این مقاله فصلی از یک پژوهش است که چند سال پیش انجام دادم. بیشتر جنبه ی گردآوری دارد. در این باره کارهای بهتری هم کردم.
این مقاله فصلی از یک پژوهش است که چند سال پیش انجام دادم. بیشتر جنبه ی گردآوری دارد. در این باره کارهای بهتری هم کردم.
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت یکمش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
□رویکردها،ایدئولوژی و پارادیم کلی جنبش دانشجویی
(تئوری راهبردی جنبش دانشجویی)
●مقدمه ی اول:نظریه های کلی
برای بررسی رویکردها،ایدئولوژی و پارادایم کلی جنبش دانشجویی،نخست باید به نظریه های عمومی جنبش دانشجویی که درغرب طراحی شده است ، پرداخت.این نظریه ها در خارج جنبش های دانشجویی و توسط نظریه پردازان فلسفه و جامعه شناسی ساخته و پرداخته شده اند.بررسی این دیدگاه ها می تواند در تحلیل صحیح تر جنبش دانشجویی ایران راهگشا باشد.این نظریات را می توان ذیل پنج عنوان طبقه بندی نمود:
1. جنبش دانشجویی در مقا بل نظام آموزش دانشگاهی.
2. جنبش دانشجویی به مثابه عامل رهایی بخش انقلابی.
3. جنبش دانشجویی به مثابه تحرکی نمادین.
4. جنبش دانشجویی ،یکی از جنبش های جدید اجتماعی.
5. جنبش دانشجویی مولد فرهنگ جدید سیاسی...
یلدا کریمی
تقدیم به ابوذر
- بلیت دادم به ت؟ هول نشی ها! ایستگاه هفتم پیاده می شی؛ بشمر با انگشتات. اصلاً نمی خواد؛ چشمت به خیابون باشه. سردر سینما رو که دیدی بپّر پایین.
رعنا زل زده بود به تبخال رحیم و آبنبات چوبیش رو سفت گرفته بود توی دستاش.
شلوغ بود. هرچی روی پنجه ی پاش بلند شد که شاید رحیم رو ببینه، نشد که نشد. از انگشت کوچیکه ش شروع کرد؛ همون دستی که آبنبات رو چسبیده بود. آخه با اون یکی دست، به زحمت میله ی داغ رو گرفته بود. مامان منیر همیشه می گفت خیلی کثیفن. کاغذ آبنبات چسبیده بود به ایستگاه دوم. سرش رو آورد بالا و سعی کرد یه نفس عمیق بکشه.
یاد جورابای توریش افتاد که موقع سوارشدن به لبه ی پلّه گیر کرد و پاره شد. رحیم حتماً نگران بود؛ به مامان قول داده بود که "مردونه" سوارش کنه ولی رعنا پاش رو کرده بود توی یه کفش که: "بلدم. بزرگ شدم. حواسم هست به خدا." اینجا ایستگاه سوّمه و بعدی هم چهارمی؛ اون وقت سه تا ایستگاه می مونه تا هفتمی. با مامان که رفته بودن بیمارستان ایستگاه ششم پیاده شده بودن؛ پس باید ایستگاه بعد از بیمارستان پیاده می شد.
رحیم صبح موهای رعنا رو شونه زده بود و بافته بود. شونه گیر می کرد به موهاش اما رحیم هیچی نمی گفت. دوباره شونه رو می آورد بالا و روی گره ها چند بار تکون می داد تا باز بشه.
درِ اتوبوس که باز شد هُرّی دلش ریخت پایین. کو تا ایستگاه هفتم؟! مامان قول داده بود براش یه ساعت بخره؛ مث همون که روی دماغش عقربه داشت و چشماش تکون می خورد. رحیم گفته بود فیلم ساعت پنج شروع می شه؛ نکنه دیر برسن! آخه اتوبوس خیلی دیر اومد. ولی نه؛ رحیم حواسش به همه چی هست. حتی می دونه وقتی آسمون برق می زنه، بعدش صدا می آد؛ یا چرا پشه ها همیشه دور چراغ جمع می شن؛ تازه، روز تولد خاله شیرین هم یادش بود. خاله از شیراز اومده بود تهران. با مامان پچ پچ می کرد که: "این پسرت مشکوکه ها! باهاش که حرف می زنم توی چشام نگاه نمی کنه و همه ش ازم فرار می کنه. تازگی ها هم که کیفش رو پشت مبل قایم می کنه و چشم ازش برنمی داره. منیر! ازش غافل شی، دو سال دیگه سر از زندون درمی آره ها!" بعدم اومده بود و با جیغ و جیغ کشی کیف رحیم رو باز کرده بود. رحیم بغضش گرفته بود و رگ پیشونیش باد کرده بود و رفته بود توی دستشویی. خاله بسته ی روزنامه پیچ رو که باز کرد، مجسمه ی یه دختر رو دید که داشت می رقصید. یه کاغذ هم به دستش آویزون بود که: "خاله خوشگله تولّدت مبارک."
دلش لک زده بود که آبنباتش رو بخوره. رحیم همیشه وقتی به آدامس آبنبات چوبیش می رسید، اون رو می شست و می داد رعنا. نشست روی صندلی ای که خالی شده بود؛ با یه پسربچه که یه نگاه به ناخنای از ته جویده ی رعنا مینداخت و یه نگاه به دستای خودش... رعنا دستاش رو دزدید و بین زانوهاش قایم کرد.
بالاخره تونست از پنجره بیرون رو ببینه. هنوز نه از بیمارستان خبری بود، نه از سینما. آره؛ این ایستگاه ششمه. بعدیش باید پیاده شه. رحیم حتماً تا حالا از نگرانی آبنباتش رو خورده.
در اتوبوس باز شد. "آخیش، این پسره هم داره پیاده می شه. اِ، این خانومه هم داره می ره؛ اگه رحیم بود چقدر به خُرخُرش می خندیدیم. مردونه هم خلوت شد. حالا رحیم هم می تونه بشینه و مث من پاهاش رو دراز کنه..." رعنا از جاش بلند شد که واسه رحیم دست تکون بده؛ اما دید اتوبوس خالیِ خالی شده. راننده داد زد: "آخرشه!"
