دارم به کارهای نکرده فکر میکنم این روزها. بدجور گرفتار بازنویسی «مکافات جنایات»م، که خاطرات یک افسر عالیرتبه ی آگاهی است. از سوم مرداد تا امروز مشغولم به این کتاب و میخواهم هرطور شده تا اول مهر تمامش کنم که در نیمسال دوم موی دماغ نباشد. امروز ترجمه ی چند داستان از چخوف از طریق بیگلو -گرافیست هنرمند روزبهان- به دستمان رسید. یحتمل آن تالیف و ترجمه ای را که مدتهاست نیمه کاره گذاشته ام -تحت عنوان «مختصات سبکی چخوف»- ضمیمه میکنم به این گزیده و منتشر میشود. تازه دانستیم بیگلو زبان و ادبیات روسی تحصیل کرده است. بابی برای ادبیات روسیه در روزبهان باز شد. از لرمانتوف ترجمه ی خوب نداریم. از پوشکین کم است و ترجمه ها همه قدیمی است. از ادبیات روسی عصر سوسیالیستهای شوروی هیچ در دست نیست به فارسی. و آنچه هست مربوط به نویسندگان مهاجر است، سولژنیتسین علی الخصوص و البته «بچه های آربات» که سروژ ترجمه کرده است. ضمنا از ۱۹۸۹ تا امروز که دیوارهای شرق و غرب فروریخته است نامی از ادبیات نوین روسیه در اینجا به گوش نرسیده است. از شعر روس که هیچ! مجموعه ی کافی حتی از مایاکوفسکی - با آن تاثیر عظیمش بر شعر معاصر- نداریم، چه رسد به الباقی. به مترجمان روسیدانی دسترسی پیدا کردیم. در کنار اینها میماند ترجمه مان با حسام که کند پیش میرود اما من به آن امیدوارم. (فرصت مغتنمی است برای من. حسام به شدت بر رویکرد پولانزاسی-دلوزی متن سوار است و هر دقیقه اش آموختن است. این حسام از هر جهت برکات است فقط!) و رمانم «به ترتیب قسمت» که دارم تاریخ مشروطه ی کسروی را برای اشراف بر داستان و زمانه ی آن میخوانم. فروشگاه همین روزها نو میشود و به خصوص طبقه ی بالاش چیز معرکه ای از آب درمیآید. کارهای تجدیدچاپشده ی براهنی را گرفته ام. گزیده داستانها در دستور کار است. مجموعه های زارعی و حاجیعلیان. و احیانا احسان عبدیپور و... یکی دیگر که نمیدانم. مجموعه نقدهای بارتلبی است. و آن مجموعه ی کذا برای کودکان و نوجوانان. یک مقاله ی جنجال برانگیز هم دارم که باید همین روزها بدهم به اعتماد. اینطور مقاله ها به درد شهرت میخورند! به هر حال ما اینیم دیگر! یک مطلب نزاع انگیز در فیسبوک گذاشتم که ظاهرا خیلیها را با من دشمن میکند. امروز آیدا پناهنده پیامی در جواب مزخرفات برایم فرستاده بود که عرق را روی پیشانی ام سرشیر کرد. به هر صورت این است ماجرای این روزهام. افزون بر اینکه طرحی اقتباسی داشتم که هم سیناپس یک فیلمنامه در دلش خفته و هم یک نمایشنامه رادیویی شش قسمته. با حمید محرمیان معلم باید امشب تماس حاصل کنم برای کار تحلیلی روی متنهای نادری کبیر. از نادری عزیزم سه فیلمنامه در دستور کار نشر داریم. باز باش ای باب بر جویای باب! و اینها در کنار مطلب خودم درباب بارتلبی که تالیف و ترجمه است آمیخته. همچنین ساختن با رنجهای این روزهای روح. این است جهان: ظمت و نور پیاپی. مجموعه شعرهام را باید گرد کنم و منقح، چیزهایی را حذف، چیزهایی را ویراسته کنم برای انتشار. مقابله ی مثنوی نسخه قونیه است با نسخه نیکلسون. بازنویسی افسانه هاست که ۴ماهی است عقب افتاده برای رادیو تهران و مجید خسروانجم عزیز. نکته ی خنده دار اینکه مجید زنگ زد پریروز، گفت برای ماه رمضان داستانک میخواستم، اما به جای اینکه منتت را بکشم همان داستانکهای پارسال را رفتم روی آنتن!!! کلی خندیدم از این پلتیک بینظیرش. و چه پسربچه ای دارد! طاهای خسروانجم متولد مرداد. در ضیافت پریشب کلی با هم کلنجار رفتیم. این برادرزاده ام خوب خلف است. هم مردادی است، هم چیزی در حدود یک زلزله ی ۸ریشتری! فعلا.
