تبليغاتX
خُوَرنَق

  

سال 82 بود. براي نمايش «خاموشي ماه» نوشته ي چرمشير و به كارگرداني رويا كاكاخاني تمرين ميكرديم. من نقش يك پسر قوزي را بازي ميكردم و قربان نجفي هم در نقش پدر. يك روز تمرين را شروع كرديم و قربان نيامد. زنگ زد گفت دير ميآيد. رويا گفت تا قربان بيايد نوبتي در صحنه بنشينيم و بداهتا مونولوگهايي از زبان نقشمان بگوييم. من در صحنه نشستم و مونولگ پرسوزوگدازي را بداهتا ً گفتم. نقشي كه من داشتم –الياس- نقش تراژيكي بود؛ جواني گوژپشت و رمانتيك كه پدرش توجه لازم را به او ندارد. اشك جماعت را درآوردم؛ يادم هست كه ليلي گله‌داران –كه در اجراي عمومي جايش را به پونه عبدالكريم‌زاده داد- اشك مي‌ريخت. در ميانه‌ي مونولوگ، رويا از من پرسيد: «بابات چه‌كاره‌ست؟» شغل پدر –كه نقشش را قربان نجفي بازي مي‌كرد و در آن لحظه هنوز نيامده‌بود- در متن چرمشير ذكر نشده‌بود. كمي فكر كردم و گفتم: «كارمند بازنشسته‌ي ثبت احواله.» مونولوگ من تمام شد و ساعتي بعد قربان آمد. رؤيا نشاندش وسط سالن شماره‌ي 2 تئاتر شهر و گفت مونولوگ بگو. قربان كه پدري عبوس بود و براي نقشش كمي هم صداسازي مي‌كرد و نقش را شيرين مي‌كرد مونولوگش را شروع كرد. وسط كار رؤيا از او پرسيد: «كارت چيه؟» قربان كمي فكر كرد و گفت: «كارمند بازنشسته‌ي ثبت احوال»!

                                                  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:32 توسط ابوذر کریمی |


گذشته‌ها:

سلام آقای کریمی.پست قبلیتان "هر نفسی که فرو میرود...(مرگ میخواهم.) مرا به یاد متنهای مکث 17 تان/مونولوگ های یک و سه انداخت.خاطرتان هست؟پارسال همین موقعها نوشته بودید.دیدید بر خلاف گفته تان به زیرزمین شخصیتش خودتان بودید.

 

من:

ممنونم كه با اين دقت مطالب من را مطالعه ميكني اما من هنوز مطلبي را كه براي زيرزمين نوشتم درست مي‌دانم دوست عزيز. به فرض آن كه آن شخصيت من باشم پس بقيه‌ي شخصيت‌هايي را كه نوشته‌ام چه مي‌شود كرد؟ و فكر نمي‌كنمم از دو مونولوگ آن برنامه‌ي راديويي بتوان چيزي را درباره‌ي من فهميد. من مسئوليت بي‌پرده از خود نوشتن را در «هر نفسي...» پذيرفته‌ام نه به خاطر ترحم‌انگيزبودن يا نمايش ضرب‌ديدگي‌هاي روحم. به اين خاطر كه من روزبه‌روز مرز بين بيرون و درون را بي‌معني‌تر مي‌يابم. در بيرون دروغ گفتن لاجرم منجر مي‌شود به دروغ‌گفتن در درون. مي‌خواهم مرز بين خودم و مخاطبم را بردارم. چيزي براي من به نام نوشته‌ي خصوصي وجودندارد از وقتي كه وبلاگ را داير كرده‌ام. چرا؟ چون مي‌خواهم در تعاطي با ديگري‌ام مخاطبم قرار بگيرم. اين يك رويه‌ي تأمل نفس است براي من كه علي‌الخصوص مدت‌ها در ذهن خود و در خلوت خود سير كرده‌ام. باز هم متشكرم از دقت نظرت.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:38 توسط ابوذر کریمی |



باراك حسين اوباما

يا با ملا يا با ما!


*روايت ديگر ميگويد: مستر حسين اوباما (به جاي سطر اول) يا مي‌گويد: يا با اونا يا با ما. (به جاي سطر دوم) العهدة علي الراوي! فقط دقت كنيد كه اين عبارت با اين ريتم سريع شيش‌وهشتش، با اين كوتاهي‌اش، با اين چكشي‌بودن سيلاب‌هاش، سه جمله است بدون حتي يك فعل!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:31 توسط ابوذر کریمی |

 

 

اينجا آمده است.