*
فقط می فهمید که داره گریه می کنه. راننده ها دورش رو گرفته بودن و اون فقط گریه می کرد. رحیم رو می دید که به اتوبوس کوبیده و صداش زده. رحیم رو می دید که یه جایی خشکش زده و نمی دونه اون کجاست. رحیم رو می دید که تنها برگشته خونه و کتک می خوره. رحیم رو می دید که پلیسا دارن ازش سؤال می پرسن و اون عرق کرده و رگ پیشونیش باد کرده. رحیم رو می دید که از نگرانیِ شب و رعنا و مامان و پلیسا نمی تونه نفس بکشه. رحیم رو می دید که گریه می کنه؛ می دوه و گریه می کنه.
*
یکی از راننده ها دست رعنا رو گرفت و سوار اتوبوسش کرد. پرسید: "خونه تون کجاست؟" رعنا با هق هق انگشتاش رو اُورد بالا و گفت: "دم ایستگاه گل فروشی... اگه ایستگاه هفتم پیاده می شدم، می رفتیم سینما... همون که قبلش بیمارستانه... همون که..."
*
رعنا از لای چشای پف کرده ش رحیم رو دید که لب جوی سر کوچه شون نشسته بود و با آبنباتش ورمی رفت. از اتوبوس پرید پایین و دوید طرف رحیم. چشمای زل زده ش رو که دید وایستاد و اشکاش رو پاک کرد. رحیم دوید توی خونه.
مامان منیر داشت میوه ها رو توی حوض می شست. رحیم آبنباتش رو گذاشت توی دهنش و بدون این که توی چشمای مامان نگاه کنه بلند گفت: "حال داد؛ فیلمش بزن بزن بود."
دوستی گرانقدر از فضلای روزگار چندی قبل مرحمتی کرد و شعری برای من سرود. برای قدردانی والبته برای اینکه این وبلاگ برای من بیشتر جنبه ی خصوصی دارد و در حکم مجموعه داشته هایم است، این شعر را اینجا میگذارم. البته خود او خواسته است که نامش را اینجا ننویسم و نمی نویسم. دیروز دیدمش و جمله هایی گفت که بر خاطر حک می شود: «به سختی می توان امیدوار ماند. سعی می کنم که ناامید نشوم.» در بالای برگه ای که شعر را روی آن نوشته است آمده: «تقدیم به هنرمند جوان: ابوذر کریمی/ نوشته شده در جلسه ی زبان و هویت ملی/ 25/3/87»
خورشید که غروب می کرد
دلم شور تو را می زد
نگاهم را از آسمان برنداشتم
تا لبخند ستاره را به ماه
ثبت کرده باشم
ترنّم باران را
از پنجره ی تازه گشوده ی قلبم
لمس می کردم
صدای ریزش باران
هم وزن صدای تو بود
نیلوفر خیال تو دیری است
بر ساقه ی وجود من پیچیده است
تصویر شب آسمان پرستاره را
در برکه ی آرام گرفته از هیاهو
به تماشا نشسته بودم
وجودم مالامال نفسهای گرم تو بود
من آرام می گرفتم
اما آشوب تو در دلم موج می زد
خورشید که غروب می کرد
دلم شور تو را می زد
از این سه شعر، اولی متقدم است و نمونه های صحبت و قرّةالعین استقبال از غزل جامی است. نمونه ی تام و تمام موسیقی در شعر است و از نمونه های استثنایی که زبان عربی به زیبایی در متن و مضمون زبان فارسی نشسته است. بخشی از این زیبایی محصول وزن شعر است و بخشی دیگر تجربت اندیشی عارفانه ی شاعران آن که به زبان عربی هم تسلط زیادی داشته اند. البته صحبت لاری کمتر صبغه ی عرفانی دارد اما مرتبت جامی و نیز طاهره ی قرّةالعین -که پیش از ارتداد و اعدامش درجه ی اجتهاد کسب کرده بود و در عرفان عملی هم سعیی کرده بود- انکارناپذیر است.
جامی
نَفَحاتُ وَصلِکَ اَوقَدَت، جَمَراتُ شَوقِکَ فِی الحَشا
ز غمت به سینه کم آتشی، که نزد به سینه کما تشا
تو چه مظهری که زجلوه ی، تو صدای صیحه ی قدسیان
گذرد ز ذُروه ی لامکان، که خوشا جمال ازل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طلعت و طرّه ی، تو مِنَ الغَداهُ اِلَی العَشا
ز کمند زلف تو هر شکن، گرهی فکنده به کار من
به گره گشایی لعل خود، که ز کار من گرهی گشا
دل من به عشق تو می نهد، قدم وفا به ره طلب
فَلَئِن سَعا فَبِهِ سَعا وَ لَئِن مَشا فَبِهِ مَشا
به تو داشت خو دل گشته خون، ز تو بود جان مرا سکون
فهَجَرتَنی و جَعَلتَنی مُتِحَیّراً مُتِوَحّشاً
چه جفا که جامی خسته دل، ز جدایی تو نمی کشد
قدم از طریق جفا بکش، سوی عاشقان جفاکش آ
صحبت لاری
لَمَعاتُ وَجهِکَ اَشرَقَت، و شعاع طَلعَتِکِ اعتلی
ز چه رو اَلَستُ بِربّکم، نزنی؟ بزن! که بلی! بلی!
به جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدم
همه خیمه زد به در دلم، سپه غم و، حَشَم بلا
من و وصف آن مه خوبرو، که چو شد صلای بلا بر او
به نشاط و قهقهه شد فرو، که اَنَا الشّهید بکربلا
چو شنید ناله ی مرگ من، پی ساز من شد و برگ من
فَمَشی اِلَیّ مُهَرْوَلا، و بَکی عَلیّ مُجَلْجَلا
چه شود که آتش حیرتی، زنی ام به قله ی طور دل
فَسَکَکتَهُ و دَکَکتَهُ، مُتَدَکدُکاً مُتَزَلزِلا
پی خوان دعوت عشق او، همه شب ز خیل کروبیان
رسد این صفیر مهیمنی، که گروه غمزده الصّلا
تو که فلس ماهی حیرتی، چه زنی ز بحر وجود دم
بنشین چو صحبت و دم به دم، بشنو خروش نهنگ لا
طاهره ی قرّةالعین
جَذَباتُ شَوْقِکَ اَلْجَمَت، بسَلاسِل الْغَمِ وَالْبَلا
همه عاشقان شکسته دل، که دهند جان به ره بلا
اگر آن صنم ز ره ستم، پی کشتنم بنهد قدم
لقد اِستَقامَ بسَیفِهِ فَلقد رَضیتُ بما رَضی
سحر آن نگار ستمگرم، قدمی نهاد به بسترم
فَاِذا رَأَیْتُ برَبّکُم، طَلَعَ الصّباحَ کَاَنَّما
نه چو زلف غالیه بار او، نه چو چشم فتنه شعار او
شده نافه ای به همه ختن، شده کافری به همه ختا
تو که غافل از می و شاهدی، پی مرد عابد و زاهدی
چه کنم که کافر و جاحدی، ز خلوص نیت اصفیا
به مراد زلف معلّقی، پی اسب و زین مُغَرَّقی
همه عمرْ کافر مطلقی، ز فقیر فارغ بی نوا
تو و ملک و جاه سکندری، من و راه و رسم قلندری
اگر آن خوش است تو در خوری، و گر این بد است مرا سزا
بگذر ز منزل ما و من، بگزین به ملک فنا وطن
فاذا فعلت بمثل ذا، فلقد بلغت بما تشا
هله ای گروه امامیان! بکشید ولوله را میان
که ظهور دلبر ما عیان، شد و فاش، ظاهر و برملا
گرتان بود طمع بقا، ورتان بود هوس لقا
ز وجود مطلق مطلقا، بر آن صنم بشوید لا
دلتنگی 21
یدالله رویایی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
در حالت عمیق عزیمت
که منظره ی راه
بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی
در گردی مچ تو به هم می رسند و
باد
صفات باد
شکل عزیز زانو را
-که قدرت و اطاعت را با هم دارد-
تصویر می کند
تا قیصر از کف پای تو
قوس بلند طاق نصرت را
برگیرد
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطیان
جغرافیای صورت من را در هم ریخت
وآسمان
که بایر از درخشش های آبی میشد
ناگاه
نام تو از تمام جهت ها
می آمد.
وقتی که باز می آیی
نام تو را
تمام جهت ها
رسم میکنند.
و در گذار دامن تو دانه های شن
بر ریشه های پیدا
پیراهن عبور شعاع
می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که باز می آیی
و هر درخت بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
-بین صفات باد و تکبیر طوفان-
و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را
محدود می کند
تو باز می آیی
با نافی ازخلیج احمر
و رانی از عصای موسی
وشکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را
بر میدارد!
این شعر از تلاقی چهار حلقه ی دال به منظور خود می رسد. "و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است" اشاره به ساختار دوتا دوتای قالب مثنوی در شعر کهن دارد. می دانیم که هر بیت مثنوی دو قافیه ی مستقل از بیت دیگر دارد. هنگامی که گامهای معشوق به ابیات مثنوی تشبیه می شوند در حقیقت کلام از سطح آنچه می گوید به سطح آنچه گفته نمی شود گسترش می یابد. هر گام مصرعی است و هر جفت قدمها یک بیت. و چرا مثنوی؟ چون در هر بیت نمی توان قوافی بیت دیگر را پیشاپیش دانست. و این همان نابهنگامی حضور معشوق است. گویی هر قدم او رخدادی است که تا پیش از آن دیده نشده است. شاعر نمی تواند بگوید معشوق چگونه راه می رود چون شکل راه رفتن آن به مثنوی می ماند که نمی دانی در بیت بعد چه قافیه ای را برای تو به قالب خواهدریخت.
اما این خود راه رفتن معشوق نیست که شبیه مثنوی است، بل "شکل" آن است. گویی معشوق به عمقی در زیرلایه ی بازنمایی خود برده می شود. استتار می شود. و شاعر از "شکل" راه رفتن او می گوید و نه خود راه رفتن آن. گویی راه رفتن او برای او دیدنی نیست. با نوعی نگاه افلاطونی که تصویر معشوق را متصل می کند به حقیقتی والا. این حلقه ی دال در شعر با رویکرد مُثُلی به معشوق در تلاقی با حلقه ی دال دیگر یعنی حلقه ی دال "تن" نوعی تضاد زیباشناختی می یابد.
در بند پایانی، "مثنوی" نام خاص در نظر گرفته می شود وروح مولوی حکایت نی را از ساق معشوق برمی دارد. حلقه ی واژگانی تن در تضاد با حلقه ی معنایی متصل به وهم و مُثُل برای ربط بیشتر لازم است از صنعت تلمیح بهره ببرد. اینجاست که گریز شعر به روایت برون متنی و این پرتابهای پیاپی به تصاویری در بیرون متن، جغرافیای انفسی شعر را بسط و گسترش می دهد: "نافی از خلیج احمر"و "رانی از عصای موسی" آن حجم فرازمانی عشق است که گفتی تن معشوق را به حقیقتی اساطیری وصل می کند و عشق تنانی آنجا که باید مظهر اروتیسم باشد مظهر حماسه می شود. "تا قیصر از کف پای تو/ قوس بلند طاق نصرت را برگیرد." در عین آنکه قوس کف پا پایین ترین قوسی است که در تن می توان یافت و قوس بلند طاق نصرت در تضاد میان این دو تصویر معنی می یابد. زمان نوردی عشق در حلقه ی دالی وهم و مُثُل، تجریدی است، آنجهانی است، و سکر عارفانه ای سنتی و کهن دارد. اما این زمان نوردی در حلقه ی دال تن با تشبیهات تلمیح آمیز به یک رفت و برگشت برق آسا از اجزای تن معشوق به قعر تاریخ و اسطوره و بالعکس می انجامد.
در حلقه ی دال مُثُلی، لحظه ی عزیمت "عمیق" می شود. رویایی سابقه ی این جنس از صفت و موصوف را در شعرهای قدیمترش هم بسیار دارد. این همان حجمی است که از جوهره ی جسم و از ماهیت آن –نه از شکل و کاربرد آن- آشنایی زدایی می کند. "شتابهای موازی" هم از این دست صفت و موصوف است. ور انتزاعی، وهمی و مُثُلی شعر در این تعابیر بار می دهد و شکوفه می ریزد.
