
دادگاه امروز حسام به پنجم آبان افتاد. ديشب حامد تفألي به حافظ زد. خوب آمد: تاب بنفشه ميدهد... به خير بگذران فقط. اخيرا ً «من متهم ميكنم» اميل زولا را خواندم. اين جملهاش در پايان دفاعش از دريفوس تكاندهنده بود:«.. به نام بشريتي كه اينهمه رنج بردهاست و حقدارد كه خوشبخت باشد...» يك نفس راحت گاهي به قيمت جان است... يك نكتهي جالب هم بگويم. وقتي حسام آزاد شد برايمان تعريف كرد كه... نه، بگذار اول بگويم كه ما توي محل كار همه همديگر را "دكتر" خطاب ميكنيم: "دكتر ناهار حاضره..."، "دكتر اون كتابو بده اينور..."، "دكتر كجا بودي ديركردي؟..." و... اين تخم لق را هم من توي دهان جماعت انداختهام. وقتي حسام را بازداشت كردند در برگهي شناسايياي كه به او دادهبودند كه پر كند بالاي صفحه نوشتهبودند: "حسام سلامت، نام مستعار: دكتر"!!! اين است نتيجهي وقتي كه مسئول شنود تلفن، شوخي شما را دركنكند!
داشتم فكر ميكردم كه اين روابط ريز و درشت را چهطور ميشود ارزيابي كرد؟ اصلا ً چهطور ميشود فرق يك رابطه را با رابطهي ديگر فهميد؟
الآن با يكي از دوستان نازنينم كار ميكنم كه بيش از 15سال است كه يكديگر را ميشناسيم؛ نه 15سال مداوم. شايد از كل اين دوستي، 4سال دوستي مداوم و مرتب بيرون بيايد. كار ما از يك نوع بود و مدتها هيچ صحبتي از اين كه من به او بپيوندم در ميان نبود و بعد هم بسيار اتفاقي و ابتدابهساكن اتفاق افتاد و او به من گفت:«چرا پيش من نمياي؟» به همين راحتي! گذشت تا بعد از مدتي فهميدم چه فشارهايي را به خاطر حضور من در مجموعهاش تحمل كردهاست و البتــّـه تهمتهاي ناروايي كه دربارهي من طرح شده بودهاست، به دلايلي. و در اين مدت مرا به فكر فروبردهاست كه اين عزيز دلم با چه انگيزهاي اين فشارها را متحمل ميشدهاست. نــُـرم و هنجار اين بود كه او به شنيدههاش اعتماد ميكرد و قيد من را ميزد. البتـــّــه اين را بگويم كه او هم در كار خودش و در زندگياش اعجوبهاي است. و تركيب من و او ميدانم تكاني در عرصهي من و او خواهدبود. اما من براي او سود نقد ملموسي نداشتم. محاسبهي سودوزيان چندان به سود من نبود؛ با ملاك و معيار معمول و هنجار.
اين را ميگذارم كنار دو ارتباط خاصم. يكيش برميگشت به خرداد 1379 با فردي به نام ميم-الف. پنج سال و حكايتهاي لايتناهيش. يادم نميرود هولوولع ابتداي آشنايي را در سال 78. جلو دانشكدهي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران قرآن جيبي خط طاهر خوشنويسم را درآوردم و باز كردم كه آيات اول سورهي ابراهيم آمد: بسماللهالرحمنالرحيم الم. برداشت من اين بود كه استخاره خوب است اما حالا ميگويم «الم» اشاره به ناگفتنيبودن آن چيزي بود كه در اين رابطه رخداد؛ يعني فيه ما فيه و از آن مهمتر الف-لام-ميم در كنار هم «اَلَم» است يعني «درد»، كه بود واقعا ً. و رابطهي بعدي يك ميم-الف ديگر. اساسا ً چهچيز باعث ميشود آدميزاد به آدميزاد اعتماد كند؟ چهچيز باعث ميشود كه آدميزاد فكركند كسي ارزش دارد؟ و براش بايد چيزهايي را فداكرد يا پيش پاش چيزكي قرباني داد؟
احساس پيري در من مزمن است. ديريست بيشتر به دنبال جمعبنديام. براي تكرارنكردن 30 سال اول در 30 سال دوم. آن دوستي را كه به واسطهي اعتماد نامشروطش همراهي كاري ما شكلگرفت با ميم-الفهاي زندگيم ميگذارم كنار هم. آنها كه با دراختيارداشتن همهچيز من (درون و برون) به اعتمادهاي من پشتپا زدند. با خودم ميگويم قطعا ً در هنگام لزوم براي دوستي با او كه مرا نامشروط ميپذيرد ميتوانم هر هزينهاي را با طيب خاطر بدهم. اما براي پيرمردهايي مثل من پاكباختن براي ميم-الفها ديگر ماجرايي سرآمده است. رابطهي نامشروط عاطفي فسادآور است و به تعبير حافظ: عندليبي كه به هر غنچه دلش ميلرزد / بهتر آن است كه در صحن گلستان نرود. وقتش است كه نفسي بكشيم.

