صیقل لب پریده ی چخماق را
ناسور مینویسی،
بر برگ اقاقیا،
تیز،
ریز.
با عشوه های رعشه و باروت.
با رعشه دستهای نعش بی تابوت.
ناخوانده ی ختم خاطره ای
با پای قلم شده
راه را کلمات میکنی،
نگاه را.
شب بی سراسر خویش
میگسترد سیاه
ترک برداشته از پنجره ای که با شب میپوشید
دَم که دیوار کاغذی
از مرز پنجره ها انبار،
از درز آینه ها دیوار.
از اثیر گذشتم تا صیقل جنین زنخدانت.
از زیر ابرویت مویی بر دار میشوم.
نگفته رفتنی شده بودی
از در نه اما
از انحنای چاه زنخدان.
از روی شانه نه،
از پشت خاطرات شبانه نه،
از کهکشان فراموشی
پرکشان میرفتی
آرام
در دلم.
نُه پرده شب دریده و
نوری نیست
اینجا
که قاب پنجره بی بدبینی نابینا
بد میبینی،
حالا
با چشمِ بازی و سر در راز سربسته.
نگاه کن!
برق هزار اختر خاکستر
- بی که کهکشانی به یک آواز
تا واپسین ساعت هزاره
بر مدار مانده باشد -
در چشمهای من
رقصیده است و
خاموش مانده است.
۳۰ اردیبهشت ۸۷
برای موژان محمدطاهر و پریشانیهایش
دمپایی توی هوا چرخ میخورد و درست پشت گردن وحید پایین میآید. وحید به سرعت بند کفشش را میبندد و با صدایی که بناست آرام باشد میگوید: "میرم رویا. میرم. فقط داد نزن." با چشمهای وقزده رویا را نگاه میکند.رویا آرام و با غیض میگوید: "گم شو!" وحید با اشاره ی دستش به رویا میگوید: "آرام باش." در آپارتمان باز میشود. رویا جیغ میکشد:
- گم شو برو بیرون!
وحید کیف سامسونیتش را برمیدارد. موقع بیرون رفتن پایش روی پادری سر میخورد و زمین میخورد. در آپارتمان محکم بسته میشود. رویا از پنجره ی آشپزخانه غروب خورشید را نگاه میکند و دود آخرین پک سیگارش را بیرون میدهد. ته سیگار را از پنجره پرت میکند. زیر لب میگوید: "آشغال بوگندو!" با پایی که دمپایی دارد، لی لی از آشپزخانه بیرون میآید. از روی لباسهای کف هال رد میشود و خودش را میاندازد روی کاناپه. دستش را به سمت گوشی تلفن میبرد اما پشیمان میشود. انگشتهاش را لای موهای خرمایی رنگش میبرد و بالا میزندشان. با یقه ی تیشرت زردرنگش بازی میکند و میگوید: "گرمه." بلند میشود و کولر را روشن میکند. روی کاناپه مینشیند و بعد از چند لحظه لم میدهد. گوشی تلفن را برمیدارد و شماره میگیرد. خم میشود و پیشانی اش را روی لبه ی عسلی جلو کاناپه میگذارد. موهایش دو طرف صورتش را میپوشاند.
- الو! محسن؟
- سلام آبجی، چه عجب!
- خوبی؟
- مرسی. چه خبر؟
- من خوبم. تو خوبی؟
- بد نیستم. تو چطوری؟
- خوبم. بد نیستم. خوبی تو؟
- آره جان آبجی، چطور مگه؟ تو خوبی؟
- من خوبم. میگذره. چه خبر؟
- خوبم. مرسی. حالت خوبه؟
- اَ.......ه! چه قد هی من بگم تو خوبی، تو بگی من خوبم؟!
محسن پشت تلفن قاه قاه میخندد. رویا میگوید:
- چه خبره اونجا؟ چرا این همه سروصداست؟
- نیروگاهه اینجا.
- کجایی؟
- کرمانم. خود کرمان که نه. اینجا یه بیابونیه نزدیکای کرمان.
- ماموریتی پس. خوش میگذره؟
- چه جورم! اینجا بیشتر مهندسا خارجی ان. زبونِ هم رو که درست نمیفهمیم. شبا میشینیم دور هم، هرکی به زبون خودش آواز میخونه...
