تبليغاتX
خُوَرنَق

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي هفتم، شماره‌ي پنجم، مردادماه 1335، ص443-444.

 

                    

 

روز وداع ياران

 

زماني كه ما از يكديگر

در خموشي، با سرشك ديدگان

و قلب لرزان

براي ساليان سال جدا مي‌شديم

رخسار پريده‌رنگ و بي‌حرارت

و بوسه‌هاي سردتر تو

خود گواهي صادقي بر اين

فراق طولاني و تحسـّرآور بود.

 

شبنم سحرگاهي

به‌سردي بر جبين من مي‌نشيند

و به خاطرم

مي‌آورد كه

با عزيمت خويش،

عهد و ميثاقي را كه با من بسته بودي شكستي.

هر زمان كه خلايق از بي‌وفايي تو سخن مي‌گويند،

من نيز ناگزير با ايشان هم‌زبان مي‌شوم.

                  لرد بايرون

با ذكر نام تو در نزد من

گويي ناقوس مرگ در گوشم طنين‌انداز مي‌شود

كه چنين ارتعاشي بر پيكرم مستولي مي‌گردد.

سبب اين‌سان گرامي‌بودن تو در پيش من چيست؟

آنان نمي‌دانند كه تو را مي‌شناسم

كيست كه چون من تو را بشناسد؟

ولي هزاران ندبه و زاري

كه به وصف نيايد در ماتم تو اثري ندارد.

                             

نهاني با يكديگر ملاقات كرديم.

اينك من در خاموشي به‌غم مي‌گريم.

كه چه‌گونه قلب تو توانست فراموش كند

و روحت فريب دهد

نمي‌دانم چنانچه

پس از ساليان دراز به ديدارت نايل گردم

چه‌گونه تو را در سكوت

با سرشك ديدگان در آغوش كشم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: بولد، آلن (1356): شعر اجتماعي، ترجمه و تلخيص: هوشنگ باختري، تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چاپ اول: خردادماه 2536 (=1356)، ص 85-79.

 

                                  ماياكوفسكي

 

شاعر روسي متولد گرجستان در 1893. پدرش جنگل‌دار بود در دوران روسيه‌ي تزاري. ماياكوفسكي از دوره‌ي مدرسه به فعاليت‌هاي اجتماعي گرايش يافت و در اين ره‌گذر به خاطر افكار سياسي سه بار به زندان افتاد. شاعر جوان از زندان بوتيركي كه رهايي يافت در 1910 وارد مدرسه‌ي هنرهاي زيبا شد. انقلاب روسيه، ماياكوفسكي را نيز در صف مبارزه جاي‌داد؛ با اين حال اشتغالات تازه، شاعر را مدتي از كار شاعري بازداشت. نمايش‌نامه‌ي او با عنوان ساس در 1929 كه به زبان‌هاي ديگري از جمله انگليسي نيز ترجمه شده، نشانه‌ي ذوق هنري شاعر است. اثر ديگر او به نام گرمابه نيز حاوي نقد اجتماعي است. مرگ زودرس شاعر در 14 آوريل 1930 در سنّ  سي‌وهفت‌سالگي كه ظاهرا ً با تپانچه به زندگي خود پايان داده، بحث‌هايي را برانگيخته كه شاعران روس، از جمله يف توچنكو و وزنزنكي از آن با دريغ و درد ياد مي‌كنند. قطعه‌ي «يك ساعت از نيمه گذشته» را پس از خودكشي در جيب شاعر يافتند و به احتمالي آخرين رشحات قلم اوست.

                             ماياكوفسكي

 

‹‹‹‹‹‹   يك ساعت از نيمه گذشته

 

 

يك ساعت از نيمه گذشته. تو بايد به خواب رفته‌باشي

راه كهكشان شب، چون نهري سيمين، جاري است.

به من متاب. خواب تو را نخواهم‌گرفت...

و رؤياهايت را برهم‌نخواهم‌زد...

به يك تعبيراين پايان داستان است،

زورق عشق به صخره‌ي زندگي خورده و درهم‌شكسته.

ما در منازل رحيليم و نيازي نمي‌بينيم كه غم‌ها و دردهاي خود را،

غم‌ها و دردها و درگيري‌هاي مشترك خود را از نو بكاويم و زنده كنيم.

مي‌بينم كه دنيا در سكوت هميشگي خود به خواب رفته،

و آسمان از انبان خود، مشتي از ستارگان را نثار شب مي‌كند.

در ساعتي اين‌چنين، انسان به پا مي‌خيزد، تا فراخناي تاريخ،

و تمامي زمان و مكان، و عالم امكان را

مورد خطاب و عتاب قراردهد!

 

 

                            ماياكوفسكي

 

‹‹‹‹‹‹   صداي شاعر

 

 

گوش فرادهيد...

من در آينده... به شما ملحق خواهم‌شد

اشعار من از پس قرون به شما خواهدرسيد

از فراز سر حكومت‌ها و شاعران...

اشعار من به شما خواهدرسيد

نه بر مثال تيري كه از كمان «كوپيد»، الهه‌ي عشق يونان خارج‌شود،

نه بر صفت پشيزي كهنه كه به سكّه‌شناس برسد،

و نه به صورت نور ستارگان مرده به شما خواهدرسيد...

 

اشعار من، به سمت خود، حصار قرون را درخواهدنورديد

و زنجير ازمنه و اعصار را ازهم‌خواهددريد،

و خود را به كيفيت محسوس و ملموس، رك و عريان و

ثقيل و گران‌بار، عرضه خواهدداشت.

چون آبراهه‌هايي كه بردگان رومي نقب‌زنند

به عصر و زمانه‌ي ما راه خواهديافت...

 

بدان هنگام كه در مخروبه‌ي گردگرفته‌ي كتاب‌ها

كه اشعار قرون و اعصار در آن مدفون اند،

شما به تصادف بدين سطور برخوريد

به احترام، آن را لمس‌كنيد...

آن‌گاه آن را سلاح حيرت‌آوري خواهيديافت...

اين عادت من نيست كه گوش‌ها را با كلمات دل‌نشين نوازش دهم...

منطق من، از منطق هگل مايه نگرفته،

بل‌كه در كشاكش نبرد زندگي است كه انتظام يافته...

 

شعر من، برايم هيچ پول اضافي به بار نياورده

هيچ افزارمندي براي خانه‌ي من، صندلي‌هايي

از چوب جنگلي «ماهون»* نساخته.

من با تمام وجود خود مي‌گويم، كه هيچ‌چيز نمي‌خواهم

جز يك لا پيراهن تميز و شسته...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ماهون: نوعي درخت جنگلي داراي چوب صنعتي مرغوب.

 

 

                             ماياكوفسكي

 

‹‹‹‹‹‹   شش راهبه

 

 

با صورت‌هاي كوچك

به گونه‌ي سيب‌زميني پخته،

سياه‌تر از

سياهاني كه

به عمرشان رنگ صابون نديده‌اند،

شش خواهر پرهيزگار كاتوليك

از سكّوي ساحلي صعود مي‌كنند وُ

وارد قايق مي‌شوند.

پس‌وپيششان چون چلّه‌ي كمان

راست و خدنگ است

جامه‌هايشان از شانه‌هايشان

چون از رخت‌آويز آويخته‌است،

صورت‌هايشان در هاله‌اي از

سپيدترين توري‌ها پنهان گشته...

براي صرق غذا، جوخه‌ي خواهران، جلوس مي‌كنند

همه با هم در يك زمان.

پس از انجام كار،

دسته‌جمعي در توالت پنهان مي‌شوند.

يكي از آن ميان خميازه مي‌كشد

پنج نفر بقيه در پاسخ خميازه مي‌كشند...

در بهشت،

روزي روزگاري

خواب فوق‌العاده خواهندداشت.

اما آن‌وقت هم چشمانشان خواب‌آلوده است،

و در جمع بهشتيان از همه سحرخيزتر.

اينان، اركستري را مانند، بدون ره‌بر.

اكنون شش كتاب جيبي انجيل

بيرون مي‌آورند.

شب‌هنگام كه بدانان برخوريد

جملگي را سخت سرگرم عبادت خواهيديافت.

سحرگاهان كه به سروقتشان رويد

آنان را به دعاگويي حضرتش سرگرم خواهيديافت

در شب، در روز،

در بامدادان، در شامگاهان، و در صلات ظهر،

نشسته‌اند و به عبادت مي‌پردازند.

و هرآينه

روز

اندكي به تاريكي گرايد،

به سروقت گنجه‌ي خود مي‌روند،

دوازده عدد گالوش بيرون مي‌آورند،

آن‌ها را دسته‌جمعي به پا مي‌كنند

و بيرون مي‌زنند،

و آن‌جا دوبارهب

به كار عبث خود ادامه مي‌دهند

اگر مي‌توانستيم به زبان اسپانيايي تكلـــّّم‌كند

با خشونت تمام مي‌پرسيدم:

«آنژلي‌تا!»

بدين مضمون، مرا پاسخي فراخور دهيد:

اگر شما آدميد

پس كلاغ سياه

چه محلي از اِعراب دارد؟

و اگر شما كلاغيد

پس چرا نمي‌پريد؟...

هرچند دنيا را زيروزبر كنيد

تمام عالم و طبيعت را

بزرگ‌ترين ملحد و خداناشناس  را

هيچ‌كس قادر نيست كه كاريكاتوري پوچ‌تر از اين بيابد.

مسيح مصلوب شاد زي!

از ميخ‌هاي صليب خود برمخيز!

در رجعت مجدد اگر گذرت بدين‌جا افتاد

بيني‌ات را بگير و از اين معركه دوري جوي،

در غير آن صورت، از  دل‌تنگي  و ملال خاطر

خود را حلق‌آويز خواهي‌كرد!...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:55 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: بولد، آلن (1356): شعر اجتماعي، ترجمه و تلخيص:‌هوشنگ باختري، تهران: جاويدان، چاپ اول: خردادماه 2536 (= 1356)، ص 40-39، با ويرايشي مختصر در متن و شعر.

 

                                     گئورگ ويرت

 

گئورگ ويرت Georg Wearth شاعر آلماني (1856-1822) پس از آن كه مدتي سردبيري نشريه‌ي روزنامه‌ي نوين راين را در كولون عهده‌دار بود، به علت پيشامدهايي آلمان را به قصد اقامت دائم در انگلستان ترك‌گفت، اما ديري نپاييد كه آن‌جا نيز طبيعت جشت‌وجوگر او را راضي نساخت و به هواي سير در آفاق و انفس و ديدار سرزمين‌هاي ناشناخته و ملل و اقوام ازيادرفته، راهي ِ سفرهاي دورودراز شد و سرانجام از كوبا سردرآورد و در آن‌جا چندي رحل اقامت افكند و مدتي برنيامد كه در آن‌جا نيز از دنيا رفت، اما آثار او كه از جامعه‌ي كارگري عصر خود متأثر و ماهم و از مايه‌هاي عاطفي و گرايش‌هاي بشري سرشار بود، به زندگي خود ادامه‌داد.

 

 

يكصد مرد «هاسولي»

 

 

آن يك‌صد مرد «هاسولي»،

درست يك چنين روزي بود،

و در همين ساعت، و در همين‌جا،

كه جان خود را از دست دادند.

 

و آن‌گاه كه بي‌سروصدا به خاك سپرده مي‌شدند

يك‌صد زن، افتان و خيزان و هراسان سررسيدند

يك‌صد زن «هاسولي» گريه را سردادند

در سوگ شهيدان «هاسول».

مادران جگرگوشه‌هاي خردسال خود آمده‌بودند، و

با پسران و دختران بزرگ‌تر:

                                    «شما ارباب صاحب‌مكنت شهر ‹هاسول›،

                                    ديني را كه بر ذمـّـه‌ي شماست بپردازيد!»

 

صاحب دولت‌مند معدن «هاسول»

زياد طفره نرفت، و

بي‌درنگ، دست‌مزد  هفتگي

هر كارگر كشته را محاسبه كرد.

 

دست‌مزدها كه تماما ً محاسبه شد

صاحب‌كار، در صندوق پول را بست.

كلون آهني با آواي خشكي سكوت را شكست

و زنان با توشه‌ي گريه، كردند آهنگ بازگشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:6 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي ششم، شهريور 1337، ص 529-528.

                                             توتچف

 

فئودور ايوانوويچ توتچف Feodor Ivanovich Tuttchev در 23 نوامبر 1803 در دهي نزديك شهر اوريول Oriol به دنيا آمد. مادرش  «كاترينا» از خانواده‌ي «تولستوي» بود. در 1818 وارد دانش‌كده‌ي مسكو شد و در همين سال كه چهارده سال بيش نداشت به واسطه‌ي ترجمه‌ي منظومي كه كرده‌بود به عضويت «انجمن دوست‌داران ادبيات روس» پذيرفته‌شد. در 1811 از روسيه خارج گرديد و بيست‌ودوسال در خارج از آن كشور مي‌زيست. در آلمان شهرت و محبوبيتي يافت و با «هاينه» و «شلينگ» دو شاعر معروف آلماني دوستي بسيار نزديك داشت. در همين كشور با «كنتس بوتمير» كه دو دوشيزه‌اي نجيب‌زاده بود، ازدواج كرد.

            در 1836 «پوشكين» كه چند سال پيش از آن توجهش به اشعار «توتچف» جلب شده‌بود، شانزده شعر او را در مجله‌ي تجدد كه «پوشكين» خود مدير آن بود به چاپ رساند.

            شهرت «توتچف» از سال 1844 – يعني آخرين باري كه از اروپا به روسيه بازگشت- آغاز شد و عاقبت در 1873 زندگي بدرود گفت.

            روي‌هم‌رفته در حدود سيصد شعر از او باقي مانده‌است. «توتچف» در اشعارش غالبا ً به طبيعت از دريچه‌ي روح خود مي‌نگرد و بيش‌تر احساسات دروني خود را در آن‌ها منعكس مي‌سازد. هميشه معتقد است كه انسان به اسرار طبيعت پي نخواهدبرد و تلاشي كه در اين راه مي‌كند عبث و بي‌هوده است. آن‌چه را انسان از طبيعت درمي‌يابد كلمات و موسيقي و ديگر رشته‌هاي هنري از بيان آن عاجزند؛ ازاين‌رو بهْ‌تر است هنرمند آن‌ها را در درون خود نگاه‌دارد. اين نظريه بعدها در اشعار «سولويف» بسيار بسط داده‌شده و در اغلب اشعارش به چشم مي‌خورد.