منبع: ماهنامهي سخن، دورهي هفتم، شمارهي پنجم، مردادماه 1335، ص443-444.
روز وداع ياران
زماني كه ما از يكديگر
در خموشي، با سرشك ديدگان
و قلب لرزان
براي ساليان سال جدا ميشديم
رخسار پريدهرنگ و بيحرارت
و بوسههاي سردتر تو
خود گواهي صادقي بر اين
فراق طولاني و تحسـّرآور بود.
شبنم سحرگاهي
بهسردي بر جبين من مينشيند
و به خاطرم
ميآورد كه
با عزيمت خويش،
عهد و ميثاقي را كه با من بسته بودي شكستي.
هر زمان كه خلايق از بيوفايي تو سخن ميگويند،
من نيز ناگزير با ايشان همزبان ميشوم.

با ذكر نام تو در نزد من
گويي ناقوس مرگ در گوشم طنينانداز ميشود
كه چنين ارتعاشي بر پيكرم مستولي ميگردد.
سبب اينسان گراميبودن تو در پيش من چيست؟
آنان نميدانند كه تو را ميشناسم
كيست كه چون من تو را بشناسد؟
ولي هزاران ندبه و زاري
كه به وصف نيايد در ماتم تو اثري ندارد.
نهاني با يكديگر ملاقات كرديم.
اينك من در خاموشي بهغم ميگريم.
كه چهگونه قلب تو توانست فراموش كند
و روحت فريب دهد
نميدانم چنانچه
پس از ساليان دراز به ديدارت نايل گردم
چهگونه تو را در سكوت
با سرشك ديدگان در آغوش كشم.
/* /*]]>*/
تقدیم به: یلدا و علیرضا
گاهی نگاه می کنم از پشت این همه ابرهای بارانی
که زمین گرد است
و گردش زمانه بوی گوگرد می دهد.
گاهی خیال می کنم از پشت جاده های مه گرفته
بی یخشکن میان بوران
بی زنجیر چرخ روی زمین لغزان چرخنده
چه سرهایی که به سنگ نخورده اند.
گاهی ولی به تو می نگرم
یادگار خط ّ خطیر هر لحظه
بر بردار بی شماره ی سال های عمر من
که چه بی لغزش
روی جاده های یخ بسته راه می روی
و چه بی اشتباه
نگاه می کنی به سرتاسر شب
سرتاسر روز
و از کنار هر کس که بگذری
باغبان باغی خواهدبود
هرچند نام تو را بی احترام برده باشد.
حالا تو روی پل
در انتظار یک قطار شاپرکی
در زیر پل
من
در گفت وگو میان وزغ ها.
شاید میان یک تقاطع تاریخی
من سوزنبان دورافتاده ای باشم
شاید میان یک تهاجم بهاری
تو صاعقه ی شقایق و قاصدکی.
حالا تو روی پل ایستاده ای
و از همان بالا
برای من
روی خط ّ ستاره ها
دست تکان می دهی.
سوم فروردین ماه یکهزاروسیصدوهشتادوهشت
منبع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، تهران: مرواريد، چاپ اول: 1357، ص266-272.

پرويز اسلامپور را جدي ميگيرم و مسئلههايش را؛ كه اگر مسئلهاي هست از آن است كه شاعر است و شاعر، وقتي كه تمام مسئلهها را در خود دارد خود به صورت مسئله ميماند. مثل انسان.
خوانندهي حرفهاي اما به مسئلههاي شاعر يا نويسندهاش نگاه نميكند، نه به سكوتش ميانديشد و نه به بدعتهايش. برعكس مسائل شاعران و نويسندگان هميشه براي خوانندگان پيجوي آنها و به عبارتي براي طرفداران خاص (پوبليك) آنها مطرح بودهاست. و اتفاقا ً خوانندگان اسلامپور با اين كه از آنهايي بودهاند كه خود بهنحوي مسئلهاي را در خود پنهان دارند ولي باز خوانندهي او و مواظب او ميمانند و اسلامپور، خواندهشده و خواندهنشده، خوانا و ناخوانا ناچار است خودش را مدام براي آنها عوضكند و اين از عوارض پوبليك خاص داشتن است.
