تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

 

                                                       علیرضا نادری 

 

 

درباره ی علیرضا نادری نجف آبادی که آنچنان که باید شناخته نیست، باید در فرصتی به تفصیل بنویسم. او اکنون در بستر بیماری است، هرچند که بسیار جوان. برای عمل قلب در بیمارستان آتیه تهران بستری شده است. او نویسنده ی "سعادت لرزان مردمان تیره روز" است که رادی آن را با "همه پسران من" آرتور میلر همسنگ دانست. اولین ترمی که با او اصول و فنون نمایشنامه نویسی داشتیم نمیشناختیمش. تازه سالی بود که از دانشکده ی خودمان فارغ التحصیل کارشناسی ارشد شده بود. عبوس، کم حوصله، و کمتر از دستور کار کلی واحد درسی تبعیت میکرد. ترجیح میداد درباره ی ساختار اجتماعی ایران یا انقلاب مشروطه حرف بزند. بهمن ماه، بعد از یک ترم درسی با او، در جشنواره ی فجر "سعادت لرزان مردمان تیره روز" او را محسن علیخانی به صحنه برد و ۱۳ جایزه را برد. به قول سعید کشن فلاح، اکبر رادی که از داوران جشنواره بود، پس از پایان اجرای این نمایش در جشنواره چند دقیقه از جایش تکان نخورده بود. چند ماه بعد رادی در جواب کارگردانی که ادعا کرده بود "ما در ایران نمایشنامه نویس نداریم" در نشریه ی "پایاب" جوابی گزنده داد و نام چرمشیر و نادری را برای حجت رد ادعای آن کارگردان آورد.

نادری افسوس در این مدت اخیر کم حوصله و کم کار شده است. دستنویس آخرین نمایشش "۳۱/۶/۷۷" را بعدا دیدم که بسیار آشفته بود و بوی بی انگیزگی نویسنده را میداد. نادری در جنوب تهران تا همین اواخر آموزگار هنر بود در دبستانها. نمیدانم هنوز هم هست یا نه. نویسنده ای که در نگارش گفتگوها استاد است. همچنان که چرمشیر.

در سال ۷۳ در جشنواره ی دانشجویی تئاتر "پچپچه های پشت خط نبرد" را در تالار مولوی به صحنه برد که برای اجرای دوم با اعتراض گروههای فشار روبرو شد. "پچپچه ها..." متنی شخصی درباره ی تجربه ی نادری در دوران جنگ است که در آن پوسته ی تظاهر را شکافته است و به لایه های عمیقتری در جنگ نقب زده است. بعدها در  زمان وزارت ارشاد مسجدجامعی این متن را با بازی فرهاد اصلانی و کارگردانی خودش در تئاتر شهر به صحنه برد.

اخیرا بزرگداشتی برایش برگزار شد و او را به عنوان نویسنده ی تئاتر دفاع مقدس مورد تقدیر قرار دادند. با صراحت گفت: "من یک نویسنده ی اجتماعی ام و جنگ را به عنوان یک پدیده ی اجتماعی، موضوع بعضی آثارم قرار داده ام." در نگرش اجتماعی اش سوسیالیست است اما رگه های عرفان را میتوان در "سه پاس..." او یافت. در "پچپچه ها..." نزدیک به نیم ساعت از نمایش به بحث سیاسی یک رزمنده ی حزب اللهی و یک رزمنده ی کمونیست اختصاص دارد که در نهایت در این مورد که جناح بازار از شرایط جنگ سود میبرد، به توافق میرسند. عجیب این بود که این بحث کسل کننده در اجرای نمایش ذره ای مخاطب را خسته نمیکرد.

خودش متن "سه پاس..." را جلوه ای از یک سلوک عرفانی میداند. و به نظر من عبث نمایی سیزیفوار شخصیت علیرضای "سه پاس..." بخشی از سلوک روحی خود نادری است. (شخصیت محوری تمام نمایشنامه هایش علیرضا نام دارند.)