 

 

 

 

 

خاموشي

 

 

خاموش باش! احساسات و رؤياي خويشتن را،

نهفته‌ دار و از نظرها پنهان‌كن.

كاش آن‌ها در ژرفناي روانت،

طلوع و غروب كنند.

به سان اختران روشن‌گر ِ شب:

از ديدار آن‌ها شادان شو و خاموش باش!

 

چه‌گونه دل مي‌تواند خويشتن را بنماياند؟

ديگران چه‌سان مي‌توانند پرده از ضمير تو برگيرند؟

آيا او مي‌تواند جوهر زندگي تو را دريابد؟

انديشه‌اي كه به سيماي كلمات درآمده دروغ است؛

گر چشمه را بياشوبي، آب آن گل‌آلود مي‌شود.

از چشمه‌ي زلال بنوش و خاموش باش!

 

بياموز كه در خلوت درون خود زندگي كني:

دنيايي در درون توست،

اين دنيا، رؤيايي و افسون‌زاست؛

غوغاي خارج، اين رؤيا را از ميان خواهدبرد؛

و پرتو ِ روز آن را نابينا خواهدكرد؛

به زمزمه‌اش گوش فراده و خاموش باش!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:8 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: انديشه و هنر، شماره‌ي يكم، كتاب ششم، بهمن 1346، ص64.

 

 

 

بيرون و تو

 

 

 

به‌ناگاه دانستم كه بيرون خانه‌اي.

درخت‌هايي كه در ميان آن‌ها پرسه مي‌زدي خاموش شدند،

شاخه‌اي كوچك خبرداد- در هواي غروب‌گاهان شكست،

و همه‌ي پرنده‌هاي باغ آواز خود را به آخر رسانيدند.

به خاطر چه آمده‌اي؟

به گرفتن باج آمده‌اي يا فقط آمده‌اي كه بداني؟

 

و پس از غروب خورشيد آيا بايد وادار شوم

كه از روي تخت‌خواب نزديك پنجره كشيده‌شده، شيشه‌ي پردرخش بر فراز ديوار باغ،

در انتظار تو به چمن بنگرم و به كوچه،

به سايه‌ها كه در زير ماه سست مي‌شوند و سخت.

تنهايم من، اما نگاه‌كن، درها را باز كرده‌ام،

و خانه پر مي‌شود از سرما، بادها به درون مي‌وزند.

 

خانه‌اي چنين رسوخ‌پذير و ازهم‌پاشيده را، با

شورشي پيشاپيش در ميان ديوارهايش،

ياراي مقاومت اين محاصره نيست.

درها را من به نشانه‌ي تسليم باز كرده‌ام. خانه پر مي‌شود از سرما.

چرا بيرون مي‌ايستي؟ من آماده‌ي پاسخ‌گفتنم.

درها باز است. چرا تو نمي‌آيي؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:27 توسط ابوذر کریمی |

 

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي دوم، ارديبهشت 1337، ص 104.

 

 

 

 

فراق

 

در آب رودخانه گل نيلوفر مي‌چينم

مرداب قرنفل پر از برگ‌هاي خوش‌بوست

من اين گل‌ها را مي‌چينم. اما به كه بايد بدهم

چون آن كه دوستش مي‌دارم از من دور است.

 

رو برمي‌گردانم و به سوي وطنم مي‌نگرم

راه آن دراز تا بي‌كران رفته‌است

دل‌هاي ما با هم است اگرچه منزل‌ها جداست

هردو در اندوه پير مي‌شويم.

 

 

 

صنوبر

 

صنوبر بر فراز كوه سركشيده‌است

باد در درّه غوغا مي‌كند

غريو باد چه هراس‌انگيز است!

شاخه‌هاي صنوبر چه پايدارند

تگرگ و يخ بي‌رحم‌اند

اما همه‌ي سال صنوبر راست مي‌ماند

با اين‌همه پايداري كه دارد

مگر پيش برف و سرما از پا درمي‌آيد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:46 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي هفتم، شماره‌ي دوم، ارديبهشت 1335، ص 161.

 

 


در تماشاخانه‌ي جهان / از نمايش‌نامه‌ي «هرچه ميل تو باشد» [= آنچه شما خواسته‌ايد] / ترجمه‌ي فتح‌الله مجتبايي


دنيا يك صحنه‌ي بازي است.
و همه‌ي مردان و زنان بازيگراني بيش نيستند.
به‌نوبت مي‌آيند و بيرون مي‌شوند،
و هركس در زمان خويش چندين نقش را بر عهده دارد،
و در هفت دوران بازي مي‌كند؛
دوران اول را در نقش كودكي است
كه در آغوش دايه مي‌گريد و شير از گلو بيرون مي‌ريزد.
سپس طفل مكتبي است، كه با كتاب‌ها
و چهره‌ي درخشان صبحگاهي خويش، مانند حلزون،
با اكراه به سوي مدرسه مي‌خزد.
آن‌گاه عاشقي است
كه همچون كوره آه مي‌كشد و در وصف كمان ابروي يار
ترانه‌ي غم‌انگيز مي‌سرايد.
اين بار سربازي است
كه پي‌درپي سوگندهاي شگفت ياد مي‌كند و ريش خود را چون ريش يوز مي‌سازد،
بيم جاه خويش را دارد و در نبرد چابك و چالاك است.
حباب شهرت را حتي در دهانه‌ي توپ‌ها نيز جست‌وجو مي‌كند.
از آن پس مردي است قاضي و كلانتر،
شكمي گرد و آراسته دارد كه از گوشت خروس اخته آستر شده‌است.
سخنان حكيمانه مي‌گويد و مثال‌هاي مبتذل و بي‌مورد بسيار مي‌آورد،
و بدين‌ترتيب نقش خود را بازي مي‌كند.
دوران ششم را پيري نحيف و فرتوت و خـــِـر ِف مي‌گردد كه نعلين به پاي،
عينك بر چشم و كيسه‌ي پولي در بغل دارد، جوراب روزگار جواني را،
كه براي ساق‌هاي چروكيده‌اش بسيار فراخ گرديده‌است
هنوز نگه‌داشته‌است. آواز درشت و مردانه‌ي او باز به ضجــّـه‌ي كودكان مانند شده
و صدايش چون ناي صفير مي‌كشد.
صحنه‌ي آخر، كه بدين داستان شگفت و پرماجرا پايان مي‌دهد،
دوران كودكي دوم و نسيان مطلق است.
نه دندان، نه چشم، نه ذوق و نه هيچ.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:42 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، به سردبيري پرويز ناتل خانلري، دوره‌ي هفتم، شماره‌ي چهارم، تيرماه 1335، ص 393-392.

 

                   اسكار وايلد

خانه‌ي روسبي

 

 

آهنگ پايْ‌كوبي ِ پاهاي رقصان را شنوديم

و در كوچه‌ي مهتابي خراميديم

و به زير خانه‌ي روسبي ا ِستاديم.

 

در اندرون از ميان غوغاها

شنيديم كه مطربان پرهياهو

به نواختن نغمه‌ي «دل عاشق» سرگرم بودند.

 

سايه‌ها به‌سان آدمك‌هاي ساخته و خودكار،

به روي پرده، طرح‌هاي وهم‌انگيز

نقش مي‌كردند و به‌تندي مي‌گذشتند.

 

رقصندگان سايه‌وار را ديديم

كه به‌ نواي ناي و ويولن

چون برگ‌هاي سياه كه در باد چرخانند، به هم فرومي‌روند.

 

اسكلت‌هاي باريك كه به روي پرده طرح سياهي افكنده‌بودند،

چون عروسك‌هايي كه به نخ كشيده‌اند،

پهلوبه‌پهلو  رقص‌كنان مي‌گذشتند.

 

دست به دست هم داده

با شكوه بسيار پاي مي‌كوفتند،

آهنگ خنده‌شان انعكاسي گوش‌خراش و پراكنده داشت.

 

گاهي آدمكي كوكي

عاشق خيالي خود را دربرمي‌گرفت،

و گاه آن‌ها مي‌كوشيدند دهان به آواز بگشايند.

 

گاهي عروسكي ترسناك

بيرون مي‌شد و در سر پله‌ها همچون زنده‌ها

سيگار خود را دود مي‌كرد.

 

آن‌گاه من رو به دلدارم چنين گفتم:

«مردگان با مردگان در رقص‌اند

غبارها در غبارها چرخ مي‌خورد.»

 

اما او... او صداي ويولن را شنود

و مرا ترك كرد و درون رفت

و بدين‌گونه عشق من در سراي شهوت شد.

 

به‌ناگاه آواها فرونشست

و رقصندگان از پايْ‌كوبي فروماندند

و سايه‌ها از چرخيدن ايستادند.

 

و سپيده‌ي صبحگاهي، در ميان كوچه‌ي خاموش و دراز،

پاي‌افزارهاي سيم‌گون بر پا،

همچون دختركي هراسناك به بيرون لغزيد.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:45 توسط ابوذر کریمی |

 

 

                                     لويي آراگون

 

منبع: بولد، آلن (1356):‌شعر اجتماعي، ترجمه و تلخيص: هوشنگ باختري، تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چاپ اول:‌خردادماه 2536 [=1356]، ص 121-113.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:40 توسط ابوذر کریمی |

 

                        لويي آراگون

 

منبع: بولد، آلن (1356):‌شعر اجتماعي، ترجمه و تلخيص: هوشنگ باختري، تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چاپ اول:‌خردادماه 2536 [=1356]، ص 121-113.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:37 توسط ابوذر کریمی |

 

  

                                  ماندلشتام

منبع: جزني، حشمت (1372): ده شاعر نامدار قرن بيستم، با مقدمه‌ي رضا براهني، تهران: مرغ آمين، چاپ اول: تابستان 1372، ص 74-63.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:17 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

                                           ماندلشتام

منبع: جزني، حشمت (1372): ده شاعر نامدار قرن بيستم، با مقدمه‌ي رضا براهني، تهران: مرغ آمين، چاپ اول: تابستان 1372، ص 74-63.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:15 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: جزني، حشمت (1372): ده شاعر نامدار قرن بيستم، با مقدمه‌ي رضا براهني، تهران: مرغ آمين، چاپ اول: تابستان 1372، ص 74-63.

                                         ماندلشتام

اسيپ اميليويچ ماندلشتام Mandelstam در ژانويه‌ي 1891 در ورشو به‌دنياآمد و در دسامبر 1938 نزديك ولاوي‌وستوك درگذشت. اسيپ در يك خانواده‌ي بورژواي ميانه‌حال چشم به جهان گشود. پدرش پوست‌فروش و مادرش عمــّه‌ي ونگروف Vengrov منتقد بود. در پاولوسك Pavlosk و سن‌پترزبورگ پرورش يافت و تحصيلات متوسطه‌اش را در مدرسه‌ي تني‌شــِووي Tenichevo پترزبورگ انجام‌داد. زبان قديم فرانسه را در هايدلبرگ آموخت و بعد به گذراندن دوره‌ي كامل مطالعات كلاسيك در دانشگاه پترزبورگ پرداخت. در ايجاد اكمه‌ئيسم Achmeism  با آخماتووا و گوميليف همكاري كرد. نخستين مجموعه‌ي شعرش به نام سنگ به سبب تراكم و بدعت وزن‌ها مورد توجه قرارگرفت. مجموعه‌ي تريستيا  Tristia  كه در 1923 چاپ شد، نشان‌گر نيروي جادويي بي‌مانندي است كه به خدمت نگرشي فراطبيعي از هستي درآمده‌است. انقلاب به نظر او مبهم مي‌نمود و ايجاد شهري جديد را نابودي انسان مي‌دانست. هراس‌هايش به‌زودي توجيه شد؛ زيرا از 1930 به نحوي مصمــّم و آشكار با زمانه‌اش به ستيز پرداخت و در شعرهايي تراژيك به ترسيم ترور حاكم بر كشورش پرداخت. در 1934 بازداشت و به چردين Tcherdyn تبعيد شد. سپس به وساطت ن.بوخارين Boukharin به ورونژ  Voronej  فرستاده‌شد و در آن‌جا به رغم تنهايي و تنگ‌دستي استعدادش به‌غايت شكفت. مفهوم زمين –آخرين پناهگاهش-، اعتقاد به غلبه‌ي روح بر شب، حتي پس از مرگ و غم غربت فرهنگ جهاني به صدايش كه در بيان آرام مي‌گرفت، نيرويي بي‌نظير مي‌داد.

            اين شاعر در عين حال كلاسيك و مدرن، با آميختن انبوه مفاهيم به مهارت، نه‌تنها تجارب شاعرانه‌ي نو، كه تجربه‌هاي قرن نوزدهم را نيز برهم‌نهاد. پس از دريافت اجازه‌ي بازگشت به مسكو، بار ديگر در اول ماه مه 1938 بازداشت و به اردوگاه ولادي‌وستوك فرستاده‌شد و در آن‌جا بر اثر تحليل قوا درگذشت.

            ماندلشتام كه شاعر زيبايي محض، دانشور و باريك‌بين بود، نمي‌توانست دنباله‌رو شعر پرولتاريايي باشد. الهام شعرهايش بيشتر به انگيزه‌هاي زيبايي‌شناختي است. تشبــّث او به شگردهاي زبان نيز براي خشنودي و پوشاندن انديشه‌هايش بود. درك تصاوير غالبا ً ذهني او دشوار است و رمز و رازي كه آن‌ها را دربرمي‌گيرد بر گيرايي آن‌ها مي‌افزايد. از ماندلشتام مقالات انتقادي قابل‌ملاحظه و قطعات لطيف منثور نيز به‌جامانده‌است. آثارش در 1969-1964 در سه جلد در نيويورك چاپ شد. در شوروي تنها قطعاتي از اشعارش اجازه‌ي انتشار يافت.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:13 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: کتاب شعر / بهار ۱۳۷۱ / زیر نظر محمود نیکبخت/ اصفهان: مؤسسه ی انتشاراتی مشعل/ چاپ اول: بهار ۱۳۷۱/ ص ۱۴۳-۱۳۰.

                            ویلیام باتلر ییتز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:5 توسط ابوذر کریمی |

 

                ویلیام کارلوس ویلیامز

منبع: کتاب شعر، اصفهان، بهار ۱۳۷۱، چاپ اول، زیر نظر: محمود نیکبخت، موسسه ی انتشاراتی مشعل، صص۹-۱۲۳.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:41 توسط ابوذر کریمی |

 

 

منبع: باوندپور، بهنام (۱۳۷۹): تنها جرعه ای قهوه ی تلخ (۱۲۲ شعر از۳۴ شاعر زن روس)، تهران: بیستون، چاپ دوم (چاپ اول: باران، استکهلم، سوئد، فوریه ی ۱۹۹۶)، صص ۱۰۳-۸۹

 

                                                مارینا تسوه تایوا (1941-1892)

 

مارینا تسوه تایوا Marina Zwetajewa (۱۹۴۱-۱۸۹۲) در مسکو متولد شد. پدرش مدرس دانشگاه و مؤسس موزه ی هنرهای زیبای شهر بود. مادرش کنیتی آلمانی-لهستانی داشت. او نوازنده ی پیانو و شاگرد آنتون روبینشتاین بود. تسوه تایوا مستقل از تمامی جریان های ادبی بود و در کنار آخماتووا –بزرگ ترین شاعر زن معاصر روسیه- با تمام شاعران بزرگ هم عصر خویش دوست بود و برای مدتی طولانی با راینر ماریا ریلکه مکاتبه داشت. به خاطر مخالفت با انقلاب اکتبر و جانبداری شوهرش از سفیدها مجبور به مهاجرت شد؛ ابتدا به برلین، سپس به پراگ و از آن جا به پاریس. ناهمخوانی رفتار و سبک زندگی اش با اصول و قواعد پذیرفته شده و عرف و عادات اجتماعی، و امتناعش از پذیرفتن نوع اندیشه و نوشتن به ارث رسیده از گذشتگان باعث انزوای کامل او در مهاجرت شد. کتاب منتشرشده اش به سال ۱۹۲۸ از طرف بانفوذترین منتقدین مهاجرت با ارزیابی منفی روبه رو شد. در سال ۱۹۳۹ به دلیل فقر و احساس غربت و انزوا در مهاجرت، به روسیه بازگشت. دخترش که دو سال پیش از او به میهنش بازگشته بود، و همچنین خواهر و شوهرش در اردوگاه کار اجباری به سر می بردند؛ شوهرش در سال ۱۹۴۱ تیرباران می شود. تسوه تایوا با شروع جنگ آلمان-شوروی به یلابوگا (تاتارستان) می رود و ده روز پس از رسیدن به این محل، در تاریخ ۳۱ آگوست ۱۹۴۱ خود را حلق آویز می کند.

شعرهای او گاه مثل ترانه های ملی-محلی ساده اند، گاه به حد اعلا عاطفی و تقریباً همیشه درهم ریزنده ی شکل کلاسیک شعر روسی اند و بر گرد عشق، حسادت، ترس و مرگ می گردند. موضوعات شعری او از اساطیر یونانی گرفته تا افسانه های روسی و از سده های میانه ی آلمان تا موضوعات سیاسی روز را در بر می گیرند. او نوشته است: «می خواهم در تاروسا در گورستان خلیستن دفن شوم، زیر بوته ی اقطی، در یکی از آن قبرها با کبوترهای سیمین، آن جا که بزرگ ترین و سرخ ترین توت فرنگی های جنگلی منطقه ی ما می رویند.» مارینا تسوه تایوا در یلابوگا در قبری دسته جمعی دفن شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:56 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: باوند پور، بهنام (۱۳۷۹): تنها جرعه ای قهوه ی تلخ (۱۲۲ شعر از ۳۴ شاعر زن روس)، تهران: بیستون، چاپ دوم (چاپ اول: نشر باران، استکهلم، سوئد، فوریه ی ۱۹۹۶)، صص ۸۸-۶۷

                                         آنا آخماتووا 1966-1889

 

نام اصلی آنا آخماتووا Anna Achmatowa  (۱۹۶۶-۱۸۸۹) گارنکو Garenko  است. در بالشوی فونتان Balschoi Fontan در نزدیکی اودسا متولد شد. به همراه شوهر اولش نیکلای گومیلیوف –که به جرم فعالیت ضدّانقلابی علیه شوروی به سال ۱۹۲۱ تیرباران شد- و اوسیپ ماندلشتام، از بنیان گذاران اصلی جنبش ادبی آکمه ایسم بود که در واکنش علیه سمبولیسم در حال زوال تشکیل شد. پس از سفر فرانسه و ایتالیا (دوستی با مودیلیانی نقاش) 1912-1910 مجموعه ی اول شعرش شامگاه منتشر شد. در سال ۱۹۲۲ پس از انتشار ششمین کتاب شعر او Anno Domini به مدت ۱۸ سال ممنوع القلم شد. در سال ۱۹۴۰ توانست گزینه ای از شش کتاب شعرش منتشر کند. سال ۱۹۴۶ باز هم –این بار به همراه میخاییل زاشّنکو طنزنویس- از طرف حکومت مغضوب واقع شد، ژدانف وزیر فرهنگ استالین بی شرمانه ترین توهین ها را به او کرد و از کانون نویسندگان شوروی به همراه زاشّنکو اخراج شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:8 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: بولد، آلن (۱۳۵۶): شعر اجتماعی، ترجمه و تلخیص: هوشنگ باختری، تهران: جاویدان، چاپ اول، صص ۲۱-۱۷