 

    و...

 

     لينك برگزينش نقد من در مرحله دوم جشنواره نقد كتاب

     لينك شناسنامه كاري كه براي سميه تاجيك عروسكگرداني كردم. يادش بخير.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:18 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مجید خسروانجم عزیزم
              فکر میکنم به قدر کافی یکدیگر را در صیغه ی سوم شخص مفرد توصیف کردیم. حالا میخواهم به خودت بنویسم. و البته خوب میدانی که به یکدیگر نوشتن چه قدر تفاوت دارد با به یکدیگر گفتن. این هم هست که شاید بسیاری از تحسینها را ما که کمی هم رگ و ریشه ی لمپنی داریم با ضمیر دوم شخص راحت نمیگوییم. این هم از عوارض صمیمیت است.
               دیروز که مطلبت را خواندم اشکم سرازیر شد. همین که یک دوست عزیز که حرفش مبنا و معیار است برای من، درباره ام این طور می اندیشد، خودش بزرگترین پیروزی است در این جهان. خدا کند که لایق این حرفها باشم. اما از آن غم انگیزتر این بود که دیروز که با هم تلفنی صحبت کردیم از پیری گفتی و اینکه مطلب من تو را به خاطرات گذشته برده است. و با آن صدای مغموم. میخواهم با هم کمی مرور کنیم خاطراتمان را. خاطرات تفاوتها و خاطرات شباهتها. ظاهرا میان من و تو چنان برادری پابرجایی صورت بسته است که حتی دیگر سخن گفتن از شباهت و تفاوت جز در بیان خاطرات رخ نمیدهد. اغتنام رفاقت با تو از معدود نتایج مطلوبی است که من از این دار مکافات تا این روز اندوخته ام.
               چیزی نوشته بودی درباره ی فرصتهایی که خداوند به ما میدهد و این که خدایا غره ام مکن. وقتی آن را میخواندم با خود میگفتم اگر همه ی ما این طور به قضایا نگاه میکردیم چه میشد؟ این که چه بسا کسی که لایق جایگاه من است از بد روزگار الان پادو یک حجره ی بازار است.
                جالب این که این گفت و گوی وبلاگی همزمان شده با محاصره ی غزه. حتما میدانی که کودکان غزه برای گرم کردن خود کتابها و دفترهاشان را میسوزانند. اشکم در این مدت دو بار درآمده است: یک بار وقت خواندن این خبر و یک بار وقت خواندن مطلبت درباره ی خودم. حالا من به جوانترها میگویم و آن زمان به جماعت هم سن و سال میگفتم که هرقدر دلتان میخواهد روشنفکر باشید و خط قرمزهای ایدئولوژیک سیاسی را بشکنید اما یک خط قرمز تا آخر تعارف بردار نیست و آن جنگی است که یک طرف آن زنان و کودکان بی دفاع اند، خواه در فلسطین، بوسنی، عراق یا هر جای جهان باشد. آخر این چه محاصره ای است؟ تفاوت آدمیزاد این قرن با آدمیزاد آن قرنها پیشین در چیست که یکی نیست جلو این فجایع را بگیرد؟ و این انگاره ی پوشالی "پیشرفت" تا کی قرار است ما را فریب بدهد. (ای بابا ابوذر، باز که داری حرفهای باسمه ای میزنی.) البته تفاوت است بین آرمان فلسطینی یک روشنفکر و آرمان فلسطینی یک سیاستمدار. این را حالا میفهمم. و حالا میدانم که جهان سیاست جهان حرفهایی است که منظوری غیر از خودشان را دنبال میکنند. دال هایی که مدلولهای پرت و پلا میزایند! من و تو در عقاید سیاسی و منش فردی مان همیشه خیلی اختلاف داشتیم و داریم و خواهیم داشت. اما حالا از این اشتراک شروع میکنم.