برای مخاطبان عام، او با نوشتن گفتگوهای سریال "میوه ی ممنوعه" شناخته شده است. به عقیده ی نگارنده، شیوه ی گفتگونویسی نادری در این سریال، یکه و یگانه بود و فصل جدیدی را در گفتارنویسی تلویزیونی باز کرد.

کارهای او عبارت اند از:

- پچپچه های پشت خط نبرد

- سعادت لرزان مردمان تیره روز

-۳۱/ ۶/ ۷۷

- این قصه را ایرانیان نبشته اند

- دیوار

- سه پاس از حیات طیبه ی نوجوان بسیجی نجیب و زیبا

- چهار حکایت از چندین حکایت رحمان

- چند و چون به چاه رفتن چوپان

- اطلسی نو بر شندره ی کهنه ی شهرزاد قصه گو

- عطا سردار مغلوب

و البته در انتشار نمایشنامه هایش خست خاصی دارد. میدانم از اجرای یک کارگردان از متن "سه پاس..." بسیار دلخور بود و به زعم من انتشار متنها را مایه ی دستمالی شدن آنها میداند. حق هم دارد. از یاد نمیبریم اعتراض چرمشیر را در دفترهای تئاتر نیلا به اجراهای باسمه ای از نمایشنامه هایش. متاسفانه در ایران بضاعت فکری کارگردانان با نمایشنامه نویسان فاصله ی زیادی دارد. نادری همیشه به دانشجویانش توصیه میکرد متنهاشان را خودشان کارگردانی کنند.

یک نکته را درباره ی شخصیت پردازی در کلاسها به شاگردانش توصیه میکرد: "بیمها و امیدها". میگفت بیمها و امیدهای شخصیت نمایشنامه تان را بشناسید .دو سال پیش مقاله ی شتابزده ای درباره ی شیوه ی شخصیت پردازی نمایشنامه های او نوشتم که در همین وبلاگ هست با عنوان: داستانهای نهانی رازهای زندگانی. اگر دوست داشتید همان را فعلا بخوانید تا بعدا مطلب مفصلتری درباره ی آثار نادری بنویسم. یاحق.

نوشته ی محمد چرمشیر درباره ی نادری بستری در بیمارستان

داستانهای نهانی، رازهای زندگانی (نگاهی به عنصر شخصیت پردازی در آثار نادری)

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:11 توسط ابوذر کریمی |

امروز روز تشییع جنازه ی نادر ابراهیمی بود. حامد کنی و سعید کیایی را هم دیدم. نمیدانم کسی هست که در آن جهان از نادر ابراهیمی بی آزار بترسد؟ عنوان خوبی ست برای یک مقاله: چه کسی از نادر ابراهیمی میترسد؟ جالب آنکه اولین سخنران جواد مجابی بود. مطالب پراکنده و ناتمامی که درباره ی کارهای نادر ابراهیمی دارم در اولین فرصت تمام میکنم و میسپارم به حروفچینی. تک تک میگذارم روی وبلاگ.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:30 توسط ابوذر کریمی |

 