پوبليك خاص دستوپاكردن، شاعر يا نويسنده را زير نگاه خواننده ميگذارد. اما پوبليك عام نامعيــّـن، درسخوانده و تربيتشده گرچه بيانتخاب و بيترجيح، با كمي تجربه و مهارتهاي حرفهاي خواندن، هميشه ميشود بهش رسيد؛ به گروههاي بسيارشان بهسادگي. و اين گروه همانقدر كه سكوت آدم را متوجه نميشوند شكست او را در بدعتها و بيباكيهايش نميبخشند و نه توجيه ميكنند. اين پوبليك، همان پوبليكي است كه منتقدها و مديران مجلات به آن ميانديشند و در نقطهنظرهاشان اشتباه نميكنند و بسياري از شاعران و نويسندگان با سليقههاي گوناگون (حتي) براي همين مردم كار ميكنند؛ شاملو، نادرپور، اخوان، آتشي، ساعدي، چوبك، آلاحمد و...
برعكس، توفيق در ايجاد پوبليكي از نوع اول نگاهداري آن را مشكل ميكند؛ يعني ماهعسل توفيق كه تمام شد كمكم شكستهاي كوچك و جانبي و جزيي سرميرسند و بدفهمي و سروصدا شروع ميشود. اما در گذار از اينهمه، كار تعادل خود را پيدا ميكند و شاعر يا نويسنده شوروشوق ميگيرد تا كوشش كند مدام خود را عوضكند تا در انتهاي اين تازهشدنها و پوستانداختنها يك يگانهي كامل گردد، گو اين كه كمالي در دنيا نيست...
و اسلامپور در اين مرحله از حيات ديدني ميشود و فهميدني ميشود و نفهميدني ميشود. همين امشب كه اين چند شعر را به من داد، همراهشان نوشتهاي از من بود به سال 50 دربارهي او؛ ازچاپخانهبرگشته، با لكـّـههايي از مركـّـب چاپ، و كسي به خط بدي در زير آن نوشتهبود: لطفا ً اينها را ترجمه كنيد. حروفچين، سردبير يا صفحهبند – نميدانم – فقط خط منوچهر آتشي را شناختم كه پرسيدهبود: بهترين كتابي را كه در سال گذشته خواندهايد معرفي كنيد! و بعد خط خودم را كه زير آن جواب نوشتهبودم و بعد تقاضاي ترجمه را، كه نه به ترجمه نياز داشت و نه نياز به ذهن تنبل نياز داشت بداند چرا در آن زمان آخر سال 50 اسلامپور و نام كتابي كه خواندهبودم از او در آن سال نميبايست قاطي كتاب و نام ديگر فضلاي شهر كه فاضلان ديگري البتــّـه خواندهبودند ميشد! لابد همين سؤال امشب مرا به فكر گروههاي دوگانهي خواننده برد؟ و نوشتهي من لابد در جستوجوي همين سؤال از چاپخانه به مجله برگشتهبود و از مجله راهي پاريس، و رفتهبود آنجا ميان شعرهاي شاعر تاخورده ماندهبود؟ و آن نوشته اين بود:
«كتابهايي هستند كه ما را ميكشند و كتابهايي هستند كه ما را ميكشند. (بهضم ّ) كتابي از حاشيهي مشغلههاي روزانه ميگذرد و كتابي در متن مشغله مينشيند. كتابي را چاه كردم و در آن افتادم؛ كتابي را فقط آه كردم!
اما به عنوان اين دو كلمهاي كه از من ميخواهيد براي يكي از اين كتابها كه روي ميز من امسال ورقخورد ترجيح ميدهم كه اين دو كلمه را براي كتاب شعر پرويز اسلامپور بنويسم كه ميدانم هيچكس از شما نخواندهايد:
اين يكي از همان كتابهايي بود كه چاه كردم و در آن افتادم؛ كه شاعرش هم خود در آن افتادهبود: سقوط در زبان اسرار و معماري حجمهاي بسيار...»
