اين مطلب را از آن جهت نقل ميكنم كه از جمله نقدهاي منصفانهاي است كه به جريان روشنفكري دههي چهل شدهاست. دربارهي اسطورهي دههي چهل نوعي هالهي جهالت در ذهنيت نسلهاي جديدتري از جمله نسل من هست. نقل گفتوگوي صنعتي در اينجا به معناي موافقت تام و تمام من با محتواي آن نيست اما دستكم نگرشي نو و بديع در گفتار اوست كه خواندن آن را خالي از لطف نميكند.
ابوذر كريمي
بخش مشهور روشنفکری دهه ۴۰ گرفتار مبارزه با غرب زدگی و درد بی خویشتنی است. چه کسانی بیشتر داعیه دار مبارزه با غرب زدگی بودند؟
مفهوم غرب زدگی را فردید آورد و راجع به آن صحبت کرد. در غرب زدگی فردید تمام ابعاد مذهبی و عرفانی وجود دارد. فردید عملا تاریخ را برای ما انکار می کند و تاریخ او تاریخ پیامبران و تاریخ تحقق اسما است. غرب زدگی از فردید به آل احمد می رسد. آل احمد ماشینیسم را با مدرنیسم اشتباه می گیرد و مدرنیسم را با استعمار و امپریالیسم. فکر می کند اگر ما برویم در کویر، قنات ها را لاروبی کنیم، دیگر به آبیاری قطره ای نیازی نخواهیم داشت. این تفکر کویر زده و سنتی، وارد تفکر چپ می شود و مفهوم بازگشت به خویشتن که انگار بازگشت به کمون اولیه است و به تعبیری بازگشت به رحم و به ناف هم بود.
آل احمد و داریوش شایگان و احسان نراقی و مهمتر از همه سید حسین نصر و دکتر شریعتی و تعدادی دیگر می آیند و این مفهوم را گسترش می دهند. معمولا در کتابهایی که راجع به روشنفکران ایران نوشته شده، حتی - و یا بیشتر - در خارج از ایران، از کنار روشنفکران دانشگاهی و بدنه حکومت رد شده اند و فقط روشنفکران را کسانی دیده اند که نقد قدرت می کردند. مشکلی که من با این کتابها دارم این است که بیشتر به همین ها می پردازند. انگار دهه ۴۰ کس دیگری ندارد. مثلا فریدون آدمیت که پدر تاریخ نگاری ایران است ودکتر صدیقی، یا دکتر خانلری و درخشش اصلا روشنفکر به حساب نمی آیند. همچنین کسانی که در آن زمان رشته های جدیدی به وجود آوردند مثل پورداوود و مهرداد بهار.
پس ما باید در برداشت های خود از روشنفکری دهه ۴۰ تجدید نظر کنیم؟
بله بحث ما همین است. در کتابهایی که در این اواخر نوشته شده در هیچ جایش مثلا نامی از غلامحسین صدیقی ودکتر صناعی وآن همه استادان برجسته دانشگاه در زمینه های مختلف نیست! برای دهه چهل روشنفکر انگار فقط کسی است در حوزه ادبیات و یا مذهب سیاسی که نقد قدرت کند. انگار آنهمه اساتید دانشکده حقوق روشنفکر نبودند. فقط همان پنج شش نفر و لاغیر.
اگر روشنفکرانی از نوع آل احمد تحت تأثیر سارتر بودند، روشنفکران دینی که نبودند؟
چرا. نه تنها آل احمد، بلکه دکتر شریعتی هم بسیار تحت تأثیر سارتر و روشنفکری دهه ۶۰ فرانسه قرار داشت. علاوه بر این جنبش هیپیسم هم که نگاه به شرق داشت در همین دهه اتفاق افتاد. هیپی ها از غرب راه می افتادند و از راه ترکیه به ایران می آمدند و مسیر خود را تا تبت ادامه می دادند. تمام این جنبش، جنبش بعد از جنگ بود که به غرب مدرن اعتراض داشت. قبلا اشاره کردم که هیپی ها در مقابل آن غرب زدگی ایرانی ما به نظر شرق زده می رسیدند. وقتی بر می گشتند بودایی می شدند. لباس نارنجی رنگ می پوشیدند، سرشان را تیغ می انداختند، و در خیابان های لندن و پاریس طبل می زدند. تقریباهمان چیزهائی را می گفتند که در کتاب « آسیا در برابر غرب» شایگان می خوانیم.
سرچشمۀ این سنت گرائی و بازگشت به خویشتن در کجا بود؟
اگر بخواهیم ببینیم داستان سنتی شدن روشنفکران ما از کجا سرچشمه می گیرد یکی این است که هیچ وقت روشنفکران ما حتا در دهه بیست به صورت غالب از عرفان جدا نشدند. همیشه تفکر عرفانی در کنار تفکر مدرن، حتا در کنار مارکسیسم شان وجود داشته است. احسان طبری در همان سخنرانی کانون نویسندگان، ضمن اینکه به بوف کور حمله می کند از عرفان حمایت می کند. زرین کوب دو قرن سکوت هم بعدها به عرفان روی آورد. دهه ۶۰ دهه ای است که تعدادی از روشنفکران فرانسوی جزیی از جنبش ضد استعماری هستند. سارتر و فانون و دیگران. بازگشت به خویشتن به جای اینکه معنایش این باشد که ما باید یک هویت مستقل از خودمان داشته باشیم، تبدیل شد به بازگشت به گذشته،انگار که یک هویت ایستا و تغییر ناپذیرداریم .و اگر تغییری در آن پدید آید از خود بیگانه می شویم!
یکی از مفاهیم غلط دهۀ ۴۰ این است که خیال می کنند هویت ایرانی آنگونه هویتی است که دو هزار سال پیش بوده و قرار نیست تغییر کند.انگار که اگر با فرهنگ های دیگراختلاط پیدا کند دیگر پاک و ناب نیست، آلوده شده! یک حال و هوائی از پاکدینی و پاک نژادی در این اندیشه هست. یک بیگانه ستیزی ناب. به این می گویم یک هویت گیاهی یا ایستا. به همین جهت است که داریوش شایگان پس ازکلی تغییرات در باورهایش در کتاب افسون زدگی جدید انگار تعجب می کند که هویت ها چهل تکه شده است. در حالی که هویت مدرن اساسا هویتی پویا وانعطاف پذیرست و نه ایستا و ناب.
به غیر از جنبش هیپیسم، جنبش های دیگری هم هستند که بر بازگشت به خویشتن ما تاثیر گذاشته باشند؟
علاوه بر جنبش هیپیسم، جنبش دانشجویی هم در همان دهه ۶۰ میلادی پدید آمد. یکی از نویسندگان که راجع به پست مدرن ها می نویسد، می گوید روشنفکری فرانسه، روشنفکری مهاجر است و با جنبش های رهایی بخش جهان سومی در ارتباط بوده است. مثل سارتر، دریدا و بسیاری دیگر. اندیشمندان پسا ساختارگرا و پست مدرن یا در مراکش و الجزیره به دنیا آمده اند و در کشورهای جهان سومی بزرگ شده اند یا مثل سارتر خیلی به این جنبش ها نزدیک بوده اند. در واقع بعد از جنگ جهانی دوم، روشنفکرغرب علاوه بر احساس گناه نسبت به یهودیان، یک احساس گناه هم نسبت به کشورهای استعمار زده و جهان سومی داشت که گاه به یک واکنش جبرانی افراطی رسیده . این روشنفکران کسانی بودند که خودشان اغلب در کشورها ی شمال آفریقا بزرگ شده بودند یا از کشورهای شرق اروپا آمده بودند.
به هر حال با تاثیر پذیری از نیچه و هایدگر که اتفاقا مترجم فرانسوی آن هم کربن بود گاه در مقابل مدرنیته قرارمی گرفتند. از این که نباید این برخورد تحقیر کننده استعماری را با فرهنگ های دیگر داشته باشند و آنها را وحشی بدانند رسید به آنجا که ابتدائی ترین فرهنگ های قبیله را هم ستایش کنند. و به جای اینکه فکر کنند کدام یک از این فرهنگ ها امروز و در این شرایط به درد می خورند و کارآیی دارند. ناگهان کاسه داغ تر از آش شدند. بازگشت به خویشتنی که توصیه می شد برای هیپی فرانسوی به چه معنا بود؟ بازگشت به پیش از مدرنیته، و برای ما؟ بازگشت به آنچه توده ها می پسندند و می پذیرند.
البته با همه تاثیری که فرهنگ توده در خود کشورهای غربی داشته ولی چهارچوب های مدرن و دموکراسی خود را حفظ کرده اند. موج پست مدرن هم به دستاورد های عظیمی نرسید. ولی برای ما که از نیمه راه بازگشتیم چه شد؟ آن پوپولیسمی که به آن اشاره می کنم از این گونه است و از این دوره نشأت می گیرد. به این جهت یک بار دیگر روشنفکری ما در دهه ۴۰ ، به اصطلاح اندیشه های وارداتی را می گیرد. بازگشت به خویشتن بازگشتی نیست که از درون سنت ما به وجود آمده باشد. بازهم یک اندیشه غربی بود که به ما می گفت به سنت و گذشته خود برگرد. این را با دینداری و بی دینی اشتباه نگیرید. مگر سردمداران مدرنیته کانت و دکارت و دیگران، لزوما بی دین بودند؟
این اندیشه غربی چگونه به ما رسید؟
به چند مسیرش اشاره کردم. در دهۀ بیست هم یک فیلسوف شرق شناس فرانسوی به ایران می آید به اسم هانری کوربن، و یک ایران شناس سیاسی هم از انگلیس به ایران می آید به اسم میس لمبتون که می دانید با سرویس های اطلاعاتی همکاری داشت و محقق برجسته ای بود ومطالعه داشت روی فرهنگ توده های ایران و استاد بود در دانشکده ادبیات. هانری کوربن هم کارهای خیلی ارزنده ای کرد. عرفای مشهور ما توسط هانری کوربن کشف شدند. تجدید حیات عرفان توسط هانری کوربن صورت گرفته است، همانگونه که شناخت شعرا و ادبیات کلاسیک خود را هم مدیون اروپائی ها هستیم.
هانری کوربن ضمنا مترجم آثار هایدگر به فرانسه است و خودش تعلق خاطر دارد به یک فرقه مسیحی عرفانی جنوب فرانسه و کسی است که به ما می گوید آنجا که هایدگر متوقف می شود سهروردی شروع می شود. این حرف برای روشنفکر دهه ۴۰ ما بسیار جذاب است. هانری کربن با پژوهش های گسترده و عمیق خود در عرفان ایرانی توانست تعداد زیادی از روشنفکران ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ را گرد خود جمع کند. اگر شما اولین کتابها ومقدمه های کربن به تحقیقات مشترک وی را نگاه کنید می بینید توسط همین افراد ترجمه و یا کار شده است. حلقه ای از اساتید و دانش پژوهان گرد او بودند .
بازگشت به خویشتن بازگشتی نیست که از درون سنت ما به وجود آمده باشد. بازهم یک اندیشه غربی بود که به ما می گفت به سنت و گذشته خود برگرد. این را با دینداری و بی دینی اشتباه نگیرید
از فردید تا محمد معین، آشتیانی، سید حسین نصر، داریوش شایگان، احسان نراقی، و غیره. سید حسین نصر ملاقات او را با علامه طباطبائی ترتیب داد. اغلب این ها برای تحصیل به فرانسه و آلمان رفتند یا رفته بودند. مثل شایگان، شریعتی. به هر حال فرهنگ دهه ۴۰ ما از تفسیرهای عرفانی سرشار است. تفسیر عرفانی هایدگر هم مربوط به این دوران است. وآنچه هم به روشنفکری دینی مشهور شده. به نقش فرح پهلوی – قطبی – نصر هم که اشاره شد. و این در پروسه بازگشت به خویشتن ما تأثیر زیاد داشت، فرح پهلوی و تشکیلات او با ایجاد کانون پرورش فکری و انجمن فلسفه و ... تعداد زیادی از روشنفکران را جمع کرد. سید حسین نصر که رئیس دفتر فرح بود، از این موج بسیار حمایت کرد.
به این ترتیب است که اینها بیشتر روشنفکرانی هستند که در دانشگاه تهران و دانشکده ادبیات و حقوق مستقر می شوند. می دانیم که سید حسین نصر با فرح از نزدیک کار می کرد و نصر هم با فردید در یک محل کار می کردند. آل احمد اگرچه مرتب به استادان دانشگاهی حمله می کرد اما می دانیم که تحت تأثیر فردید و محمود هومن بود. آن بخش از روشنفکری که گفتید خلاق بود و اغلب مجلات ادبی - فرهنگی را اداره می کرد، و در بدنه حکومت نبود، مایه های فکری خود را از همین ها می گرفت. احسان نراقی با جایگاه خاصش در جامعه شناسی و موسسه تحقیقات اجتماعی کتاب « در غربت غرب » را نوشت و به سهم خود با غرب زدگی مبارزه کرد. « آئین جوانمردی » کوربن هم درست است که به اهل فتوت می پردازد، اما نوعی بازگشت به خویشتن را تشویق می کند.
و در عرصۀ سینما و هنرهای دیگر؟
بله، می دانیم که توجه به قهوه خانه ها هم در این دوره، به وسیله فرح پهلوی شروع شد. جوانان دهۀ ۴۰ به قهوه خانه های جنوب شهر گسیل شدند. در سینما هم کیمیایی با فیلم قیصر از راه رسید. و علی حاتمی با کار های مشابه. حتا بیضایی با پهلوان اکبر می میرد و اسطوره پردازی ها. همه ظاهرا در برابر قدرت ولی به گونه ای همه انگار به باز سازی گذشته می پردازند ولی نه برای نقد و ساخت شکنی آن بلکه برای ستایش آن با نوستالژی عجیبی! این تصویر اسطوره ای که از لوطی های محل داده می شود، با ستایش زورخانه و اهالی آن و علاقه فرح به فرهنگ قهوه خانه همراه می شود، مثل نوشتن نمایشنامه هایی از نوع نمایشنامه های خلج. اینها همه چیز را اسطوره ای و آرمانی کردند. اشتباه نکنید من به خیلی از این کارهای خلاق آن دوره علاقه دارم ولی در یک تحلیل فرهنگی انباشته شدن همه این ها در یکی دو دهه پیش از انقلاب تامل بر انگیز است.
هدایت می گفت که فرهنگ توده ها را باید مطالعه کرد و این یکی از وظایف انسان شناسی و مطالعات فرهنگی است اما کدام آنتروپولوژیست مدرن وقتی به درون فرهنگ های ابتدائی و یا پیشامدرن رفت، خواهد گفت که ما باید شیوه زندگی این مردمان را سرمشق قرار دهیم و طبق آئین های آنها زندگی کنیم؟ برای او ممکن است تمامی ابعاد این فرهنگ ها جذاب، هیجان انگیز و یا حتی مسحور کننده باشد ولی نه برای زندگی معاصر. مطالعه می کند تا مسیر رشد فرهنگ را ببیند. وظیفه ما هم هست که قهوه خانه ها و نقاشی قهوه خانه ها را ببینیم، مطالعه کنیم حتی ازگوشه های آنها برای خلق اثری نو ودر خور زمانه استفاده کنیم.
اما اینکه قیصر قهرمان و نمادی از انسانیت امروزین بشود زندگی در گذشته است. قیصر ممکن است به لحاظ تکنیک در سینمای ایران یک نقطه عطف باشد. اما برای من بعد فرهنگی اش مهم است که این کار در او و علی حاتمی به صورت یک جریان در می آید و خشونت را مقدس می کند. این اسطوره سازی ها تیغ دو لبه اند، نه تنها در سینما بلکه حتا توسط دکتر شریعتی در عرصه دین و فرهنگ. آنها برای اینکه بتوانند به توده نزدیک بشوند با ساختن اسطوره، همان تفکر توده ای را که اسطوره اندیشی است در پیش می گیرند. بعد کم کم اسطوره می شود حقیقت.
نوع تفکر آل احمد هم همین بود. او نیز از غربزدگی یک اسطوره ساخت. می بینیم که نزدیک شدن این نوع روشنفکری به تفکر توده ها بسیار زیاد می شود. به همین جهت من اصلا موافق این نیستم که مردم صدای روشنفکری ایران را نشیندند. برعکس، روشنفکران ایران در دهه چهل و پنجاه بسیار تأثیر گذار بودند. روشنفکری ما همان چیزی را که می خواست به دست آورد؛ بازگشت به خویشتن و سنت، مبارزه با مدرنیسم و آنچه غرب زدگی می گفتند. تفکر چپ آنجایی که در گیر گفتمان قدرت شد، مبارزه اش تنها با قدرت بود. پس اگرقدرت اهدافش مدرنیزاسیون یا مدرنیته بود باید با آن مخالفت می کرد.
اگر چنین است چرا روشنفکری در بحبوحۀ انقلاب تبدیل به ناسزایی شد که نثار این و آن می کردند؟ پس چه اتفاق افتاد که روشنفکرانی که پایه گذار همین تفکر بودند وقتی توده ها به قدرت رسیدند آنها را از خود طرد کردند؟
خود روشنفکر دهه ۴۰ این کار را کرد. سرآغازش « در خدمت و خیانت روشنفکران » آل احمد بود. آل احمد روشنفکران را به دو دسته تقسیم کرد. خائنین آنهایی بودند که در کارهای اجرایی بودند و مدیر بودند و دانشگاهی بودند و غیره. به نظر او صرف نظر از فردید و چند تن دیگر بقیه همه خائن بودند. یعنی کلیه کسانی که ممکن بود مدرن باشند خائن شدند و روشنفکر فقط شد روشنفکر بازگشت. آل احمد کتاب گرامشی را با قرائت خاص خودش وارد کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران کرد. بعد از انقلاب روشنفکرانی مثل آل احمد نبودند که نفی شدند، بلکه اگر روشنفکری واژه ناسزایی شد به روشنفکر مدرن اطلاق شد. به روشنفکر به اصطلاح غرب زده که تمامی متخصصان را هم در بر می گرفت. ببینید که بعد از انقلاب چگونه به اعتمادی که مردم به پزشکان داشتند آسیب زده شد. وگرنه آل احمد و فردید و شریعتی، همواره ستایش شده اند.
دهۀ بیست را بیشتر به عنوان دهه انفجار آزادی می شناسند. در حالی که به نظر می رسد بیشتر دهۀ انفجار هرج و مرج بود. این که در هرج و مرج، هر چیزی حتا آزادی هم جای خود را پیدا می کند بحثی نیست، اما حقیقتا صفت بارز این دهه، هرج و مرج بود. دولتها ناپایدار بودند. قدرت مرکزی بنیه ای نداشت. امنیت از تمام کشور رخت بربسته بود. بیشتر مطبوعات بر اساس بند و بست می نوشتند. سازمانهای سیاسی آدم می کشتند و به حساب حکومت می گذاشتند و جالب اینکه این کار توسط کسانی که خود را روشنفکر می پنداشتند یا مبارز راه آزادی، صورت می گرفت.
فرض کنید خسرو روزبه. این درست خلاف مباحث روشنفکری است. چون روشنفکری بنیانش بر صداقت است. بنیادش بر حقیقت است. بسیاری از روشنفکران آن دوره واقعا با حقیقت رابطه ای نداشتند. بدون اینکه بخواهم با نتیجه گیری شما مخالفت کنم، اصلا موافق نیستم که دهۀ بیست دورۀ آزادی بود. نه، بیشتر دورۀ هرج و مرج بود.
البته. من گفتم روشنفکران و احزاب در دهه ۲۰ بیشترین آزادی را داشتند. ولی داشتن آزادی با درک محدودیت ها و چگونگی به کار گیری آن تفاوت بسیار دارد. این مفهوم آزادی مطلق که در عمل می شود هرج و مرج، در دهه ۴۰ یکی از آرزوهای رومانتیک بود. ما در آغاز انقلاب اسلامی روزنامه جنبش حاج سید جوادی را داریم که یکی از نویسندگان همیشگی مجله نگین ( متعلق به محمود عنایت ) بود. او هنوز در سال ۵۷ و ۵۸ ، حرف های سارتر را تکرار می کرد که آزادی مطلق است.
آزادی مطلق ممکن است در فلسفه معنا پیدا کند و در شعر بسیار زیبا و هیجان انگیز باشد، اما در امور روزمره اجتماعی همان می شود که گفتید. مگر آزادی بدون قانون امکان پذیر است؟ پس ببینیم در دهه بیست روشنفکری چه خصوصیتی داشت. در دهه بیست معنای آزادی این بود که هر کس هر کار دلش می خواهد بکند و هیچ کسی هم جلودارش نباشد. شاعرانه اش مانند پرواز پرنده در آسمان! ولی در واقع قانون گریزی و ضدیت با قانون در این دهه شد یکی از مشخصات تحزب و روشنفکری. من می خواستم همین را بگویم که در دورۀ رضاشاه روشنفکرانی مثل علی اکبر سیاسی وارد کارهای دولتی شدند و فکر می کردند که از این طریق بیشتر می توانند منشا خدمات باشند و شاید هم کاملا درست می گفتند.
یک گروه دیگری از روشنفکران هم در همان دوران حضور داشتند که قرار بود منتقد حکومت باشند. بنابراین ما هر دو نوع را داشتیم. منتها باز در دهه ۴۰ بود که آن بخش از روشنفکری که به معنای متخصص و تکنوکرات بود، مورد هجوم واقع شد. روشنفکری در دهه ۴۰ همان چیزی شد که حزب توده در دهه بیست می اندیشید. مثل اینکه تمامی مشکلات مملکت فقط زیر سر شاه بود و نه در جامعه ای که خودکامگی را می پذیرد.
حرف من در مورد سیاست زده بودن روشنفکری دهه ۴۰ این است که نقد را فقط نقد قدرت سیاسی حاکم می دانستند و رفتار توده ها را یا بی عیب و یا صرفا نشات گرفته از اولی! من در مقاله ای دربارۀ خاستگاههای خود کامگی در ایران، گفته ام که شاید باید جهت اندیشه های انتقادی در ایران را عوض کنیم. اندیشه انتقادی در ایران یعنی نقد قدرت و نقد حکومت. در حالی که روشنفکر مشروطه و قبل از آن در ضمن اینکه نقد استبداد و استعمارمی کرد، نقد جهالت عوام الناس و نقد خرافه پرستی و اسطوره اندیشی هم می کرد. از نظر من آن نوع روشنفکر و اندیشه اش بسیار متعادل تر بود از دهه ۴۰ .
کار روشنفکر در پی حقیقت بودن است. روشنفکر دهه ۴۰ علی رغم خلاقیتی که در زمینه های مختلف داشت، با حقیقت رابطه صمیمانه ای نداشت. حتا شاید در میان روشنفکران کسانی را بتوان یافت که دروغ پردازی، ابزار کارشان برای بدنام کردن قدرت بود. راستی از نظر شما کار روشنفکر چیست؟
کار روشنفکرهمانطور که می گوئید در پی حقیقت بودن است و دغدغه ذهنی اش تغییر. او هنجارها و بدیهیات را ساخت شکنی می کند تا به حقیقت برسد. یعنی به واقعیتی دیگر. یعنی تغییر ولی نه به سمت عقب، بلکه تغییر برای پیشرفت. برای اطلاع انسان در جهان. این معنایی است که ما از روشنفکری مدرن داریم. به همین جهت روشنفکر یعنی کسی که مدرن است و می خواهد جامعه خودش را از مرحله قرون وسطایی به مرحله مدرن برساند. بنابراین روشنفکر کسی است که کشف می کند، خلق و ابداع می کند وبا گفتمان انتقادی به جهان نگاه می کند. ما در دوره رضاشاهی هم نیما را داریم، هم هدایت و جمال زاده و بسیاری کسان دیگر را.
روشنفکر یعنی کسی که مدرن است و می خواهد جامعه خودش را از مرحله قرون وسطایی به مرحله مدرن برساند. بنابراین روشنفکر کسی است که کشف می کند، خلق و ابداع می کند وبا گفتمان انتقادی به جهان نگاه می کند
همه آمده اند و راه جدیدی به وجود آورده اند. دارند ساختارهای مدرنیته را در جامعه پیاده می کنند. مثلا می گویند ما در کنار شهرداری باید کنسرواتوار موسیقی هم داشته باشیم. در کنار دارائی، فرهنگستان هم لازم داریم. اگر خودمان بلد نیستیم باید کسی را از جای دیگری بیاوریم درست کند، ولی باید درست شود. اینها هم توسط افرادی به وجود آمد که قصدشان تغییر بود. بنابراین شیوه های تازه در هنر و ادبیات به وجود می آورند. من به جامعه ای می گویم خلاق که بتواند این شیوه های تازه را به وجود آورد. ما در آغازمشروطه و دوره رضاشاه اینها را داریم اما وقتی که جامعه ای سیاست زده شد آن وقت سیاست زدگی ما را وارد نوعی سطحی نگری و شعارپردازی و ریا می کند.
اشاره شما به دهه بیست و ریشه داشتن رفتار روشنفکران دهه ۴۰ در آن مرا به این یادآوری وا می دارد که در دهه ۴۰ در واقع حزبی وجود نداشت ولی در دهه بیست چند حزب شکل گرفته بود. آیا از این نظر شباهتی بین این دو دهه وجود دارد؟
احزاب با تکیه بر اندیشه سیاسی عمل می کنند، اما در دهه بیست احزاب، بیشتر برای رسیدن به قدرت عمل می کردند. و چون نوع تفکرشان، تفکر پوپولیستی قانون گریز بود، به اینجا منجر می شد که تعدادی عوام الناس را دور خود جمع کنند و لات و لوت های محل را به خدمت بگیرند که در ایران بسیار سابقه داشت. حاکمان یا خود بزن بهادر بودند و یا لات و لوت های شهر را برای سرکوب به خدمت می گرفتند. هانری کربن در کتاب « آئین جوانمردی» توضیح می دهد که در واقع اهل فتوت و عیاران بازوی نظامی خانقاه ها بودند، یا در واقع ائتلاف عرفان باخشونت و سرکوب.
عجیب است که عرفان در این سرزمین آرامش را توصیه می کرد اما خشونت در آستین داشته! حتی اگر اسمش عیاری و جوانمردی باشد. گویا مولوی همواره شمس را از لات و لوت ها بر حذر می داشت ولی شمس بالاخره در یکی از این در گیری ها و قمه کشی ها کشته می شود. این سنت همینطور ادامه یافته. در دهه ۲۰ می بینیم که هم حکومت، از این لوطی ها استفاده می کند، هم سازمانها واحزاب! شما احزاب را بگذارید به جای خانقاه ها و طریقت ها وفرقه ها. وقتی سازمانها افرادی را مأمور می کردند که یک آدمی را بکشند به دلیل آنکه او را نقد می کند، یا برخلاف نظریات او چیزی را تبلیغ می کند، خب همان است که در قلعه الموت با حشاشین تجربه شده بود. انگار در دهه بیست سنت و مدرن این گونه با هم آشتی کرده بودند.
مانند موشک های پیشرفته در دست طالبان. کشته شدن محمد مسعود در این دهه از این قبیل بود. هم درباریان و شاه این گونه فرا قانون بودند و هم احزاب سیاسی و تشکل های مذهبی مخالف آن. همه اهل ترور بودند. کسانی که قانون را به دست خودشان می گیرند و به خودشان حق می دهند که اجرایش کنند. جنبه ای از سیاست زدگی که گفتم همین بود و نه تحزب به معنی واقعی اش. در چهار چوب دموکراسی پارلمانی. در دهه بیست به دلیل ضعف سلطنت و قانونمندی نظام شاید برخی احزاب و گروه ها دیکتاتورتر از حاکم شده بودند. از دهه بیست تا دهه ۴۰ آنچه که تبلیغ شد برای ما که در دهه بیست متولد شده بودیم، این بود که آزادی مطلق است و هر چه ما فکر می کنیم و باور داریم عین حق است و باید به زور هم شده اجرا شود. این نوع آزادی که در آن زمان پذیرفته بودند در واقع – همانطور که شما می گویید – عین هرج و مرج است.
دهه ۲۰ با آزادی احزاب ودهه ۴۰ بدون حزب از این نظر وبا آنچه بعد اتفاق می افتد خیلی شباهت دارد. دهه ۲۰ دهه ای بود که روشنفکران دهه ۴۰ در آن پرورش پیدا کرده یا تازه متولد شده بودند و نوعی سیاست زدگی در هر چیزی بینان فکری اینها شده بود. وقتی به دهه ۴۰ رسیدیم دیگر هیچ فرد دانشگاهی را به روشنفکری نمی پذیرفتیم. مگر امیر حسین آریان پور را.
خیال می کنم روشنفکری دهه ۴۰ را باید دست کم به دو دسته تقسیم کرد. یک گروه همان ها هستند که می فرمایید در چپ دهه ۲۰ ریشه داشت و به سمت قدرت خیز برداشته بود. گروه دیگری هم بودند که شبیه روشنفکران دوره رضاشاه در کنار قدرت بودند و با حکومت کار می کردند و مدرنیسم را پیش می بردند. هر چند این گروه غلبه و نفوذی نداشت. چرا آنها را روشنفکر می خوانیم و اینها را از دایره می رانیم؟
مشکل قضیه از آنجا بود که در دهه ۴۰ روشنفکری شد روشنفکری صرفا سیاسی، در مقابل استبداد و استعمار آنگونه که سارتر پیشنهاد می کرد. بنابراین روشنفکری ما روشنفکری وارداتی از فرانسه بود و روشنفکری چپ ما هم صادرات همسایه شمالی، یعنی از روسیه وارد شده بود. در دهه ۴۰ علاوه بر اینکه ما روشنفکران متفاوتی داریم، روشنفکری ما چند بخش هم دارد که یک بخش آن دارد کارهای روشنفکرانه انجام می دهد و به دنبال حقیقت است. حقیقت علمی. یک گروه دیگر روشنفکرانی هستند متخصص و نخبه که در بدنه دولت اند و دارند کار می کنند. اینها را نمی شود انکار کرد. ولی در دهه چهل آل احمد با مقداری سوتفاهم نظریه گرامشی روشنفکر سنتی را در کنار و همزمان با روشنفکر مدرن قرار می داد ولی روشنفکر کارمند دولت را خیانتکار تلقی می کرد.
خب اگر روشنفکری دغدغه اش این باشد که جامعه را به سمت پیشرفت ببرد و طرفدار حقیقت هم باشد حتا اگر افلاک را به لرزه درآورد؛ آن وقت ما باید در یک چیزی شک کنیم و آن این است که ما نمی توانیم کسانی را که در دهه ۴۰ بودند و هنوز هم روشنفکر شناخته می شوند، روشنفکر بنامیم.
اینها در واقع دچار نوعی تعصب ایدئولوژیک شدند که باز در دهه ۲۰ ریشه داشت. وقتی روشنفکر را کسی بدانیم که نقد قدرت می کند و قدرت را فقط قدرت سیاسی – اقتصادی بشناسیم، همین مشکل پیدا می شود. در این صورت هر کسی که دارد در کنار قدرت برای پیشبرد امور کار می کند دیگر روشنفکر شناخته نمی شود. این داستان امروزه وارونه شده هر کس در حکومت است روشنفکر وفرهیخته واقعی به حساب می آید و هر کس منتقد دولت است بیگانه وکور باطن!
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ موانع ورود به دنياي نو / گفت وگو با دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان / محمد صادقي
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ دوقلوي استقلال و آزادي / محسن زال
‹‹‹‹‹‹ شناور در موجهاي شتابان ذهني آشفته و سرشار / نگاهي به رمان «موجها» اثر ويرجينيا وولف/ دكتر بهنام اوحدي
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ كارنامهي ناتو / اريش فولات / محمدعلي فيروزآبادي
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ بازگشت نخبگان به مسووليت هاي کليدي / گفت وگو با ناصر فکوهي / شکوفه آذر
‹‹‹‹‹‹‹ مکان ندارد آن را بخوانم / گفت وگو با جان بانويل برنده جايزه بوکر / ترجمه؛ آرش خالص دهقان
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ سوژه ترک خورده شر / نادر فتوره چي
‹‹‹‹‹‹ آن مرد و جنازه اش/ دو نگاه به اجراي «شکار روباه» به نويسندگي و کارگرداني دکتر علي رفيعي / ايثار ابومحبوب
‹‹‹‹‹‹ سرگردان ميان درون و بيرون / امين عظيمي
‹‹‹‹‹‹ بدن هاي بي دودمان/ نگاهي به نمايش «بخوان» به کارگرداني عاطفه تهراني / آزاده شاهميري
‹‹‹‹‹‹ مرگ چندباره، تولد براي هميشه/ نگاهي به نمايش «دست نوشته هاي پيدا شده در ساراگوزا» به کارگرداني پاول ژکوتاک / رحيم عبدالرحيم زاده
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ هر کسي از ويرجينيا وولف مي ترسد/ «جاده روïلوشنري» و تصويرهايي تازه از بحران / در مناسبات زناشويي/ امير پوريا
‹‹‹‹‹‹ خيال پردازي مي کنم/ گفت وگو با امبرتو اکو/ ترجمهي هاشم بناءپور
‹‹‹‹‹‹ ويژه بودن وضعيت/ نگاهي به رمان «خنده را از من بگير»/ مهدي فاتحي
این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!
‹‹‹‹‹‹ بن بست/ يادداشتي بر فيلم «جاده رولوشنري» / محمد باغباني
‹‹‹‹‹‹ نظرات منتقدان
‹‹‹‹‹‹ مسير تحول/ گفت وگو با کيت وينسلت/ کايرا کوچرين، ترجمه؛ يحيي نطنزي