دوستی که وبلاگ دارد و کلا با کسی در تماس نیست چون فکر میکنه کاراشو میدزدن مرتب درباره ی سرقتهای ادبی به من توصیه میکند. همینگوی یک چمدان از کارهای ادبی دوره ی اولش را به دلیل اهمالکاری زن اولش توی یک قطار گم کرد. پیش ازرا پاوند رفت که در آن موقع منتقد ادبی برجسته ای بود و به همینگوی خیلی کمک میکرد. ازرا پاوند بهش گفت: "اگه اینایی رو که گم کردی دوباره نتونی بنویسیش همون بهتر که گمشون کردی." حالا بماند که این کارها اغلب جای دیگری سند دارد. سارقها هم بدزدند. من همیشه فکر میکنم کسی که مدام با داشته های دیگران خودش را معرفی میکند (معلم مثلثات سال سوم دبیرستانمان میگفت: "هیچکس با معامله ی مردم دوماد نمیشه!) چه جوری به این قضیه نگاه میکنند؟ تا کی؟ آدمی که روی پای یکی دیگر میایستد بالاخره زمین میخورد. تاتی تاتی تا ابد ممکن نیست.
ذاتا بعضی از آدمها دست اول اند و بیشتر بقیه دست دوم و سوم و چهارم و... من همیشه سعی میکنم دست اول باشم. فقط سعی میکنم. اما آن چیزی که من بین بعضی از آدمهای خاص میبینم این گرته برداری های بدون پیشزمینه است و در نهایت این که میخواهند هر طور شده به نحوی نه فقط آنچه را که متعلق به دیگران است زیر تیول و کپی رایت خودشان دربیاورند (این آدمها شخصیت و منششان کلاژ است. هر تکه از جایی.) بل که چیزی هم از دیگران بابت این قضیه طلبکار شوند. در نهایت عدل خداوند روی زمین بر این مبناست که عیار هر کس اگر نه در نشستهای اول، ولی بالاخره اظهر من الشمس است. من در فاصله ی هر دو شعرم و در فاصله هایی که چیزی نمینویسم به همه ی تواناییهایم شک میکنم. چون آدمیزاد آنی است که هست. هر کس به همان میزانی که قدر خودش را بداند. برای من آدمهای دست دوم و سوم و صدم این واقعیت را نشان میدهند که چطور آدمیزاد از بیخ از توانایی خودش میتواند نامطمئن و ناامید باشد. این آدمها از سفره ی دیگران خوردن را چنان روش خود میکنند که بدون آن که بدانند رفته رفته باور میکنند چیزی نیستند در حالی که هستند. هرکس هر چیزی که هست همان است که باید باشد و اگر کسی از پس چیزی برنمیآید برای آن است که قرار نیست از پس آن بربیاید. این هم اصلا چیز بدی نیست. من خودم بارها دیده ام دیگران از پس چیزی برمیآیند که من برنمیآیم. افسوس میخورم که ای کاش من هم مثل آنها میتوانستم، اما در نهایت میدانم خدا تواناییها را قسمت میکند. زاغ اگر نمیخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد حتما میفهمید که راه رفتن خودش چه قدر زیباست.
از اینها که بگذرم در کامنتهایم مطابق چندوقته ی اخیر که هرازگاه یکی باید پرش به پر من بگیرد یکی را ناراحت کردم. البته او هم من را ناراحت کرده بود. ولی خب؟ اشتباه میکنیم ما آدمها. گاهی این آدمیزاد کاری ازش سرمیزند که خودش هم بعدا میماند که چطور؟ ولی آدمیزاد است و ترمز که ببرد ترمز بریده. حقیقت این است که همانجا به محض آنکه دکمه ی ثبت نطر را زدم پشیمان شدم و پنجره را بستم اما وقتی بازش کردم دیدم نوشته ی تند و تیزم ثبت شده و رفته. مثل اینکه هرچه آدمیزاد در واقعیت خشن نباشد قلمش تند تیز تر میشود. چه میشود کرد؟ به قول نامجوی عزیز: "اینم! جگرم! اینم! اینم!"
و فرایند مرور گذشته از طریق این وبلاگ سریعتر پیش رفت و با یک معجزه که اخیرا برایم اتفاق افتاد میدانم میتوانم مسیرهای تازه ای را روشن کنم یا دستکم برای خودم مشخص کنم. گاهی معجزه هم پیش میآید. این هم بخشی از زندگی است لابد. الهی من لی غیرک؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 4:34 توسط ابوذر کریمی |

نيميم زجان و دل، نيميم زآب و گل

نيميم لب دريا، نيمي همه دردانه

 

