(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
در مقام مقایسه، میان روند فردگرایی در اروپا و آنچه در طی جریان نو شدن تاریخی ایران رخ داده است، میتوان دریافت که حرکت نوسازی[1] در ایران نوعی جهش بلامقدمه به سمت توسعۀ بخشی بوده است. مبانی اصولی لازم برای شکلگیری فردگرایی، چنانکه در غرب رخ داد، در ایران مشاهده نمیشود. برای مقایسه و ریشهیابی قیاس فقدان فردگرایی به معنای دقیق کلمه در ایران، لازم است نخست ابعاد فردگرایی مطابق تحولات جامعۀ اروپا شناخته شود و سپس همین روندها با آنچه در ایران طی قرون متأخر و نیز تحت تأثیر رسوبات دیرپای تاریخی رخ داده است مقایسه گردد. بنابراین باید زمینههای شکلگیری فردگرایی را در اینجا برشمرد و آنها را یکایک با روندهای موجود در ایران مورد سنجش و مقایسه قرار داد...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
«جفری الکساندر[1]» برای نظم اجتماعی ـ به عنوان «یک مسئلۀ ژنریک برای هر نظریۀ اجتماعی» (همان: ص 32) ـ چهار نوع صورت یا برداشت را در نظر میگیرد:
الف) نظم ابزاری مبت نی بر رهیافت فردگرایانه؛
ب) نظم هنجای مبتنی بر رهیافت فردگرایانه؛
ج) نظم فردگرا مبتنی بر رهیافت جمعگرایانه؛
د) نظم هنجاری مبتنی بر رهیافت جمعگرایانه. (همان)
«چلبی» دربارۀ برداشت نخست مینویسد...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
«یان الستر[1]» از جمله نظریهپردازان نظم اجتماعی، نظریۀ خود را بر پایۀ تبیین اختلال بنا میکند. وی بر اساس گرایش فردگرایی روش شناختی[2] دو قسم اختلال اجتماعی[3] را از یکدیگر تشخیص میدهد که بر مبنای دو انگاره از نظم اجتماعی شکل میگیرد:
الف) انگارههای منظم و پیشبینیپذیر رفتار؛
ب) انگارۀ رفتار تعاونی.
با توجه به تقسیمبندی فوق «الستر» دو نوع اختلال یا بینظمی اجتماعی را نیز از یکدیگر تفکیک میکند...
قصه ی یارو که رد فضیلتهایش را گم کرده بود
تحلیل دراماتیک فصل آغازین فیلم pulp fiction (داستان عامه پسند)
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
برای رجوع به فرهنگ ایرانی و اقتضائات آن که طی دورانهای طولانی تاریخ به خصایل فردی و جمعی ایرانیان شکل داده است، بیش از هر چیز رجوع به سفرنامهها و اقوال کسانی که از بیرون به این جامعه نگریستهاند روشنگر خواهد بود. در واقع پژوهشگر ایرانی برای آشنایی از واقعیت و دریافت جزئیات و ریزهکاریهای فرهنگ ایرانی نیازمند رجوع به این متون است؛ زیرا چه بسا ویژگیهای ایرانی که از چشم محقق ایرانی عادی و مرسوم به نظر میرسد، از دید یک مشاهدهگر خارجی برجستگی و خاصیت ویژهای مییابد...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
«فونهایک» در نگاه خود به مفهوم «نظم»، تمامی اقسام نظم در جوامع انسانی را در دو قسم «نظمهای مصنوع» و «نظمهای خودجوش» طبقهبندی میکند. نظریۀ «فونهایک» دو روند طبیعی و ارادی را در نظم یافتن روابط و مناسبات میان انسانها و سازمانهای اجتماعی از یکدیگر تفکیک میکند. نظمهای خودجوش، حاصل تعاملات طبیعی اجزا با یکدیگرند، چنانکه در اکوسیستمهای گیاهی و جانوری مشاهده میشود. در عالم طبیعت، هر یک از اجزا به فراخور نوع نیازی که به سایر اجزا دارد و نوع نیازی که از سایر اجزا برآورده میسازد، تحول درون ساختاری میپذیرد. این تحول به نحوی درون زا شکل میگیرد، بدین معنی که دخالت عنصر یا تصمیمی خارج از اکوسیستم در ایجاد اینگونه تحولات نقشی ندارد...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