***
بدون ترديد پوبليك اسلامپور پوبليك شعر حجم استو شعر حجم، شعر مدام تازهشدن است كه در تازهشدن تسكين نميپذيرد و لذا او مدام زير نگاه خوانندههاي ولو معدود، مراقبت ميشود. شعر حجم او شعر دريافتهاي فوري، شعر دريافتهاي مطلق، و شعر عطش دريافتهاي مطلق و فوري است و شعر جستوجوي كشف حجم به قصد جهيدن در جذبهي حجمهاي ديگر است و بدينگونه او در يكي از خطوط اصلي بيانيهي حجمگرايي طلوع ميكند.
كشف حجم در ذهن اسلامپور حادثهي بزرگ شعر اوست و اين شعر از زماني كه به حجم ميرسد به حرف ميرسد. او تا به حرف برسد جلو ِ هر حرفي پرانتز باز ميكند، از علف تا كامپيوتر، و اين در ذهن او آنقدر در مقابل اشيا عمل ميشود كه ميشود تكنيك؛ و آنقدر غريزي ميشود كه نه ديگر تكنيك است و نه ديگر شيء. شعر است كه به ورد و جادو ميرسد؛ يعني همهچيز شعر و ورد و جادو ميگردد كه در انتهاي علت هر چيز مينشيند و ميگردد و در انتهاي علت هر چيز چهرهاي ميگيرد كه نه آن چيز است ديگر، ولي در تكامل آن چيز به آن چهره رسيدهاست.
و چون راه تكامل بهكلي پاك شدهاست و بين آن چيز و صورت نهايي آن مشابهتي هيچ نيست، پس تصوير شاعر تنها ميماند؛ بي خط ّ روشني كه واقعيت زايندهاش را بنماياند؛ چرا كه واقعيت از بازي حجمهاي بغرنج گذشته تا به چهرهاي متكامل و بيگانه با خود رسيدهاست. مثل واقعيت پاي انسان، وقتي كه به دايره و چرخ ميرسد.
اين است كه در شعر او تصوير همان استعدادي را دارد كه خيال در مكانيسم حجمگرايي به تصوير ميدهد؛ يعني تصوير تثبيت نميشود تا ساكن و بيتغيير در شعاع نگاه بماند، بلكه در معرض تجاوز خيال ميماند تا از سازش با نگاه ما بگريزد. و من اين شعرم را در خواب به او ميبخشم:
به علف كه نگاه ميكند
در علت علف مينشيند
در جايي كه به سمت رفته اگر نگاهكند
سرگيجه ميگيرد
و علف تار ميشود.
او شاعر حرفهايست، يا حرفهي او شاعريست؛ و خواسته اينطور به هر صورت باشد؛ از كار جهان بريدهاست تا فقط با شعر بماند، كه ميگويد شعر منتظر نميماند. همانقدر كه دست تهي را نميخواهد تهيدستي شاعر را نميپذيرد و از اين روست كه در سفرهاش هميشه با چند چمدان شعر و با شعر زندگي ميكند و شعر را از زندگي شعر نميگيرد، تا يك قلمرو ِ تحميلي، مهجور و دور از طبيعت حركت، بر جان بيتحرّك مصراع ثبتكند. يا آن كه ميل منتقد بد، او را به ميل خاص درونش بيميل بسازد و در عوض از نسخههاي كهنهي معمول و فرمهاي «مسئول»، شعري بپيچد؛ شعر تعهد و تصميم، شعر توقع و تكرار، شعري براي جامعه، شعري براي سطح بسازد، تا خوانده و نخوانده در سطح جامعه جارو شود و شاعري شود در شمار بيشمارهي امواج نو و كهنهي شعر نو كه تا ديد ديگر از صداهاي اعماق ماندهاست خود را صداي جامعه ناچار ميكند.
اما صداي جامعه بودن، با بازماندن از صداي اعماق فرقي بزرگ دارد؛ تزيين فكر حرفيست و فكر تزييني حرفي ديگر. و او به جاي اينهمه، تمرين زاهدانهي اخلاق ميكند تا عهدههاي خاص خودش را بشناسد و عهدهي عاريه را از جان بزدايد، كه عهدههاي عاريه مال بلندگوست، كه عهدههاي عاريه دائم از نفرت گروهي انسان بر گروه ديگر انسان برميخيزد. در شعر حجم اما اخلاق او به او ميگويد: وقتي كه ميميرد بايد براي كل مردم دنيا بميرد.
