تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

 

 

اشکم از اشتباه
                  
فرو میـ...
                             
ریـ...
                                   
زد،
چک چک
بر این تباهی بی پایان.

فرو
میـ...
      
ریـ...
             
زد
                
اشک
از عصاره ی اشتباه

دوستی که آغازش راز است وُ
رازش
      
همان آغازش.

محبوس دنده های نهنگ است
                                    
یونس
اگر
فروننشیند توفان،
نهنگی که در درون اوست
خواهد بلعیدش.

خنده هایت بگو
                  
چگونه جهان را آغاز کرده است
که
   
جز
       
اشک
              
فرجام این قیامت نیست؟

چشمم ندیده است گویی
                              
تا کنون
                                       
یونس!
مگو که حبس نَفَسهای حبس نهنگی!
این نهنگ
پیش از تو
لا به لای نَفَسهات
هر روز
      
هر دقیقه
در لا به لای هر نَفَس تلخ سالهات
بالیده‌است و لانه گزیده ست.

نُه توی یونس است و نهنگ است این جهان.

فروردین ۱۳۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:2 توسط ابوذر کریمی |


                                                                    آگوست رودن 


منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي هشتم، آذرماه 1347، ص 778-772


                    



آناتول فرانس پس از پانزده سال جدايي به وسيله‌ي دوست و پرستار و منشي خود مادام بولوني با رفيق شفيق هنرمند خود آگوست رودن  - مجسمه‌ساز مشهور فرانسوي- كه سال‌ها به علت اختلافات سياسي و مسلكي از هم كناره گرفته‌بودند ملاقات مي‌كند. محل اين ملاقات در ويلاي آناتول فرانس خارج از شهر پاريس است. اين قصر را آناتول فرانس از حيث جمع‌آوري آثار مجسمه‌سازان و نقاشان بزرگ به صورت موزه‌اي درآورده‌است و رودن كه شنيده‌است آناتول فرانس يكي از مجسمه‌هاي آفروديته Aphrodite اثر مجسمه‌سازي يوناني را در يونان به چنگ آورده و در قصر خود نگه داشته‌است، بسيار مشتاق است اين مجسمه را نيز تماشاكند و شايد همين انگيزه‌ي نيرومند است كه وي را به سوي دوست قديمي خود كشيده‌است. نويسنده‌ي اين گفت‌وگو خود مادام بولوني است.

 

                        

رودن وارد مي‌شود و فرانس و مادام بولوني به پيشواز او مي‌روند.

 

رودن   ( خندان وارد مي‌شود) هواي اين‌جا مثل هواي ييلاق زنده‌كننده است. ( نگاهي به دور تالار دراز مي‌اندازد) اين‌جا كه من مجسمه نمي‌بينم.

فرانس  ( بالبخند) حتي يكي هم نيست.

رودن   اين مجسمه‌ي آفروديت را كه شنيده‌ام آن‌قدر زيباست كجا مخفي كرده‌اي؟ اميدوارم نشانم بدهي.

فرانس  در اتاق كار من است. بعد از اين كه استراحت كردي مي‌تواني آن را ببيني. الآن تو از كارگاه خودت مي‌آيي كه پر از مرمر است. بيا اول پرده‌هاي نقاشي را تماشا كن.

رودن   ( با شدّت) نه، من خسته نيستم. آن ربةالنـــّـوع يوناني را اول نشان بده.

فرانس  ( از ته دل مي‌خندد) نشانت مي‌دهم ولي بايد اعتراف‌كنم كه دوست ندارم آن را به مجسمه‌سازها نشان‌بدهم.

 

باز هم از پله‌ها بالا مي‌روند و رودن كوچك‌ترين توجهي به پرده‌هاي نقاشي كه به ديوار آويخته شده‌است نمي‌كند.

 

فرانس  نگاه‌كن مثل دامادي است كه به حجله مي‌رود.

 

هر سه وارد اتاق كار مي‌شوند و در مقابل مجسمه‌اي كه در جلو ِ پنجره قراردارد روي يك قالي ارغواني افغاني ناگهان مي‌ايستند. چند لحظه ساكت مي‌مانند.