بر من پوشیده نیست که بسیاری کسان بر آن بوده و هستند که کار جهان به دست بخت است و خدا. چنان که خرد بشری را در آن اثری نتواندبود و نمی تواند جلودار آن شود و بنابراین چنین حکم می کنند که کوشش بشری را سودی نیست و همه ی کارها را می باید به دست قضا سپرد... من نیز چون در روزگار می نگرم گهگاه بدین اندیشه می گرایم. با این همه، چون نمی توانم بپذیرم که آزادی اراده مان یکسره نفی شود، بر این باورم که چه بسا نیمی از کارها به دست بخت باشد، اما نیمی دیگر، یا کمابیش نیمی دیگر از آنها را به دست ما سپرده اند. من بخت را به رودخانه ی سرکشی همانند می کنم که چون سربرکشد دشتها را فرومیگیرد و درختان و بناها را سرنگون میکند و خاک را از جایی به جایی میافکند و هر کسی از برابرش میگریزد و هر چیزی در پیشگاه خروشش به خاک میافتد و هیچ چیزی در برابر آن ایستادگی نمیتواندکرد. با این همه، اگرچه طبعش چنین است، اما چنین نیست که به هنگام آرامشش از مردم کاری برنیاید، بلکه مردم میتوانند بر آن سدها و خاکریزها و دیگر استحکامات بناکنند تا به هنگام سرکشی، سرریزش به آبراهی بریزد یا آن که چنان بی امان و آسیبرسان برنجوشد. کار بخت نیز به همین سان است: آن گاه که بخت پا به میدان میگذارد آنجایی نیروی خود را بیشتر نشان میدهد که هیچ کاری برای ایستادگی در برابرش نکرده باشند و خشمش را بدان سو میکشاند که میداند هیچ سد و خاکریزی در برابرش برپا نداشته اند.
نیکولو ماکیاولی
جوان برومندي - که هنوز نام عزیزش را نمیدانم - امروز آمده بود از آشنايان خانم رشيدي. براي پايان نامه اش كه دربارهي انديشهي سياسي فرديد است كمكهايي ميخواست از حسام بگيرد. حسام لطف كرد و من را هم داخل ماجرا كرد. بحث شيريني درگرفت. در واقع بحث در باب اين بود كه دو نفر - سيدحسين نصر و سيداحمد فرديد- كساني بودند كه سنتگرايي سياسي را در ايران تئوريزه كردند. اين وسط دوستمان ميخواست فرديد را با ديدگاههاي ماركسيستي بسنجد. در عبارت ديروز تاريخ و پسفرداي تاريخ فرديد نسبتي ديدهبود مشابه دورهبنديهاي ماترياليسم تاريخي ماركس. حسام كه از ابتدا با همان موضع روشن مخالفش شروع كرد. من به نظرم رسيد كه فرديدو مازادي كه حول او پديد آمدهاست ديگر خود فرديد نيست و اين ديگر يك تشخص انديشگي است كه بيرون از وجود احمد فرديد حقيقي حيات يافتهاست. از طرف ديگر به خصايل شخصيتياش اشاره كردم و اين كه شايگان در گفتوگو با جهانبگلو از جوانيهاي فرديد ميگويد و بحثهايي كه با چاشني عربدهكشي در منزل پدرش راه ميانداختهاست. خود دوستمان به پيوند فلسفهي تاريخ فرديد با انديشهي هگل اشاره كرد. گفتم احتمالا به آن خاطر باشد كه فلسفهي تاريخ هايدگر خود تركيبي از هگل و هوسرل است. حسام ايراد گرفت كه تركيب واژگاني "انديشهي سياسي فرديد" در عنوان پاياننامه غلط است و درستتر آن است كه گفتهشود:"دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد". خورديم به ناهار. ناهار را خورديم و پس از ناهار بحث را از سر گرفتيم.

حسام اصرار داشت كه براي آن كه با رويكرد چپ بروي سراغ فرديد دو راه بيشتر نيست؛ يكي اين كه بيايي از ديدگاه يك متفكر چپ انديشهي فرديد را نقد كني و ديگري اين كه بيايي شباهتهاي او را با چپها بيرون بكشي و بگويي او هم چپ بود؛ كه اين پروژهي دوم پيشاپيش شكستخورده است. من گفتم اگر ميخواهي شباهتي بين انديشهي فرديد با قرائتهايي از ماركسيسم پيداكني نزديكترين قرائت به آن قرائتهاي استالينيستي يا چپ تيتو است با دريافت مبتني بر سانتراليسم دموكراتيك كه در آن تشكيلات و حزب و رهبري حزب برجستهسازي ميشود. بعد پرسيدم حالا با اسلامگرايي فرديد و گرايشش به ابنعربي و شيخ اشراق چه ميكني؟ گفت خود فرديد ماركسيسم را گذشته از انگارههاي الحادياش نزديكترين ايدئولوژي به اسلام ميدانستهاست. گفتم پس نزديكترين انديشه به او انديشهي التقاطي مجاهدين خلق بايد باشد. گفت شايد. حسام از ابتدا بر اين نكته انگشت تأكيد گذاشتهبود كه پرداختن به دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد در اين برهه خيلي لازم و مغتنم است اما در مجموع از رويكرد دوستمان نااميد شد اواخر بحث.

دوستمان معتقد بود از ميان شاگردان فرديد از همه منصفتر بيژن عبدالكريمي به انديشهي او نگاه ميكند كه ميگويد بدون فرديد اساسا هايدگر در ايران شناخته نميشد. گفتم هايدگر تا آنجايي كه به فرديد و اصحاب نحلهي فرديديه مربوط است نامي بيش نيست. بعد به تقابل انگارهي ابرانسان از نگاه فرديد و هايدگر اشاره كردم و گفتم كه هايدگر دورهي دوم از ايرادهايي كه به نيچه ميگيرد همين است كه برخلاف آن كه نيچه گمان ميكرد ابرانسان برآيند يا ستيهندهي مدرنيته است هايدگر نشان داد كه خود ابرانسان نيچه محصول تكنيك و مقولهاي تكنولوژيك است. در حالي كه فرديد ميگفت رهبر انقلاب اسلامي تجلي ابرانسان است و بعد هم كه در جريان انقلاب فرهنگي پاكسازي شد و به دانشگاه راهش ندادند حرفش را پسگرفت و كل سيستم را در انزواي خودش به فحاشي گرفت.

اشاره كردم كه فرديد احتمالا تنها الهامي كه از هايدگر گرفته بود حماقتي بود كه او در دوران ناسيونالسوسياليستها مرتكب شد. ميگويند هايدگر گمان ميكرد حزب ناسيونالسوسياليست آلمان اين قابليت را دارد كه او را به منزلهي تئوريسين فلسفي يك جريان سياسي بركشد اما زود فهميد كه از اين خبرها نيست و خود نازيها كنارش گذاشتند. فرديد هم همين را ميخواست. پيش از انقلاب وقتي كه آمد و در تلويزيون چندين جلسه مباحثش را طرح كرد به تعبيري درصدد بود كه از سوي نظام پادشاهي رو به افول به مثابهي تئوريسين فلسفي سيستم شناختهشود اما آن سيستم دوام نياورد و آنقدر درگير فساد تسرييافته در تاروپودش بود كه فرصت نكرد اصلا به گزينهي مورد نظر فرديد فكر كند حتي. انقلاب كه شد فرديد ديد كه حالا اتفاقا اين يكي نظام با آن آمال و آرزوي او بيشتر جور درميآيد. اما اينجا هم به كاهدان زد.

ديگر اين كه گفتم فرديد با گرايشي كه به ايران قبل از اسلام داشت كه از طريق شيخ اشراق با انديشههاي مهري همسويي يافتهبود و نيز با ظرفيتهاي بنيادگرايي كه در تفكرش هست قاعدتا پيش از انقلاب نميتوانست چيزي جز نظام شاهنشاهي را در انديشهي سياسياش جايدهد. دوستمان گفت آنچه منظورش از تفكر فرديد است انديشههاي بعدازانقلاب اوست. دوستمان هم تأييد كرد و گفت فرديد پيش از انقلاب حرفي بيشتر از آنچه كربن گفتهبود نگفت. خصوصا كه كربن هم مترجم فرانسوي هايدگر بود و بعد گرايش پيداكرد به ابنعربي و سهروردي و ملاصدرا. وقتي كه حسام بحث نصر و فرديد را پيشكشيد گفتم اين دوران اخيري كه در آن هستيم اتفاقا هر نوع تجلي عملي-اجرايي انديشه يا تئوري خاص را در شرايط سياسي كنوني نفي ميكند. اكنون عرصه، عرصهي زور عريان است. قبلا شايد به دنبال دلالتهاي تئوريك در جهت سنتگرايي بودند اما الان رسما پشتوانهي تئوريكشان مجموعهاي آشفته و هذيانوار از انگارههاي فاشيستي است كه حتي ديگر ربط ارگانيكش را با انديشهي اسلامي از دست دادهاست. حسام موافق بود اما ميگفت در هر حال صحبت از علم قدسي به مذاق سيستم خوش ميآيد يا آنچه فرديد ميگويد. عطف به بحثهايي هم كه اخيرا در باب علوم انساني مطرح شد و آلترناتيو جدي براي اين بحث، جز در فرديد و نصر نيست. حسام معتقد بود كه فرديد پديدهاي است كه از برخورد شرق و غرب حاصل شدهاست و ملغمهاي پديد آوردهاست نامنسجم.

البته تأكيد من همچنين بر اين بود كه تأكيد فرديد بر شفاهي بودن علم بايد ما را برآن دارد كه ببينيم در نوشتن چهچيز وجود دارد كه در انديشهي شفاهي از دست ميرود. فارغ از اين كه مثلا احسان نراقي ميگويد فرديد نمينوشت تا بتواند هر وقت دلش خواست زير حرفش بزند. گفتم در نوشتن نوعي تاريخمندي و فرايند انديشيدن رخ ميدهد كه در علم شفاهي كه فرديد از سنت استاد-شاگردي ايراني و معرفت سينهبهسينه گرفتهبود نيست. انديشهي بهتحريردرنيامده ذاتا استاتيك است. پويا نيست. و به لحاظ فرمال با حقيقت لايتغير و مطلقانگاري همسنخ است. تأكيد دوستمان بر نزديكي انديشهي فرديد به چپ - هرچند من در نهايت او را به بنيادگرايي ناسيوناليستي كسروي نزديكتر ميدانم كلا- باعث شد بگويم حتي اگر با استالينيسم قابل مقايسه باشد اپورتونيسم نهفته در ذات استالينيسم شايد بيانگر اين سنخيت باشد؛ چراكه آنجا هم عمل يا كردار مسبوق به نظريه همانقدر بيمعني است كه در فرديد. راستش اين است كه من در "ديدار فرهي" نتوانستم انديشهاي را ببينم كه فرديد توانسته باشد به اندازهي دو پاراگراف پياش بگيرد. و اشاره كردم به مقالهي پرهام و جزوهي شرح درس فرديد كه گوياي تمامي تشتت و عدمانسجام انديشهي فرديد است... خلاصه بحث مفصل و شيريني بود كه بناشد باز هم پي گرفتهشود.
تکمله:
مجتبای عزیز (دوستی که نامش را نمی دانستم) در کامنت ها مطلبی گذاشته است بدین شرح:
سلام
ممنون از خلاصه ای که از بحث روز سه شنبه گذاشتی. نمی دونستم حسام از رویکرد من به بحث نا امید شده ! فکر کنم دچار سوء تفاهم شدیم. شاید لازم بود با شواهد و قرائن بیشتری برای ادعاهام می اومدم. قطعا جلسه بعدی رویکردم رو شفاف تر و متقن تر می کنم. به هر حال من که خیلی استفاده کردم و از آشنائی با دوستان خوب و عمیقی مثل شما خوشحالم.
بیشتر مواظب سلامتی خودت باش.
در پناه حق
عرض کنم که... من آنچه را در یادم مانده بود در اینجا نوشتم، آن هم به نحوی مطلقا نامنسجم، فقط برای این که از دست نرود. و البته من در نوشتن این گونه گزارشها خیلی بداهتا مینویسم و ویرایش یا بازنویسی و بازبینی هم نمیکنم. قطعا گزارش فوق گزارش کاملی نیست و البته دیروز از حسام هم پرسیدم که اگر چیزی را از قلم انداخته ام یادآوری کند. (در مورد ترتیب بحثها که کلا گزارش من پراکندگی دارد و مطالب را به همان ترتیبی که گفته شده اند ننوشته ام و به همان ترتیبی آورده ام که به ذهنم رسیده؛ پاره ای از ابتدا و پاره ای از انتهای بحث.) حسام دیروز به این نکات افزوده اشاره کرد:
1.درباره ی تحلیل گفتمان و شیوه های آن باید بیشتر اندیشید و ملاکهای مطالعه ی قیاسی دو گفتمان را چه چیزهایی دانست. آیا به صرف مجموعه ای از مفاهیم مشترک در دو گفتمان میتوان گفت که آن دو از یک سنخ اند؟
2. حسام بر تقابل هگل و هایدگر در فلسفه ی تاریخ انگشت میگذارد که در هگل «فلسفه ی تاریخ» مطرح است و در هایدگر «تاریخ فلسفه».
3. دیگر این که حسام گفت باید پرسید که آیا میتوان هر چیزی را از هر اندیشه ای بیرون کشید؟ و میتوان گفت در هر اندیشه ای هر چیزی هست و تنها کافی است دستت را دراز کنی تا به آن برسی؟ اساسا از دید حسام مهمترین محک هر تفکر، تاریخ عملی آن است و نمیتوان گرایش کلی یک مبنای اندیشگی را چیزی بالکل متقابل با تاریخ رویداده ی آن فرض کرد. با این رویکرد احتمالا نزدیکترین گرایش به جوهره ی تفکر فردید همان فاشیسم است.
و در پایان اضافه کنم که این گزارش در هر حال کمیها و کاستیهایی دارد که خاصیت هرمنوتیکی هر متنی است البته.
مطالب زیادی را خیلی وقت است کنار گذاشته ام برای تایپ. بالاخره روی وبلاگ میگذارمشان. از بی حوصلگی روی آورده ام به یک روند غیرمعمول در وبلاگ نویسی ام و آن نوشتن گزارش وقایع است. کاری که چندان باب طبعم نیست اما فعلا برای تعطیل نشدن وبلاگ و اینکه کاربهتری هم نمیتوانم بکنم ناچارم بکنم.
امروز سعید نوری صبح آمد دفتر. این بشر اعجوبه ای است. غیر از 7 عنوان کتابی که درباره اش صحبت کردیم قول کتابهای دیگرش و یک دوره ی ده جلسه ای تحلیل فیلم برای ما بگذارد.
دستم تعریفی ندارد. آتل بسته ام. اما احتمال سکته نفی شد. نمیتوانم چیزی بنویسم بیشتر از یکی دو صفحه. کارها - و بخصوص "مکافات جنایات"- مانده. زنان بدون مردان را خواندم اخیرا. عالی است. ماخولیا و شباهتی که با ساختار افسانه های کهن ایرانی دارد بی نظیر است. البته در نهایت نفهمیدم برای چه آن قشقرق را در موردش راه انداختند. برعکس "فریدون سه پسر داشت" که در همان صفحه ی اول معلوم شد چرا اجازه چاپ نیافته است. سه رمان مارگارت اتوود چاپ نشر ققنوس را گرفتم دیروز. گفتگوی فیلیپ نمو با امانوئل لویناس را اخیرا برای حمید محرمیان روی فایل صوتی ضبط کردم. کتاب هورکهایمر و بعد فلسفه ی هگل استیس را ضبط میکنم. امشب هورکهایمر را شروع میکنم و رمان اتوود را. هنوز نتوانسته ام با نادری صحبت کنم. دیروز صائب آمد و دو مجموعه از طرحهای سباستین کروگر را آورد. شاهکار بود. هنوز نرسیدم فکم را بالا بیاورم! زارعی هم بازنویسی داستان "در حاشیه کتاب" را دیروز آورد. از آیدا پناهنده هم دو داستان برای مجموعه ی گزیده گرفتم. امشب سعید نوری مصاحبه با فرخ غفاری را برایم میآورد که شروع کنیم کارش را. آخر هفته کویر مرنجاب میروم با یلدا و علیرضا. اگر تور دوستانمان باشد شاید یک هفته کلا کرایه اش کنیم برای سفری دوستانه. مسعود ملکیاری را دیدم و مسیح نوروزی را. کتابفروشی بازسازی شد و قرار است با دو کتابفروش نیمه وقتی که به تازگی آمده اند جلساتی بگذاریم برای آشنایی بیشترشان با کتاب. چهارشنبه بناست بعد از مدتها برای تجدید میثاق به کانون بروم. به هر حال تا دستم کاملا بهبود نیافته است دوران رکود باقی خواهدبود.
ديشب غزلي شيرين از شهريار را خواندم. اين چند وقته ديوان شهريار كنار دستم است و كمبود خواندن شعرهاش را در اوقات فراغت بين كار جبران ميكنم. اتفاقاً به اين موضوع هم فكر ميكنم كه بعد از آن كه روز تولد شهريار را روز ادبيات فارسي نامگذاري كردند چه خيانتي در حق اين آبروي غزل معاصر كردند. به هر حال راه بيحيثيتكردن مردم باحيثيت يكي همين است كه تبديلشان كني به تريبون و منظر شعار. ميخواهم در اين لابهلا گزيدهاي از خواندههايم از شهريار را هم در وبلاگ بگذارم، بلكه هم به آن عادت قديميام كه رونويسي اشعار باب طبع است عملكنم و هم گزيدهاي مجمل از شهريار در اينجا گردآورم. اين يك غزل به قدري دلچسب است كه بهتنهايي در يك پست ميگذارماش اما بقيهي اين گزيدهها را چندتايكي ميكنم و در هر پست 4-5 غزل را قرار ميدهم.
خدايْ را پس از اين پايبند ِ پيمان باش
من از گذشته گذشتم، تو هم پشيمان باش
گــَرَم نويد حياتي دوباره خواهدبود
تني ضعيف بهدر بردهام، بيا جان باش
ز سر نميروي اي خاطرات عهد شباب!
خدايْ را سر پيري نصيب نـِسيان باش
حبيب من! همه زخمم، بيا وٌُ مرهم شو
طبيب من! همه دردم، بيا وٌ درمان باش
مرا به خوان ِ شـِكر ميزبان شدي چندي
بيا به خون جگر هم حبيب مهمان باش
دلا نواي طرب مينواختي زين پيش
از اين پس اي ني ِ محزون! به آه وٌ افغان باش
چو من نقاب ِ كفن ميكشم به رخ، ماها!
تو هم به ابر كدورت ز خلقْ پنهان باش
به ياد ِ خطّ تو ديوان من پر از غزل است
غزال من! همه با ياد من غزلخوان باش
فرشته رشگ بــَرَد بر مقام انساني
به يــٌمن ِ دولت عشق اي فرشته! انسان باش
تو را نويد وصال ابد دهم، ليكن
به دام حادثه چندي اسير هجران باش
به شاخ ســِدره همآواز من تو خواهيبود
چو بشكني قفس خاكيان پـَرافشان باش
رموز عشق ز ديوان شهريار آموز
به فيض اين چمن اي گل! هزاردستان باش
تكمله: الان كه در حين تايپ دوباره غزل را خواندم احساس كردم شايد آنقدرها هم كه گفتم منحصربهفرد نباشد اما مناسب حال افتادهاست و لذا به دل نشستهاست.
احتمالاتي دربارهي دستم مطرح است. آزمايشها و معاينات معلوم ميكند. اما مهمتر از همه اين است كه من در باب اين ناكار شدن مكاشفاتي كردم ك از هر چيز مهمتر همينهاست. من به اين دست بهشدت مديونم. حال اين اتفاق دو حال دارد؛ يا درس عبرتي است براي من كه بيشتر مراقبت كنم از دست اصليام؛ يا درس عبرتي است براي دست چپم كه برود و كارهاي اينيكي را هم به عهده بگيرد. اميدوارم دومي نباشد. اما اتفاقات جالبي رخ داد. ارزيابيها را تااطلاع ثانوي روي فايل صوتي به حامد ميدهم. و البته نكاتي را كه معمولا براي مؤلفين و مترجمين ضميمهي متنها ميكردم نيز به همين شكل. شوق نوشتن در من بيش از پيش پديد آمدهاست. احساس ميكنم انقباضي در روان من از ميان رفتهاست. نوعي تكلف و مانع كه پيشتر به وسواس واميداشتام كه كمتر بنويسم يا سرعت كمتري خرجكنم. با پدر ديشب گپي زدم. با آن تكيه كلام هميشگي گوشي را برداشت: «اي علي كه جمله عقل و ديدهاي...» وقتهايي كه روي فرم باشد مصرع دوم را هم ميخواند: شمـّهاي واگو از آنچه ديدهاي... صحبتي كرديم و احتمالات مطرحشده را با پدر در ميان گذاشتم. خوشبختانه نه من حوصلهي زنجموره دارم، نه پدر به خودش مجال زنجموره ميدهد. روزي كه سكتهي دومش را كرد، دو روز بعد آمد دفتر سيدخندان و در جواب احوالپرسي من با همان بشاشت تمام گفت: «سكته كردم!» ديشب هم گفت: «مردني كه نيستي!» گفتم: «شما چي فكر ميكنيد؟» گقت: «نيازي به فكركردن نداره!» كمي در باب دست نويسنده و اهميت اين عنصر در زندگي پژوهشگر صحبت كرديم. و البته كموبيش شماتتهاي هميشگي در باب فشارهاي عصبي اخيرم. بههرحال پدر از ابتدا در جريان مسائل روابط من بود. گفت: «بعد از آن ماجراي 4 سال پيش ديگر نبايد چيزي تو را اينطور منقلب ميكرد.» گفتم: «بله. خودم هم همينطور فكر ميكردم. اما وقتي آدم وسط يك تجربهي انساني است همهچيز فرق ميكند. به هر حال حالا از سر گذشتهاست.» پدر گفت: «من در اين مسائلت دخالت نميكنم، نظر هم نميدهم چون به خودت مربوط است اما بايد عاقلانه نگاه كرد.» و... البته پارهاي نصايح كاملا دوستانه. و البته نگفتم به پدر؛ كمي در استعمال دخانيات هم زيادهروي كرده بودم اين چند وقت؛ سيگار و ديگر قضايا. اميدوارم خطرات جدي كه احتمال دادهاند نباشد.
از 4-5 روز پيش عصب مچ دست راستم از كار افتاده است. براي يك نويسنده اين يعني بزرگترين مصيبت روزگار! فكر ميكردم خواب رفته است اما وقتي بعد از گذشت اين مدت بهبودي حاصل نشد امروز كمي نگران شدم. شنبه بايد بروم پيش خارابيان. به شوخي ميگفتم بايد اين دستم را بيمه كنم، همانطور كه جنيفر لوپز ماتحتش را بيمه كرده است. كار بازنويسي «مكافات جنايات" كلا خوابيده. اين چند روز تاريخ مشروطه خواندم و روزنامه و... خودش نعمتي هم بود. اين دست بعد از 15-16 سال بالاخره ديد من استراحتش نميدهم خودش رفت مرخصي! خداكند معضل اساسي نداشته باشد.