                 میخواهم بگویم غیر از این، من و تو -به رغم همه ی اختلاف نظرها- یک وجه اشتراک مهم دیگر نیز داشتیم و آن استقلال رای بود. و هر دو دیدیم که چه تاوانهایی از آدمی میگیرند بابت همین گوساله نبودن و پیرو نبودن و پا جای پای دیگری نگذاشتن. یادت هست که ما هر دو سرانجام مطرود طایفه مان شدیم و چه تلخ است که ببینی همیشه حسن نیت چنین سرانجامی دارد. یادم هست صفحه هایی که پشت سرت گذاشته بودند و من بعد از مدتی که از تو بی خبر بودم از دیگران شنیدم. یک شب را با ناراحتی صبح کردم و مثل همین الان همه را برایت نوشتم و به حکم امر به معروف و نهی از منکر کاغذ را لوله کردم و فردا آوردم دانشگاه.... چه روزهایی را من و تو پشت سر گذاشتیم. و تو اصلا از بعضی قضایا از بیخ بی خبر بودی. و حالا که این مدت از عمر ما گذشته است میشود گفت از میان خیل دوستان بیشمار آن زمان، دست کم برای من تو از چشم من بیناتری به آنچه میبینم.
                حتما یادت هست تریبون آزاد انجمن اسلامی را که من پشت میکروفون رفتم و چون حرفهایی کمی نامتعارف -فقط کمی!- به زبان آوردم جماعت فراموش کردند که تا همین چند ماه پیش ما با هم درباره ی انجمن اسلامی تصمیم میگرفتیم. و یادم نمیرود که بعد از آن تو پشت تریبون رفتی و گفتی: "حرفی که از دل برآید بر دل نشیند." و آخر جلسه به من گفتی: "دیدی؟ تا آخرش فقط داشتن جواب تو رو میدادن. موضوع تریبون فراموش شد." من همان وقت پی خط اتحاد میگشتم. به دنبال راهی برای گفت و گو. تا بگویم اگر از آزادی و دموکراسی دفاع میکنیم منظور ما لاابالیگری نیست. مگر غیر از این است که ما از ابتدای پاگرفتن این سرزمین چوب ناهمسخنیهامان را با یکدیگر خورده ایم؟ اما در طرف تو و در طرف من، جماعت طرفدار شنیدن حرفهای خودشان بودند فقط. این چه عقیده ای است که تاب گفت و گو را نمی آورد؟ عقیده ای تا این حد سست مگر در جهان هست؟ یا این که ما همه آدمهای سستی بودیم و هستیم و فکر میکنیم این سستی و آسیب پذیری از عقاید است؟
                من همیشه ایمان مذهبی تو را ستایش کرده ام. خودم اگر لغزشی در تشرعم بوده به آن معترفم اما همیشه فردی متدین بوده ام، شاید گاهی کمتر و گاهی بیشتر. کمینه، در تخلق به اخلاق الله کوشیده ام. حالا جوانترها را میبینم یا بعضی از رفقای آن موقع خودمان را میبینم که نان و نوایی به هم زده اند. گاهی شک میکنم که آنها همان موقع هم درست فکر نمیکردند؟ به هر حال ما -من و تو- کودکیمان را در دهه ی 60 و توی طبقه ی متوسط پایین گذرانده ایم، با فرهنگ شهادت و زنگ بی وقفه ی سرودهای انقلابی: "وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم..." آنها که ماخولیای جهانی با ظلم کمتر را نداشتند آیا درست نرفتند؟ حالا آنها زمینهاشان را متر میکنند و من و تو قبضهای نپرداخته! اما چرا دروغ؟ من و تو از همان کودکیمان (در کودکی هم بچه محل بودیم میدانی که؟ من بزرگشده ی تقاطع هاشمی-استادمعینم) خیال متر کردن زمین را نداشتیم و این است که هنوز در خیال متر کردن آسمانیم!
                 صدای غمگین تو دیروز پشت تلفن همه ی اینها را از سرم گذراند و اینکه حالا اقلا میتوانم با اطمینان بگویم از جوانی ام چیزی با خود به میانسالی میبرم. زمان قاضی منصفی است و حالا که ما از شتابزدگی جوانانه ی قضاوتهامان فاصله گرفتیم میبینیم که این برادری چه بهای شیرینی داشت: چوب دو سر طلا بودن...! اما همیشه مطمئن باش من به شرف و راستی و ایمان تو شهادت خواهم داد، هرچند که این شهادت شهادت یک گناهکار باشد. غمگین نباش. به قول آن شاعر لامذهب:

با این همه،
ای قلب در به در!
از یاد، این مبَر
که من و تو
انسان را رعایت کرده ایم.
خود، اگر شاهکار خدا بود،
یا نبود.