ایدئولوژی حاکم بر قرن بیستم تعیینکنندهترین نظرگاه را دربارۀ موضوع منافع و اصالت فرد یا جمع عرضه کرده است. غلبۀ سوسیالیسم به عنوان یک ایدئولوژی مسلط در قرن بیستم و یک سوی نزاع جنگ سرد در جناح فراگیر بلوک شرق، بخشی عمده از اندیشۀ غرب را تحت الشعاع خود قرار داد، تا آنجا که ظهور مارکس را به عنوان نظریهپرداز طبقۀ کارگر، مایۀ ضمانت و بیمۀ سرمایه داری اروپا دانستهاند. در حقیقت بخش عمدهای از ساختارهای مبتنی بر تأمین اجتماعی، مدیریت منابع انسانی و ایجاد راهکارهای مشروع برای برآورده ساختن خواستههای کارگران در درون ساختار سرمایهداری مدیون نظریۀ مارکس است. آگاهی سرمایهداری و توجه به ایدئولوژی مارکسیسم در اروپا موجب شد که بستر و زمینۀ رشد و پذیرش ایدئولوژی مارکسیسم، بر خلاف پیشبینی خود وی در آسیا و جهان سوم ـ در واقع کشورهای دارای ساختار پیشاصنعتی و عمدتاً کشاورزی ـ پدیدار شود، حال آنکه تقابل بورژوازی و پرولتاریا در جامعۀ صنعتی و به ویژه در شرایط وجود طبقۀ شهری پیشبینی شده بود...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
هنگامی مسئلۀ «منفعت» ـ خواه در بُعد فردی باشد و خواه در بُعد جمعی ـ به یک پرسش تبدیل میشود که تقابل شکلی از تأمین منافع، به خدشه یا شبههای در عدالت بینجامد. در حقیقت پرسش از ماهیت یا اقسام منافع، تجلی چالشی در حوزۀ عدالت است. با این تعریف، عدالت فراتر از یک ویژگی فردی است و آن در چارچوب مشخصی قرار میگیرد که نهادهای اجتماعی را شکل میدهد. ساختار اجتماعی زمینه و اسکلتی برای طرح انداختن صورتهای گونهگونی از روابط و مناسبات اجتماعی است که از جمله منافع را نیز در بر میگیرد. اما شکل دادن به ساختار عادلانه، دشواری بیشتری دارد...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
شکلگیری منافع جمعی و منافع فردی و ساختمند شدن آن، حاصل مجموعه مکاتب اندیشگی در غرب بود که سرانجام در قالب صورتبندیهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مورد آزمون قرار گرفتند. از جمله مهمترین مکاتب و اندیشهها که تصویری تازه از معادلات و مناسبات میان منافع جمعی و منافع فردی ارائه داده است، ناسیونالیسم است. برای بررسی روند شکلگیری اندیشههای ناسیونالیستی در غرب، لازم است به عقبتر و دوران رنسانس نظر شود. پس از حرکت تدریجی جوامع اروپایی برای خروج از زیر سیطرۀ کلیسا، امپراتوری روم غربی که بیش از نیمی از اروپا را شامل میشد فرو پاشید و در نتیجه سرزمینهای متعدد و با حاکمیتهایی نه چندان قدرتمند و بیشتر به شکل ملوک الطوایفی پدید آمدند. رفته رفته جدال بر سر مرزها و سرزمینها به پیدایش دولت ـ ملت انجامید. دولت ـ ملتها واحدهای کلانی بودند که از به هم پیوستن چندین سرزمین کوچکتر و مشخص شدن مرزها پدید آمدند...
(این مقاله بخشی از یک پروژه ی تحقیقاتی است که اخیرا در تهیه ی آن شرکت داشتم و به این قلم نوشته شد. فهرست منابع را برای مشکل کردن سرقت متن برداشته ام اما ارجاعات در متن هست.)
لیبرالیسم در سیر تطوّر و شکلگیری خود، اصناف گوناگونی از فردگرایی را مبنای اندیشگی خود قرار داده است. با مقایسۀ اندیشۀ متفکران لیبرال میتوان دریافت که میزان تندروی یا میانهروی این اندیشمندان نسبت به مقولۀ فردیت و منافع فردی متفاوت بوده است. با وجود این، اصالت فرد از مهمترین نیازهای اندیشۀ لیبرالیسم به حساب میآید. در جریان تصرف قارۀ نو و نیز رشد پدیدۀ استعمار در قرون 15 و 16 میلادی، فلسفۀ مالکیت در غرب نیازمند بنیانهای فکری مشخصی بود تا داد و ستد و نوع مناسبات میان مقامات کشورهای استعمارگر و بومیان مستعمرهها را تنظیم و اساسمند کند...

این روزها نمایش "سیر روز در شب" نوشته ی یوجین اونیل و به کارگردانی اکبر زنجانپور در سالن چهارسوی تئاتر شهر تهران روی صحنه است. در این اجرا اکبر زنجانپور (جیمز تایرون)، گلچهره سجادیه (مری تایرون)، سامان دارابی (ادموند تایرون)، علی تاجمیر (جیمز تایرون) و فرناز جهانسوز (کاتلین) ایفای نقش میکنند. طراح لباس ادنا زینلیان، طراح صحنه منوچهر شجاع و آهنگساز این کار کیوان میرهادی است.
"سیر روز در شب" یا "سیر طولانی روز در شب" به تعبیری شخصی ترین نمایشنامه ی یوجین اونیل -نمایشنامه نویس ایرلندی الاصل امریکایی- است، با شرح صحنه های مفصلی که گاه در توصیف وضعیتها به داستان پهلو می زند و فضایی ناتورالیستی و درونمایه ای از یک بیماری موروثی. (مشابه آنچه در "اشباح" ایبسن هست) ماجرای این نمایشنامه یک روز کسالتبار یک خانواده ی ایرلندی در امریکاست. خانواده ای که نسل اول و دوم مهاجران ایرلندی اند. پدر خانواده خاطره ی ایرلند را با خود دارد اما دو پسر خانواده کم و بیش در محیط امریکایی پرورده شده اند. نکته ی دیگر این است که این درام، درام کنش محور نیست و سراسر درام، چالش میان شخصیتهای پرگره و در هم پیچیده ای است که در ارتباط با هم و با دیگران به دشواری برخورده اند. مانند نگاهی از سوراخ کلید به زندگی منزوی یک خانواده ی ایرلندی-امریکایی.

هر کس که این نمایشنامه را خوانده باشد و بعد اجرای "اکبر زنجانپور" را دیده باشد کم و بیش در می یابد که آن اجرا ربطی به متن اونیل ندارد. این البته می تواند خوب باشد وقتی که کارگردان به تحلیل تازه ای از متن رسیده است و قرائتی را جز قرائت نویسنده به صحنه ببرد. اما دریغ از اندکی مفاهمه میان متن و کارگردان. خانواده ی چهارنفره ی نمایش در واقع در اجرای زنجانپور یک خانواده ی خوش و خرم و بی دغدغه اند. مادر خانواده که معتاد به تزریق مورفین است در نیمه ی دوم نمایش -بعد از تزریق دو یا سه آمپول مورفین- در وسط صحنه حاضر می شود و کاملا هشیار از خاطرات جوانی اش می گوید. گیرم گلچهره ی سجادیه درکی از یک معتاد تزریقی مورفین نداشته است، کارگردان چرا به او تذکری نداده است؟
طراحی صحنه و لباس اساسا با مضمون و فضای نمایش بی ارتباط است. در خانه ای که از سوی مادر معتاد خانواده "دلمرده" توصیف می شود، لوسترهایی با لاله های قرمز رنگ آویخته شده است و رنگ عمومی شیری و کرم در طراحی صحنه ی آن به کار رفته است. لته های کرم رنگ با طرح کاشی حمام، پرده ی بلند شیری رنگ که نشانه ی پنجره های بلند و اشرافی است، و مبلهایی به رنگ شیری براق و تشکچه های شکلاتی رنگ. این هارمونی قرار است یک خانواده ی مهاجر تازه به دوران رسیده را که خود را نه کاملا ایرلندی و نه کاملا امریکایی حس میکنند در حاشیه ی یکی از شهرهای بزرگ امریکا القا کند. تصور این که در یک چنین فضایی یک مادر معتاد، یک پدر خسیس دائم الخمر، یک پسر دائم الخمر فاحشه باز و پسر کوچکتر که شاعرپیشگی و افسردگی مزمنی در شخصیتش وجود دارد و مبتلا به سل است، زندگی می کنند کاملا بیهوده است. خانواده ی نمایشنامه ی اونیل کلا دستکاری شده است. پدر خانواده با بازی اکبر زنجانپور آدم خیلی سرپا، عادی و خوشحالی است. پسرها اساسا خوشگذران اند و نه گرهدار. مادر هم که نشانه ای از اعتیاد از خود نشان نمی دهد.
لباسها فاقد هویت و جغرافیای امریکایی درام اونیل اند. به طور کلی سنت نمایشنامه نویسی امریکا در قرن بیستم پیوندی ناگسستنی با پدیده ی امریکا و زندگی امریکایی دارد. این در حالی است که زنجانپور یک قدم کوچک هم در مسیر القای جغرافیای رخداد نمایش برنمیدارد. از کت و شلوارهای رسمی و اداری خودمان -فقط به اضافه ی کراوات- استفاده کرده است و لباس قهوه ای رنگ مادر خانواده هیچ هویت جغرافیایی را القا نمی کند. جالب آن که در صحنه ای از نمایش که برادر بزرگ مستانه از شهر به خانه برمی گردد و می گوید "اینجا چرا مثل سرداب مرده شور خونه تاریکه؟"، صحنه کاملا روشن است! از هیچ ابزار صحنه ای که محیط بیرون از خانه را القا کند استفاده نشده است. درک عمومی از فضای محل زندگی این خانواده از سوی کارگردان وجود نداشته است و طبعا به تماشاگر هم انتقال داده نمی شود.
فقدان تحلیل صحیح متن در سراسر اجرا احساس می شود. تکان دهنده ترین لحظه های نمایش به کمدی تبدیل شده است. خدمتکار نمایش که تنها پل ارتباطی این خانواده با جهان بیرون است به یک تیپ لوده ی مسخره تبدیل شده است تا احتمالا تماشاگر خسته نشود! در صحنه ای که پدر خسیس خانواده به جای اسکناس یک دلاری، اسکناس ده دلاری به پسر مسلولش می دهد (پسر از بیماری خود بی خبر است) و پسر جاخورده و می گوید "دکتر هاردی گفته من مردنی ام؟"، به یک صحنه ی کمدی بدل شده. این صحنه در واقع تراژیک ترین صحنه ی نمایش است!
ذره ای درباره ی تعلیل منطقی دیالوگها بازیگران توجیه نشده اند. مثل فرفره دیالوگها را قرقره می کنند. ریتم نمایش آنجا که باید کند باشد تند است و آنجا که باید تند باشد کند است. توضیحات صحنه ای که اونیل در نمایشنامه آورده است نادیده گرفته شده است و ایده ی خلاقه ی تازه ای جایگزینش نشده. میزانسنها در بیشتر صحنه ها فاقد معناست. مادر معتادی که باید تمام روز یک گوشه بنشیند و چرت بزند مدام راه می رود و با لحن بچگانه حرف می زند. و صحنه ی پایانی این نمایشنامه ی ناتورالیستی به یک همسرایی کلاسیک تغییر یافته. موسیقی هم جز یک نقش رمانتیک و تخت برای افزایش حس صحنه های خاطره گویی شخصیتها کاربرد دیگری نمی یابد و اصلا این دریافت رمانتیک در بافت کمیک اصلیترین صحنه های نمایش نوعی دوگانگی ناخوشایند را پدید آورده است.
نکته این است که در هر صورت جای خالی یک دراماتورژ در این اجرا به چشم می خورد. اکبر زنجانپور از سرمایه های پرتجربه ی تئاتر ایران است و دست کم برای ارائه ی یک اجرای در خور خودش و در خور متن اونیل میباید از یک دراماتورژ استفاده می کرد. از همه ی اینها مهمتر این که اصلا معلوم نیست چرا این متن برای اجرا از سوی زنجانپور انتخاب شده است و برای مخاطب ایرانی سال 1387 با این تغییرات یا بدفهمیهای عجیب در متن، قرار است چه تجربه ی صحنه ای یا پیام معنایی دربرداشته باشد.
مطالب مرتبط:
یادداشتی از اکبر زنجانپور درباره ی "سیر روز در شب"
نگاهی به آثار یوجین اونیل از "گوریل پشمالو" تا "سیر روز در شب" نوشته ی رحیم عبدالرحیم زاده
این مقاله را اخیرا نوشتم. منابع و مآخذش را برای جلوگیری از سرقت نمی آورم، بلکه دزد محترم خودش هم کمی زحمت بکشد و ارجاعات را پیدا کند!
اسلام در آغاز قرن هفتم میلادی طلوع کرد و مبدأ تاریخ آن مصادف با سال 622 میلادی است. در پایان همان قرن، اسلام بر سراسر خاورمیانه و شمال افریقا و اسپانیا گسترش یافته بود. به همان صورت که دین اسلام، خود «راه میانه» است، قلمرو آن نیز میانۀ زمین شد و هم امروز نیز کمربند میانین زمین ـ از اقیانوس اطلس تا اقیانوس کبیر ـ جایگاه اسلام است. در این ناحیه که زادگاه چندین تمدن قدیمتر بود، اسلام با عدهای از علوم تماس پیدا کرد و آنها را به خود جذب کرد، البته تا آن حد که این علوم با روح اسلام سازگاری داشتند و میتوانستند خوراکی برای زندگی فرهنگی مشخص آن فراهم کنند...
این مقاله را اخیرا نوشتم. منابع و مآخذش را برای جلوگیری از سرقت نمی آورم، بلکه دزد محترم خودش هم کمی زحمت بکشد و ارجاعات را پیدا کند!
تمدن اسلامی از جمله نقاط عطف تاریخ در زمینۀ شکوفاییهای بیشمار علمی و فرهنگی بوده است. به همین جهت است که اروپای عصر رنسانس حتی برای رجوع به سرچشمههای تمدنی خود در تمدن یونان، چارهای جز ترجمۀ متون اسلامی برگرفته از فیلسوفان بزرگ یونان باستان نیافت. غالباً تاریخ علم را در زمان حاضر، به صورت انباشته شدن تدریجی راه و رسم و انباشت کمّی روشهای عملی در مطالعۀ طبیعت در نظر میگیرند. با چنین نظری تنها مفهوم زمان حاضر علم معتبر شمرده میشود؛ و بنابراین علوم تمدنهای دیگر در پرتو علم جدید مورد قضاوت قرار میگیرد و ارزیابی آنها در درجۀ اول با توجه به تکامل آنها با گذشت زمان صورت میپذیرد. با وجود این علم و نوآوری اسلامی را نمیباید از دیدگاه علم جدید و از درون مفهوم تکامل تاریخی غرب مورد مطالعه قرار داد. چهرههای شکوفایی و نوآوری را در علوم و تمدن اسلامی باید از دیدگاه اسلامی مورد ارزیابی قرار داد...
برای ورود به حیطۀ شعر محمود شجاعی به این گفته تی.اس.الیوت استناد میکنم: «نوع خاصی از شعر، شعر بزرگ میتواند قبل از آنکه به طور کامل فهمیده شود ارتباط برقرار کند.» من در اینجا با تکه دوم این گفته شاعر و منتقد بزرگ انگلیسی کار دارم: ارتباط برقرار کردن در مقابل فهمیدن. آیا اساساً باید از شعر یا هر اثر هنریای توقع فهم توقع قهمیدن داشت؟ اما ارتباط برقرار کردن مورد نظر الیوت از چه گونهای است؟ ورقزدنهای پیاپی دفتر شعر، جاذبهای که در پس آنها و در کلیت کلمات وجود دارد و نه در تکتک آنها و تو را به خود میکشاند. هر بار حس میکنی چیز ناگفتهای در آنها مانده که به سراغشان میروی اما باز چیزی «گفته» نمیشود و دوباره در فرصتی دیگر در زمانی دیگر به حوالت قلبی یا وقتی چیزی ناگفته و ناگفتهتر… و همین جور تداعیها و تداعیها و تداعیها… اینگونه است که با شعر محود شجاعی ارتباط برقرار میکنیم. در کلیت دفتر شعرش...
(این مطلب، مقدمه ی نظری یک پیمایش اجتماعی است که چند سال پیش در آن همکاری داشتم و نوشتم.)
قاچاق کالای وارداتی عموماً بر مبنای وجود تقاضای عمومی در داخل کشور بسط مییابد. آغاز پدیدۀ قاچاق کالای وارداتی از وجود تقاضا برای کالا در بازار شکل میگیرد. از جمله عوامل افزایش تقاضا، روند رو به افزایش توقعات مصرف کنندۀ داخلی و عدم تنوع لازم در بازار کالاهای داخلی است. همچنین برخی مؤلفههای دیگر نظیر زیبایی و ابتکار در رنگ و طرح کالاها، کیفیت بالای کالاها در مقایسه با کالاهای داخلی، نیازمندی مصرف کننده و افزایش قدرت خرید در قیاس با حجم کالاهای موجود در بازار نیز در افزایش قاچاق مؤثرند...
(این مطلب، مقدمه ی نظری یک پیمایش اجتماعی است که چند سال پیش در آن همکاری داشتم و نوشتم.)
در این بخش اجمالاً مفاهیم عمدۀ قابل طرح در زمینۀ قاچاق مورد بررسی قرار میگیرد:
1-1. قاچاق
قاچاق[1] واژهای ترکی است و از لحاظ لغوی به معنای کاری است که پنهانی و با تردستی انجام شود. به لحاظ حقوقی قاچاق از جمله بحثهای مرتبط با اقتصاد زیرزمینی است که در عامترین مفهوم آن به معنی حوزهی از اقتصاد است که در مبادلات کالای خدماتی، خارج از حیطۀ دولت و قوانین رسمی هر جامعهای قرار میگیرد. بر این مبنا قاچاق دارای تعاریف ذیل است...
(این مطلب،مقدمه ی نظری یک پیمایش اجتماعی است که چند سال پیش در آن همکاری داشتم و نوشتم.)
قاچاق کالا از جمله مقولاتی است که در گفتمان اقتصاد، صادرات و واردات و تعاملات اقتصادی میان کشورها معنا میشود اما عوامل قاچاق در حوزۀ کلی مورد بررسی واقع میشوند. از این رو پارهای مفاهیم حول این گفتمان و ادبیات موضوع قاچاق را در اینجا مورد بررسی قرار میدهیم. همچنین قاچاق به حوزه فساد اقتصادی و مالی نیز مرتبط است که بدان پرداخته خواهد شد...
حالا تو یک شب از من و از غمهام
دوری، ولی چه فایده؟ من تنهام
صد ریشه زیر پای تو ساییدم
تا برج با فلک سخنی بر پام
بر عقربک نشستم و در ساعت
چرخیده ام مدام ولی اینجام
یک بار نآمدی به تمنایم
یک بار سو نکرده ای ام یک گام
نابرده رنج، گنج دلم از کف
بردی، ولی رها نکن ام ناکام
در زیر سوز صاعقه باران باش
بر روی موج، کشتی استحکام
دست از سر ستاره شدن بردار!
برگرد و باز دانه بچین از دام
حبل الرّجاء وصلک یا لیلی
کلّت، بک لسُیّرت الایّام
مجید خسروانجم عزیزم
فکر میکنم به قدر کافی یکدیگر را در صیغه ی سوم شخص مفرد توصیف کردیم. حالا میخواهم به خودت بنویسم. و البته خوب میدانی که به یکدیگر نوشتن چه قدر تفاوت دارد با به یکدیگر گفتن. این هم هست که شاید بسیاری از تحسینها را ما که کمی هم رگ و ریشه ی لمپنی داریم با ضمیر دوم شخص راحت نمیگوییم. این هم از عوارض صمیمیت است.
دیروز که مطلبت را خواندم اشکم سرازیر شد. همین که یک دوست عزیز که حرفش مبنا و معیار است برای من، درباره ام این طور می اندیشد، خودش بزرگترین پیروزی است در این جهان. خدا کند که لایق این حرفها باشم. اما از آن غم انگیزتر این بود که دیروز که با هم تلفنی صحبت کردیم از پیری گفتی و اینکه مطلب من تو را به خاطرات گذشته برده است. و با آن صدای مغموم. میخواهم با هم کمی مرور کنیم خاطراتمان را. خاطرات تفاوتها و خاطرات شباهتها. ظاهرا میان من و تو چنان برادری پابرجایی صورت بسته است که حتی دیگر سخن گفتن از شباهت و تفاوت جز در بیان خاطرات رخ نمیدهد. اغتنام رفاقت با تو از معدود نتایج مطلوبی است که من از این دار مکافات تا این روز اندوخته ام.
چیزی نوشته بودی درباره ی فرصتهایی که خداوند به ما میدهد و این که خدایا غره ام مکن. وقتی آن را میخواندم با خود میگفتم اگر همه ی ما این طور به قضایا نگاه میکردیم چه میشد؟ این که چه بسا کسی که لایق جایگاه من است از بد روزگار الان پادو یک حجره ی بازار است.
جالب این که این گفت و گوی وبلاگی همزمان شده با محاصره ی غزه. حتما میدانی که کودکان غزه برای گرم کردن خود کتابها و دفترهاشان را میسوزانند. اشکم در این مدت دو بار درآمده است: یک بار وقت خواندن این خبر و یک بار وقت خواندن مطلبت درباره ی خودم. حالا من به جوانترها میگویم و آن زمان به جماعت هم سن و سال میگفتم که هرقدر دلتان میخواهد روشنفکر باشید و خط قرمزهای ایدئولوژیک سیاسی را بشکنید اما یک خط قرمز تا آخر تعارف بردار نیست و آن جنگی است که یک طرف آن زنان و کودکان بی دفاع اند، خواه در فلسطین، بوسنی، عراق یا هر جای جهان باشد. آخر این چه محاصره ای است؟ تفاوت آدمیزاد این قرن با آدمیزاد آن قرنها پیشین در چیست که یکی نیست جلو این فجایع را بگیرد؟ و این انگاره ی پوشالی "پیشرفت" تا کی قرار است ما را فریب بدهد. (ای بابا ابوذر، باز که داری حرفهای باسمه ای میزنی.) البته تفاوت است بین آرمان فلسطینی یک روشنفکر و آرمان فلسطینی یک سیاستمدار. این را حالا میفهمم. و حالا میدانم که جهان سیاست جهان حرفهایی است که منظوری غیر از خودشان را دنبال میکنند. دال هایی که مدلولهای پرت و پلا میزایند! من و تو در عقاید سیاسی و منش فردی مان همیشه خیلی اختلاف داشتیم و داریم و خواهیم داشت. اما حالا از این اشتراک شروع میکنم.
میخواهم بگویم غیر از این، من و تو -به رغم همه ی اختلاف نظرها- یک وجه اشتراک مهم دیگر نیز داشتیم و آن استقلال رای بود. و هر دو دیدیم که چه تاوانهایی از آدمی میگیرند بابت همین گوساله نبودن و پیرو نبودن و پا جای پای دیگری نگذاشتن. یادت هست که ما هر دو سرانجام مطرود طایفه مان شدیم و چه تلخ است که ببینی همیشه حسن نیت چنین سرانجامی دارد. یادم هست صفحه هایی که پشت سرت گذاشته بودند و من بعد از مدتی که از تو بی خبر بودم از دیگران شنیدم. یک شب را با ناراحتی صبح کردم و مثل همین الان همه را برایت نوشتم و به حکم امر به معروف و نهی از منکر کاغذ را لوله کردم و فردا آوردم دانشگاه.... چه روزهایی را من و تو پشت سر گذاشتیم. و تو اصلا از بعضی قضایا از بیخ بی خبر بودی. و حالا که این مدت از عمر ما گذشته است میشود گفت از میان خیل دوستان بیشمار آن زمان، دست کم برای من تو از چشم من بیناتری به آنچه میبینم.
حتما یادت هست تریبون آزاد انجمن اسلامی را که من پشت میکروفون رفتم و چون حرفهایی کمی نامتعارف -فقط کمی!- به زبان آوردم جماعت فراموش کردند که تا همین چند ماه پیش ما با هم درباره ی انجمن اسلامی تصمیم میگرفتیم. و یادم نمیرود که بعد از آن تو پشت تریبون رفتی و گفتی: "حرفی که از دل برآید بر دل نشیند." و آخر جلسه به من گفتی: "دیدی؟ تا آخرش فقط داشتن جواب تو رو میدادن. موضوع تریبون فراموش شد." من همان وقت پی خط اتحاد میگشتم. به دنبال راهی برای گفت و گو. تا بگویم اگر از آزادی و دموکراسی دفاع میکنیم منظور ما لاابالیگری نیست. مگر غیر از این است که ما از ابتدای پاگرفتن این سرزمین چوب ناهمسخنیهامان را با یکدیگر خورده ایم؟ اما در طرف تو و در طرف من، جماعت طرفدار شنیدن حرفهای خودشان بودند فقط. این چه عقیده ای است که تاب گفت و گو را نمی آورد؟ عقیده ای تا این حد سست مگر در جهان هست؟ یا این که ما همه آدمهای سستی بودیم و هستیم و فکر میکنیم این سستی و آسیب پذیری از عقاید است؟
من همیشه ایمان مذهبی تو را ستایش کرده ام. خودم اگر لغزشی در تشرعم بوده به آن معترفم اما همیشه فردی متدین بوده ام، شاید گاهی کمتر و گاهی بیشتر. کمینه، در تخلق به اخلاق الله کوشیده ام. حالا جوانترها را میبینم یا بعضی از رفقای آن موقع خودمان را میبینم که نان و نوایی به هم زده اند. گاهی شک میکنم که آنها همان موقع هم درست فکر نمیکردند؟ به هر حال ما -من و تو- کودکیمان را در دهه ی 60 و توی طبقه ی متوسط پایین گذرانده ایم، با فرهنگ شهادت و زنگ بی وقفه ی سرودهای انقلابی: "وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم..." آنها که ماخولیای جهانی با ظلم کمتر را نداشتند آیا درست نرفتند؟ حالا آنها زمینهاشان را متر میکنند و من و تو قبضهای نپرداخته! اما چرا دروغ؟ من و تو از همان کودکیمان (در کودکی هم بچه محل بودیم میدانی که؟ من بزرگشده ی تقاطع هاشمی-استادمعینم) خیال متر کردن زمین را نداشتیم و این است که هنوز در خیال متر کردن آسمانیم!
صدای غمگین تو دیروز پشت تلفن همه ی اینها را از سرم گذراند و اینکه حالا اقلا میتوانم با اطمینان بگویم از جوانی ام چیزی با خود به میانسالی میبرم. زمان قاضی منصفی است و حالا که ما از شتابزدگی جوانانه ی قضاوتهامان فاصله گرفتیم میبینیم که این برادری چه بهای شیرینی داشت: چوب دو سر طلا بودن...! اما همیشه مطمئن باش من به شرف و راستی و ایمان تو شهادت خواهم داد، هرچند که این شهادت شهادت یک گناهکار باشد. غمگین نباش. به قول آن شاعر لامذهب:
با این همه،
ای قلب در به در!
از یاد، این مبَر
که من و تو
انسان را رعایت کرده ایم.
خود، اگر شاهکار خدا بود،
یا نبود.
یاحق
۶آذر ۱۳۸۷
به مناسبت محاصره ی غزه
از کرانه به زنجیر میشویم.
اینجا صدای ساحل اردن.
اینجا هزاره ی سوم.
اینجا طلایه های صبح طلایی.
با هر حصار، هاله ی حَبْسی به هر نفس.
سیر از تو.
اینجا پیاز و سیر و عدس،
آنجا کتابسوزان زمستانی یک رخوت تاریخی.
اینجا چراغ روشن تزویر،
آنجا سیاهِ ظلمت یکدست.
خواب از ستاره میبرد این سوز.
باران و سیل تهمت دیروز.
فردا.
من یک دوست بسیار نازنین و بی شعور دارم که كارشناس طراحي صنعتي، كارشناس ارشد گرافيك، طراح و صفحه آرا، كاريكاتوريست، تصويرساز، سردبير راديو، نويسنده ي راديو و حتي گوينده ي راديو است. ما در عصر جاهليتمان (دوران دانشجویی) كلي فعاليتهاي "عام المنفعه" ميكرديم! (عضو هر شورا و کانون و جامعه و انجمني كه در دانشگاه بود بوديم! در واقع این دوستی از سر ناچاری بود. هر کدام از ما هر جا که میرفت آن یکی از طرف ایل و طایفه ی خودش آمده بود و از قضا درست همان جا عضو شده بود. بساطی بود!) اما از این همه عضویتهای جوراجور نکته ی مهم این بود که من عضو هیئت موسس انجمن اسلامی بودم، او دبیر سیاسی جامعه ی اسلامی (میدانیدکه، جامعه و انجمن آن زمان کارد و پنیر بودند به وضع مفتضحی!) و ما تقریبا در تمام فعالیتها با هم همکاری داشتیم! این خودش هنوز برای بسیاری از مورخین معضل لاینحلی است که چطور کارد و پنیر به همزیستی مسالمت آمیز میرسند! بعد از دانشگاه هم كلي فعاليتهاي ديگر كرديم كه اول قرار نبود عام المنفعه باشد اما آخر سر منفعتش به هر كسي رسيد الا خودمان. در واقع در زندگی زخمهایی هست که هر کاریش بکنی عام المنفعه از کار درمیآید! و در واقع اين طور است كه گاهي فعاليتهاي آدم بدون آن كه فكرش را بكني نتایجی میدهد که از اول فکرش را کرده بودی! این آدم بعد از یک عمر رفاقت، تازه دیشب ساعت ۳ نیمه شب آدرس وبلاگش را بعد از قریب به دو سال که من وبلاگم را راه انداخته ام و بعد از سه سال كه او وبلاگش را راه انداخته است و بعد از قريب به ۱۰سال رفاقت آزگار، در کنار کامنتش مرحمت کرده! این دوست بي نظير و هنرمند کسی نیست جز:
وبلاگش را ببینید چون یکی از تصویرسازان و کاریکاتوریستهای فعال و صاحب سبک این نسل است. (کدام نسل؟! اين نسل!) عکسی هم که بالای وبلاگش میبینید اسمش "طه" است و من را عمو صدا میکند. (در واقع من را تا حالا صدا نکرده چون آخرین باری که دیدمش زبان باز نکرده بود اما اگر جز این من را به اسم دیگری صدا بزند تیکه بزرگه ی باباش گوششه!)
پریشب گویا دوست عزیزم اسماعیل باستانی در برنامه ی معرفی وبلاگهای رادیو تهران، این وبلاگ را معرفی کرده است. از لطف بی حد او سپاسگزارم و همچنین امیدوارم همکاریهای بیشتری میان من و اسماعیل باستانی من بعد اتفاق بیفتد. یاحق.