دست تاريكيست اما كه در او شعر مينويسد، كه در تمام او جاري است و انقلابي و عصياني است؛ آنقدر كه لازم نيست ديگر شاعر هم خود انقلابي و عصياني باشد، زيرا كه خشم و اضطراب شاعر با اضطراب و خشم دست، كه شعر مينويسد محيط ِ جدا دارد؛ يكي محيط عمل در كوچه دارد و در كافه، و ديگري در وادي كلام، در شدت تراكم تصوير، در ورد و آيه، در بـُـعدهاي سيــّـال شعر كه باز ميشوند و بافت ميدهند و حرفي از هميشهي انسان درد ميزنند، نه نوحه از نمايش دردي كه نيست؛ كه اگر هست لااقل در تعلق گوينده نيست. و آيا حق داشت روزي كه به من نوشت: «...و بالاخره شعر حجم تنها ميماند – مثل هر هيجان، "جمع" را بهانه ميكند و مثل هر حقيقت در كوشش "بهراستيرسيدن" از جمع جدا ميافتد و "رؤيا" حقيقت را حقيقت تنهايي يك يا دو شاعر ميكند...»؟ و شعر حجم امروز در پيوند با جامعه است كه از آن «جمع» جدا ميافتد؛ و جامعه «جمع زاينده»ي اوست و جامعه راستي است.
منيع: رؤيايي، يدالله: هلاك عقل به وقت انديشيدن، تهران: مرواريد، به كوشش: غلامرضا همراز، چاپ اول 1357، ص 260-252. به نقل از:ماهنامهي خوشه، شمارهي يك، فروردين 1342.
نميدانم به كدام اعتبار بايد دربارهي آقاي دكتر مهدي حميدي «بحث» كرد و آن هم در كنار نيما. حال آن كه كار نيما و رسالت شاعرانهاش هميشه انگيزههاي بسياري براي بحث به دست دادهاست. كار نيما هر روز حرف ميطلبد و مهدي حميدي هر روز فراموش ميشود. روزگاري كه حميدي شعر ميگفت و خوانندهاي داشت روزگار رواج انديشههاي رمانتيكي در ايران بود و شعر اين آقا هم رمانتيسيسم دستوپاشكستهاي را تحويل ذوقهاي آن زمان ميداد. اين حداكثر انصافي است كه ميشود دربارهاش داد. «رمانتيسيسم دستوپاشكسته» از اين جهت گفتم كه شعر آقا در همان زمان، اين توانايي را نداشت تا اوج بلند رمانتيسيسم و حقيقت آن را بروز دهد.(1) بر اين گفته توضيحي ميافزايم تا بر خواننده تصوري از رمانتيسيسم واقعي پديدار بشود و اختلاف آن را با خبري از رمانتيسيسم كه به حكم زمان به گوش آقاي مهدي حميدي رسيدهبود دريابد. مضاميني مانند منظر شبهاي مهتاب، سايههاي خيالپرور، ترنم امواج و نجواي عاشقان، بيداري خاطرات و گذشتهها، جلوهي آرزوها و رؤياها، غمها و سوداها، تنهاييها و نامراديها، فانتزيهاي غريب، تصويرهاي تروتازه. پروازهاي روح همراه با فرشتگان و همآهنگي با خدايان، خلوت و سكوت و... اينها همه مضاميني بود كه در قلمرو ِ رمانتيسيسم بهتازگي خريدار و خواهان داشت و با شور و اشتياق خوانده ميشد. و شعر حميدي از اين همه فقط دستي بر آتش داشت و از اين جنبشي كه صد سال پيش از او در اروپا بارور شدهبود بيشتر از همه، گستاخيهاي شاعرانهاش را به مزاج خود سازگار ديد. به عبارت ديگر، او با همان معيارهاي شعر قديم، با همان مصالح و همان شيوه، بيهيچگونه ابداعي در فرم و بيان، سر و دست اينگونه مضامين را ميشكست و با نوعي بيحيايي شاعرانه ميآميخت تا فيالمثل دختري را به عنوان معشوقهي بيوفاي خود در شعرش رسوا سازد و يا... و شعر بيحيا البتـّه زود هم شناخته ميشود؛ آنچنانيكه زود هم فراموش ميشود. بهعلاوه، فحش و ناسزا دريچهاي نيست كه هميشه باز بماند. و اگر باز هم روزني برايش باز ماندهبود، مرهون معبر پرآفتابي بود كه معاصرينش باز كردهبودند. همانها كه امروز اين آقا گاهي در جعبهي تلويزيون و گاهي در هواي بستهي كلاسها عليهشان يقهدراني ميكند. اين يقهدرانيها از سر ناسپاسي نيست، چراكه او قادر نبود به رغم مزاج خويش در اين عصر پرآفتاب پا بگذارد؛ براي خفاش، روزن كوري كافي بود. اينها بخار مهوّعي است كه از تعفن مشتي عقده برميخيزد؛ عقدههايي ريز و درشت كه ضمير آقاي شاعر را آنچنان متعفن ساختهاند كه پس از مدتها فراموششدگي و تحمل، دستار برگيرد هياهو راه بيندازد كه واشعرا... پير شدن و ملكالشعرا نشدن، جواني را بر سر كراهت منظر گذاردن، و عمري ناكامي از معشوقكان قدّونيمقد را بهدوشكشيدن، شعرگفتن و شعرگفتن و سرانجام بتنشدن و پيشوا نگشتن، مأيوس ماندن و خانهنشستن، پرواز بلند جوانها را و اوج ديگران را ديدن و... و... اينهاست كه آنچه شاعر را معقد ميكنند و از انسان آدمي عوضي ميسازند. از حرف اصليمان نگذريم. بههرحال آن رمانتيسيسم دستوپاشكسته نميتوانست حامل بشارتي باشد؛ زيرا كه بهخصوص از نظر استيل و فرم مفارقتي با هيچيك از مظاهر شعر قديم ايران نداشت و بدعتي را ارائه نميداد؛ هيچيك از كلاسيكها را برنياشفت و فقط بين او و همزمانهاي نوجويش فاصله انداخت و از نظر محتوا و بيان نيز از دروني سوخته و صادق پيامي نداشت و حال آن كه رمانتيسيسم با بروز و تكاملش در آلمان و فرانسه، ارزشهاي هنري كلاسيسيسم را بههمريخت. موسه با تمام دوستان ادبي قديمش جدايي گرفت و در جدالي عظيم پانهاد و چون از دردي گران شعلهور بود تا قلههاي بلند ليريسم بالكشيد. هم در آن زمان كلاسيكها برآشفته بودند و اين ابداعات مكتب جديد را اعتبار نميدادند . مؤلفين اين آثار را به باد انتقاد و ناسزا ميگرفتند. بنابراين باز سؤال خويش را تكرار ميكنم كه به كدام اعتبار بايد دربارهي مهدي حميدي «بحث» كرد؟ چه تازگي؟ چه رسالتي؟ چه جرئتي؟... در ابتداي راه ايستادن و خويش را در پايان راه انگاشتن، ثمرهي مغزهاي عليل است كه تصور خانهاي خراب دارند؛ هر كاري شهامت ميخواهد. پيشكشيدن يك جنبش و نهضت ادبي ظرفيت ميخواهد، استعداد ميطلبد، بايد دشمنيها و ناسزاها را پذيرا شد، گمناميها را تحمل كرد، طعن و طنزها را ازسرگذرانيد، به حقانيت خويش و دانستنيهاي درون خويش ايمان داشت و بر سر اين ايمان جدال كرد. نيما چنين كرد. نيما رمانتيسيسم شعر فارسي را با منظومهي «افسانه»ي خويش به اوج كمال رسانيد. رمانتيسيسم او در اينجا شعري داغ، نو و صميم ارائه ميدهد كه در آن لرزش جاني سودازده و پرشور احساس ميشود؛ شعري كه از گذشتههاي دور و آيندههاي ناپيداي شاعر خبر ميدهد. كودكياش را همراه با انس و الفت و يارانش زنده ميكند؛ افسانه، سكون شاعر و نسيان عظيمش را بههمميريزد و در غم بزرگي كه دارد چشمانداز شادمانهترين لحظهها را تصوير ميدهد و انسانيترين انديشهها را بيان ميكند. شاعر رمانتيك در اينجا از هرچه ديده و از هر چيز، ساده و سخت، صاف و يا مبهم، بهآساني اعجاب ميآورد بيآنكه قصد طنزش در ميان باشد.