و اما حلقه ی سوم دال در این شعر طبیعت است. این سه حلقه ی معنایی در هم تنیده اند و در تعامل با هم به کوششی برمی خیزند برای گفتن آنچه گفتنی نیست و برای گفتن آن باید "سرود". همان که مولوی برای گفتنش دهانی به پهنای فلک می خواست. رفتار شاعر با تن معشوق رفتاری حیرت آلوده و جنون آساست. آمیزش عشق و حماسه پیش از این در شعر شاملو هم سابقه داشته است اما در شعر شاملو ور اپیک تجربه ی شعری بر ور لیریک آن غلبه دارد. هماوردی و توازن میان این دو ور در شعر رویایی -و چه بسا غلبه ی بیشتر ور لیریک- آمیزش این دو جنس تجربه ی ادبی را در قالب سبک رویایی معنا می دهد. درباره ی ور مُثُلی شعر رویایی هم می توان گفت این آمیزش پیاپی اسمهای معنا و ترکیبهای مطلقا ذهنی از تجربه ی بشری معنا بارها و به مراتب غلیظتر و شدیدتر در شعر سهراب سپهری سابقه دارد. اما درک عاشقانه ی رویایی از معشوق و ادبیات گویی تمامی عناصر سبکی از این دست را از طریق معجونی متعالی با طبیعت و تن و اشکال هندسی پیوند می دهد. او طبیعت را برای آن به گفتار درمی آورد تا تن معشوق را بهتر تصویر کند: " و هر درخت بوسه است/ وقتی که مفصل تو ملاقاتی است/ -بین صفات باد و تکبیر توفان-/و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را /محدود می کند" مفصل مگر جز ملاقاتی است میان دو استخوان؟ درخت وقتی بوسه می شود که استخوان به درخت تشبیه شده باشد و اتصال دو استخوان به بوسه ی آنها. "وسعت اطراف هجر" هم جایی در حلقه ی معنایی و واژگانی وهم و تجرید قرار می گیرد.
"ران" در یک شعر عاشقانه اشاره ای صریحا اروتیک است اما تنها با تشبیه آن به عصای موساست که مخاطب کمترین فرصتی برای تجسم رئالیستی از "ران" را نمی یابد. و حلقه ی چهارم می اید تا انتزاع مُثُلی را صورتی وهم آلودتر بخشد و از تصویر و از جهان جز خط چیزی باقی نگذارد. حلقه ی چهارم حلقه ی دال هندسی است. وقتی شتابهای "موازی" در "گردی" مچ معشوق به هم می رسند ما یکسره شاهد تلاشی برای توصیف هندسی تجربه ی درونی شاعریم. "پیراهن عبور شعاع" و نامی که در تمام جهتها رسم می شود هم در حلقه ی دال هندسه قرار دارد اما جایی فراتر از صفحه و حجم است. تمامی جهان به ترسیم اجزای تجلّیهای معشوق در ذهن شاعر برمی خواهند خاست. همینجاست که صفات باد، شکل عزیز زانو را تصویر می کند. و با نگاهی دقیقتر به تصاویر تلاقیهای هندسی و استعاری مفاصل و درختها و ران، می توان گفت تمامی شعر درباره ی تجربه ی شاعر از زانوی معشوق است. این شعر در نقطه ی آغاز شعرهای بدنی رویایی قرار دارد و به دلیل بهره گرفتن او از مولفه های دوره های شعری پیش از آن، از درخشانترین نمونه های سبک رویایی است. چکیده ای از تمامی تکنیک و تجربه ی شاعرانه ی او.
وصل به یک طناب نامرئی،
در نوسان سینوسی یک تردید.
گویا همین است معنای آنچه ما می کشیم.
از این دو کفه هرگز بوی برابری برنخاست،
مبادا انگشتداوری کنی ترازو را!
مباد از تراز بیفتی!
وجدان معلق فراموشی،
در سطح شبانه های بی ساحل.
چرخ از تو گل سیاه برمی دارد.
حرف می بارد از ابرهای وسوسه،
بی تغییر.
حالا تو شب شدی
و تو روزی.
حالا تو شب شدی
و تو روزی.
من شب، تو روز، تا سر ساکت به سنگ.
تا سر سنگ
بر تو ساکت بنشیند.
از یادت برده ام
جز عمر رفته ای که سنجاق دفترم شده
جز ترانه هایی که حالا از دستخطم می شناسم
هیچ از تو به یادم نمانده
باور کن.
نامی اگر نداشتم و نامی اگر نداشتی
نه حتی رشته ی نامربوطی بود
که این لحظات چندین ساله را به هم وصله کند.
از وقتی که رفتی
حتی چشمهایت را نمی دانم.
و اگر کفشهایم هنوز زنده بودند باید می گفتند که اینجا چه می کنم.
اینجا
نبش این میدانگاهی
پشت این در بسته با دیوارهای آجری.
بین عکسها می گردم. کدام تویی؟
آنها که منم معلوم است.
آنها که من نیستم؟
آنها که من نیستم زیاد است و هیچکدام به یادم تو را نمی آورد.
اما چرا ترک می خوری؟
چرا می ریزی؟
چرا سفید مانده جای آن که من نیستم؟
و سفیدی مجهول می گسترد.
پهن می شود روی تصویر آن که لابد منم.
حالا خودم را هم از یاد برده ام.
دختر وقتی تاریک میشه، هر شب رو به آسمون می خوابم. اونوقت ستاره ها چشمامو میشمرن. نمی دونم چرا همیشه دوتا کم میاد.
پدر چشمای تو؟
دختر نه مامان. ستاره ها.
پدر من مامانت نیستم پسرم. مامانت مرده.
دختر (با نیشخندی که به سختی در صورتش دیده می شود.) همیشه همینو میگی مامان.
پدر چلچله ها ظهر تابستون زیر چتر گلای اقاقی می خونن. با خودم میگم برای تماشای آوازشون حتما خم میشن.
دختر کدومشون مامان؟ چلچله ها یا گلای اقاقی؟
پدر هیچ کدومشون پسرم. پنجره ها رو میگم. پنجره ها. همیشه حواست پرته پسرم.
دختر مامان، پسرت خیلی وقته مرده. همون شب مرد که تاریک تاریک تاریک بود هوا. شبپره ها دور دکمه های پیرهنم می چرخیدن ولی همیشه دوتاش کم می اومد.
پدر دکمه هات پسرم؟
دختر نه. شبپره ها. همیشه حرفای منو اشتباه میگیری مامان.
پدر مامانت خوابیده بود زیر آلاچیق. زمستون. زیر نور ماندولین. ماه ضجه می زد. برف می نشست روش پسرم.
دختر رو ماندولین؟
پدر نه، روی ماه.
دختر غروبا چراغ خورشید که میره توی دریا، جلزّ می کنه. مث اونوقتا که انگشتتو تفی می کردی می زدی به قابلمه. بابا دیر می اومد. یادته می موند؟
پدر چی می موند؟ غذا؟
دختر نه، جای چشمای تو روی پنجره مامان.
پدر من مامانت نیستم پسرم. من باباتم.
دختر می دونم مامان. می دونم که هنوز نمی دونی پسرت مرده. ولی من دخترتم.
پدر چاه چکّه می کنه روی سینه ی ماه. شُرّه می کنه می افته تو یه راه مث نیمرخ یه ملاقه می ره تو دل خاک.
دختر آب؟
پدر نه، ماه. ماه.
دختر یادت میاد مامان...
پدر من مامانت نیستم پسرم.
دختر ... پس یادت نمیاد. اون روز که یه قلعه ی شنی درست کردی لب دریا برام؟ چراغ خورشید داشت می رفت توی آب. ولی تو پاتو گذاشتی روش لهش کردی.
پدر چیو؟ قلعه ی شنی رو؟
دختر نه، خورشیدو. پاتو گذاشتی رو خورشید، شب شد. اونوقت ستاره ها شروع کردن چشمای منو شمردن. از همون شب همیشه دوتاش کم میاد.
اثر انگشت
نُه توی جای انگشتت
گُم گاه گردنم می کوبد.
از ردّ انگشت
هزار معما می سازی
برای گنج آن سرزمین ناشناخته
که جغرافیای چشم مرا
به تاریخ سایه های تو می بخشد.
هر کجا که گام می زنی،
باغ می شود
و زیر ساقه ی هر بازوت
انگور نورسیده ی اشکی ست
شبنم سایبان سحرگاه.
راه گم کرده سر می گردانم
اثری از انگشت
چرخی از سر
روی شیشه که نبوده است ردّپایی
از انگشتت.
بحثهایی هست که ظاهرا فقط هم در فضای بلاگ معنی ندارد. در واقع خارج از فضای مجازی معمولا ما با کسی و بر سر مسائلی بحث میکنیم که پیشاپیش زمینه های مشترکی وجود دارد. با وجود این، گاهی در میان دوستان و آشنایان هم در محیط کار مثلا در مقدمات مقوله ی شعر و اینکه چه چیز شعر است و چه چیز نیست و چه شعری خوب است و چه شعری خوب نیست، پیش می آید گفتگویی که در آن هیچ توافق نظر اولیه ای وجود ندارد و از موضعی که خارج از تعصب است برخی نکات را به عنوان قاعده میگویم و طبیعی است که طرفین اصراری به پذیرفتن حرف هم ندارند. این به نظر من بهترین شکل مباحثه است. بحثهای حول این شعر را که در بخش نظرات پیش آمد میخواهم بیاورم داخل متن تا چیزهای دیگری را هم بدان اضافه کنم. دوست عزیزم غلامرضا صراف اظهار لطفی کردند و بلاگر صحرا درباره ی این شعر و نظر غلامرضا صراف نوشتند:
خیلی دوست دارم معنای این دو خط رابدونم پیرمرد!
نُه توی جای انگشتت
گُم گاه گردنم می کوبد.
نکنه جاهای جدیدی در بدن کشف کردی که ما خبر نداریم!
...
از ردّ انگشت
هزار معما می سازی
برای گنج آن سرزمین ناشناخته
که جغرافیای چشم مرا
به تاریخ سایه های تو می بخشد.
تصویر اثرانگشت با هزار معمایش و گنج پنهان در آن خیلی قشنگه ...
در ضمن به این جناب صراف منتقد بگو به جای نوشابه باز کردن، کمی شعرهات را نقد کنه شاید اینطوری ملت از سبکت سردربیارن و سوادشون بره بالا!
و جواب من مختصر این است:
سلام صحرای عزیز. گمگاه خودش معلوم است که جای خاصی نیست. یک جایی هست اما مثل نبضی میماند که گمش میکنی. اینکه از حرف اضافه "بر" "در" یا... استفاده نکردم برای این است که معنا چند وجهی است و کلام هم لاجرم میباید چندوجهی شود. مثل کلمه ی "گُرَفت" در شعر قبلی.
غلامرضا صراف هم مثل همه ی ما سرش خیلی شلوغ است و درگیر چند ترجمه ی دست اول ناب است. بیش از هرکسی من خودم مشتاق نقد رضا هستم.
ضمنا "گم" علاوه بر معنا و لفظ یک فضای مازاد صوتی دارد مانند صدای طبل. نمونه ی این را در کارهای شاملو هم میتوان دید:
من درد بوده ام همه
من درد بوده ام
گفتی پوستواره ای
استوار به دردی
چونان طبل خالی و فریادگر
درون مرا که خراشید
تام
تام
از درد بینبارد؟
"تام" از طرفی تا+م است و "م" مفعولی است. یعنی "...تام از درد بینبارد" ="...تا مرا از درد بینبارد" و از طرف دیگر ترکیب بدیع "تام" و تکرار آن آشکارا صدای طبل است. از این که بگذریم براهنی و حقوقی نمونه های انتزاعیتری هم دارند. مثل آن شعر حقوقی که ترجیع اش عبارت بی معنا و صرفا لفظآوای "فسارفستننانافسارفستن تن" است. یا براهنی وقتی که میگوید: "دفدفددفددف/ دفدفدف تنور تنم را بدف" من از این دست تجربه قبلا هم کرده ام. این تجربه های شعری مبتنی است بر استخراج قابلیتهای مغفول مانده ی کلمه. حالا "گمگاه" میتواند محل کوبیدن نبض باشد که مثالش به نظرم رسید. از طرف دیگر من دنبال این بودم که گویی سطح مقطع گردن شبیه اثر انگشت میشود. این تصویر خشن البته به مذاق بسیاری چه بسا خوش نیاید اما در واقع تاثیری است از "...که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی" از براهنی. کوبیدن حالا جز نبض، کوبیدن تبر هم هست بر گردن یا بر تنه ی درختی که سطح مقطع آن اثر انگشت مخاطب شعر است. این که موفق است یا نه مسئله ای است و این که این شیوه را مذاقا و از روی سلیقه نپسندیم چیز دیگر. البته این صوت پنداری واژه در شعر کهن هم نمونه دارد. مولانا در موارد مختلف از جمله جایی از لفظ "ترلللا ترلللا" در شعر استفاده کرده است. یک شاعر متاخرتر مریوط به دوره صفویه و همعصر صائب و بیدل هم -که نامش یادم نیست و معروف هم نیست اما به نوعی میتوان سلف براهنی اش دانست- این کار را بجد کرده است. فعلا.
در کنار این بحث بگذارید آهنگ صامت "گ" را که آهنگ درونی قرار است بدهد به این شعر. نمیگویم شعر خوبی از آب درآمده یا نه، چه بسا این شعر از پس آنچه من میخواستم برنیامده باشد اما اساس مطلب یعنی دستور زبان این شعر این است. برهمین اساس میتوان گفت موفق بوده ام یا نه. علاوه بر این کارکرد صوتی کلمات در آیات قرآن به وفور دیده میشود. فی المثل آنجا که از عذاب قوم عاد و ثمود سخن به میان می آید و پروردگار میفرماید: "فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسوّیها" و یا کارکرد سجع در فضاسازی و اعجاز قرآن خارج از شماره مثال دارد:
- کلّا اذا دُکّت الارض دکّأ دکّأ
- کلّا لینبذنّ فی الحطمة
- اذا الشّمس کوّرت و اذا النّجوم کدرت
- و... الخ.
حالا چیزهایی بر این اضافه میکنم. چند گذار داریم در فهم شعر برای مخاطب عام. من اینجا این گذار را برای درک بهتر معنی طبقه بندی میکنم و تقدم وتاخر از باب ارزشداوری نیست. این دسته بندی هم نتیجه ی برخوردهایی است که من دیده ام مخاطبان عام با شعر میکنند و نه جز این. پس اساس تجربی دارد و ابطال پذیر هم هست. گروه اول. برخی هستند که میگویند بهترین نوع شعر را قدما گفته اند و بعد از آن ما هرچه در پیروی از قدما گفتیم قابل توجه و ذی قیمت است و جز این بی مقدار و یاوه. اتفاقا از دوستان نزدیکم کسی هست که اینطور فکر میکند. اینجا آنجایی است که اتفاقا به نظر من تکلیف ما با مخاطبمان معلوم است. مخاطب مثل مشتری می آید دم در آن مغازه ای که جنسش جور باشد. پس وقتی دید مصراعها نابرابرند درمی یابد که این متاع، آن نیست که باب دندان او باشد. وقتی بنا شد که این دسته از مخاطبان شعر، به سوی درک شعر نو یا مدرن روی بیاورند، برای آنها این نکته از قداست می افتد که قالب متساوی ابیات در چارچوب عروض، ضیق خناق بوده است. تا جایی که مولانا می آورد:
...رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
مرد سخن را چه خبر، از خمشی همچو شکر
خشک چه داند چه بود، ترلللا ترلللا؟!...
گروه دوم. حال عدم تساوی مصراعها به هم می ریزد اما برخی از تعصبات مخاطبان گروه اول دست نخورده باقی می ماند. یعنی وزن عروضی بر جای است و تساوی طولی مصراعها از جای شده است. (این را بگویم که گاه همان محافظه کاران طرفدار سفت و سخت شعر کلاسیک به فریدون مشیری یا اخوان یا سهراب سپهری یا حتی بعضی شعرهای موزون شاملو روی خوش نشان می دهند، چون جوهره ی شعری اینها کلاسیک است.)
اما این دسته ی دوم طبعا شعر سپید شاملویی را نمیفهمند و حذف وزن به کلی برای ایشان بی معناست. باز تکلیف با اینها هم معلوم است. شما تا زمانی که بر مبنای وزن عروضی بسرایید، حتی اگر تساوی طولی مصراعها را هم بر هم بزنید مقبول و مطلوب میتوانید بود اما اگر وزن را به کلی کنار گذاشتید دیگر مرتدّ ساحت شعرید. جالب این که این بحثها دهه ها پیش از این شده و براهین هر عده اقامه شده است اما الان من دارم میفهمم که فضای مجازی –به عنوان نمودی از افکار عمومی و آگاهی فرهنگی ایرانی- با اینها ناآشناست. این هم از تبعات این که ما ملت بی دنباله ایم. هرکس هر کار را از اول باید بکند. تجربه ی نسلی پشت این آبرو تنگ میماند. بعد میگویند ما چرا پیشرفت نمیکنیم. خوب، مدرنیته از دل همین "دو چهاردرصدمتر امدادی" بیرون آمده است. ما که الحمدلله ملت عجول و بی حوصله و پرمدعایی هستیم و از ابتدای تاریخ لوازم انتهایش را داشته ایم.
گروه سوم. حالا برای آن که مخاطبان گروه دوم چیزی را به نام شعر فاقد وزن عروضی –ونه فاقد وزن- به رسمیت بشناسند باید مبانی شعر منثور را به آنها گفت و اینکه سنت ادبی ما مملو است از نظمهایی که قصه اند و نه شعر و اتفاقا مملو هم هست از نثرهایی که کارکرد شعر دارند. و نیز اینکه نظمهای ما به تعبیر شاملو مثل جدول کلمات متقاطع بعضا -و نه همه شان- از چپ به راست سروده شده اند و شاعر اول قافیه را پیدا کرده و بعد رسیده به بیت. از آن گذشته این نظمها اگر از ترتیب موزون به ترتیب منثور برگردانده شوند چیزی ازشان باقی نمیماند. همین حرفهای روزمره ی ماست. این گروه دوم وقتی شدند گروه سوم و شعر سپید را پذیرفتند باز برای برگذشتن از آن و شعری که به زبان به صرف زبان مینگرد راه دیگری هست. و آن وقت از شما سوال نمیشود که ترجمه ی شعر شعرای خارجی را چطور میخوانید و متلذذ میشوید. من بعد از گروه سوم طبقه بندی نمیکنم چون شاخه هایی هست متعدد. اما میخواهم بگویم مخاطب عام قابل طبقه بندی است و میباید دید کدام مقدمات را به رسمیت میشناسد تا رسید به ادامه ی موضوع.
اینها را همه گفتم تا یک نکته ی مهمتر را بگویم و آن این که برای شاعر این مراحل نشانه ی پیشرفت نیست و همه یکسره ابزار سرایش است. این طبقات هریک بر اساس جهان بینی خاصی بنا شده اند و حرفی را که میتوان در قالب شعر سپید گفت نمیتوان در غزل و قصیده و حتی سبک نوخراسانی اخوان گفت. اینها ساحت معنایی متفاوت دارند و از این رو دستور زبان متفاوت. اما برای شاعر. شاعری که وزن عروضی و شعر کلاسیک را نمیشناسد، نمیتواند نیمایی بگوید مگر اینکه کار را شوخی گرفته باشد. کسی که نیمایی را فهم نکرده باشد نمیتواند شعر سپید بگوید و هکذا از آن پس سر زدن به قامت شعر حجم و شعر زبانشناسیک و از این قبیل. این معنی اش این نیست که من شاعر خوبی هستم و همه ی این ساحات را به اتمام و اکمال رسانده ام. تجربه ی سرایش در این شکلها وابسته به یکدیگر است و توانش بعدی به توانش قبلی متصل. مبدع سبک کوبیسم در نقاشی از طراحی آناتومی آغاز کرده بود. اما اینجا مدرنها از فرط عافیت طلبی چون از پس آن برنمی آیند به سراغ این می آیند چون فکر میکنند راحت تر است. شاعر بااساس میداند که گفتن شعر موزون ساده تر است از گفتن شعر شاملویی و از آن پس به همین ترتیب. حوزه ی فرمی و محتوایی شعر از هر ساختار به ساختار دیگر متفاوت است. توقعی که شما از ایماژ در شعر کلاسیک دارید در شاعران جریان "شعر دیگر" برآورده نمیشود. ملاحظه ی دستورزبان خود متن است که متر نقادی آن را معلوم میکند. حالا اگر من این مترها را نشناسم و دستور زبان شعر را درنیابم مثل آن است که برای یک نروژی با نی خودمان دشتستانی بزنم و توقع داشته باشم بنشیند پابه پای من زار بزند! یاحق.
*تکمله:
ادامه ی بحث را باز برای ثبت در تاریخ (!) می آورم داخل متن. صحرای عزیز در ادامه نوشت:
می خوام یه خاطره ای برات تعریف کنم که گمونم مرتبطه. یه نگارخانه ای رفته بودم که آثار یه بابایی رو نشون میداد که به سبک حجم بود. من که نمی دونم حجم یعنی چی اونم تو مجسمه سازی ... خلاصه رفتم بهش گفتم آقا اینا چیه! یه کم توضیح بده! من گیج شدم! ساعت و میخ و چسب و فلز و چوب کبریت و انواع و اقسام چیزارو مثل کولاژ کنار هم چیده بود به عنوان اثر هنری! خیلی متفاوت بود از آنچه به عنوان مجسمه یا اثر هنری میشناختم. جناب هنرمند هم نگذاشت و نه برداشت و طی یک نطق طولانی و مبهم به طور سربسته یا آشکار گفت این چیزا سواد میخواد و خب شما نداری و دیگرانی که سوادشو دارن دیدن و تعریف کردن و لذت بردن اما شما که سوادشو نداری حق داری گیج بشی و چه و چه ! خب اینم یه حرفی بود و حق داشت اما میخوام یه چیز دیگه بگم درباره تخصصی شدن هنر! هنری که مخاطبش فقط یه عده خاص و باسوادن و عده کثیری به دلیل ندانستن این الفبا نمی تونن با اون ارتباط برقرار کنن ... تعریف من از هنر اینه : کشف دنیا و در میان گذاشتن این کشف با دنیا ... یعنی تعامل و ارتباط حرف اول را در هنر میزنه ... ارتباط هنرمند با مخاطب... ارتباط اثرهنری با مخاطب ... ارتباط مخاطب با خودش و ... خب اینجاست که به نظر من هنرمند مبتکر دو کار پیش رو داره . یکی خلق اثر هنری و دیگری آشنا ساختن جامعه با الفبای درک آن. به نحوی ارتقای فرهنگ جامعه ای که هنوز در شعر حافظ و سعدی و کمی جدیدتر سهراب سپهری و امثالهم موندن و سواد ابتدایی برای درک سبک های تازه و جهان های تازه برآمده از آن ندارن ... و این چیز کمی نیست مگه اینکه بخواهیم هنر را به خلوت خودمون برونیم و منزوی یا محدود به قشر خاصی کنیم و به مثابه عاملی که در مقیاس کلان کارکرد اجتماعی داره نگاهش نکنیم. برای همین به نظرم اگه شما داره سبک تازه ای را در شعر تمرین و تجربه و خلق می کنی باید همراه با اون به نقد کار هم بپردازی و راه درک و فهم اثر را هم به مخاطبت نشون دهی و به این شکل راه را برای پیشرفت و آثار مبتکرانه تر در آینده باز نگهداری. در کل این نگاه منه و نمی دونم چقدر پایه و اساس داره. خوشحال میشم نظر دوستان مجرب را در این مورد بدونم.
راستی ممنون از توضیحاتت، مفید بود. باز هم از این کارا بکن.
و من در جواب باید بگویم:
صحرای عزیز، از نظر من شعر یک وسیله ی ارتباطی نیست. حالا که الحمدلله تا چشم کار میکند دنیای ما را وسایل ارتباطی قرق کرده اند، بهتر است به تلفن بگوییم وسیله ی ارتباطی و نه هنر یا شعر. به خصوص شعر که به نظرم جای نابترین تجربه هاست. من علاقه ای ندارم که در نامه های عاشقانه به شعرهایم ارجاع بدهند و همینطور علاقه ندارم با مجموعه اشعارم فال بگیرند. همه میدانیم که حافظ شاعر با آن کسی که شعرهایش دستمایه ی فال شب عید است چقدر فاصله دارد.
به فرض هم که شعر وسیله ی ارتباط باشد یقینا وسیله ی ارتباط با خیل مخاطبانی نیست که نسل به نسل ناآگاهتر میشوند و نیمی از عمرشان را در برابر تلویزیون و با طنزهای بیمایه و سریالهای متوسط میگذرانند. سعی شاعران و اندیشمندان ما که در دهه های 1320 و 1330 به بسیاری از این سوالها پاسخ داده اند پس چه میشود؟ من قرار است تمام عمرم را وقف توضیح دادن مقدمات مقوله ی شعر به خیل ناآگاهی کنم که روزبه روز بر تعدادشان افزوده میشود؟ مثل این است که از جمبوجت بخواهی که برای رعایت حال قاطر آرامتر برود. بهتر است به مخاطبانمان یادبدهیم که ناآگاهی و جهل خود را بپذیرند و بروند بخوانند و پرسش کنند . درد نخبگان ایرانی همین بوده است که از یک سو باید به فاصله ی نجومی عوام با مقولات جدی نگاه میکردند و از سوی دیگر به راه خودشان. حالا تو هی ترمز کنی که جماعت چلاق از قافله جامانده است؟ این که نشد!
سعی من در شعر این است که کار تازه ای کنم که دیگران نکرده اند و البته دیگران را –بالاخص پیشینیان را- بشناسم و راهم را آگاهانه بروم. البته بماند که آن نیمنگاه به مخاطب ناآگاه هم مقوله ای است که فراغت از آن به کلی ممکن نیست. من بعد بخشی از مطالب وبلاگ را به همین مباحث اختصاص میدهم. یاحق.