مراد فرهادپور نخستين بار در مقدمه مجموعه مقالات "عقل افسرده" و بعداً در چند مقاله از جمله مقاله اي كه در ويژه نامه ترجمه "پل فيروزه" چاپ شد ترجمه را تنها گونه اصيل تفكر در وضعيت فعلي تفكر در ايران معرفي كرد. اين گفته، بهره اي جدي و قابل تأمل از حقيقت را دربردارد و آن اينكه به هر حال در حوزه ها و ديسيپلين هاي علمي در واقع هر نظريه پردازي و كوشش بنياديني دوباره كاري همان چيزي است كه در غرب انجام شده است. علوم انساني اگرچه به جهت آنكه موضوعشان امور انساني است واز  بازه تخطي و استثنائات بيشتري در قياس با علوم تجربي برخوردارند قطعيت يا دترمينيسم كمتري دارند اما در بسياري از همين حوزه هاي كمتر قطعي نشان داده اند كه برخي پديده ها را به نحو جهاني يا يونيورسال بيان ميكنند.

آن سر اين دعوا اين است كه ما اقتضائات خودمان را داريم كه عالم غربي از آن آگاه نيست. اما سؤال اصلي اين است كه مرز ميان امر جهاني و امر بومي كجاست؟ سنت فكري ايراني – اسلامي متعلق به جهاني است كه بسيار ساده تر از جهان كنوني ما بوده است و به بسياري پيچيدگيهاي جهان امروز ما پاسخ نميدهد و در عين حال ما در درون خود تعلقي انكارناپذير به همين ميراث داريم. تفكر غربي برآمده از جهاني است كه آرام آرام در روند تاريخي خود پيچيده شده است و بر بستر اجتماعي و تاريخي خاصي بروز يافته است كه ما بيرون از آن قرار داشته ايم. واقعاً يك انسان اهل تفكر چطور ميتواند ميان كانت و تذكرة الاوليا آشتي برقرار كند؟ ما چطور ميخواهيم روحيه رمانتيك عشق راستينمان را با اين عقلانيت خشك و ماديگرايانه اي كه بر دنياي اطرافمان سايه انداخته است پيوند بدهيم؟

هامون: پس چرا من نميبينم؟

علي عابديني: تو با اين عقل معاشي كه داري كه چيزي نميبيني.

تفكرات ترجمه اي چه بسا خيلي اوقات از داشته هاي بومي ما عميقتر باشند اما واقعاً چقدر مسئله ما هستند؟ از طرف ديگر ما ميراث فكري و بينشهاي بومي مان را بيشتر حفظ ميكنيم تا به كارشان بيندازيم. همه در حال محافظت اند. گويي پيشاپيش بوي الرحماني را شنيده اند و از ترس تلاشي يك جنازه آن را موميايي ميكنند. اما واقعيت اين نيست. واقعيت اين است كه بايد اين تفكر موزه اي را تغيير داد. در غرب تمام نوآوريها از دل سنتهاي جدي و ريشه اي درآمده اند اما فارغ از اين نوع نگاه ترسان و لرزاني كه اجازه كاربست تازه آن را نميدهد. به روشني نميتوان گفت دواي اين درد چيست اما همين قدر بايد گفت كه نبايد به دنبال حفظ يا حتي "احيا"بود. تو اول ميپذيري كه چيزي مرده است و بعد درصدد احيا برمي آيي اما اين انديشه هاي اصيل در درون تمام رفتارهاي روزمره ما زنده است. ببينيد آنها را كه ميخواهند پرستيژ غربي خود را حفظ كنند. ايراني تر از ايراني اند. ميتوان گفت بهتر است انديشه هاي كهن را وارد كار كرد و از ترك خوردن آنها نترسيد. مگر ما با اين همه ريشه هاي افلاطوني و اثيري درون ذهنمان ترك خورديم؟

تفكر ترجمه اي با همه واقعبينيهايي كه دارد اما در نهايت توانايي ايجاد تغيير را ندارد. نگاه كنيد كه جريان روشنفكري ايراني بعد از آنهمه داد خلق را دادن چطور در نهايت از  مردم دور افتاده است و ترجيح ميدهد در ذهن با كافه نشين هاي پاريس ميگساري كند تا اينكه معضل پشت پنجره خانه اش را ببيند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 5:25 توسط ابوذر کریمی |