آنچه من ديدهام خواب بوده،
نقش يا بر رخ آب بوده.
عشق هذيان بيمارياي بود
يا خمار ميي ناب بوده
همرها! اين چه هنگامهاي بود؟...
كوچ ميكرد با ما قبيله
ما شمالهبهكف در بر هم
كوهها پهلوانان خودسر
سربرافراشته رويْدرهم
گلــّـهي ما همه رفته از پيش
آه، افسانه! در من بهشتيست
همچو ويرانهاي در بر من
آبش از چشمهي چشم نمناك
خاكش از مشت خاكستر من
تا نبيني بهصورت خموشم
من بسي ديدهام صبح روشن
گل بهلبخند و جنگل سترده
بس شبان اندرو ماه غمگين
كاروان را جرسها فسرده
پاي من خسته اندر بيابان
ديدهام روي بيمارناكان
با چراغي كه خاموش ميشد
چون يكي داغ دل ديده محراب
نالهاي را نهان گوش ميشد
شكل ديوار، سنگين و خاموش
در هم افتاده دندانهي كوه
سيل برداشت ناگاه فرياد
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانهآباد
رفته از يادش انديشهي جفت
كه تواند مرا دوست دارد،
وندر آن بهرهي خود نجويد؟
هر كس از بهر خود در تكاپوست
كس نچيند گلي كه نبويد
عشق بيحظ ّ و حاصل خياليست!
اثر نيما در آن زمان، غرابتي را عرضه ميكرد كه با هيچيك از مؤلفين كلاسيك آن روزگار و با هيچيك از سنتهاي ادبي گذشته آشتي نداشت. به همين جهت او با انتشار «افسانه» سيل دشنام و ناسزاها را به سوي خويش جاري ساخت. اما زمان، قاضي خوبي بود. تازه شعر نيما به اين تازگي كه عرضه كردهبود قانع نبود و فضاهاي بازتري را ميطلبيد، چراكه رمانتيسيسم ديگر مدتها بود كه كهنه شدهبود؛ ميبايست دريچهاي ديگر به روي شعر گشود و به دنبال اين طلب بود كه پس از سالها غور و تأمل و از پس عزلتهاي مديد، سمبوليسم امروز شعر فارسي را كشف و عرضه كرد كه از برجستهترين و درخشانترين خصيصههاي شعر معاصر فارسي است و جاي صحبت آن نه در اينجاست و نه به درد اين گفتوگو ميخورد. اكنون با اين جريانهاي تازهاي كه در شعر مطرح است و با اين تلاشهاي باروري كه در ذهنها ميشود مسخره است كه شاعري در سر پيري بيايد و در پاي رمانتيسيسم نيمبند جندين سال قبل خود سينه بزند و عـَلـَـم فحاشي را علي شاعران امروز و چهرههاي خوب شعر معاصر فارسي بلند كند. به اين آقا بايد گفت تازه آن لامارتينت كه براي چاپ اول او جلو ِ كتابفروشيها صف ميبستند امروز در ذهن نسل معاصر فرانسه فراموش شده و خريدار ندارد؛ چه رسد به تو كه نخ او را هم نتوانستي بتابي. من دستافشانيهاي تلويزيوني آقا را خوشبختانه نديدم ولي تا آنجا كه شنيدم داستان او مرا به ياد قصهي برادر حاتم طايي و چشمهي زمزم انداخت، وگرنه چه انگيزهاي ميتوانست او را به آن زيرزمين جلو ِ دوربين بكشاند تا به پيرمردي كه در ذوق نسل جوان بر مسند قبول نشسته ناسزا بگويد؟ پيرمرد رسالتي داشت، صادقانه آمد، عرضه كرد، از عهدهاش هم برآمد و رفت؛ نخواست كه يك كرسي در فرهنگستان بگيرد و نخواست كه در پشت تريبون دانشكدهي ادبيات سينه صافكند؛ به همان پوست شكاري كه در كوههاي يوش كردهبود و در گوشهي دزاشيب زيرش انداختهبود قناعت كرد و خواست كه زندگي و شعرش را با كوه و درخت بگذراند نه با دست و دستمال. به هر حال و به عقيدهي من اين بيانصافي است كه نام دكتر مهدي حميدي را در كنار نيما يوشيج بگذاريم و به يك اعتبار دربارهي اين دو صحبت بداريم و من ميترسم كه مبادا براي خوانندههاي ناآشنا اين توهــّم پيشبيايد كه اين دو اسم در كفهي يك ترازويند و انوري چه خوب گفت كه: نه هر كه را ز لقب با كسي مشابهت است شبيه اوست چنان چون يمين شبيه شــِـمال كه دال نيز چو ذال است در كتابت ليك به ششصدونودوشش كم است دال از ذال در اين معامله يك بيت «ازرقي» بشنو نه بر طريق تهجــّـي، به وجه استدلال: زمر ّد و گيــَه ِ سبز، هر دو يك رنگ اند ولي از اين به نگيندان كنند، وز آن به جوال.