در عرض آفتاب
شعاع نگاه تو
با بادهای شرق کهن آمیخت.
از دفتر دقایق اعصار
هر برگ بر خیال رشته ی موی تو
بادبادک!
تو در کنار پنجره اما خیال باد
صید بلور انگشت
بر نخ کش ساتن و سریش و سودا.
لک لک دستانت
بر برگهای این دقایق مغموم
صورت مهتابیت را
مخدوش می کند.
متشکریم آقایان!
به پاس یک تاریخ کابوسها که در لباس مبدّل
به پیکر اشکهامان دوختید
به پاس سرمه ی وحشت
که بر چشمهامان کشیدید
و جهانی که از خاطره ی مردگان انباشتید
آه! متشکریم
ژنرالهای بی ستاره!
شب با سراسر سیاهی خویش
دستان ابریشمش را
پیشکش چشمان تو می کند.
نفس از دخمه های شُش
نه بالا می تواند کشید
نه پایین تواند رفت.
راهی اگر که مانده برای ستاره ها
با شب بگو
که نَفَسهای گمراهم
راه بی چک و چانه ی آهم
از کدام طرف تو را بالا بکشد؟
از دستهایت جز آب نمی ماند
وقتی که سر به دامن دریا می گذارم.
از چشمهایت جز حباب زبانه نمی کشد
وقتی برای لحظه ی آخر
برای لحظه ی آن هجای مؤَخَر
تکبیر یک ترانه ی معطر از تو طلب کنم.
از لب ها می نویسی وردگونه
از چکامه های کهن هر لانه ای که پر شده بود،
حالا زمینِ بوسه بر خاک پای تو شد.
ای آستانه ی معطر بی رحم!
ای ناسروده ی واپسین!
وقتی جرنگ جمجمه لبریز باد بود
وقتی صدای گلوگاه مرغان دریایی
از لاله های گوش تو می لرزید،
لالم
لا................ل!
اما از این نَفَس کشیدن با تأخیر
افسون خطِ سایه ی تو راه می شود.
اندوه غصه های فروخورده
در غارهای نخستین.
وقتی که برگی
من شبنم سحرگاهم.
وقتی که مرگی
من شاخه ی شکسته ی خشکم
بی
حتی یکی نفس.
لالم.
ببین
زیر هر ستاره که ایستادی
یک شب دیگر از دل سایه ها سرک کشید
ببین
از چشمهات روزی نمی تابد
حتی برای آن دل ناسور
حتی برای آن سگ وامانده گوشه ی شاهراه بی رهگذر
ببین
حالا همه دود ماند از تو و خاکستر
حالا تو شعر می کنی خودت را ذره ذره
بی آن که نگاهی به خودت کنی
نگاهی به قطره هایی کنی که تویی
و بخار پشت شیشه
مانده ی توست
ببین
این خط گشتن یک بار
بر ماسه ها سرود تو را نوشت
با خطوط مبهم پیشانیت
با اخمهای خسته ی تابستان
و ابروها
سایبان طالع خورشیدیت
تا از هلال طالع ابروها بیفتی پایین
تا به سلخ
تاب غُره
نماندی
ببین
بتاب
بی تاب و بی طناب
بتاب
شکیبایی مرد. این هم مرگ سهم ما از خاطره ی سینما. صدابرداری فیلم "هامون" مهرجویی برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران به کمک میکروفونهای کوچک یقه ای انجام شد. همین شد که بازیگرها مثل سریالهای صدمن یک قاز تلویزیونی برای گفتن حرفشان منتظر تمام شدن حرف بازیگر مقابل نماندند و "هامون" صدای طبیعی گفتگوهای روزمره ی ما را داد. صدا در "هامون" مهم است و از صدابرداری آن مهمتر نحوه ی تاکیدگذاری شکیبایی بود روی اجزای کلمه و جمله برای ادای مطلب. شکیبایی جایگاه بیان بازیگر سینما را در "هامون" معلوم کرد. برای همین است که او حرف زدن خیلی از آدمهای همعصر حمید هامون را تغییر داد. استفاده ی آزادانه ی مهرجویی از کلمات رکیک در دهان یک دکتر فلسفه همه ی ما را به یاد تعامل فرهنگ روشنفکری ما با لمپنیسم می اندازد. بددهنی آل احمد و شیفتگی خیلی از روشنفکران به "قیصر" کیمیایی. اما واقعیت آن است که پیش از "هامون" لمپنیسم روشنفکران استیلیزه یا سبکمند نشده بود. شکیبایی حرف زدن را به نحوی که تمامی احساسات گوینده در بیان کلماتش باشد به ما یاد داد.
طرف دیگر ماجرا واگویه کردن آزادنه ی شعر بود. این که با خیال راحت شعری را که با احساس لحظه ی تو سازگار است بلند بلند بخوانی. یادمان اگر باشد شعر خواندن برای ما معنی دکلماسیون می داد. معنی شق و رق نشستن و در سکوت حضار، فاخرانه اداکردن. این هم رسمش شکست. نسل من یادگرفت که چطور فارغ از نگاه چپ چپ مردم متشخص یا آنها که شعر را در بسته بندی سانتیمانتال اش می پسندیدند با صدای بلند بخواند و از اتهام اختلال مشاعر نترسد. شاید بد است اما این کار را هم شکیبایی کرد.
فکر می کنم ما سالها می توانیم بنشینیم و درباره ی فراتر رفتن از عرفهای ازپیش تعیین شده و بسته بندیهای نظام تعلیم و تربیت بگوییم و بنویسیم اما کمتر برای نسلی پیش می آید که ببیند چطور می توان آن طور که اغلب هستند نبود. شکیبایی به ما این را نشان داد.
و یک نکته ی دیگر این که "حمید هامون" که قواره ی تن شکیبایی شده بود فرد بودن را به ما نشان داد. این که کسی سرگشتگی خودش را داشته باشد، حرف دل خودش را داشته باشد، بدخلقی خودش را داشته باشد و از "استحاله در دیگری" یا جامعه پذیری انفعالی اش خرسند نباشد.
حالا می توانیم به مهرجویی خرده بگیریم که هامون واقعا آدم مریضی بود یا –به قول براهنی- دچار مفعولیت تاریخی بود یا.... اما این آن قدر مهم نیست. به نظر من شکیبایی و مهرجویی یک فرم از دگربودگی را زیرکانه از مسیر مشروع رسمی به جامعه عرضه کردند. فرمی که هنوز می تواند در لایه ی متصلب ذهن و رفتار ما شکاف و پرسش بیفکند.