رویا پیشانی اش را از لبه ی عسلی برمیدارد. بلند میشود و با نوک پنجه روی گلهای قالی راه میرود. میگوید:
- ببین محسن!... محسن!
- صدای من نمیاد، تو چرا داد میزنی؟
- خوردوخوراکت جوره اونجا؟
محسن باز پشت تلفن قاه قاه میخندد. میگوید:
- ببین رویا، تو آخرین بار، پارسال سر سال مامان زنگ زدی بریم سر خاکش که کنسل شد. یعنی الان... نُه ماه گذشته. بعد از نُه ماه زنگ زدی ببینی خوردوخوراک من چطوره؟ جان آبجی توی این نُه ماه هیچی نخوردم! از کرامات شیخ ما این است!
یکی از پیراهنهای وحید روی گل قالی افتاده است. رویا با انگشتهای پاش آن را میگیرد و کنار میزند و پایش را روی گل قالی میگذارد.
- پس خوبه... پریروزا عطیه اومده بود اینجا.
- خب؟
- میگفت توی این یه ساله همه ش یاد تو بوده ولی تو عین خیالت نیس.
- خب من طلاقش دادم؛ اون که طلاق نگرفته.
- چیکار میخوای بکنی؟
- هیچی. مهریه ش هم که گرفته.
- خب آخه واسه چی؟ میگه هیچ مشکلی هم که نداشتین.
- مشکل؟ نه، خوب بود.
- یعنی همینطور الکی؟
- آره، الکی. وا سه هیچی. واسه همین که من الان پنج ماهه اینجام. اینجابرّ بیابونه. جان آبجی "جنبش شاید اما جمنده ای در کار نیست"! زن داشتم، میشد؟
- بهونه نیار محسن. راستش رو بگو!
- تو حالت خوبه رویا؟ ما قبلا درباره ی اینا حرف نزدیم؟ چی شده؟ با وحید دعوات شده؟
- دعوا که نه!... آره، با وحید دعوام شده.
- همینو بگو! ببین، همراه من شارژ نداره. پنج دقیقه دیگه از تلفن ثابت به ات زنگ میزنم. باشه؟
- باشه، باشه. پس فعلا.
رویا گوشی سیار را روی پیشخوان اپن آشپزخانه میگذارد. دستش را به کمرش میگیرد و نگاهی به خانه میاندازد. میگوید:
- چه بوی گهی میاد اینجا!
بو باید مال توالت باشد. پاچه ی گرمکن توسی اش را بالا میزند و به طرف توالت میرود. سیفون را میکشد. با شلنگ آب، کف توالت را آب میگیرد. مایع جرمگیر را از زیر گنجه ی زیر ظرفشویی میآورد و یک بطری کامل را کف توالت خالی میکند. در توالت را میبندد و لم میدهد روی کاناپه. با یک حرکت سریع، کنترل ضبط را از روی عسلی برمیدارد و باز روی کاناپه لم میدهد. ضبط را روشن میکند. موسیقی "رقص آتش" مانوئل دوفایا پخش میشود. بعد از چند دقیقه بلند میشود و سی.دی را عوض میکند. ترانه ی متالیکا فضای خانه را پر میکند:
- Die die die my darling….
رویا مینشیند و لم میدهد روی کاناپه. لُپهاش را باد میکند و با انگشت میترکاند. با آهنگ شروع میکند به خواندن. موقع خواندن، دهانش را اغراق آمیز بازوبسته میکند. ساعت را نگاه میکند. تلفن زنگ میزند.

این روزها در سالن اصلی تئاتر شهر نمایش "کلبه ی عمو تم" به کارگردانی، نویسندگی، طراحی صحنه، طراحی نور و طراحی لباس بهروز غریب پور در حال اجراست. یک نمایش بر اساس اقتباسی از رمان مشهور "هریت بیچر استو". ابتدا درباره ی نمایشنامه ی آن درنگی میکنیم. متن این نمایش به هر حال متنی اقتباسی است و طبعا میباید از اقتضائات اقتباس تبعیت کند. پیش از این اقتباس نمایشی دیگری هم در امریکا از این رمان شده است، علاوه بر این که اقتباس آشنای دیگر در ایران، فیلم سینمایی "کلبه ی عمو تم" بوده است که برای مخاطبان نمایش آشناست. اقتباس غریب پور از این رمان اقتباس خوبی نیست. اینکه کارگردانان با وجود نمایشنامه نویسان زبده و زبردست اصرار داشته باشند که متن نمایش را نیز خودشان بنویسند در این مدت بعضا به عادت رذیله ای بدل شده است. دو اقتباس "منیژه محامدی" از "سووشون" و "کوری" را فراموش نکرده ایم.
شکل دیالوگ نویسی غریب پور فاقد خصلت دراماتیک است علاوه بر اینکه روان نیست. غالبا دیالوگها از محاوره دور شده اند و خصلتی ادبی پیدا کرده اند که با توجه به فضای نمایش مثل دست اندازی برای برقراری ارتباط با مخاطب و برای روانی بازیها عمل میکند. برخی از خطوط داستانی رمان تا نیمه اقتباس شده در میان راه رها شده اند و شخصیتها –به خصوص شخصیتهای منفی داستان- بعد پیدا نکرده اند.
با وجود کاستیهای متن نباید از حق گذشت که غریب پور در طراحی صحنه و نور سنگ تمام گذاشته است. استفاده از بریده های چوب که دیواری بلند را در انتهای صحنه و دو بال راست و چپ آن میسازد و نیز استفاده از تعداد زیادی گاری که در صحنه میآیند و میروند فضای اجرایی مناسبی را برای ایده های کارگردان به وجود آورده است. یک سکو در میانه ی صحنه که از طریق دو قاب چوبی سفید مشخص میشود در تضاد با رنگ عمومی سیاه –و بعضا قرمز- محتوای ضدنژادپرستانه ی اثر را انتقال میدهد. دو صلیب به اندازه ی قامت متوسط انسان در دو سو به رنگ سیاه که در زمینه ی سیاه گویی به عمد استتار شده اند. و نیز در انتهای مقابل، دری چوبی برای رفت و آمد و نیز در حکم در کلبه ی عمو تم.
مهمتر از اینها استفاده ی غریب پور از دو بال چپ و راست در دو طرف تماشاگران است که یکی از راههای ورود و خروج بازیگران را شکل میدهد. گاریها از این دو بال میآیند و میروند و برده های پنبه چین در صحنه هایی که نیاز به گاریها نیست در دو خط متقارن روی بالها مینشینند و پنبه ها را درون سبدها رشته رشته میکنند. پنبه و چوب درونمایه ی اصلی طراحی صحنه است که با توجه به آتش سوزی پایان ماجرا هر دو نمادی از آسیب پذیری نظام برده داری است.
بازیها چندان چنگی به دل نمیزند مگر بازی "نسیم ادبی" در نقش کیسی –که از نیمه ی نمایش ظاهر میشود- و "منوچهر علیپور" در نقش ویلسون –که به ویژه جنس صدای رسایی که دارد بازی اش را تکمیل میکند. در بعضی مقاطع میزانسنها نیندیشیده است و بازیگران گویی به صرف فرامین کارگردان در خطوطی از پیش تعیین شده حرکت میکنند.
این نمایش نشان میدهد که غریب پور استادی بی بدیلی در شناخت نحوه ی تاثیر عناصر اجرایی بر تماشاگر دارد و این افسوس در نهایت میماند که چرا نگارش نمایشنامه را به شخص دیگری واگذار نکرده است. انتخاب موسیقی سیاهان آمریکا در لابلای صحنه ها درست و بجاست و در صحنه ی پایانی غریب پور تماشاگر را به یک تجربه ی مجازی از جنبشی اجتماعی با محوریت یک زن دعوت میکند. تیزهوشی غریب پور در حرکت معکوس میان پیام آشکار متن و تجربه ای که از اجرای صحنه ی پایانی به تماشاگر القا میکند نکته ی جالب دیگری است که نباید از آن گذشت.
نگاهی به نمایش "کلبه عموتم" نوشته و کار بهروز غریبپور / رحیم عبدالرحیم زاده
نسیم ادبی: امیدوارم نمایش "کلبه ی عمو تم" در سالنهای دیگر هم اجرا شود
معاون فرهنگسرای بهمن: تمام تلاش خود را برای استقبال مخاطبان از نمایش "کلبه عموتم" انجام دادهایم