(1) حميدي شيرازي در تلويزيون طي چند سخنراني به عادت معهود خود به نيما يوشيج و جمعي از شاعران نوپرداز معاصر حملات تندي ميكند و اين مقاله جواب يدالله رؤيايي است به حميدي شيرازي! كه بنا به خواهش مجلهي خوشه نوشته شدهاست.
براي هر گوشه از قلبم
ستارهاي چيدهام
و آنها را روي موهايت خواهمكاشت،
وقتي كه با دامني ياس
از مزار من ميگذري.
اما بدان كه پروانههاي پيرهنت
تا ابد نام مرا ميخوانند.
از جهان تو همين پروانهها مرا بس!
با الهام از يك سطر از شبدر بی برگ(no leaf clover) جيمز هتفيلد
گاهي فكر ميكنم چهكسي خواهددانست
كه اين شبها بر ما چه رفتهاست؟
گاهي فكر ميكنم
چهكسي ميفهمد
كه چه مايه رنج
در بندهاي انگشتهامان
انباشتيم؟
گاهي بيدار ميشوم
و در ميان مــِه
تصوير مبهمي ميبينم
و ميگويم: «آه! اوست!»
اما مشعلي كه از دور ميآيد
چراغ ترن باريست.
و وقتي پارههاي واقعيتم
نيمهجان برميخيزند،
لبخند ميزنم،
و زيرلب ميگويم:
«گاهي فكر ميكنم...»
دور از تو وقتي كه ميمانم
انگار
بوي اقاقي به ساتن نشسته.
نه بيتو دورنشستن نه وحي مـُنزَل ِ اشك،
مرا به خويش نميخواند ايچيك اينجا.
مسير مانده،
مسير ِ عبور ِ بيمعبر.
از آن تويي كه مني،
تويي كه آينهمي،
يك دمم عبوري نيست.
تويي كه همنفسي
پس
بسي براي شكستن.
پهلوي انكسار نگاهت
لنگرمي.
در صــُـقع سرد ِ خوابهاي نگسليده صاعقهمي.
و محو جوهر شعرم قلم،
هماره دفترمي.
تو از مني،
ســَـرَمي.
براي باور تو
شعاع ِ بيدَوَرانم.
تويي كه دايرهمي.
كــَســَم
مساحتمي.
بيا كه بشكنمت بابهاي ناگشودهي آيينه...
ديده نه،
با همين چشم هميشه.
گفته نه،
با زبان ِ روز ِ دروغ وُ
شب ِ هذيان.
حواسم نيست
براي ملاقات.
آغوشگشوده
خواب را
بر سينه ميفشري.
من به تماشاي ماه.
تكرار رمز استقامت ماخولياست
ذهن ِ مكرّرم
قطرههاي باور خود را
دانه دانه ميگريد،
خوشه خوشه خشك ميشويم.
و تكرار خشكساليم.
بي گوش پروانه شعر تو را
چهگونه بدانم؟
بي قطرههاي شبنم مه
جاي نگاه تو را
چهطور
از روي متن صفحه بردارم؟
ميبوسمات ستاره كه پرواز من تويي
ميرقصمات پياپي وُ آواز من تويي
برخيز عــِطر ِ نسترنم
پر كن از شميم
شب را،
كه فجر وُ شام وُ سرآغاز من تويي.
ميبويمت كه
بيصورتات كنم به خيالم.
مينوشمات
بريزم
در قعر جام خويش.
ميبارمت
ببارم.
از شعلهها بباران!
بتابام! بخارم كن!
ابرم كن از نگاهت!
تشبيه ناگزير بهارم،
باش
تا نباشم
تاريدهي تنهايي و تشويش.