                                                                                                                      یاحق
۶آذر ۱۳۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:29 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

من یک دوست بسیار نازنین و بی شعور دارم که كارشناس طراحي صنعتي، كارشناس ارشد گرافيك، طراح و صفحه آرا، كاريكاتوريست، تصويرساز، سردبير راديو، نويسنده ي راديو و حتي گوينده ي راديو است. ما در عصر جاهليتمان (دوران دانشجویی) كلي فعاليتهاي "عام المنفعه" ميكرديم! (عضو هر شورا و کانون و جامعه و انجمني كه در دانشگاه بود بوديم! در واقع این دوستی از سر ناچاری بود. هر کدام از ما هر جا که میرفت آن یکی از طرف ایل و طایفه ی خودش آمده بود و از قضا درست همان جا عضو شده بود. بساطی بود!) اما از این همه عضویتهای جوراجور نکته ی مهم این بود که من عضو هیئت موسس انجمن اسلامی بودم، او دبیر سیاسی جامعه ی اسلامی (میدانیدکه، جامعه و انجمن آن زمان کارد و پنیر بودند به وضع مفتضحی!) و ما تقریبا در تمام فعالیتها با هم همکاری داشتیم! این خودش هنوز برای بسیاری از مورخین معضل لاینحلی است که چطور کارد و پنیر به همزیستی مسالمت آمیز میرسند! بعد از دانشگاه هم كلي فعاليتهاي ديگر كرديم كه اول قرار نبود عام المنفعه باشد اما آخر سر منفعتش به هر كسي رسيد الا خودمان. در واقع در زندگی زخمهایی هست که هر کاریش بکنی عام المنفعه از کار درمیآید! و در واقع اين طور است كه گاهي فعاليتهاي آدم بدون آن كه فكرش را بكني نتایجی میدهد که از اول فکرش را کرده بودی! این آدم بعد از یک عمر رفاقت، تازه دیشب ساعت ۳ نیمه شب آدرس وبلاگش را بعد از قریب به دو سال که من وبلاگم را راه انداخته ام و بعد از سه سال كه او وبلاگش را راه انداخته است و بعد از قريب به ۱۰سال رفاقت آزگار، در کنار کامنتش مرحمت کرده! این دوست بي نظير و هنرمند کسی نیست جز:

مجيد خسروانجم

وبلاگش را ببینید چون یکی از تصویرسازان و کاریکاتوریستهای فعال و صاحب سبک این نسل است. (کدام نسل؟! اين نسل!) عکسی هم که بالای وبلاگش میبینید اسمش "طه" است و من را عمو صدا میکند. (در واقع من را تا حالا صدا نکرده چون آخرین باری که دیدمش زبان باز نکرده بود اما اگر جز این من را به اسم دیگری صدا بزند تیکه بزرگه ی باباش گوششه!)

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:30 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

یک نکته ی مهم را فراموش کردم. سه عنوان از مطالب وبلاگ که اخیرا گذاشتم درباره ی کاربست الگوهای روانشناختی در تحلیل منافع فردی و جمعی است. این مطالب بخش کوچکی از پژوهشی است که اخیرا در این باب انجام گرفت و من هم گوشه ای از آن را دست گرفته بودم:

               کاربست الگوی یونگ در تحلیل منافع فردی و منافع جمعی

               کاربست الگوی ادلر در تحلیل منافع فردی و منافع جمعی

               کاربست الگوی فروید در تحلیل منافع فردی و منافع جمعی

این بخش از مطالب، انشا و اندیشه ی من است اما ایده و انگاره ی اصلی آن را دوست عزیز مینا اورنگ -کارشناس ارشد روانشناسی- به من داد؛ در جریان یک بحث بسیار مفید و پربار تلفنی که از آن این نتیجه گرفته شد که میتوان جامعه را به مثابه ی یک روان واحد جمعی، موضوع الگوهای روانشناسی نیز دانست. این شد که من به جای الگوها و نظریه های روانشناسی اجتماعی، برای تحلیل مسائل مربوط به منافع فردی و جمعی مستقیما از الگوهای روانشناسی محض بهره گرفتم. این کار تا حدی نامتعارف است اما من الهامبخشی این شگرد نامتعارف را مدیون مینا اورنگ ام. و فراموش کرده بودم اینجا نامی از او ببرم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:49 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

دوستی گرانقدر از فضلای روزگار چندی قبل مرحمتی کرد و شعری برای من سرود. برای قدردانی والبته برای اینکه این وبلاگ برای من بیشتر جنبه ی خصوصی دارد و در حکم مجموعه داشته هایم است، این شعر را اینجا میگذارم. البته خود او خواسته است که نامش را اینجا ننویسم و نمی نویسم. دیروز دیدمش و جمله هایی گفت که بر خاطر حک می شود: «به سختی می توان امیدوار ماند. سعی می کنم که ناامید نشوم.» در بالای برگه ای که شعر را روی آن نوشته است آمده: «تقدیم به هنرمند جوان: ابوذر کریمی/ نوشته شده در جلسه ی زبان و هویت ملی/ 25/3/87»

 

خورشید که غروب می کرد

دلم شور تو را می زد

نگاهم را از آسمان برنداشتم

تا لبخند ستاره را به ماه

ثبت کرده باشم

ترنّم باران را

از پنجره ی تازه گشوده ی قلبم

لمس می کردم

صدای ریزش باران

هم وزن صدای تو بود

نیلوفر خیال تو دیری است

بر ساقه ی وجود من پیچیده است

تصویر شب آسمان پرستاره را

در برکه ی آرام گرفته از هیاهو

به تماشا نشسته بودم

وجودم مالامال نفسهای گرم تو بود

من آرام می گرفتم

اما آشوب تو در دلم موج می زد

خورشید که غروب می کرد

دلم شور تو را می زد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:1 توسط ابوذر کریمی |

اسم خودم را که در گوگل گشتم این پیپر از ناکجا سردرآورد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 5:7 توسط ابوذر کریمی |

سلام آقای کوپو. این چند وقت علاقه ی زیادی از تو دیده ام که من را نقد کنی. این که چرا من؟ و چرا با این اصرار وافر مسئله ای است و این که به قول تو نقدهای اصولی میکنی و من جوابهای هتاکانه میدهم مسئله ی دیگری ست. در نقد یک شعر من به نام "زمستانه" نوشته ای:

اگه آدم تو یه چیزی استعداد نداره یا دست کم علم و مطالعه ی کافی رو نداره، نیازی نیست زور بزنه. مثلا خود من ، تو شعر استعداد ندارم خب نمی گم. مگه اشکالی داره؟! در عوض منتقد مورد توجهیم. استعدادت رو پیدا کن....

و بعد در کامنت بعدی نوشته ای:

آی قربون دهنت. هرچند که اگر کمی بیشتر مطالعه کنی نظریاتت رو در مورد گفته هات تو مهر تغییر می دی چون خدایی خیلی رو هوا بود ولی اگه به همون گفته ها رجوع کنی ، میکس واژه های این پستت می ره زیر سوال. ما با هم پدر کشتگی داریم ؟

خب، من جوابی به تو ندادم و سو’تفاهم هایی این وسط پیش آمد که کیست که با آدرس پرشین بلاگ با این لحن به قول تو اصولی و با قاطعیت نظراتی میدهد دوست داشتنی. بعد تو سو’تفاهم دیگری برایت پیش آمد که غلامرضا صراف نام جعلی من است و ادامه دادی در کامنت دیگری که:

به شدت غمگین شدم از این که آن قدر اندیشه و اعتبار نداری که حتا بتوانی جمله ای در دفاع از آثار خود به زبان بیاوری. من نمی خواستم تو را که نه ، هیچ انسانی را چنان دست بسته و عاجز ببینم که مجبور باشد برای دوری از انفجار عقده های فرو خورده ی بی استعدادی ، بی هیچ آدرسی و فقط با اسمی کذایی مانند صراف یا غ.ص ، چنان دست به فحاشی بزند که به جای خشم بر او ترحم بگیرم..... کریمی جان ، سر در وبلاگت بنویس اگر از شعرم! تمجید کردید عزیز دلمید و اگر دست بر قضا مورد پسند واقع نشد از سگ کم ترید مانند سال های گذشته که بر دیوار خرابه ها می نوشتند : لعنت بر پدر و مادر کسی که در این جا آشغال بریزد. به قول دوستی که چند پست پائین تر کامنت گذاشته ، باشد ، من حتا پشه هم نیستم ، آن پشه هم تو هستی .....تو هستی

من نوشته های تو را با حروف درشت مینویسم تا خودت دوباره بخوانیشان و فکر کنی کمی اقلا. بعد من جواب کوتاهی به تو دادم که درباره اش صحبت میکنیم و تو باز همین رویه را ادامه دادی:

بنیاد سست وجودت با انتقادی بهم ریخت!! امید وارم روزی برسه که بتونی در مورد نقد آثارت از خودت رفتار حرفه ای نشون بدی.

و در کامنت دیگر در دنباله ی همان به دوستی از دوستان من چنین جواب دادی:

۱) آقای مسعود ملک یاری ، پستوخونه وبلاگ شخصی من بوده و بسته شده و من بی اطلاع بودم. به همین جهت کامنت بعدیمو با آدرس کوپو که مشکلی نداره گذاشتم.
2) در مورد ترس ، من واقعا می ترسم چون در گذشته هم از آقای کریمی انتقاد حرفه ای و نه شخصی کرده ام و باز هم باران ناسزا. باید از آدم های لمپن که نام ادب و هنر رو به فاضلاب می کشند ترسید.
3) می بینید که در مورد نقد ، فحاشی گریبان دوست صمیمی شما رو هم گرفته ، وای به ما غریبه ها.
4) اگر کسی بدون کلامی ناپسند از کار شما ایرادی بگیره شما چاقو می کشید و یا از کارتون با آداب حرفه ای دفاع می کنید؟ پس به من ایراد نگیرید. به دوست صمیمی عزیز بی سواد هتاکتون ، آقای کریمی متذکر بشید.

ببین، فایده ی این که تو نظر میدهی این است که علاوه بر این که روی من تاثیر میگذاری و روشنم میکنی که دارم بیخود و بیجهت شعر میگویم، شخص ثالث فرصت پیدا میکند که درباره ی نقد ادبی و حرفه ای تو نتیجه گیری کند. این را داشته باش تا برگردیم بعد از یک اشاره به اش.
این نقد اصولی و حرفه ای تو فرصت عجیبی را هم برایت به وجود آورد که یک دعوای جانبی بین سه دوست و همکار سابق را ببینی. میخواهم در این باره چیزی بگویم. به هر حال اگر تو نام غلامرضا صراف را در مجلات و روی پیشخوان کتابفروشیها ندیده ای و گمان کردی چنین اسم مستعاری مال من است قطعا نشانه ی آن نیست که تو کم مطالعه کردی یا بیسوادی. اما تفاوتی هست میان تو و این دوستان دیگر من، برای من، که باعث میشود نظراتت اصلا برایم مهم نباشد. اصلا از این که میگویم تو در مورد جایگاه نقد و نظرت در ذهن من دچار سو’تفاهمی ناراحت نشو، چون من اصلا آدم مهمی نیستم. تو خیلی مهمتر از منی. شاید فکرکردی چون روی سایت خبرگزاری مهر حرفهایم آمده آدم مهمی هستم. من که اینطور فکر نمیکنم. تعیین کننده ترین نویسندگان معاصر به نظر تو کی ها بودند؟ از من اگر بپرسی میگویم اولیش هدایت است. حرفهایش روی سایت کدام خبرگزاری آمده بود؟ و چه بسا آدمهای بیمایه مثل من که حرفهای بیمعناشان کرور کرور روی سایت خبرگزاریها میآید. پس اصلا این قضایایی که تو مهم فرضش کرده ای از بیخ بی اهمیت است.
حالا برویم سر موضوع بعدی. اینجا سه دوست هستند که تیغ آخته را به روی هم کشیده اند و همدیگر را متهم میکنند به انواع گناهان و اشتباهات. فرق تو با این سه نفر -یعنی غلامرضا صراف، مسعود ملکیاری و من- میدانی در چیست؟ در این است که این سه نفر در سختترین لحظات پوست اندازی روحشان و تنهاییها و مشکلات مختلف کنار هم بوده اند. حالا هم از هم گله مندند. تو کجا بودی؟ تو که در کنار من نبوده ای. پس لطفا اول برادریت را ثابت کن بعد ادعای ارث و میراث داشته باش. علاوه بر اینکه این سه نفر حداقل سابقه ی 10 سال کار مداوم فرهنگی در فضای حقیقی را با خود یدک میکشند که باعث میشود حرفهایشان برای هم مهم باشد و به هم -حتی به فحشهای هم- جواب بدهند. من چرا باید به هتاکیهای تو جواب بدهم؟ تو کی هستی؟ لطفا اسم واقعی خودت را بنویس تا زرد کنم و پس بیفتم. ببخشید، اسم واقعی شما دکتر رضا براهنی نیست؟ یا شاید دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی هستی؟ اگر این دو نفر نیستی حتما روح مادر مرحوم منی چون اگر به من میگفت شاعر نیستم میپذیرفتم و درجا میرفتم دنبال غازچرانی.
اما واقعیت دیگری را بهت بگویم. من مطمئنم که تو صادقانه و از صمیم قلب دلباخته ی خانمی هستی که او هم نام اصلیش معلوم نیست چیست. به تو اطمینان میدهم من سروسری با او ندارم و مطمئنم که او نیز عاشقانه تو را میپرستد. پس بهتر است زودتر با او ازدواج کنی وگرنه باید در همین چند وقت راه بیفتی لابلای وبلاگهای دیگران هم همین نظرات را بگذاری و آبروی خودت را ببری و این اصلا خوب نیست. تو دوست من نیستی وگرنه راهنماییهایی بهت میکردم. همینقدر ازم برمیآید که عشقت را به آن خانم درک کنم و بهت این واقعیت را بگویم که اینطوری باعث میشوی او بیشتر به من فکر کند. پس عاقل باش و کمی مدبر.
توصیه ی آخرم این است که دشمن باشرفی باش. وقتی دو نفر دوئل میکنند پشت به هم میایستند، ده قدم برمیدارند و با هر قدم شماره ی قدمشان را با هم تکرار میکنند، بعد از شماره ی ده برمیگردند و به هم شلیک میکنند. هیچ تضمینی وجود ندارد که یکی از آنها روی قدم سوم برنگردد و آن دیگری را نزند. تنها تضمین بین آنها شرفشان است. من عمیقا آرزوی موفقیت و سلامت برای تو دارم. خیال هم نمیکنم جای تو را تنگ کرده باشم. هر وقت احساس کردی کسی جای تو را تنگ کرده بدان تو کلا آدم کم حجمی هستی. مرحوم دکتر شریعتی در باره ی علی میگوید امامت علی مانند بلند بودن قله ی دماوند است. بلند است کاریش نمیشود کرد. تو اگر از دشمنی با من که اصلا کسی نیستم هویت بیابی یعنی وجود نداری. منم که وجود دارم چون اگر همین امروز این وبلاگ را از بین ببرم تو احساس بیفایدگی میکنی: آن وقت کجا باید بروم و فحاشی کنم؟ امیدوارم منظور من را فهمیده باشی. یاحق.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:48 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 4:4 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:21 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:23 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:49 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

در پاییز ۱۳۷۹ یک خانم جوان و زیبا در جلسه ی درس دانشگاه لابلای یک کاغذ خط خطی مطالبی را برای من از آن طرف کلاس نوشته است و در آن نشانه هایی از علاقه ی او به فلسفه ی هایدگر هم دیده میشود. آن موقع احتمالا استاد داشته یک فیلم-تئاتر را در کلاس نمایش میداده و من طبق معمول بی توجه به استاد داشته م ویراستاری میکردم متنی را؛ چه متنی، نمیدانم. این نوشته با خودکار قرمز نوشته شده است و من چند وقت پیش لابلای کاغذهایم - که به سختی دور می اندازمشان - پیداش کردم.

کار مزخرف
آشغال بوگندوئه
به درد نمیخوره
دازاین (این کلمه توی کادر قرار گرفته است.)
کوچیک شما دازاین جون (زیر این عبارت خط کشیده شده.)
قربون شما داش کریمی
زودتر کارا رو راس و ریس کن.
ویرایش میرایش سریع سه سوت.
ارادتمند، دازاین باحال

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:10 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats