با هر مجسمه يك تابوت
از مردههاي من.
باغي تمام پرشده از چارميخها.
وحشت اشارتي به تو با زخم سنگها.
با لنگري كه حول اين جزيرهي مرجاني
با بادهاي خاطره ميرقصد.
تجسيم دستهاي تو در موجكوب سرد
هر بازگشت را
با خون نوشتهاست.
شمشيرهاي مادي و تنهايي
در رگ صداي تند چكاچاك است
پر از خراشهاست كه نامرئي
پر از سرودها كه نميخواني.
اينجاست اورشليم،
شهر هزارقبلهي خونآلود
اينجاست باب گمشدهي باغهاي توت.
اينجاست زخم دروازههايي
كه بيشبپرسي نامي
خونيانش را به خويش فراخواندهبود.
و رمز گمشده را شايد
بايد
بر روي بالهاي تو ميجستم
بر روي خالهاي تنت روي پيرهن
بر آستين كوتاه
و شمشيرهاي بلند.
به سنگسار ِ نگاه تو سر برآسيمم
كه مرغ ِ عشق ِ مني يا كه از ابابيلي؟!
منم كه پيلدلم، بدگـُـمانه خرچنگم،
مباد آن كه صدايت صفير سـِـجــّــيلي...!
ببار بار تباهي به شانههاي خـَـمم
كـــأنـّـك النـّـفحات ُ الحـَـر َ العـَـزازيلي!
«هماي گو مفكن سايهي شرف هرگز»
بر آن فرشته كه باشد سروش قابيلي!
/* /*]]>*/
تقدیم به: یلدا و علیرضا
گاهی نگاه می کنم از پشت این همه ابرهای بارانی
که زمین گرد است
و گردش زمانه بوی گوگرد می دهد.
گاهی خیال می کنم از پشت جاده های مه گرفته
بی یخشکن میان بوران
بی زنجیر چرخ روی زمین لغزان چرخنده
چه سرهایی که به سنگ نخورده اند.
گاهی ولی به تو می نگرم
یادگار خط ّ خطیر هر لحظه
بر بردار بی شماره ی سال های عمر من
که چه بی لغزش
روی جاده های یخ بسته راه می روی
و چه بی اشتباه
نگاه می کنی به سرتاسر شب
سرتاسر روز
و از کنار هر کس که بگذری
باغبان باغی خواهدبود
هرچند نام تو را بی احترام برده باشد.
حالا تو روی پل
در انتظار یک قطار شاپرکی
در زیر پل
من
در گفت وگو میان وزغ ها.
شاید میان یک تقاطع تاریخی
من سوزنبان دورافتاده ای باشم
شاید میان یک تهاجم بهاری
تو صاعقه ی شقایق و قاصدکی.
حالا تو روی پل ایستاده ای
و از همان بالا
برای من
روی خط ّ ستاره ها
دست تکان می دهی.
سوم فروردین ماه یکهزاروسیصدوهشتادوهشت
براي هر گوشه از قلبم
ستارهاي چيدهام
و آنها را روي موهايت خواهمكاشت،
وقتي كه با دامني ياس
از مزار من ميگذري.
اما بدان كه پروانههاي پيرهنت
تا ابد نام مرا ميخوانند.
از جهان تو همين پروانهها مرا بس!
با الهام از يك سطر از شبدر بی برگ(no leaf clover) جيمز هتفيلد
گاهي فكر ميكنم چهكسي خواهددانست
كه اين شبها بر ما چه رفتهاست؟
گاهي فكر ميكنم
چهكسي ميفهمد
كه چه مايه رنج
در بندهاي انگشتهامان
انباشتيم؟
گاهي بيدار ميشوم
و در ميان مــِه
تصوير مبهمي ميبينم
و ميگويم: «آه! اوست!»
اما مشعلي كه از دور ميآيد
چراغ ترن باريست.
و وقتي پارههاي واقعيتم
نيمهجان برميخيزند،
لبخند ميزنم،
و زيرلب ميگويم:
«گاهي فكر ميكنم...»
دور از تو وقتي كه ميمانم
انگار
بوي اقاقي به ساتن نشسته.
نه بيتو دورنشستن نه وحي مـُنزَل ِ اشك،
مرا به خويش نميخواند ايچيك اينجا.
مسير مانده،
مسير ِ عبور ِ بيمعبر.
از آن تويي كه مني،
تويي كه آينهمي،
يك دمم عبوري نيست.
تويي كه همنفسي
پس
بسي براي شكستن.
پهلوي انكسار نگاهت
لنگرمي.
در صــُـقع سرد ِ خوابهاي نگسليده صاعقهمي.
و محو جوهر شعرم قلم،
هماره دفترمي.
تو از مني،
ســَـرَمي.
براي باور تو
شعاع ِ بيدَوَرانم.
تويي كه دايرهمي.
كــَســَم
مساحتمي.
بيا كه بشكنمت بابهاي ناگشودهي آيينه...
ديده نه،
با همين چشم هميشه.
گفته نه،
با زبان ِ روز ِ دروغ وُ
شب ِ هذيان.
حواسم نيست
براي ملاقات.
آغوشگشوده
خواب را
بر سينه ميفشري.
من به تماشاي ماه.
تكرار رمز استقامت ماخولياست
ذهن ِ مكرّرم
قطرههاي باور خود را
دانه دانه ميگريد،
خوشه خوشه خشك ميشويم.
و تكرار خشكساليم.
بي گوش پروانه شعر تو را
چهگونه بدانم؟
بي قطرههاي شبنم مه
جاي نگاه تو را
چهطور
از روي متن صفحه بردارم؟
ميبوسمات ستاره كه پرواز من تويي
ميرقصمات پياپي وُ آواز من تويي
برخيز عــِطر ِ نسترنم
پر كن از شميم
شب را،
كه فجر وُ شام وُ سرآغاز من تويي.
ميبويمت كه
بيصورتات كنم به خيالم.
مينوشمات
بريزم
در قعر جام خويش.
ميبارمت
ببارم.
از شعلهها بباران!
بتابام! بخارم كن!
ابرم كن از نگاهت!
تشبيه ناگزير بهارم،
باش
تا نباشم
تاريدهي تنهايي و تشويش.
من بورياي سوختهام
از سـُـلالهي زرنيخ
مينم ميان چشم تو چون ميخ
گيرم كه ميخ برقي ناخنها
زورش نميرسد به چوبدست مغزپرور ضحاك
گيرم كه بافتههاي سلولي منسوجات پوستي
گرما كه نه،
درد پاستوريزهست.
از بادگير سوراخها وزخمها
ميپـَـركـَـند تباهي
تا مغز استخواني ماهي.
گيرم كه من
از سـُـلالهي زرنيخ
پر ميكنم دهان تو را
از طعم تند چاشني نيمسوخته.
تو با حك خودت در خودت چه ميكني؟!
اشکم از اشتباه
فرو میـ...
ریـ...
زد،
چک چک
بر این تباهی بی پایان.
فرو
میـ...
ریـ...
زد
اشک
از عصاره ی اشتباه
دوستی که آغازش راز است وُ
رازش
همان آغازش.
محبوس دنده های نهنگ است
یونس
اگر
فروننشیند توفان،
نهنگی که در درون اوست
خواهد بلعیدش.
خنده هایت بگو
چگونه جهان را آغاز
کرده است
که
جز
اشک
فرجام این قیامت نیست؟
چشمم ندیده است گویی
تا کنون
یونس!
مگو که حبس نَفَسهای
حبس نهنگی!
این نهنگ
پیش از تو
لا به لای نَفَسهات
هر روز
هر دقیقه
در لا به لای هر نَفَس
تلخ سالهات
بالیدهاست و لانه
گزیده ست.
نُه توی یونس است و نهنگ است این جهان.
فروردین ۱۳۸۶
ماهي نگاه مبهوتيست
از منظر مقعـــّــر و نامطمئن ّ تــُـنگي
تــَـرَك تـَـرَك
بر نطع خونين ماهيفروش.
وقتي كه مبهوت
در روزگار خستهي خونآلود چشم مياندازي
من بيدرنگ ساطورم
تا گردن ضخيم سلاخ.
(این شعر را بر وزن «مفاعلن مفاعلن مفاعلن...»[ = تتن تتن تتن تتن تتن تتن...] بخوانید. وزن دو قصیدهي مشهور فرّخی سیستانی و ملکالشّعرای بهار)
هر سطر را با یک نفس بخوانید
۱. راه میرود مرا که راه میروم سراسر شبی که بی تو بوی مرگ میدهد
۲. راه میروی مرا به گامهای رام بیتو بیرمقترین ستون ِ زیر ِ طاقهای خستگی شکسته راه میروم
۳. مگو ز یاد میبری مرا مگو به باد میسپاریام مگو که درد میشوی درون ِ من که درد بودهام مگو که دردِ در درون ِ درد میشوی
۴. شکستهشد خمید پشت توسن غرور من به پای آرزوی لمحهی سرور تو
۵. گرفتهام که دیرباوری ولی نگاهکن به جای پنجههای قطره قطره اشک من درست پشت شیشهی مشبّک ِ جهان آکواریومیات تو را به هرکه میپرستیاش نگاهکن درست.
۶. بیا که آفتابی و زمین منم بیا که تو شکاری و کمین منم.
۷. بیا که پاک بوده ام بیا که بی تو زهرناک بودهام بیا که در غم تو سینهچاک بودهام بیا که خاک بودهام مگو بهخاکمیسپاریام.
مهر۸۰
ناخوش به خواب ميروم امشب.
كابوس و درد ِ سر.
ساطور روي گردن.
از ابتداي شب
بالاي تب نشسته
آرام و خسته و ششدانگ
در فكر آن كه كرمخاكي
تا پيش از آن كه خاك را خوردهباشد،
خاكش نخوردهباشد.
چشمازتوبرنداشته ميگذرم
بي آن كه سر
چرخيدهباشد،
يا باد،
بوي تو را بردهباشد.
چشمانت در ميان گودي ِ نهالْكار ِ سادهدلي
اينك ستارهي دريايي
پنجه در گنجخانه ميزندم.
پنجاه چشم پنج پيشاني.
گفتي كه لمس نرمهي نور
در سرانگشت،
ميبردهست.
نيستم اينجا.
آه ای تو ای ستارهی دریایی!
اندام وحشت شب جاری
در زجاجیه می بـُــرَد.
راهی
که از من تا میانهی چشمش
ریسمان کشیده آسمان میبردم.
بـٌـر نمی خوری.
ديريست خورشيد
از پشت انتظار خيس تو افتاده روبهرو
حسرت ميان ناي نفسهاش
چنگال ميكشد.
آه از تو ای ستارهی دریایی!
آه از تو ای جزیرهی مرجانی!
بر پلکهای پنجره
تنها
ورق بزن
روز ملالخیز ِ بهاری را
دروازههای وحشت ِ جاری را
صوت ِ تباه ِ مرگْسواری را.
من منتظر، همانم
در پشت پنجره
با پنجههای سرخ
تلخاب لحظهها را چـِـک چـِـکــّه چـِـکــّـه مــِـکان
میگذرم.
اینجاست وعدهگاه ِ تلاقی ّ خوابها
اینجاست نغمهسار ِ عبور عقابها.
سبز از مه
سایه وار می گذری
سایه سار من.
سوگ زلف تو را مکرّر دیدار خویش می بارد
جان بی تو نای بی نفس باد
در تنگنای صاعد ناودان می پیچد
پیچای جان
در هزارتوی صورت فلکی
با صدهزار سفینه
دریای بی امان صاعقه را
غوّاص می شود.
ساقه هات را
پیچک گذر
تا بام که پیمودم
قطّاع هرس
از سنگ آسیا بی دَم
می رهگذرد سرگردان.
سایه به سایه
می رقصی با چرم سیاه
با نرمه ضرب های رکوئیم،
در بستر تقلــــّای مستانه ی نوازنده.
با من بچرخ پیچ ساقه ی تنهای پیچکم
با من بپیچ گرد نفس های حیرتم.
چشم از تو برنداشته
ابرم
خط با تو رقص نکرده در دامنی گیاه.
رقـــّاص دامن توام
من شعر چین پیرهن اندوهزار کودکی ات
من زار بی امان مرگ دیداری ام
که روزی از آن گذشته اما
پیچ چراغ بادش
در زلف پشت گوش تو
در زیر نرمه های شقیقه هات
ابرام می کند.
بگذار سایه ی تو بر این باغ بگذرد.
بگذار شعر خاطره هایت
با هوی باد درگذرنده
تقسیم شود.
سال ها پاتاوه می بستم
گریوه به گریوه
تا چشم تو را جستم
برای تماشای خویش.
روزها صدای تو را بر چنگ باد می نواختم
بی وقفه بی خستگی فراموش
تا از ساحل یاسم شبانه
آغوش خویش گشودی ام.
خلقت آرزوم را چنان در عجبم
که تو را از آن سان به انکار برخاسته ام
که گویی منی.
برای در،
انتظار آمدنی.
برای پنجره،
چشم انداز پریشان جهان.
برای شب،
دو ستاره ی دنباله داری،
مسافر زمین
مهاجر دورترین کهکشان.
برای ماه،
رنگ پریدگی بی مثال عصمتی.
برای خورشید،
موسم فلق.
و برای من،
آن پرنده ی گمکرده آشیانی
که روی شانه ام جوجه کرده است.
رعنا تن بلور!
رعنای تن بلور!
جنون، تنور نگاه تو بود
و خاکستر
اشارتی به قرار من.
ناخن به گردن تنهایی
و شیپور تیز هر بوسه
بر گلوگاه ترد عطش.
بر نای مختنق اسرافیل،
تو جیغ بیدارباش رستاخیزی.
من بندباز پیر
بر تعلیق نازک دوزخ.
کلمات از کنار تو می گذرند
و بوی تو را می گیرند
آرزو از معبر خیال تو می گذرد
معبدی از افسون موی تو
افسانه های شبهای بغداد
تا ابر برمی کشد.
چشم تو باز
بسته،
شب از راه می رسد.
سیگار، هزار پک شده تا
بوسه بر لبان تو زند.
من همه تن لب،
تا خاکسترم را
برای لحظه ای
در خاطرت بتکانی.
مرا به خاطره های عبور خواهی دوخت
قسم به دایره ها در عبور خواهی سوخت
استیصال گفتن شدم،
در مجال حایل میان من و خودم.
در آن مجال که تو ایستاده ای.
جایی زیر جناق سینه.
با چراغی که چهره ات را در سکوت روشن می کند.
نه، من با تو منفجرم از درون.
برای تو در من جایی نیست.
تو پر شدی مرا
و
می شکافی ام از پوست.
من مارم.
برای حجم لایتناهیت
ناچارم،
پوستم را بکنم.
این پوست جای من بود.
حالا تو آمدی و
من جهان را پوست کنده می بینم.
تو در من حجم فزاینده ی طاقتی.
تو حجم تاب دوری از تویی.
نه، من در پوستم جا نشدم.
با تو در مغز تازه پوستم.
تو مغز منی،
من پوستم.
حالا بیا پوست کنده حرف بزنیم.
حرفی بزن با من
با من
بگذار در کنار تو نفس بگیرم
بگذار سربدار تو بمیرم
نه،
شک نکن که تو تنها راهی
که از این میعادگاه هزارتو
من را به رستگاری می بری
نه، شک نکن به درستی ام
به هر آن لغت که از دهان من برمی گیری
و به هر آن بوسه که از لبان تو برمی دارم
نه،
معشوق مردد من!
این سایه ی یگانگی ست
برخاسته در قامت نحیف تو
جاودانه
که به من می گوید:
از ابدیتت
با زانوان لاغر این زن بگذر!
این شعر را در اردیبهشت ۸۶ روی وبلاگ گذاشتم. اسماعیل باستانی عزیزم در برنامه ای در رادیو تهران که این وبلاگ را معرفی کرد به خوش سلیقگی این شعر را به عنوان مشت نمونه ی خروار از این وبلاگ برگزید و خواند. من هم حقا این شعر را دوست می دارم. از سوگلیهام است. هر از گاهی برای مخاطبان جدید وبلاگ بد نیست این پستهای خوب قدیمی را تجدید کرد. این شعر در زمستان ۸۳ سروده شده است. شبی که حال ناخوشی داشتم. آن روزها درگیر بازی در نمایشنامه خوانی "کوارتت کوه یخ" بودم، نوشته ی خودم و مرضیه ازگلی. در فرهنگسرای نیاوران. به کارگردانی پریسا پژوهنده. یادش به خیر.
این شعر از آمیزه ای از وزن عروضی و وزن هجایی اشعار عامیانه بهره می گیرد. آمیزه ای است از وزنهای:
مُفتَِعُلن َفع مفَتِعُلن َفع/ تن تتتن تن، تن تتتن تن
و
فعِلُن فعلن فعلن فعلن/ َتتتن َتتتن َتتتن َتتتن
و بعضا این دو وزن در هم ادغام شده اند. مانند: "مفتعلن فعلن فعلن فع/ تن تتتن تتتن تتتن تن" یا "فعلن مفتعلن فع فعلن/ تتتن تن تتتن تن تتتن" و... به عنوان مثال در شعر هجایی نظیر "شهرقصه" بیژن مفید "اتل و متل تسنیه / جلسه دیگه رسمیه" تقطیع می شود: "تتتتتن تن تتن / تتتتتن تن تتن" اما معادل "تتتتتن" که باید "فعَلُ فعَلُ" باشد می توان قرار داد: "مفتعلن" که درواقع به ازای دو هجای کوتاه یک هجای بلند و بالعکس قرار میگیرد. در وزن عروضی این برابری وجود ندارد. در واقع شعر کلاسیک فارسی می باید مصراعهایی داشته باشد که تعداد و ترتیب هجاهای کوتاه و بلند در آن برابر باشد. در شعر عامیانه این طور نیست. "خانلری" در پژوهه ی وزن شعر فارسی استدلال می کند که وزن شعر فارسی پیش از اسلام از نوع وزن هجایی و نزدیک به شعر فولکلور امروزی بوده است. او این مسئله را از مقایسه ی بندهای سرودهای موزون گاتهای زرتشت استنتاج کرده است.
شب٬ شبِ عزلت٬ شبِ شیدایی
شبْ شبْ شبْ شبْ شبِ تنهایی
تب٬ تنها را تو بگو سوزد
تبْ تبْ تبْ تبْ تبِ سودایی
شب رسوایی٬ شب هرجایی
شب تلخِ شکنج و شکیبایی
تتتختِ تنم، شده پیرهنم
همه هستی و مستی و زیبایی
شب بی خبری٬ شب دربه دری
شبِ رفتن و رفتن و تنهایی
تو بگو به من ای همه شور و شرر
تو که جَستی و رَستی و بالایی
در سرْ چه سْتت در دلْ که سْتت
از تن رَستن و میل رهایی
تن٬ تن تن٬ تن تن٬ تن بی سر
سر٬ سر سر٬ سر بی رویایی
ربّ طرب! بطرب! بطرب! من،
جز تو سویی نکنم آوایی
نه سری، نه تهی، نه سرانجامی
نه دمی که در آن تو بیاسایی
روز، در بر غم می بندم
نوز،* شب هر شب اینجایی (*نوز=مخفف هنوز در فارسی کهن)
رخت تنم بکَند بکَند نَک
نقب نگاه فلک پیمایی
عدل ترازوی غم می شکند
طاقت این همه ناپیدایی
چک چک دیگ دلم شده دریا
کس نرود به چنین دریایی
نای نفس شده دخمه ی خس خس
راه طرب زده بی فردایی
من تن سی سرم ای سر بی تن!
شادی من، تو چه نا پیدایی
تبْ تب بی پایان بی پایان
تبْ تب تنهایی تنهایی
شبْ شب بی پایان بی پایان
شبْ شب شیدایی شیدایی
این شعر را بر این وزن بخوانید:
تن تن تتن تتتن تتن
یا:
مستفعلن فعلات فع
معشوق واژه شکاف من
افسون قله ی قاف من
پیچیده دور کلاف من
واویلتا نفسم نفس!
می ریزد از سر و سینه ام
بوی تو متن و زمینه ام
دور از تو پیر و خمینه ام
واویلتا نفسم نفس!
حر
حرمت حرارت ایمان!
تقدیس مرگ بر هُبل نشانه ها و القاب.
حر
حاجت حماسه به خون
خمیده
خاطره وار از کنار می گذرد
بی یک تلاش وحشی
بی التماس یک نفس بیشتر
آنجا که هر بهار هیاهوی کودکان کوچه ها را می انبارد
آنجاکه می توان تا ابد از نخلها خرمای تازه خورد
آنجا که می توان زیست
بی یک اشاره ی ناروا
سربه زیر
ارجمند
عزیز
حالا شمشیر را بگیر سردار،
اما این بار از تیغه.
برای کشتارهای بیرحمانه ی غزه
مرگ با من
صدای تو را می خواند،
باریکه ی صراط!
خون، عصاره ی خاطرات دریاهاست
و خشم
خاکستری از یک فکر لعنتی!
به آسمان بگو که سبکتر ببارد،
تا سینه ی پدر نشکافد.
به زمین بگو شکوفه های مین،
یادآورد کدام بهار نورس بی باران بود؟
و اینجا همان باریکه ی افسانه ای است
فرو رفته در خواب زمستانی
شخم خورده با تکه های نفرت منفجره.
۱
باد در گیسوت دور می گیرد
و آن گاه گیسوی تو در گوش من می گوید:
بمان!
با باد پیمان ماندن می بندم.
۲
ساده سرد می شود نگاه تو
انگشتانت
ساده پیر می شوم
و دیر می شود
دستانت.
۳
به نیایش آتش
توفانی شده ام
ظاهر نسیم.
به خواهش لبهات
دندانی شده ام.
۴
بیا که سیرم از هرچه بی تو
که از برابر دیده می گذرد
بیا که دلگیرم از هرچه جز تو
که نفس می کشد هوای مرا.
بیا که ناتوانم از رفتن
هرجا که کفشهات نرفته است.
۵
به ذات آتشت انگار کن که من،
باد استم
ولی صدات،
حیران کرده ست ام.
آواره ی نوای تو استم،
باغ آتشم!
۶
بگذار زیر پلک های تو سحر کنم
با موج شیشه بر کردار آفتاب.
بگذار پشت پلک های تو پنهان باشم،
تا سپیده
که برمی خیزی از خواب.
۷
دو باغ دست تو آن ثنویت جاودان آرامش است.
هر باغ عکس باغ دیگر و
دوزخ همان بهشت.
در گودی دستهات به خواب می روم
بل که از آشیان دست تو
معراج کنم.
۸
یک
از تو یک نگاه به خورشید می رسد
ابرو در هم کشیده می گذری
که تلألو خورشید
دود شود
و کهکشان دور سر تو به گردش درآید.
۹
سس...س...س...س...س!
ساعت ترانه می گذرد.
شراب کهنه،
ترانه ی نو.
و تو آرام در کنار من به خواب می روی.
۱۰
حالا من از تبار کوچ
جایی برای خیمه زدن دیدم.
به واحه ای
برای نفس زدن رسیدم.
باران سرانگشتان تو
پنج بهار است،
با عمارت شیشه.
شاید!
از آرزوهای زمین
تو همین "شاید" منی
که هر بایدی
سر به تمکین بی یقینی ات فرو می آورد.
کوه ها را می جوی و نرم می کنی،
شاید بی رقیب اساطیری!
حالا از تمام یقین های جهان
تو
تنها تو
برای من مانده ای.
از نفس های تو
پای این مجسمه ی سیمانی که منم
هزار آدمبرفی به جوش می آید.
از نفس های تو
پای این آدمبرفی که منم
هزار سنگ خاره ذوب می شوند.
و من از خود چیزی باقی نمی بینم،
جز گدازه ی روانی
در دهان یک توپ
که تو شلیک می کنی.
کفشدوزک از جوهردان بیرون کشید.
از روی برگ گذشت وساقه و تنه را رد کرد،
آن گاه روی لبهای تو نوشت:
نه!
زیر کلام تو
مدار راس السرطان،
کج میل معبر قطبها
به استوا می پیوندد.
ارواح منجمد به صدایت برمی خیزند،
و فریادی از دور:
اینجاست! اجاق داغ زمستانی کلمات!
روشنایی من
به ساقه ی طلایی تو می پیوندد
ای سیب آدم!
گندم ممنوعه ی من!
ناشکیبا می رقصی ام
سراپا پَر
پَـــــــــــــــــــــــرپَـــــــــــــــــــــــــــر
با چشمهای تو دیدن
زیباتر از رنگین کمان ساعت شماطه دار
زیر نور آفتاب
بیا با چشمهای من ببین
حالا تو از کرانه ی فراموشی
آغوش گشوده ای
نرمک نرمک
از تاریکی به نور
و من ذره ذره انوار طلایی تو را
که بند بند تو را آشکار میکنند مینوشم
من النور الی الظلمات.
و چه وحشتی می ماند سرد
بر ترازوی ناخوش خاطری که نمی خندد
و تاریک می کند سایه ی شایدی
که نرم از سر این لحظه ها می گذرد.
بتاب تا سایه ها محو تماشای تو باشند
بتاب تا خورشیدها در راه تو فرش نور بپاشند
بتاب تا کرشمه ی تنهاییت
آنجا که غافل از نظرم میگذری
باغ شود،
و من در زیر سایبان خنک تو
در زیر بوی تن تو به خواب روم
بتاب تا ببوید هر شعاع پاک تو را
دستهای منجمدم،
و بگویم:
"آه! پس این بود زندگی!"
در بهت آن ستاره ام که تو مهاجر آنی
و من که اینم
زمینگیر سیاره ی بی تمکین
و در مسافرت چشمهای توست
اتراق.
بگذار سایه هام را پهن کنم روی بالت
بگذار روی آرزوی تو لم بدهم راحت
انگار توی ابرها.
با ماسه ها که اسم مرا می نوشتی
صدهزار سال بود که تصویر تو را
بر دیوارهای کهنترین غارها حجاری کرده بودم.
حالا تو برگهای خشک مرا بچین
حالا تو طعنه بزن بر دخیل سبزی که به قامت تو بسته ام.
آری پژواک نام منی تو
انعکاس باران تلخ مرگی
روی چتر تنهایی.
حالا تو یک شب از من و از غمهام
دوری، ولی چه فایده؟ من تنهام
صد ریشه زیر پای تو ساییدم
تا برج با فلک سخنی بر پام
بر عقربک نشستم و در ساعت
چرخیده ام مدام ولی اینجام
یک بار نآمدی به تمنایم
یک بار سو نکرده ای ام یک گام
نابرده رنج، گنج دلم از کف
بردی، ولی رها نکن ام ناکام
در زیر سوز صاعقه باران باش
بر روی موج، کشتی استحکام
دست از سر ستاره شدن بردار!
برگرد و باز دانه بچین از دام
حبل الرّجاء وصلک یا لیلی
کلّت، بک لسُیّرت الایّام
به مناسبت محاصره ی غزه
از کرانه به زنجیر میشویم.
اینجا صدای ساحل اردن.
اینجا هزاره ی سوم.
اینجا طلایه های صبح طلایی.
با هر حصار، هاله ی حَبْسی به هر نفس.
سیر از تو.
اینجا پیاز و سیر و عدس،
آنجا کتابسوزان زمستانی یک رخوت تاریخی.
اینجا چراغ روشن تزویر،
آنجا سیاهِ ظلمت یکدست.
خواب از ستاره میبرد این سوز.
باران و سیل تهمت دیروز.
فردا.
اخم و تخم بس!
بیایید چرتکه بزنیم سایه های بی استخوان را.
بیایید زوزه بکشیم لالاییهای گوشخراش آتش نشان را.
بیایید بو بکشیم نردبانهای بی خانمان را.
پس بس میکنیم هذیان را.
صورت به دست و سیرت به شست باید برد.
ورق ورق بسته های سیرت را باید شمرد.
ما نخنماتر از پیراهن یوسفیم.
با یاد و خاطره ی مادرم
پنجه بر شیشه
باد وُ صد تار ناشنیده ی زم زم.
از در میآیی
بی سر نوشت.
با فالوده ی نیمخورده وُ
نماز ناخوانده بر لته ی تنهایی.
بر باد میروی
و باد
یک صدا بیشتر نیست.
با طمطراق غربت باشکوه وُ
جرنگ جاکلیدی عزرائیل.
ناسلامتی میخندی به سلامتی سرکردگی تخم سگ های بی پاسبان!
و زمین نخورده سربه بالین میگذاری.
ضجه ی بی مخاطب که زجر بی اجر است!
اینجا هر چیز، زیر پا استخوان پوسیده ی اجداد است.
هر چیز، توی سر، جمع ناشمرده ی اضداد.
سرزمین مردان بی سر-پرست.
جزرآوای ماهی بی استخوان است این
یا شکر بی عبادت سر پاسبان؟
ول کن نگو زمین تفماله ی قحبگان وُ خلای خورشید بود.
ول کن ننال که این بهار هم یک شاخه ی برگپوش و جوانه ی نارنج نداد.
ول کن بخند از دست آسمان که بلند است وُ زمین که پست،
است.
ول کن دست بردار.
یک جا
یک روز
روزی از روزها زمانی از زمانها... پوف پوک پوف پروک
پوف تف ترک ترک تره تم تم عدم عدم!
- تلخم نکن کنار چای یخکرده قند باید خورد.
-ببخشید پشتم را به تو میکنم که بدانی چاقوی دسته ی استخوان اصل کار زنجان در مشتت به کدام
[استخوان می آید.
جنازه که پشت و رو ندارد.
از هر طرف فروکنی دل است وُ به هر طرف رو،
که زخم بر میدارد.
حالا که من گذشتم ازاین همه تاریکی
بیا زیر بار این همه شعر ناسروده نرو
-پسرم!
نه این چراغ همیشه روشن
نه آن صدای همیشه نجواگر
تکرار سایه های سعادت نیست
دست از ترانه های بی وقفه ی مستحبّه بشوی.
-پسرم!
اینجا ستاره را توی آسمان نه، روی سینه ی همقطاران خائن باید جست.
-پسرم!
با وهم این رسالت پوشالی
در وقت تعیین صبح صادق انصاف وُ
روز محشر ما
(و برای آن دیگران، روز جاخالی)
یک سیر عدس
یا یک پاکت ناقابل شیر هم نمیماسد.
آه ای بنی عزرائیل!
اینجاست، زیر بالش من،
دسته کلید طلایی قرعه کشی.
ول کن.
اینجا زمین زیاده زمین است
آفتاب زیاده آفتاب.
بگذار یک نفس بکشم پیش از آن که بمیرم.
نه چراغ جادویی تو
نه غولش.
و نه من رب النوع دروغ.
بگذار یک نفس بکشم تنها.
با گام ها / یک شعر گمشده ی دیگر / عبور
از برکاتی که این وبلاگ برای من داشته است آشنایی با دوستانی است که هرگز ندیده ام شان. یکی از آنها مریم رضایی است که در برگردان فارسی به انگلیسی دستی مبرز دارد و اگر این وبلاگ نبود قطعا با او آشنا نمیشدم. نه از آن نظر که کلا آدم کم رفت و آمدی ام. از آن جهت که حتی همشهری هم نیستیم. به هر حال خیلی از او ممنونم و امیدوارم این همکاری ادامه داشته باشد.
این شعر را هم از لیلی گله داران در همین شماره ی امضا بخوانید. از همدانشکده ای های سابق که در ایران دو مجموعه شعر به نامهای "زن مخروط سیاه" و "یوسفی که لب نزدم" منتشر کرد و دومی جایزه ی شعر کارنامه را برد. یک تئاتر هم در تئاتر شهر باهم بازی کردیم و حالا گویا چند سالی است در ایتالیا به سر می برد.
تنها آن گاه به عشق تو گردن توان نهاد
که از دیدارت بی امید مانده باشی.
نگاهم نکن
که بوی خون شفاعت از الماس است.
غواص خون
محیط بر دو قایق الماس.
پاروزنان مژگان نیش،
نیزه داران دو سوی بحرالمیت.
الغریق یتشبّثُ بکُلّ حشیش.
گوش تو بود این،
یا دوردست سیاهچاله های ناپدید،
که آواز مرا به صدا فرا می خواند؟
نه،
از رنگهای چشم تو عرقریز می گذرند
پاروزنان قایق یک چشم،
تنآباد،
با پاهای چوبی و عرقچین سیاه.
و راه می شکافد.
از گوش تو،
شصت و چهار چشم پرآب
بالا کشیده است.
و انعکاس لطمه ی یک کلنگ
بر کنگره ی برجی در کویر،
با آبشار آبی یک دست
خارای خدشه ناپذیر پای تورا
تا لا به لای لالایی می پیماید.
لرزه بر زاویه ی بیستون
و سایه در سردر دارکوب یک درخت.
شب سوگوار سایه ی خویش است
و سیب
سوگوار ساقه اش.
بر پشت چرخ های زمان
پوست پوست خشکیدیم.
و حال جوجه ی نوزادی.
بیضه ی پکیده ی یاوگی
در تخمدان شرم بلوغ.
و می خواهی پر باز کنی.
بگذارید لطفا!
به ایشان شیر آبالوده نبستی
سرشیر چرب و چیل رشوه نمالیدی
و سخت پختی از پوست های انداخته ات پیاپی.
رخت های زرهخودت را بکن!
از عمق اشکهای زمین
تا چشم های پرشماره ی شعرای یمانی
راهی نیست.
مرثیه اش را بگو.
بگذار بنالد از اشکهای آستیگماتش
که آرزوها را یکی در میان اشتباه گرفته است.
حالا که مرده است،
وقت است تا از چارمیخ پایینش بکشی
و گریان بگویی:
دیدی؟
دیدی که این نبود،
رسم روزگار رفته ی ما سالخوردگان؟
ناقوس مرگ،
شماطه ی آشنای هر بامداد
آژیر آتش نشانان تو باد!
وقتی که می گریزی از باد،
این را بدان که خاشاک
برگ برنده ای همیشه به باد می دهد.
وقتی که می هراسی از تبعید،
تبعید کابوس ازیادرفته ای
ناخواسته ات
به پیشواز می آید.
آخرین کفنت را
فانوس بیابان کن
و بر شاخ خیزران بنشان.
پروانه از بیمناکی خفاش
گاهی کتان پیله ی خود را
زنجیر می کند.
ما پرکشیدن از کفن خویش خواستیم.
اجسادمان جوانه ی سبز سیب خواهدشد
و پیش پای آدم ابوالبشر
به خواب خواهیم رفت.
مزد دوستیهای بی غرضمان
از دندان کرمخورده ی پوزخندها
گوشواره شد.
از من سرود حسن نیت نخواهید خانم!
شلوارتان را هم،
اگر زحمتی نیست،
وقت رفتن،
با خودتان ببرید.
اردیبهشت ۸۴
ردّم که می کنی،
رد می شود نگاه تو از روی گردنم.
از ردّ تو خراش می شود.
ای کاش می شوم.
شومم شبانه نام تو را یاد می برم.
از یاد می برم.
وصل به یک طناب نامرئی،
در نوسان سینوسی یک تردید.
گویا همین است معنای آنچه ما می کشیم.
از این دو کفه هرگز بوی برابری برنخاست،
مبادا انگشتداوری کنی ترازو را!
مباد از تراز بیفتی!
وجدان معلق فراموشی،
در سطح شبانه های بی ساحل.
چرخ از تو گل سیاه برمی دارد.
حرف می بارد از ابرهای وسوسه،
بی تغییر.
حالا تو شب شدی
و تو روزی.
حالا تو شب شدی
و تو روزی.
من شب، تو روز، تا سر ساکت به سنگ.
تا سر سنگ
بر تو ساکت بنشیند.
از یادت برده ام
جز عمر رفته ای که سنجاق دفترم شده
جز ترانه هایی که حالا از دستخطم می شناسم
هیچ از تو به یادم نمانده
باور کن.
نامی اگر نداشتم و نامی اگر نداشتی
نه حتی رشته ی نامربوطی بود
که این لحظات چندین ساله را به هم وصله کند.
از وقتی که رفتی
حتی چشمهایت را نمی دانم.
و اگر کفشهایم هنوز زنده بودند باید می گفتند که اینجا چه می کنم.
اینجا
نبش این میدانگاهی
پشت این در بسته با دیوارهای آجری.
بین عکسها می گردم. کدام تویی؟
آنها که منم معلوم است.
آنها که من نیستم؟
آنها که من نیستم زیاد است و هیچکدام به یادم تو را نمی آورد.
اما چرا ترک می خوری؟
چرا می ریزی؟
چرا سفید مانده جای آن که من نیستم؟
و سفیدی مجهول می گسترد.
پهن می شود روی تصویر آن که لابد منم.
حالا خودم را هم از یاد برده ام.
در عرض آفتاب
شعاع نگاه تو
با بادهای شرق کهن آمیخت.
از دفتر دقایق اعصار
هر برگ بر خیال رشته ی موی تو
بادبادک!
تو در کنار پنجره اما خیال باد
صید بلور انگشت
بر نخ کش ساتن و سریش و سودا.
لک لک دستانت
بر برگهای این دقایق مغموم
صورت مهتابیت را
مخدوش می کند.
متشکریم آقایان!
به پاس یک تاریخ کابوسها که در لباس مبدّل
به پیکر اشکهامان دوختید
به پاس سرمه ی وحشت
که بر چشمهامان کشیدید
و جهانی که از خاطره ی مردگان انباشتید
آه! متشکریم
ژنرالهای بی ستاره!
شب با سراسر سیاهی خویش
دستان ابریشمش را
پیشکش چشمان تو می کند.
نفس از دخمه های شُش
نه بالا می تواند کشید
نه پایین تواند رفت.
راهی اگر که مانده برای ستاره ها
با شب بگو
که نَفَسهای گمراهم
راه بی چک و چانه ی آهم
از کدام طرف تو را بالا بکشد؟
از دستهایت جز آب نمی ماند
وقتی که سر به دامن دریا می گذارم.
از چشمهایت جز حباب زبانه نمی کشد
وقتی برای لحظه ی آخر
برای لحظه ی آن هجای مؤَخَر
تکبیر یک ترانه ی معطر از تو طلب کنم.
از لب ها می نویسی وردگونه
از چکامه های کهن هر لانه ای که پر شده بود،
حالا زمینِ بوسه بر خاک پای تو شد.
ای آستانه ی معطر بی رحم!
ای ناسروده ی واپسین!
وقتی جرنگ جمجمه لبریز باد بود
وقتی صدای گلوگاه مرغان دریایی
از لاله های گوش تو می لرزید،
لالم
لا................ل!
اما از این نَفَس کشیدن با تأخیر
افسون خطِ سایه ی تو راه می شود.
اندوه غصه های فروخورده
در غارهای نخستین.
وقتی که برگی
من شبنم سحرگاهم.
وقتی که مرگی
من شاخه ی شکسته ی خشکم
بی
حتی یکی نفس.
لالم.
ببین
زیر هر ستاره که ایستادی
یک شب دیگر از دل سایه ها سرک کشید
ببین
از چشمهات روزی نمی تابد
حتی برای آن دل ناسور
حتی برای آن سگ وامانده گوشه ی شاهراه بی رهگذر
ببین
حالا همه دود ماند از تو و خاکستر
حالا تو شعر می کنی خودت را ذره ذره
بی آن که نگاهی به خودت کنی
نگاهی به قطره هایی کنی که تویی
و بخار پشت شیشه
مانده ی توست
ببین
این خط گشتن یک بار
بر ماسه ها سرود تو را نوشت
با خطوط مبهم پیشانیت
با اخمهای خسته ی تابستان
و ابروها
سایبان طالع خورشیدیت
تا از هلال طالع ابروها بیفتی پایین
تا به سلخ
تاب غُره
نماندی
ببین
بتاب
بی تاب و بی طناب
بتاب
شعر
برای قتلهای پاییز ۷۷
سر بریده ی خورشید
در میان سفره ی بنفش آسمان
تکیه داده چانه روی شانه های کوه
رو به تکدرخت بید گفت:
یک شب ار چنین فروسرانه سر کنی
آفتاب دیگری از آن سوی افق سر برون می آورد.
۱۳۷۸
بازسرایی شعر
خنگ بلور و یاقوت
بی تن
از رشحه های گلوگاه نامتصل
به فرود
خط می کشید سایه ی شب را
در کمرکش
چشم از طشت لاجورد به گردش
بانوی گیسوان زمین را
با چشمها ی خشم فروخورده می نگریست.
در زارِ نابهنگام توسنان بی تن،
نه نگاهی انداخت بانو
نه ناله ای حتی.
باد بود و شیون شبانه.
دانم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
حافظ
باری
چشم از تو دلِ سیاه برنمیدارد.
به بیداری
سر در نگاه آینه می گُنگم
بوق بوق
چاره ی سردرگمی ستاره نیست
بوق بوق
دست از ستاره بر نمی داری
آری
از این کشتی
بی سکانداری
بیرونم.
شب، خیس وحشت از تن بی طاقتم نگاه
آه
بر نمی داری
آری.
سلخ فسخ زوال قاعده را
از رصدگاه بدر می بینم
هر ناخنت بنفشه ای اما به بوی یاس
بر شیشه نقش بسته و تسطیر می کند
نه خاطر چلچله خط برمی دارد از تو
نه ببر ایمن از کنارت می گذرد
با هر ستاره که پرسان
از کهکشان اشاره گرفتند
ورید من نشانه می رفت.
برگآشنای دست تو از دست می گُرَفت
از دست، دست، دستِ من از دست می روی
از دست، دست، دستِ تو از دست می روم
بی آستانه بر درم درمان!
می دانم درمان!
ناآشنا نشسته ام گنگ گنگ گنگ
ماهی برون جهیده از این چارچوب تَنگ
از این چارچوب خیس
خرچنگِ چنگ بسته به تَنگ از جدار سنگ
بیرون پرید پنجره وار از دهان تُنگ
پیری خمیده، خسته، خاکبوس می آید.
افسوسی
از انعکاس چدن برخاست
ناقوسی
نامت
فانوسی
شب بی چراغ می گذرد، راه بی نشان
انگار کن که سایه ای از من
پنهان گذر گذر گذر گذر از آفتاب کن
شب، خطّ خاطره ای می گَرد
تب، زخم آینه ای می چرخ
از پلک بستن ات اشاره ای باید
تا رنگ یک ستاره بماند
روی حباب شیشه ی الماس
از بی ستاره تار
بگشایی
مژه
بگشایی
تا
خورشید سرخْ منقار از
با من تو از سکوت، تو از حرف می شوی
تنها من از زبانه زبان باز کرده ام
اندوه، هو کشیده به چاه اوفتاده ام
در تار و پود صوت تو آغاز کرده ام
نجوانشین منگی کابوس بوده ام
اشکم نگاه می کنی آواز کرده ام
سوت قطار میبری ام تا ستاره ها
ناز نگاه میکنی ام ناز کرده ام
هذیان هتک وحشتم امشب نگاه کن
هر حرف، حفره حفره دهان باز کرده ام
با بوسه های کالیبر هفتادوپنج
از زخم شانه،
شستنِ داغ گران میخهای تابوت
ممکن نیست.
تابوت بی تکان
با رعشه های هفت و نیم ریشتر
زخم خاکی خانه را
تشییع میکند.
زخم حکایت این تنهایی، تنهاییها ییها ییها
ضرب ترنم غم در سر این، شیداییها ییها ییها
تُنگ دلت صد رنگ از ماهی، ماهی من خسته ست از دریا
بی رنگ دلم را دعوت کن، در خلوت ماهیها هیها
وقتی از جاده می نشینی دور،
رخنه می ریزد از کوه.
دنباله ها بی ستاره می آیند.
نه هُرم فانوس تازه خاموشی،
نه شوق کوبیدن پاشنه بر گردو.
سنگ یخ بر کویر نمک.
صاعقه ای کاش
از درز چارمیخ می گذشت.
ای کاش!
از جاده ها دور...
ای کاش!
با سلامی که عطر دریا را
میبرد تا کرانه ی الوند
مینویسم ترانه ای دیگر
شادی نقش تلخ یک لبخند
با دو چشمی که زیر سایه ی ماه
برفها را حریر میبیند
چرخ میخورد و بال میگسترد
تا بهار عاشقانه بنشیند
زیر بال سفید پروانه
اسم تو روی گل نشست و پرید
با صدایی که گوش نشنیدش
گفت آری بهار باز رسید
حالا زمین که زیر پای تو
ایستاده بود،
میچرخد
العجب!
ای داد! ای امان!
آقا نگه دار!
من گویا باید هزاره ی قبلی پیاده میشدم
کجا؟
همانجا که سرگیجه ی آفتاب را
با شاقول میسنجیدند
و آفتابه مقیاس دریا بود.
آقا! شما هزاره ی قبلی میباید پیاده شده باشید.
صیقل لب پریده ی چخماق را
ناسور مینویسی،
بر برگ اقاقیا،
تیز،
ریز.
با عشوه های رعشه و باروت.
با رعشه دستهای نعش بی تابوت.
ناخوانده ی ختم خاطره ای
با پای قلم شده
راه را کلمات میکنی،
نگاه را.
شب بی سراسر خویش
میگسترد سیاه
ترک برداشته از پنجره ای که با شب میپوشید
دَم که دیوار کاغذی
از مرز پنجره ها انبار،
از درز آینه ها دیوار.
از اثیر گذشتم تا صیقل جنین زنخدانت.
از زیر ابرویت مویی بر دار میشوم.
نگفته رفتنی شده بودی
از در نه اما
از انحنای چاه زنخدان.
از روی شانه نه،
از پشت خاطرات شبانه نه،
از کهکشان فراموشی
پرکشان میرفتی
آرام
در دلم.
نُه پرده شب دریده و
نوری نیست
اینجا
که قاب پنجره بی بدبینی نابینا
بد میبینی،
حالا
با چشمِ بازی و سر در راز سربسته.
نگاه کن!
برق هزار اختر خاکستر
- بی که کهکشانی به یک آواز
تا واپسین ساعت هزاره
بر مدار مانده باشد -
در چشمهای من
رقصیده است و
خاموش مانده است.
۳۰ اردیبهشت ۸۷
حالا چراغ باش
پت پت بتاب بر شب بی روزن
باد میآید
و شال میریزد اطرافت.
قدم قدم نفس سالهای منی
چاره چیست؟
هفته ای که سال میگذرد
سال میگذرد هفته
هر هفته رفته سالی و امروز
روز نخست سالی ست
فردای نخستین سالِِ دیروز
و هر روز امسال دیگری
هفته سال میشود
به بی سالی هر سال
برمیخیزی امروز ساعت هفت
و هفتهای بی ساعت هفته
در هفت سالگی
به تو میگویند:
رفتی... رفتی... رفتی...
هر هفته رفته سالی و ما پشت سالها
هفته رفته پیر میشویم
رفته هفته پیر...
حصار حوصله بی فرصت بود
زیر طاق گچبری ترک ترک.
پشت آن تلخای بی ترحم پایان چرکی
که پشت فانوس دریایی
گیج میرفت.
وصیتنامه ۲
یادته به ت گفتم چرخ میچرخه بی که بدونه چرا؟
بی که حقوق بازنشستگی بگیره؟
بی که تامین اجتماعی داشته باشه؟
اون وختا عشق تو مث چرخ توی سرم میچرخید.
یادته؟ نه، حتم یادت نی.
اما دوتا چرخ دیگه رو با قالپاق برده بودن و من تکچرخ میزدم. نه؟
۱۴ بهمن ۸۶
ظلمت مرگ میزاید،
ستاره سنگ.
چرخ بر محور میگردد،
جهان حول فقرات من.
صخره ها بی دریا میمانند
و ترس بر خشکیها تار میتَنَد.
برخیز یحیا!
شائبه ی زندگیست این
نه نفس
برگ باش و بریز
دانه ها را بر خاک.
دشنه برق برمیدارد از مرفقت نازنین!
تلخ میشود از زبان تو دریاها
شیرین!
وصیتنامه ۱
این ترق تروق، صدای کمر شما بود؟
یا آرنج شکسته تون؟
یا شاید هم نشانه های آرتروز گردن من؟
خانوم؟
چند فقره از فقرات من لای مژه های شما جانمونده جسارتا؟
گفتم. یادته؟ نه؟ نگفتم؟ یادت نیست. میدونستم.
لطفا بی زحمت لباتونو رو لبام نذارین خانوم!
چون اونوقت...
...من...
با همه ی اعصابم
با همه دانش بینهایت تاریخم
میمکمشون جسارتا!
میسپرمشون
به اقاقیاها
به کاجای زمستونی،
به بادا به شنریزه های بی مرگ!
اونوخ که از را رسیدین خانوم،
حساب اینشو نکردین خانوم.
درسته؟
ولی من که گفته بودم به تون
خب عِب نداره
حالا که میرین اقلکن حساب اینشو بکنین.
من دیگه نفسمو سپرده م به بادها.
بهت قول میدم زودی بمیرم خانوم کوچولوی پریشون!
اما....
اما لای شنریزه ها میام لابلای موهاتون،
لای بادای گرم استوایی میپیچمتو دامنت.
....
حالا چند ساله ای؟
چهل؟
پنجاه؟
شصت؟
آخ آخ! بذا بینم چی رفته تو چشت؟
یه تیکه از بصل النخاع منه!
بصل النخاع من توی چشمتون چیکار میکنه آخه؟
هر بار که خوردی زمین بدون من واسه ت جفت پا گرفتم.
هر بار که شقیقه هات نبض میزد
بدون یکی از ترانه های من تو سرت گزگز میکنه.
آره خانوم! من همون روز اول بت گفته بودم. نه؟... ولش کن! یادت نمیاد!
اون روز حساب ریتم شیش و هشت نبض شقیقه هاتو نمکردی. نه؟
باشه، قبول!
این دنیا واس تو بود نه واس مهره های ستون فقرات من.
وقتی قرار شد هر نفستو بدی به شنریزه ها و هر اشکتو بدی به دریاها،
وقتی قرار شد هر آوازتو بدی به یکی از قناریا و کلاغا،
وقتی قرار شد هر خنده تو بدی به یکی از بنفشه ها و لاله عباسیا،
وقتی قرار شد هر خاطره تو روی یه برگ دوده گرفته ی چنار بنویسی،
وقتی قرار شد ساعتتو با خیال کوک کنی و دیر برسی اونجایی که باس برسی
-خانوم!-
وقتی قرار شد کابوستو از جهنم با پست سفارشی واسه ت بفرستن،
وقتی قرار شد هر ورق شعرتو بدی دست یه دختربچه ی پریشون که سمبوسه دستشو چرب نکنه،
چیزی به خودت نمـ.......ـمیمـ.....ـماسـ......ـسه......دیگـ......ـگه!
میشی مث من یه لطیفه ی تلخ کشدار که زیر ناقوس مرگش زانوشو گرفته تو بغلش و چشاشو بسته رو دنیایی که چشاشو بست وختی اون هنو نبسه بود چشاشو.
خیله خب!
حالا که من مُردم
اقلکنش بپا بصل النخاعم تو چشات نره کوچولو!
۱۲ بهمن ۸۶
لرزه لرزه تَرَک میخوری
دود میشود زمان طلایی تو
و از تبخیر شور
کوه نمک میشود گور
دانش همین قواعد بی پایان بود
و تو ندانسته مُردی مَرد!
از تو همین هم که میخواهی نمانده در میان راه
حتی خاکه ای گَرد.
چراغ شدی و به توفانت سپردند
باد شدی و اول با دندان و بعدا با نخ بندت آوردند
لخته های شرم روی ملحفه ی گرم
میماند برای روز مجازات اخوی!
اما حیف!
بد شراب تلخی ست دیر این یوم الدین
اما من امروز روی اجاق کبابت میکنم
تا دانه های مجازات را توی پوستت بکارم و فریاد بزنم: ربنا تقبل منا!
۱۲ بهمن ۸۶
شکاف میافتد
چنان که افتد و دانی
میان
آنچه
گفتد و دانی!
رعشه ی اعصاب
مضراب انگشتهای خوابت را
ناکوک میکند
همسایه!
تو که آنجا بیخبر خوابیده ای دور از من!
هووووووووووووووووووووووووووی!
تو!
گوساله!
تو که پایت را اشتباه روی پدال گذاشتی و کشتی ام!
تو که جام نقره ات را بیگناه و پاک
لای لباسهای من گذاشتی و زندانیم کردی!
هووووووووووووووووووووووووووی!
کینه کرمی ست که زیر ناخنهاست
باور نکن لبخندم را
میدرمت رشته رشته
میدانم که وزوز نیکی را اعصاب مرتعشم میشناسد
همسایه!
خانه ات خراب!
بیخواب شو زمین!
ببین!
آن که تاب میخورد روی مدار تنهایی،
زمین نیست،
ببین! نیست!
فانوس گردسوز بادبرده،
شریان خاکستری مغز من است
همان که وقتی نشسته ام اینجا
روزگار تو را سیاه میکند
با پُک پُک عمیقش خاکسترت میکند.
نه!
نه نه!
نه نه نه!
اصلا نترس!
فقط تُف میبارد از ابرهایش.
روی چراغ تو آبشُر ادرار میچکد از قبرهایش
وقتی که سرد میشود احساس
ناودان آبش را در جا قندیل میکند
مثل نفس من که نام تو را نیمخورده خلط میکند روی صفحه ی کاغذ.
بند آمدی از یخ؟ ناودان!
تخم جن بکار و با تف بر او ببار
تا ببینی زمین جز آبریزگاه ابلیس نبود از همان اول کار.
هووووووووووووووووووووووووی!
همسایه!
۶صبح - ۱۲بهمن۱۳۸۶
زبور خاطره میخوانم
دعای خنده و بیخوابی
دعای لحظه ی آرامی
که یاد بوی زمستانی تو در آن
قندیل میبندد
قندیل...
...دیل...
ن....ن....دیل...
نفس اگر بگذارد
ششم بهمن 86 - شب - جردن
سوسنبر از دهانم شعله میکشید
وقتی که باد
بوی تو را میلیسید
فروافتادم از قد
پیر
ترازوها مرگ مرا اندازه کردند
با ثقل پاشنه های تو
چکمه چکمه آب شدم
شبنم پیشانی
اقاقیا سانحه را میرویید
من گاز میزدم
ـ نیمخورده ـ
بیابانی را،
که پاهایم خط کش غروبش را صاف
به گوشهایم وعده میداد.
مرگ میریخت
تکه تکه
از لابلای انگشتهایم.
وای بر زمین،
آنگاه که بلندترین بلندیش گلوگاه بریده ی من باشد
ای وای بر زمین!
خداحافظ اما هنوز از تو جاری ست
صدایی که آواز او غمگساری ست
هنوزاز تنت بوی یاس و صنوبر
به جامانده در خاطرات قناری ست
نه تن داده در دام سرد سقوطم
نه چشمم به دنبال امّیدواری ست
خداحافظ ای نغمه ی ناسروده
که نامت کلید در رستگاری ست
ستاره ستاره فرومانده از راه
شبی که در او آیه ی رهسپاری ست
رقص جاده ها را
جرعه جرعه سر میکشیدم
آن گاه که خون در رگانم ته میکشید.
بو
بو
به خاک میگفتم چه وعده ها
به باد میگفتم چه چشم غره ها
که تنم میچشید از مرگ.
شعله شدم به جنوب شرقی
تاول تاول راه
ترک ترک لب بودم
بیابان.
چاره از ساق تو برمیخاست
نه وحی معجزه بر چارمیخ
تب تب تنور تنت
تب تب.
شلاق فرود آمد
دشمن نبودم هرگز
هرگزا دشمن نیستم
گاهی که گفته ام دشنام آسمان بر سرزمین تو در بستر مادرت جوجه میکند.
به پشت پنجره گاهي نگاه بايد كرد
از اين زمانهي مفلوك، آه بايد كرد
گسل گسل دل تفتيده را بهانه نكن
به رزمگاه غم امشب سپاه بايد كرد
نگو كه دست دلم خالي است و بيمارم
نگو گزير ستم از گناه بايد كرد
بخوان به نام من امشب سرود بيداري
كه شطّ اشك مرا خوابگاه بايد كرد
بچرخ چرخ کثافت، بچرخ با سرمن
نایست فرصت من، اشتباه باید کرد
پاييز 84
كبوتري تو ولي مرگ زير بال تو نيست
رهاتري تو ولي باغ در خيال تو نيست
چه حاصل استت از اين زوزه هاي زخمي خشم
كه سوز آتش همسايه در زوال تو نيست
خمير باش، سمندر، به رنگ امن محيط
ولي هميشه به ياد آر، اين زباله، تو نيست
گرفتمت كه رسيدي بدانچه ميطلبي*
ولي چه فايده وقتي قفس كمال تو نيست؟
بخواب! خواب تو امنيت جهان شده است
فغان كه يك نفس شاد در مجال تو نيست
تابستان ۸۶
*اين مصراع، تضمين از يك «قطعه»ي چهار مصراعي از منوچهري دامغاني است بدين عبارت:
گرفتمت كه رسيدي بدانچه ميطلبي
گرفتمت كه شدي آنچنان كه ميبايي
نه هرچه يافت كمال از پِيَش بُوَد نُقصان؟
نه هرچه داد سِتَد باز چرخ مينايي؟
هان ای گلوی سرخ سحر برخیز
برخیز تا پگاه دگر برخیز
ما خود قیامتیم بیا بنگر
فرمان بده به تیغ و تبر بر خیز
صد بار گر به تیر تورا خستند
صد باره پاره پاره جگر برخیز
لبخندت آفتاب جنان بادا
ای ناسپرده سر به سقر برخیز
ما در خموشخند تو می روییم
بی سر به عهد بسته کمر برخیز
اسفند۷۸
رنگين كمان خاطره ميجنبد
در لحظه هاي تردي و بي تابي
تنهايي از دريچه صدا ميكرد:
"افسوس قلب من! تو نميخوابي؟"
طياره ي ستاره گنجشك من بود
در روزهاي ناب جيوه
وقتي ساق تو ميرقصيد
بي رنگ
بي تاب
بي ترديد
سايه بودم
برخاسته از كشاله ي ظهر
خواب رفته مثل پاي فلج
به طاق ميكوبيدم رگ را
يا هيچ يا نگاه
يا طرف ماه را بگير يا بمير
ستاره برق شمشیر شکسته نیست
خسته نیست
که وقتی خاموش شد
زنگ زده باشد
و تابوت مفرغین خود را با میخهای عاج
بر پایه ی سیّاره ی سرگیجه ی هستی
سوار کند.
ستاره جنازه نیست
که بی نَفَس ندرخشد
که دورتر از او هرچه مانده باشی
زنده ترش دیده ای
یافته ایش باز درون صفحه ی سیاه مَجاز
خوانده ایش باز
کلمه کلمه
بی وقفه
بی مدّ متّصل.
۱۵ مهر ۱۳۸۶
صدای پای من
چند گام عقبتر از صدای پای تو
در میان شام مه گرفته ی زمین و آسمان
طنین میافکند.
(خواب دیده ام شبی تو را.)
دم به دم اجاق سینه ام
میدمد به سوز استخوان ستیز کوچه ی خموش
هر نفس که پیش چشم من چو ابر میشود،
هاله ای مقدّس از شمایل فرشتگان، تو را
میکشد به دوش.
آه،
ای الهه ی شبان جاودان!
ای شهاب بی امان برده ام ز خویش ناگهان!
خش خش صدای پای من
اندکی عقبتر از صدای پای تو
میرسد به گوش.
خوب بنگر این گذرگه ظلوم بی خروش را
این شب سیاه سرد بی سروش را
بنگر این دریچه های قفل بی جواب را
بشنو زوزه ی مخوف گردباد پرشتاب را
پرده های بسته بر حقیقت سیاه و سوزناک و سرد کوچه را ببین!
جز صدای پای ما
هیچ شعر پرطراوتی
هیچ سایه ی سیاه قامتی
در سکوت هیچ کوچه ای نمیدود.
برف، نرم و بی شتاب
کم کمک به روی بستر زمین به خواب میرود،
هر دمی ز لحظه های پیش بیش.
ابر، چون عقاب پیر خسته ای
رخت خود به پهنه ی زمین میافکند.
کوچه از حضور ابر، سر گران.
مه تمام کوچه را به کام میکشد.
(بی گمان شبی تو را به خواب دیده ام.)
زمستان ۱۳۷۶ ـ حکیمیه ی تهرانپارس
(این پایان شعری است که گمش کرده ام.)
آن سیب نبود که روی سر نیوتن افتاد
آن من بودم
پوشیده در حجاب جنت ما’لوفی
که از آن فرو می افتادم
وگرنه جاذبه ی زمین آن قدر نبود
که از افلاک
به خاک
بیفتم.
زمستان ۱۳۷۹
شبکور موشهای تعفن!
شب را اگر سودای سحر به سر نبود
حتی
حتی اگر به چشمه ی نوش سپیده دم
سامان آشیان سترگ چنین شبی
- یکسر -
زیر و زبر نبود،
با اندوه بی پاسخ خورشید من چه میکردید؟
با سرخی ستم در چشمهای غم چه میکردید؟
پاییز ۸۰
مرا سوی تعریق عَفن پندار این نجاسات رونده
- که به آفتاب طارت میگیرند وُ
به آفتابه وضو -
ایچ اعتنا نبود
اگر
هوای تو ام به سر نبود.
پٍهٍن مپالای شاعر!
که تلّ قازوره رقص چه میداند؟
شور چه میداند؟
خفاش نور نمیداند.
تو را به نیمروز پرستاره چه کار؟
که رویای تو
یکی شمع است
بر خیال خیل خفاشان
که ظلمات این کعبه ی سیمانی را
-که نه دریّ و نه پنجره ایستش
نه نوریّ و نه عبوریستش-
بی تماسی طوف میکنند.
پاییز ۸۰
ما ستاره میشویم اگر بهار
روی جای پای ناپدید تو
ضرب پای آشنای اشکهای عاشقی که مست میگسست از این هجوم و کوله بار خویش را به دوش و اشکریز
یک ترانه را به باد میسپرد را
یگانه زخمه ای کند برای سیم آخری که ما به آن زدیم.
هلا بهار رفت و ما بهار مانده ایم.
هلا شکوفه رفت و ما شکوفه میزنیم همچنان ستاره میشویم
یگانه غمگنانه چشم کهکشان توست در حضور خیس غیبتی که دیر مانده در کنار من
ضیافتی است چشمت آفتاب پشت سایه سار خستگی است چشمت آسمان از ستاره روز از ستاره
شب فروز خواب سوز چشمت...
ریگزار اگر مسیر بود یا کویر تشنه یا حدیث پشت و دشنه در جگر اگر که لعنت از زمین و مرگ از فراز ریزد...
مگو سر از سری که با تو باختم بپیچ!
۲۵ اسفند ۱۳۷۹