 

                                      هاینریش هاینه (1856-1798)

هاینریش هاینه Heinrich Heine  (۱۸۵۶-۱۷۹۸) شاعر آلمانی متولد دوسلدورف در سال ۱۷۹۷ میلادی. تحصیلات اولیه ی او در شهر بن در رشته ی حقوق بود. نمونه های شعر ناب او در سفینه ی بدیع شعری Gedichte منتشره در ۱۸۲۲ و به ویژه در جُنگ دیگر شعری به نام Buch der lieder منتشره در ۱۸۲۷ و نیز مقالات عالمانه و روشن بینانه ی او در نشریه ی رایزه بیلدر Reisebilder کافی بود که هاینریش هاینه را بر تارک ادبیات آلمان بنشاند. هاینه، سالیانی چند را پس از ۱۸۳۱ به عنوان خبرنگار جراید پیشرو آلمان در مهد هنرپرور پاریس گذرانید و همان جا بود که بازی سرنوشت اوژنی میرا –دخترک کفش فروش پاریسی- را سر راه او قرار داد؛ که گرچه زنی عامی و کم سواد و افراط کار می نمود ولی علاقه ی مفرط و بی ریای وی به شاعر، به زندگی هاینه رونقی به سزا بخشید. اشعار عاطفی و غنایی و پرشور هاینریش هاینه در کارگاه خداوندگاران بزرگ موسیقی امثال شوبرت، لیست، ریچارد اشتراوس و به ویژه در بهترین شاهکارهای اپرایی شومان به کار گرفته شده و متفکرین غرب، نقش صادقانه و سازنده ی او را در پیکار با بی عدالتی و دفاع از آزادی و عنایت به ارزش های بشری انکار نمی کنند. و اگر قریب به هشتاد سال بعد، در اوج عظمت و قدرت بی سابقه ی رایش سوم، فاشیسم در آلمان منفور بود و صدها هزار آلمانی ناگزیر به جلای وطن و مقابله با میلیتاریسم نازی شدند و در این رهگذر سر و جان باختند، سهم امثال هاینه را در تقویت مبانی دموکراسی و پرورش میراث های ارزشمند قومی خود نباید از یاد برد. هاینه در هشت سال آخر عمر به علت فلج کمر زمینگیر بود؛ با این حال هرگز قلم از کف او نیفتاد و قلب او پیوسته از شراره ی عشق و شور جوانی و شوق به زندگی لبریز بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:48 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: اندیشه و هنر (ویژه ی پژوهش های اجتماعی، ادبیات و هنرها)، شماره ی یکم، کتاب ششم، بهمن ۱۳۴۶، صاحب امتیاز و ویراستار: ناصر وثوقی، مترجم: داریوش بیات سرمدی، صص ۵۴-۵۲

 

 

 

                      فریدریش هولدرلین (1843-1770)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:7 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: باوندپور (1379): تنها جرعه ای قهوه ی تلخ (122 شعر از 34 شاعر زن روس)، تهران: بیستون، چاپ دوم (چاپ اول: نشر باران، استکهلم، سوئد، فوریه ی 1996)، صص 130-125

 

 

ماریا پتروویخ Maria Petrowych  (1979- 1908) در ایالت یاروسلاو روسیه به دنیا آمد. به تحصیل ادبیات پرداخت و از راه ترجمه ی آثار امریکایی، عبری و لیتوانیایی به شهرت رسید. در دوران زندگی اش تنها یک مجموعه شعر از او چاپ شد و آن هم در ایروان و به عنوان سپاس از ارمنستان برای دستاوردهای شاعر از ادبیات ارمنی. برای اولین بار در سال 1983 مجموعه ای حجیم از اشعار پتروویخ با مقدمه ای از شاعر معاصر روس آرنسی تارکوفسکی منتشر شد. اشعار ماریا پتروویخ از طرف آنا آخماتووا، اوسیپ ماندلشتام و بوریس پاسترناک بسیار ستوده می شد. آنا آخماتووا شعر «با من وعده ی دیداری بگذار» را بارها به عنوان بهترین شعر عاشقانه ی قرن بیستم ارزیابی کرده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:29 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:33 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats