تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

 

 

یک شب در منزل اجاره ای سابقم در اراج، با کیوان یوسفی و افشین اسماعیلی بودیم و خانم نویسنده ای. شعرهای افشین را میخواندیم، خانم شوخی و جدی به افشین اصرار کرد که چرا برای من شعر نمیگی؟ (ظاهرا شعرهایی که من گفته بودم بسنده نکرده بود! برای خانمها کلا بسنده نمیکند!) افشین کاغذی برداشت و ور میرفت باهاش. شب گذشت و هرکس رفت سی خودش. فردا کنار کتری کاغذ را پیدا کردم. انگار دستگیره اش کرده بود! با یک بیت روش که خودش هم احتمالا به یاد ندارد:

 

کبوتر نگاه تو نشست روی شانه ام

برای بازگشتنت همیشه آشیانه ام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:13 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

سلام

وقتی به تو فکر میکنم جایی میان چشمهایم آتش میگیرد. نور از دستهایم بالا میرود. برمیخیزم از خواب. امروز روز فتح جهان است. روزی که برای تماشای تو باید فاتح جهان باشم. وقتی به تو فکر میکنم شرمگین میشوم. تو در خیال من حاضری و خیال من جایی ست که من آنجا بی پرده مینشینم. (خدایا، به تو پناه میآورم.)

۲۴ خرداد ۱۳۷۹-اتوبان شهید بابایی

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 4:43 توسط ابوذر کریمی |

اسم خودم را که در گوگل گشتم این پیپر از ناکجا سردرآورد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 5:7 توسط ابوذر کریمی |

سلام آقای کوپو. این چند وقت علاقه ی زیادی از تو دیده ام که من را نقد کنی. این که چرا من؟ و چرا با این اصرار وافر مسئله ای است و این که به قول تو نقدهای اصولی میکنی و من جوابهای هتاکانه میدهم مسئله ی دیگری ست. در نقد یک شعر من به نام "زمستانه" نوشته ای:

اگه آدم تو یه چیزی استعداد نداره یا دست کم علم و مطالعه ی کافی رو نداره، نیازی نیست زور بزنه. مثلا خود من ، تو شعر استعداد ندارم خب نمی گم. مگه اشکالی داره؟! در عوض منتقد مورد توجهیم. استعدادت رو پیدا کن....

و بعد در کامنت بعدی نوشته ای:

آی قربون دهنت. هرچند که اگر کمی بیشتر مطالعه کنی نظریاتت رو در مورد گفته هات تو مهر تغییر می دی چون خدایی خیلی رو هوا بود ولی اگه به همون گفته ها رجوع کنی ، میکس واژه های این پستت می ره زیر سوال. ما با هم پدر کشتگی داریم ؟

خب، من جوابی به تو ندادم و سو’تفاهم هایی این وسط پیش آمد که کیست که با آدرس پرشین بلاگ با این لحن به قول تو اصولی و با قاطعیت نظراتی میدهد دوست داشتنی. بعد تو سو’تفاهم دیگری برایت پیش آمد که غلامرضا صراف نام جعلی من است و ادامه دادی در کامنت دیگری که:

به شدت غمگین شدم از این که آن قدر اندیشه و اعتبار نداری که حتا بتوانی جمله ای در دفاع از آثار خود به زبان بیاوری. من نمی خواستم تو را که نه ، هیچ انسانی را چنان دست بسته و عاجز ببینم که مجبور باشد برای دوری از انفجار عقده های فرو خورده ی بی استعدادی ، بی هیچ آدرسی و فقط با اسمی کذایی مانند صراف یا غ.ص ، چنان دست به فحاشی بزند که به جای خشم بر او ترحم بگیرم..... کریمی جان ، سر در وبلاگت بنویس اگر از شعرم! تمجید کردید عزیز دلمید و اگر دست بر قضا مورد پسند واقع نشد از سگ کم ترید مانند سال های گذشته که بر دیوار خرابه ها می نوشتند : لعنت بر پدر و مادر کسی که در این جا آشغال بریزد. به قول دوستی که چند پست پائین تر کامنت گذاشته ، باشد ، من حتا پشه هم نیستم ، آن پشه هم تو هستی .....تو هستی

من نوشته های تو را با حروف درشت مینویسم تا خودت دوباره بخوانیشان و فکر کنی کمی اقلا. بعد من جواب کوتاهی به تو دادم که درباره اش صحبت میکنیم و تو باز همین رویه را ادامه دادی:

بنیاد سست وجودت با انتقادی بهم ریخت!! امید وارم روزی برسه که بتونی در مورد نقد آثارت از خودت رفتار حرفه ای نشون بدی.

و در کامنت دیگر در دنباله ی همان به دوستی از دوستان من چنین جواب دادی:

۱) آقای مسعود ملک یاری ، پستوخونه وبلاگ شخصی من بوده و بسته شده و من بی اطلاع بودم. به همین جهت کامنت بعدیمو با آدرس کوپو که مشکلی نداره گذاشتم.
2) در مورد ترس ، من واقعا می ترسم چون در گذشته هم از آقای کریمی انتقاد حرفه ای و نه شخصی کرده ام و باز هم باران ناسزا. باید از آدم های لمپن که نام ادب و هنر رو به فاضلاب می کشند ترسید.
3) می بینید که در مورد نقد ، فحاشی گریبان دوست صمیمی شما رو هم گرفته ، وای به ما غریبه ها.
4) اگر کسی بدون کلامی ناپسند از کار شما ایرادی بگیره شما چاقو می کشید و یا از کارتون با آداب حرفه ای دفاع می کنید؟ پس به من ایراد نگیرید. به دوست صمیمی عزیز بی سواد هتاکتون ، آقای کریمی متذکر بشید.

ببین، فایده ی این که تو نظر میدهی این است که علاوه بر این که روی من تاثیر میگذاری و روشنم میکنی که دارم بیخود و بیجهت شعر میگویم، شخص ثالث فرصت پیدا میکند که درباره ی نقد ادبی و حرفه ای تو نتیجه گیری کند. این را داشته باش تا برگردیم بعد از یک اشاره به اش.
این نقد اصولی و حرفه ای تو فرصت عجیبی را هم برایت به وجود آورد که یک دعوای جانبی بین سه دوست و همکار سابق را ببینی. میخواهم در این باره چیزی بگویم. به هر حال اگر تو نام غلامرضا صراف را در مجلات و روی پیشخوان کتابفروشیها ندیده ای و گمان کردی چنین اسم مستعاری مال من است قطعا نشانه ی آن نیست که تو کم مطالعه کردی یا بیسوادی. اما تفاوتی هست میان تو و این دوستان دیگر من، برای من، که باعث میشود نظراتت اصلا برایم مهم نباشد. اصلا از این که میگویم تو در مورد جایگاه نقد و نظرت در ذهن من دچار سو’تفاهمی ناراحت نشو، چون من اصلا آدم مهمی نیستم. تو خیلی مهمتر از منی. شاید فکرکردی چون روی سایت خبرگزاری مهر حرفهایم آمده آدم مهمی هستم. من که اینطور فکر نمیکنم. تعیین کننده ترین نویسندگان معاصر به نظر تو کی ها بودند؟ از من اگر بپرسی میگویم اولیش هدایت است. حرفهایش روی سایت کدام خبرگزاری آمده بود؟ و چه بسا آدمهای بیمایه مثل من که حرفهای بیمعناشان کرور کرور روی سایت خبرگزاریها میآید. پس اصلا این قضایایی که تو مهم فرضش کرده ای از بیخ بی اهمیت است.
حالا برویم سر موضوع بعدی. اینجا سه دوست هستند که تیغ آخته را به روی هم کشیده اند و همدیگر را متهم میکنند به انواع گناهان و اشتباهات. فرق تو با این سه نفر -یعنی غلامرضا صراف، مسعود ملکیاری و من- میدانی در چیست؟ در این است که این سه نفر در سختترین لحظات پوست اندازی روحشان و تنهاییها و مشکلات مختلف کنار هم بوده اند. حالا هم از هم گله مندند. تو کجا بودی؟ تو که در کنار من نبوده ای. پس لطفا اول برادریت را ثابت کن بعد ادعای ارث و میراث داشته باش. علاوه بر اینکه این سه نفر حداقل سابقه ی 10 سال کار مداوم فرهنگی در فضای حقیقی را با خود یدک میکشند که باعث میشود حرفهایشان برای هم مهم باشد و به هم -حتی به فحشهای هم- جواب بدهند. من چرا باید به هتاکیهای تو جواب بدهم؟ تو کی هستی؟ لطفا اسم واقعی خودت را بنویس تا زرد کنم و پس بیفتم. ببخشید، اسم واقعی شما دکتر رضا براهنی نیست؟ یا شاید دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی هستی؟ اگر این دو نفر نیستی حتما روح مادر مرحوم منی چون اگر به من میگفت شاعر نیستم میپذیرفتم و درجا میرفتم دنبال غازچرانی.
اما واقعیت دیگری را بهت بگویم. من مطمئنم که تو صادقانه و از صمیم قلب دلباخته ی خانمی هستی که او هم نام اصلیش معلوم نیست چیست. به تو اطمینان میدهم من سروسری با او ندارم و مطمئنم که او نیز عاشقانه تو را میپرستد. پس بهتر است زودتر با او ازدواج کنی وگرنه باید در همین چند وقت راه بیفتی لابلای وبلاگهای دیگران هم همین نظرات را بگذاری و آبروی خودت را ببری و این اصلا خوب نیست. تو دوست من نیستی وگرنه راهنماییهایی بهت میکردم. همینقدر ازم برمیآید که عشقت را به آن خانم درک کنم و بهت این واقعیت را بگویم که اینطوری باعث میشوی او بیشتر به من فکر کند. پس عاقل باش و کمی مدبر.
توصیه ی آخرم این است که دشمن باشرفی باش. وقتی دو نفر دوئل میکنند پشت به هم میایستند، ده قدم برمیدارند و با هر قدم شماره ی قدمشان را با هم تکرار میکنند، بعد از شماره ی ده برمیگردند و به هم شلیک میکنند. هیچ تضمینی وجود ندارد که یکی از آنها روی قدم سوم برنگردد و آن دیگری را نزند. تنها تضمین بین آنها شرفشان است. من عمیقا آرزوی موفقیت و سلامت برای تو دارم. خیال هم نمیکنم جای تو را تنگ کرده باشم. هر وقت احساس کردی کسی جای تو را تنگ کرده بدان تو کلا آدم کم حجمی هستی. مرحوم دکتر شریعتی در باره ی علی میگوید امامت علی مانند بلند بودن قله ی دماوند است. بلند است کاریش نمیشود کرد. تو اگر از دشمنی با من که اصلا کسی نیستم هویت بیابی یعنی وجود نداری. منم که وجود دارم چون اگر همین امروز این وبلاگ را از بین ببرم تو احساس بیفایدگی میکنی: آن وقت کجا باید بروم و فحاشی کنم؟ امیدوارم منظور من را فهمیده باشی. یاحق.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:48 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 4:4 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:21 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:23 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:49 توسط ابوذر کریمی |

در پاییز ۱۳۷۹ یک خانم جوان و زیبا در جلسه ی درس دانشگاه لابلای یک کاغذ خط خطی مطالبی را برای من از آن طرف کلاس نوشته است و در آن نشانه هایی از علاقه ی او به فلسفه ی هایدگر هم دیده میشود. آن موقع احتمالا استاد داشته یک فیلم-تئاتر را در کلاس نمایش میداده و من طبق معمول بی توجه به استاد داشته م ویراستاری میکردم متنی را؛ چه متنی، نمیدانم. این نوشته با خودکار قرمز نوشته شده است و من چند وقت پیش لابلای کاغذهایم - که به سختی دور می اندازمشان - پیداش کردم.

کار مزخرف
آشغال بوگندوئه
به درد نمیخوره
دازاین (این کلمه توی کادر قرار گرفته است.)
کوچیک شما دازاین جون (زیر این عبارت خط کشیده شده.)
قربون شما داش کریمی
زودتر کارا رو راس و ریس کن.
ویرایش میرایش سریع سه سوت.
ارادتمند، دازاین باحال

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:10 توسط ابوذر کریمی |