حالا چراغ باش
پت پت بتاب بر شب بی روزن
باد میآید
و شال میریزد اطرافت.
قدم قدم نفس سالهای منی
چاره چیست؟
هفته ای که سال میگذرد
سال میگذرد هفته
هر هفته رفته سالی و امروز
روز نخست سالی ست
فردای نخستین سالِِ دیروز
و هر روز امسال دیگری
هفته سال میشود
به بی سالی هر سال
برمیخیزی امروز ساعت هفت
و هفتهای بی ساعت هفته
در هفت سالگی
به تو میگویند:
رفتی... رفتی... رفتی...
هر هفته رفته سالی و ما پشت سالها
هفته رفته پیر میشویم
رفته هفته پیر...
وصیتنامه ۲
یادته به ت گفتم چرخ میچرخه بی که بدونه چرا؟
بی که حقوق بازنشستگی بگیره؟
بی که تامین اجتماعی داشته باشه؟
اون وختا عشق تو مث چرخ توی سرم میچرخید.
یادته؟ نه، حتم یادت نی.
اما دوتا چرخ دیگه رو با قالپاق برده بودن و من تکچرخ میزدم. نه؟
۱۴ بهمن ۸۶
وصیتنامه ۱
این ترق تروق، صدای کمر شما بود؟
یا آرنج شکسته تون؟
یا شاید هم نشانه های آرتروز گردن من؟
خانوم؟
چند فقره از فقرات من لای مژه های شما جانمونده جسارتا؟
گفتم. یادته؟ نه؟ نگفتم؟ یادت نیست. میدونستم.
لطفا بی زحمت لباتونو رو لبام نذارین خانوم!
چون اونوقت...
...من...
با همه ی اعصابم
با همه دانش بینهایت تاریخم
میمکمشون جسارتا!
میسپرمشون
به اقاقیاها
به کاجای زمستونی،
به بادا به شنریزه های بی مرگ!
اونوخ که از را رسیدین خانوم،
حساب اینشو نکردین خانوم.
درسته؟
ولی من که گفته بودم به تون
خب عِب نداره
حالا که میرین اقلکن حساب اینشو بکنین.
من دیگه نفسمو سپرده م به بادها.
بهت قول میدم زودی بمیرم خانوم کوچولوی پریشون!
اما....
اما لای شنریزه ها میام لابلای موهاتون،
لای بادای گرم استوایی میپیچمتو دامنت.
....
حالا چند ساله ای؟
چهل؟
پنجاه؟
شصت؟
آخ آخ! بذا بینم چی رفته تو چشت؟
یه تیکه از بصل النخاع منه!
بصل النخاع من توی چشمتون چیکار میکنه آخه؟
هر بار که خوردی زمین بدون من واسه ت جفت پا گرفتم.
هر بار که شقیقه هات نبض میزد
بدون یکی از ترانه های من تو سرت گزگز میکنه.
آره خانوم! من همون روز اول بت گفته بودم. نه؟... ولش کن! یادت نمیاد!
اون روز حساب ریتم شیش و هشت نبض شقیقه هاتو نمکردی. نه؟
باشه، قبول!
این دنیا واس تو بود نه واس مهره های ستون فقرات من.
وقتی قرار شد هر نفستو بدی به شنریزه ها و هر اشکتو بدی به دریاها،
وقتی قرار شد هر آوازتو بدی به یکی از قناریا و کلاغا،
وقتی قرار شد هر خنده تو بدی به یکی از بنفشه ها و لاله عباسیا،
وقتی قرار شد هر خاطره تو روی یه برگ دوده گرفته ی چنار بنویسی،
وقتی قرار شد ساعتتو با خیال کوک کنی و دیر برسی اونجایی که باس برسی
-خانوم!-
وقتی قرار شد کابوستو از جهنم با پست سفارشی واسه ت بفرستن،
وقتی قرار شد هر ورق شعرتو بدی دست یه دختربچه ی پریشون که سمبوسه دستشو چرب نکنه،
چیزی به خودت نمـ.......ـمیمـ.....ـماسـ......ـسه......دیگـ......ـگه!
میشی مث من یه لطیفه ی تلخ کشدار که زیر ناقوس مرگش زانوشو گرفته تو بغلش و چشاشو بسته رو دنیایی که چشاشو بست وختی اون هنو نبسه بود چشاشو.
خیله خب!
حالا که من مُردم
اقلکنش بپا بصل النخاعم تو چشات نره کوچولو!
۱۲ بهمن ۸۶
۱۲ بهمن ۸۶
بیخواب شو زمین!
ببین!
آن که تاب میخورد روی مدار تنهایی،
زمین نیست،
ببین! نیست!
فانوس گردسوز بادبرده،
شریان خاکستری مغز من است
همان که وقتی نشسته ام اینجا
روزگار تو را سیاه میکند
با پُک پُک عمیقش خاکسترت میکند.
نه!
نه نه!
نه نه نه!
اصلا نترس!
فقط تُف میبارد از ابرهایش.
روی چراغ تو آبشُر ادرار میچکد از قبرهایش
وقتی که سرد میشود احساس
ناودان آبش را در جا قندیل میکند
مثل نفس من که نام تو را نیمخورده خلط میکند روی صفحه ی کاغذ.
بند آمدی از یخ؟ ناودان!
تخم جن بکار و با تف بر او ببار
تا ببینی زمین جز آبریزگاه ابلیس نبود از همان اول کار.
هووووووووووووووووووووووووی!
همسایه!
۶صبح - ۱۲بهمن۱۳۸۶
ششم بهمن 86 - شب - جردن
هنوزاز تنت بوی یاس و صنوبر
به جامانده در خاطرات قناری ست
نه تن داده در دام سرد سقوطم
نه چشمم به دنبال امّیدواری ست
خداحافظ ای نغمه ی ناسروده
که نامت کلید در رستگاری ست
ستاره ستاره فرومانده از راه
شبی که در او آیه ی رهسپاری ست
بو
بو
به خاک میگفتم چه وعده ها
به باد میگفتم چه چشم غره ها
که تنم میچشید از مرگ.
شعله شدم به جنوب شرقی
تاول تاول راه
ترک ترک لب بودم
بیابان.
چاره از ساق تو برمیخاست
نه وحی معجزه بر چارمیخ
تب تب تنور تنت
تب تب.
شلاق فرود آمد
دشمن نبودم هرگز
هرگزا دشمن نیستم
گاهی که گفته ام دشنام آسمان بر سرزمین تو در بستر مادرت جوجه میکند.
به پشت پنجره گاهي نگاه بايد كرد
از اين زمانهي مفلوك، آه بايد كرد
گسل گسل دل تفتيده را بهانه نكن
به رزمگاه غم امشب سپاه بايد كرد
نگو كه دست دلم خالي است و بيمارم
نگو گزير ستم از گناه بايد كرد
بخوان به نام من امشب سرود بيداري
كه شطّ اشك مرا خوابگاه بايد كرد
پاييز 84
كبوتري تو ولي مرگ زير بال تو نيست
رهاتري تو ولي باغ در خيال تو نيست
چه حاصل استت از اين زوزه هاي زخمي خشم
كه سوز آتش همسايه در زوال تو نيست
خمير باش، سمندر، به رنگ امن محيط
ولي هميشه به ياد آر، اين زباله، تو نيست
گرفتمت كه رسيدي بدانچه ميطلبي*
ولي چه فايده وقتي قفس كمال تو نيست؟
بخواب! خواب تو امنيت جهان شده است
فغان كه يك نفس شاد در مجال تو نيست
تابستان ۸۶
*اين مصراع، تضمين از يك «قطعه»ي چهار مصراعي از منوچهري دامغاني است بدين عبارت:
گرفتمت كه رسيدي بدانچه ميطلبي
گرفتمت كه شدي آنچنان كه ميبايي
نه هرچه يافت كمال از پِيَش بُوَد نُقصان؟
نه هرچه داد سِتَد باز چرخ مينايي؟
هان ای گلوی سرخ سحر برخیز
برخیز تا پگاه دگر برخیز
ما خود قیامتیم بیا بنگر
فرمان بده به تیغ و تبر بر خیز
صد بار گر به تیر تورا خستند
صد باره پاره پاره جگر برخیز
لبخندت آفتاب جنان بادا
ای ناسپرده سر به سقر برخیز
ما در خموشخند تو می روییم
بی سر به عهد بسته کمر برخیز
اسفند۷۸
رنگين كمان خاطره ميجنبد
در لحظه هاي تردي و بي تابي
تنهايي از دريچه صدا ميكرد:
"افسوس قلب من! تو نميخوابي؟"
طياره ي ستاره گنجشك من بود
در روزهاي ناب جيوه
وقتي ساق تو ميرقصيد
بي رنگ
بي تاب
بي ترديد
سايه بودم
برخاسته از كشاله ي ظهر
خواب رفته مثل پاي فلج
به طاق ميكوبيدم رگ را
يا هيچ يا نگاه
يا طرف ماه را بگير يا بمير
ستاره برق شمشیر شکسته نیست
خسته نیست
که وقتی خاموش شد
زنگ زده باشد
و تابوت مفرغین خود را با میخهای عاج
بر پایه ی سیّاره ی سرگیجه ی هستی
سوار کند.
ستاره جنازه نیست
که بی نَفَس ندرخشد
که دورتر از او هرچه مانده باشی
زنده ترش دیده ای
یافته ایش باز درون صفحه ی سیاه مَجاز
خوانده ایش باز
کلمه کلمه
بی وقفه
بی مدّ متّصل.
۱۵ مهر ۱۳۸۶
(خواب دیده ام شبی تو را.)
دم به دم اجاق سینه ام
میدمد به سوز استخوان ستیز کوچه ی خموش
هر نفس که پیش چشم من چو ابر میشود،
هاله ای مقدّس از شمایل فرشتگان، تو را
میکشد به دوش.
آه،
ای الهه ی شبان جاودان!
ای شهاب بی امان برده ام ز خویش ناگهان!
خش خش صدای پای من
اندکی عقبتر از صدای پای تو
میرسد به گوش.
خوب بنگر این گذرگه ظلوم بی خروش را
این شب سیاه سرد بی سروش را
بنگر این دریچه های قفل بی جواب را
بشنو زوزه ی مخوف گردباد پرشتاب را
پرده های بسته بر حقیقت سیاه و سوزناک و سرد کوچه را ببین!
جز صدای پای ما
هیچ شعر پرطراوتی
هیچ سایه ی سیاه قامتی
در سکوت هیچ کوچه ای نمیدود.
برف، نرم و بی شتاب
کم کمک به روی بستر زمین به خواب میرود،
هر دمی ز لحظه های پیش بیش.
ابر، چون عقاب پیر خسته ای
رخت خود به پهنه ی زمین میافکند.
کوچه از حضور ابر، سر گران.
مه تمام کوچه را به کام میکشد.
(بی گمان شبی تو را به خواب دیده ام.)
زمستان ۱۳۷۶ ـ حکیمیه ی تهرانپارس
(این پایان شعری است که گمش کرده ام.)
آن سیب نبود که روی سر نیوتن افتاد
آن من بودم
پوشیده در حجاب جنت ما’لوفی
که از آن فرو می افتادم
وگرنه جاذبه ی زمین آن قدر نبود
که از افلاک
به خاک
بیفتم.
زمستان ۱۳۷۹
پاییز ۸۰
پٍهٍن مپالای شاعر!
که تلّ قازوره رقص چه میداند؟
شور چه میداند؟
خفاش نور نمیداند.
تو را به نیمروز پرستاره چه کار؟
که رویای تو
یکی شمع است
بر خیال خیل خفاشان
که ظلمات این کعبه ی سیمانی را
-که نه دریّ و نه پنجره ایستش
نه نوریّ و نه عبوریستش-
بی تماسی طوف میکنند.
پاییز ۸۰
هلا شکوفه رفت و ما شکوفه میزنیم همچنان ستاره میشویم
یگانه غمگنانه چشم کهکشان توست در حضور خیس غیبتی که دیر مانده در کنار من
ضیافتی است چشمت آفتاب پشت سایه سار خستگی است چشمت آسمان از ستاره روز از ستاره
شب فروز خواب سوز چشمت...
ریگزار اگر مسیر بود یا کویر تشنه یا حدیث پشت و دشنه در جگر اگر که لعنت از زمین و مرگ از فراز ریزد...
مگو سر از سری که با تو باختم بپیچ!
۲۵ اسفند ۱۳۷۹
دی ۱۳۸۳
۳۰ شهریور ۱۳۸۰
اما نگفتی باد اگر راستی باد نبود،
گیرم ستاره ها را نبرد،
ابرها را پس چرا خوش خوش در این میان به هر سو کشاند
و باران را؟
شاید نجوایی بود و ما نشنیدیم
-میان باد و باران-
که ابر را به تعظیم باد
از باران
به کویر پر ستاره کشاند.
و
از یاد مبر
که
ابر ستاره ها را خواهد برد
اما
درختان را زینهار،
که درختان آرزوی آسمان اند.
۲۸ شهریور ۱۳۸۰
۲۸ شهریور ۱۳۸۰
فرو
میـ...
ریـ...
زد
اشک
از عصاره ی اشتباه
دوستی که آغازش راز است وُ
رازش
همان آغازش.
محبوس دنده های نهنگ است
یونس
اگر
فروننشیند توفان،
نهنگی که در درون اوست
خواهد بلعیدش.
خنده هایت بگو
چگونه جهان را آغاز کرده است
که
جز
اشک
فرجام این قیامت نیست؟
چشمم ندیده است گویی
تا کنون
یونس!
مگو که حبس نَفَسهای حبس نهنگی!
این نهنگ
پیش از تو
لا به لای نَفَسهات
هر روز
هر دقیقه
در لا به لای هر نَفَس تلخ سالهات
بالیده است و لانه گزیده ست.
نُه توی یونس است و نهنگ است این جهان.
فروردین ۱۳۸۶