط ابوذر کریمی |

دیگری بودن راحت نیست. این که میگویم، نه یعنی که باید ریاضت بکشی تا دیگری بشوی. اصلا دیگری بودن یک وضعیت ناخواسته است؛...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط ابوذر کریمی |

ظلمت مرگ میزاید،
                       ستاره سنگ.
چرخ بر محور میگردد،
                         جهان حول فقرات من.
صخره ها بی دریا میمانند
و ترس بر خشکیها تار میتَنَد.
برخیز یحیا!
شائبه ی زندگیست این
                             نه نفس
برگ باش و بریز
                   دانه ها را بر خاک.
دشنه برق برمیدارد از مرفقت نازنین!
تلخ میشود از زبان تو دریاها
                                 شیرین!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:19 توسط ابوذر کریمی |

 

وصیتنامه ۱

این ترق تروق، صدای کمر شما بود؟
                                           یا آرنج شکسته تون؟
یا شاید هم نشانه های آرتروز گردن من؟
                                                 خانوم؟
چند فقره از فقرات من لای مژه های شما جانمونده جسارتا؟
گفتم. یادته؟ نه؟ نگفتم؟ یادت نیست. میدونستم.
لطفا بی زحمت لباتونو رو لبام نذارین خانوم!
چون اونوقت...
                 ...من...
با همه ی اعصابم
با همه دانش بینهایت تاریخم
                                   میمکمشون جسارتا!
میسپرمشون
به اقاقیاها
به کاجای زمستونی،
به بادا به شنریزه های بی مرگ!
اونوخ که از را رسیدین خانوم،
حساب اینشو نکردین خانوم.
                                  درسته؟
ولی من که گفته بودم به تون
خب عِب نداره
حالا که میرین اقلکن حساب اینشو بکنین.
من دیگه نفسمو سپرده م به بادها.
بهت قول میدم زودی بمیرم خانوم کوچولوی پریشون!
اما....
اما لای شنریزه ها میام لابلای موهاتون،
لای بادای گرم استوایی میپیچمتو دامنت.
....

حالا چند ساله ای؟
                       چهل؟
                              پنجاه؟
                                     شصت؟
آخ آخ! بذا بینم چی رفته تو چشت؟
یه تیکه از بصل النخاع منه!
بصل النخاع من توی چشمتون چیکار میکنه آخه؟
هر بار که خوردی زمین بدون من واسه ت جفت پا گرفتم.
هر بار که شقیقه هات نبض میزد
بدون یکی از ترانه های من تو سرت گزگز میکنه.
آره خانوم! من همون روز اول بت گفته بودم. نه؟... ولش کن! یادت نمیاد!
اون روز حساب ریتم شیش و هشت نبض شقیقه هاتو نمکردی. نه؟

باشه، قبول!
این دنیا واس تو بود نه واس مهره های ستون فقرات من.

وقتی قرار شد هر نفستو بدی به شنریزه ها و هر اشکتو بدی به دریاها،
وقتی قرار شد هر آوازتو بدی به یکی از قناریا و کلاغا،
وقتی قرار شد هر خنده تو بدی به یکی از بنفشه ها و لاله عباسیا،
وقتی قرار شد هر خاطره تو روی یه برگ دوده گرفته ی چنار بنویسی،
وقتی قرار شد ساعتتو با خیال کوک کنی و دیر برسی اونجایی که باس برسی
                                                                                                -خانوم!-
وقتی قرار شد کابوستو از جهنم با پست سفارشی واسه ت بفرستن،
وقتی قرار شد هر ورق شعرتو بدی دست یه دختربچه ی پریشون که سمبوسه دستشو چرب نکنه،
چیزی به خودت نمـ.......ـمیمـ.....ـماسـ......ـسه......دیگـ......ـگه!
میشی مث من یه لطیفه ی تلخ کشدار که زیر ناقوس مرگش زانوشو گرفته تو بغلش و چشاشو بسته رو دنیایی که چشاشو بست وختی اون هنو نبسه بود چشاشو.
خیله خب!
حالا که من مُردم
اقلکنش بپا بصل النخاعم تو چشات نره کوچولو!

۱۲ بهمن ۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:8 توسط ابوذر کریمی |

لرزه لرزه تَرَک میخوری
دود میشود زمان طلایی تو
و از تبخیر شور
                 کوه نمک میشود گور
دانش همین قواعد بی پایان بود
و تو ندانسته مُردی مَرد!
از تو همین هم که میخواهی نمانده در میان راه
                                                         حتی خاکه ای گَرد.
چراغ شدی و به توفانت سپردند
باد شدی و اول با دندان و بعدا با نخ بندت آوردند
لخته های شرم روی ملحفه ی گرم
                                          میماند برای روز مجازات اخوی!
اما حیف!
بد شراب تلخی ست دیر این یوم الدین
اما من امروز روی اجاق کبابت میکنم
تا دانه های مجازات را توی پوستت بکارم و فریاد بزنم: ربنا تقبل منا!

۱۲ بهمن ۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:42 توسط ابوذر کریمی |

شکاف میافتد
چنان که افتد و دانی
میان
     آنچه
          گفتد و دانی!
رعشه ی اعصاب
مضراب انگشتهای خوابت را
                                 ناکوک میکند
                                                همسایه!
تو که آنجا بیخبر خوابیده ای دور از من!
هووووووووووووووووووووووووووی!
تو!
گوساله!
تو که پایت را اشتباه روی پدال گذاشتی و کشتی ام!
تو که جام نقره ات را بیگناه و پاک
لای لباسهای من گذاشتی و زندانیم کردی!
هووووووووووووووووووووووووووی!
کینه کرمی ست که زیر ناخنهاست
باور نکن لبخندم را
میدرمت رشته رشته
میدانم که وزوز نیکی را اعصاب مرتعشم میشناسد
                                                              همسایه!
خانه ات خراب!


بیخواب شو زمین!
                     ببین!
آن که تاب میخورد روی مدار تنهایی،
زمین نیست،
ببین! نیست!
فانوس گردسوز بادبرده،
شریان خاکستری مغز من است
همان که وقتی نشسته ام اینجا
روزگار تو را سیاه میکند
                            با پُک پُک عمیقش خاکسترت میکند.
نه!
نه نه!
نه نه نه!
اصلا نترس!
فقط تُف میبارد از ابرهایش.
روی چراغ تو آبشُر ادرار میچکد از قبرهایش
وقتی که سرد میشود احساس
ناودان آبش را در جا قندیل میکند
مثل نفس من که نام تو را نیمخورده خلط میکند روی صفحه ی کاغذ.
بند آمدی از یخ؟ ناودان!
تخم جن بکار و با تف بر او ببار
تا ببینی زمین جز آبریزگاه ابلیس نبود از همان اول کار.
هووووووووووووووووووووووووی!
                                  همسایه!

۶صبح - ۱۲بهمن۱۳۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:34 توسط ابوذر کریمی |

زبور خاطره میخوانم
دعای خنده و بیخوابی
دعای لحظه ی آرامی
که یاد بوی زمستانی تو در آن
قندیل میبندد
قندیل...
...دیل...
ن....ن....دیل...
نفس اگر بگذارد

ششم بهمن 86 - شب - جردن

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:26 توسط ابوذر کریمی |