 

رودن   ( زيرلبي) سازنده‌ي اين مجسمه يا فيدياس Fidias يا يكي از معاصران بزرگ او بوده‌است. (عرق پيشاني خود را پاك مي‌كند) اين مجسمه مرا گيج مي‌كند. از «ونوس ميلو» هم زيباتر است.

فرانس  (دست رودن را مي‌گيرد) با تو هم‌عقيده‌ام و همين‌طور بايد خداي جواني و زيبايي را پرستش كرد. من هم فكر مي‌كنم كه اين مجسمه يا كار فيدياس و يا يكي از بااستعدادترين شاگردانش است. براي پي‌بردن به اصالت آن به آتن رفتم و خوش‌حالم كه رفتم زيرا مجسمه‌ي مينروال پارتنون Parthenon نظر مرا تأييد كرد. آفروديت من مانند خواهر دوقلوي مينروال بزرگ است.

رودن   ( متفكر) ربـّـةالنـّوع را از مرمر پانته‌ليكون تراشيده‌اند – رنگ گل‌محمدي كه ته‌رنگ زرد دارد مبيـّن آن است- آن‌قدر شفاف است كه گويي گوشت و پوست حقيقي است. فيدياس فقط از اين مرمر مجسمه مي‌ساخت.

فرانس  حتما ً دختري يوناني با بدني چون برگ گل هنرمند را الهام بخشيده‌است كه اين آفروديت را خلق‌كند.

رودن   اين بدن شكننده را مانند يك كليساي عظيم ساخته‌اند تناسب آن كامل و خطوط آن در نهايت توازن است. دلم مي‌خواهد آن را محصول شعر هندسي و موسيقي رياضي‌وار بخوانم. هنرمند هميشه بدون اين‌كه خودش بداند دانش مي‌آموزد؛ از مصالح و مشاهدات و افكار خود درس مي‌گيرد. مجسمه‌ساز خيلي بايد بياموزد. فيذياس حتما ً عالم بزرگي بوده‌است.

فرانس  فيدياس در علم تشريح و هندسه و معماري تبحـّـر داشت. تمام خواص مصالح كار و اثر نور و سايه را در مرمر مي‌دانست. مانند هر عالمي هنگامي كه شرط حزم آن بود كه از اغراق و زياده‌روي پرهيزكند، به شوق و سوز دروني خود افسار مي‌زد. محض هم‌آهنگي كارش حاضر بود فداكاري كند. وقتي مجسمه‌هاي غول‌پيكر خود را مي‌تراشيد لحظه‌اي از فكر تناسب كلي آن غافل نمي‌شد. حتي «ميكل آنژ»از او درس بسيار گرفته‌است.

رودن   هيچ هنري نيست كه از اجداد به اولاد به ارث نرسيده‌باشد. من هرگز انكار نمي‌كنم كه از مجسمه‌سازان باستان و ميكل آنژ درس بسيار گرفته‌ام. قبل از آن كه جرئت ساختن مجسمه‌ي بالزاك را به خود بدهم درس زياد گرفته‌بودم. استادان من علاوه بر مجسمه‌سازان بزرگ، معماران كليساهاي بزرگ بوده‌اند. حتي هم‌اكنون هم دانسته و ندانسته مشغول آموختن هستم. بدن سنگي آفروديت كه در هزاران سال پيش تراشيده شده و هنوز هم تازگي خود را حفظ كرده‌است يكي از درس‌هاي امروز من است. همه چيز آن همانند حقيقت ساده است.

فرانس  آن‌چه را كه ما حقيقت مي‌گوييم قابل‌بحث است. ( برمي‌خيزد و مجسمه‌ي كوچكي از مجموعه‌ي سفال خود برمي‌دارد و به رودن مي‌دهد) بد نيست نگاهي هم به اين‌ها بيندازيم.

رودن   اين‌ها جدّ امپرسيونيسم هستند. اين تكه سفال پخته‌شده تقريبا ً داغ است؛ نه از اثز شعله‌ههاي كوره، بل كه در اثر سرعت انگشتان دست هنرمندي كه حركات موزون رقاصه‌اي را در گـِـل جاودان كرده‌است. هر مجسمه‌ساز بااحساساتي از كاركردن با گل خوشش مي‌آيد چون كه نوك انگشتانش را داغ مي‌كند. اين مجسمه‌هاي سفالي مالامال از آتش و حرارت زندگي است.    ( انگشتان رودن بدن‌هاي اغلب مجسمه‌هاي سفالين كوچك را لمس مي‌كنند. صداي زنگ در بلند مي‌شود.) مگر قرار است كسي بيايد؟ ( صدايش لحن افسوس مي‌گيرد.) مي‌توانم تمام مجموعه را ببينم؛ رزم‌جوي رومي و سر «مدوزا» و مينروال كوچك و نيم‌تنه‌ي دانشمندان رومي و يوناني كه روي سر بخاري است. اين مجسمه‌ها را طوري قرار داده‌اي كه نور به وضع مناسبي به آن‌ها مي‌تابد. يك لحظه قبل مي‌خواستم آن مجسمه‌ي يوناني را از سر بخاري بردارم ولي آفتاب چنان زيبا به سينه و پاهاي او تابيده‌بود كه جرئت نكردم بدان دست‌بزنم. سينه‌ي زن را يوناني‌ها مانند گلابي مي‌ساختند و رومي‌ها مانند سيب. سر يوناني بيضي و سر رومي گرد است.

                  

مستخدم وارد مي‌شود.

 

مستخدم           موسيو پي‌ير كتاب‌ها را پس‌فرستاده‌اند.

رودن   ( با خوش‌حالي) خوش‌حالم كسي نيامد. ( سر پنجه مي‌ايستد و با دست‌مال كوتاهش سر مجسمه‌ي مرد رومي پهلوان را برمي‌دارد.) ساختمان استخوان سر اين مجسمه مانند سر مجسمه‌ي بالزاك است.

فرانس  معلوم مي‌شود در روم مجسمه‌سازي بود كه سر مردان را همان‌طور مي‌ديد كه رودن سر بالزاك را مي‌بيند. ( هردو مي‌خندند و رودن مجسمه‌ي سر رومي را سر جايش مي‌گذارد و سر مردي يوناني را برمي‌دارد كه صورتش پرچين‌وچروك است.)

رودن   با وجود سكونشان، اين چين‌ها پر از حركت اند. وقتي هنرمند اين مجسمه را مي‌ساخته حتما درباره‌ي آب كه به دست باد پر چين مي‌شود فكر مي‌كرده‌است. هنرمندان يوناني انگيزه‌ي هنري خود را از طبيعت مي‌گرفته‌اند. از اين لحاظ، ما حتي امروز هم به پاي آن‌ها نرسيده‌ايم. پوست پرچين اين يوناني تنها سطحي است كه اعماق كشف‌ناكردني او را پنهان مي‌سازد. عقل و سال حالت سر را عوض مي‌كند. قسمت بالاي پيشاني پيرمردان وسيع مي‌شود. متفكران پيشينيان مانند پيشاني موسي كاملا ً بلند و پهن است.

فرانس  به چين‌هاي عميق اين «زنو» نگاه‌كن؛‌ از بيني تا گوشه‌ي دهانش امتداد دارد. چشمان خسته‌اش در كاسه‌هاي گود خود فرورفته‌است؛ گويي كه در ستيز با مرگ زندگي را به مبارزه مي‌طلبد.

رودن   من اول شكل و تركيب و سپس بيان حالت را مي‌بينم ولي نويسنده اول بيان مي‌كند و سپس به شكل و تركيب نگاه مي‌كند. مي‌گويي كه اين قطعه زنو را نشان مي‌دهد؟ زنو كي بود؟

 

مجسمه را از قفسه‌ي كتاب برمي‌دارد و روي ميز تحرير مي‌گذارد. مادام بولوني و فرانس با حيرت بدو نگاه مي‌كنند. نور آفتاب بر سينه‌ي نيرومند و پشت مجسمه مي‌افتد.

 

فرانس  به نيرومندي تو رشك مي‌برم.

رودن   من از كشتي‌گرفتن با قطعات مرمرم نيرومند مي‌شوم. اين رزم‌جوي رومي چه پشت توانا و چه عضلات نيرومندي دارد. وي مي‌توانسته دنيا را مانند اطلس بالاي سر نگه‌دارد و تا دم مرگ نبرد كند تا از خستگي ازپاي‌بيفتد. بدنش پر از شكل‌هايي است كه گويي منفجركننده‌اند. باوجوداين، دست‌هايش چه‌قدر آرام و موقر و تمام بدنش چه موزون است. و انگار كه وحدت، توازن دنيا را مي‌نماياند.

 

          صداي دروكردن از خارج شنيده مي‌شود.

 

رودن   ( پنجره را باز مي‌كند و به بيرون خم مي‌شود.) جواني‌ست كه علف درو مي‌كند. من تماشاي درو را دوست مي‌دارم. در اين كار توازن و قدرت هست.

فرانس  برويم پايين، مي‌خواهم قبل از آن كه دو مهمان ديگر وارد شوند چيز ديگري نشانت بدهم.

رودن   پس چيست؟ هنر مانند عشق است. نبايد در يك وهله زياد خواست. من نمي‌توانم در نصف روز تمام آن‌چه را كه تو سال‌ها جمع آورده‌اي ببينم.

فرانس  بيش‌تر بايد به ديدار من بيايي.

مادام بولوني    ( مي‌بيند هردو خسته هستند.) برويم كوزه‌ها را تماشاكنيم.

فرانس  ( سرش را به علامت تصديق تكان مي‌دهد.) برويم. اشكال اين‌جانب كه ژوزفين درك هنري ندارد و در نتيجه قدر آن را نمي‌داند و آثار آن را دست‌خوش تمايلات مرغ‌وخروس‌ها مي‌كند. از همه بدتر به كوزه‌هاي ايراني و هندي من هيچ وقعي نمي‌گذارد.

رودن   ( بلند مي‌خندد.) عيب ندارد.

         

هرسه به طرف ايوان مي‌روند. در راه به مستخدمه برمي‌خورند.

 

مستخدم         ( با ترش‌رويي غرغر مي‌كند.) فكر مي‌كردم پايين خواهدآمد. ماري زودباش بيا ايوان را تميز كن.

رودن   ( به مستخدم با لحني تغيرآميز و مصنوعي) دست نگه‌دار! ذخاير مقدس پادشاهان را با جاروت كثيف نكن! همان كه الآن لمس كرده‌اي ممكن است به خود داريوش بزرگ تعلق داشته‌باشد.

مستخدم         ( مي‌خندد.) از آن پادشاه چيزي نمانده‌است. اين كوزه اكنون مال ماست. از آن گذشته شاهي كه مرد به حساب نمي‌آيد.

فرانس  اين دختر دهاتي از شكسپير داستان‌ها نقل مي‌كند، در صورتي كه ممكن است هرگز آثار شكسپير را نخوانده‌باشد. روان‌هاي بي‌دانش، بينشي مخصوص‌به‌خود دارند كه به انسان درس زندگي مي‌دهد.

رودن   ( به كوزه‌هاي اطراف كه رنگ‌هاي روشن دارند نگاهي مي‌افكند.) اين يك قطعه‌ي ايراني است كه نظيرش را چند روز قبل در يك كتاب آلماني ديدم. رنگ‌ها عالي و فراوان است. كاملا ً شرقي است.

فرانس  شخص به‌آساني مي‌تواند حدس بزند كه ايراني‌ها با چه وجد و شعفي به اين آميزش آبي و سبز كه آنان را به ياد درياي خروشان مي‌انداخته مي‌نگريسته‌اند. اين قطعه اتفاقا ً چنان‌كه گفتي به زمان داريوش اول پسرويشتاسب فاتح تعلق دارد. آن را در ماراتون يونان از آشنايي خريدم. وقتي آن را به من داد اين داستان را نيز گفت: هرسه داريوش‌ها وقتي زمان مرگشان مي‌رسيد مي‌خواستند با زندگي در اتاقي كه با اين سفال‌هاي زيبا و بي‌نظير آراسته بود وداع‌كنند و گمان مي‌كردند كه اين‌ها نيرويي سحرآميز دارند و مي‌توانند ورود آن‌ها را به قلمرو ِ اشباح آسان و بي‌درد سازند. ايراني‌هاي شاه‌دوست اين قطعه را كه نگاه شاهان محتضرشان به آن افتاده‌بوده‌است نگاه داشته‌اند. افسانه‌ها اين خاصيت را دارد كه به اشياي زيبا جلوه‌ي مخصوص مي‌بخشد و من هرگز درصدد آن برنمي‌آيم كه حقيقت افسانه‌ها را كشف‌كنم. تمييز حقيقت از موجودي خيالي كار بسيار مشكلي است.

رودن   براي كشف حقيقت من هميشه به بصيرت متوسل مي‌شوم.

         

با سايرين مشغول تماشاي سفال‌هاي هندي مي‌شوند.

 

فرانس  نبايد فراموش كرد كه هر دو از يك جا سرچشمه گرفته‌اند. نياكان هنر ايران باستان، هنر هندي و مصري است. اكنون مي‌توانيم به سراغ يوناني‌ها برويم. مي‌خواهم قبر اين شاعر يوناني را به شما نشان‌دهم.

 

          پرده‌ي پنجره‌اي را كنار مي‌كشد و دري را كه به باغ باز مي‌شود مي‌گشايد و زير نور درخشان روز كنده‌كاري يك قبر يوناني كه در جاده‌ي آتن كشف شده‌بود نمايان مي‌شود. مجسمه‌اي از الهه‌ي شعر بالاي گور شاعر ايستاده‌بود.

 

فرانس  مخصوصا ً اين را در سايه‌ي پله‌ها مخفي كرده‌ام كه هر بار هنگام آمدن و بيرون‌رفتن از خانه از كنار آن بگذرم. در جاده‌ي آتن نيز آن را در محلي گذارده‌بودند تا هر مسافري كه به سوي آتيكا برود آن را ببيند. و قصدشان اين بود كه به مردم متذكر شوند كه تمام راه‌ها به يك نقطه منتهي مي‌شود.

رودن   ( نزديك مي‌شود. خون در صورتش دويده و نفس‌نفس مي‌زند.) اين مقبره باشكوه است. ( به هيجان آمده) مرا از خود بي‌خود مي‌كند. اين مقبره از تمام مقبره‌هاي كهنه كه در موزه‌ي ناپل وجوددارد زيباتر است. الهه‌ي شعر گويي نفس مي‌كشد و زنده است و به‌تازگي برخاك تازه‌ي قبر قدم گذاشته‌است و انسان مي‌ترسد مبادا خود را به روي گور اندازد و زخمي شود. خيلي باشكوه است. عجيب است.

فرانس  اين روزها ديگر اثر هنري در گورستان‌هاي ما ديده نمي‌شود. اغلبشان مبتذل و حاكي از فقدان روح هنري و درك زيبايي انسان امروزي است. از فكر اين‌كه يك غول وحشتناك بر سر قبر من خواهندگذاشت بدنم مي‌لرزد. ولي دلم مي‌خواهد كه قبرم نشانه‌اي داشته‌باشد. در اين گورستان پانتئون ما هم اثري از هنر نيست. آن‌چه هم موجود است ميان ابتذال گم شده و رونقي ندارد.

رودن   ( غرغركنان) سنگ‌هاي مرمر را كنار هم مي‌چينند. انگار كه قوطي كبريت است. هدف اساسي اين‌ها اين است كه در اين يك تكه زمين تا مي‌توانند مرده چال كنند. اين روزها حتي نمي‌شود با مراعات اصول زيبايي مرد.

فرانس  ما كه دوست‌دار هنريم چنين مجسمه‌اي بايد نشان قبرمان باشد.

 

          مستخدم وارد مي‌شود و اعلام مي‌كند كه غذا حاضر است.

 

رودن   (چهره‌اش باز مي‌شود) حالا كه غذا حاضر است برويم از آن لذت كامل ببريم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:7 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats